فرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی دختر سفیر + عکس

سریال ترکی دختر سفیر یکی از جدیدترین سریال های کشور ترکیه در سال ۲۰۱۹ به کارگردانی امره کاباک کوشان محسوب می شود. این سریال از آبان ماه از شبکه استار تی وی پخش می شود. بازیگران اصلی این سریال عبارتند از؛ اوراز کایگیلار، ارهان الپای بازیگر نقش اکین، انگین و نسلیهان. شما می توانید برای خواندن خلاصه قسمت های این سریال در این مطلب از سایت جدولیاب ما را همراهی کنید. با ما همراه باشید.

قسمت ۱ سریال ترکی دختر سفیر

در شهر پودگوریستا در کارا داغ، ملک دختر کوچولویی که بعد از تماشای نمایش خیابانی به خانه برمی گردد با صحنه ی وحشتناکی روبرو می شود. او جسد دایی اش را در کف اتاق می بیند و جیغ می کشد، در حمام خانه زنی زیبا به نام ناره با چاقوی خونی در دست جلوی آیینه ایستاده و لرزان و ترسان گریه می کند و بعد از این که به خودش می آید چاقوی خونی و لباس های خون الود را داخل کیسه ای می گذارد و در این هنگام چشمش به دخترش می افتد که در گوشه ای با چشمان از حدقه در امده به جنازه وسط اتاق زل زده است. او دخترش را بغل می کند و می بوسد و می گوید: «من اینکارو کردم. ولی دیگه گذشت. باید با هم از اینجا بریم.» و وقتی ملک کوچک با بغض می گوید: «وقتی پلیس تورو به خاطر این کار زندانی کنه من تنها میمونم.» ناره می گوید: «تو تنها نخواهی موند. تورو پیش پدرت که همیشه سراغش رو میگیری میبرم و ما با هم به کشور خودمون ترکیه برمی گردیم.»

سپس کیسه ای که آلت قتاله را در آن نهاده به سفارت ترکیه می برد و آن را تحویل راننده پدرش که سفیر ترکیه است می برد و از او می خواهد آن را به دست پدرش برساند. و سپس همراه دخترش سوار هواپیما می شود و به طرف استانبول پرواز می کند. در شهر کوچکی به نام مغل، سنجر بعد از خواندن نماز جماعت همراه گروهی نوازنده به عمارت اربابی خود برمی گردد چون امشب شب عروسی اوست. مادر سنجر، خالصه خانم با دیدن نوازنده ها پرچم ترکیه را از ایوان عمرات آویزان می کند و عروسی خانواده ی افه اغلو را اعلام می کند، گاوروک پسر شاعری که در اصطبل خانواده افه اغلو کار می کند جلو می آید و به زبان شعر به سنجر می گوید که با این ازدواج انگار خودش را از پرتگاه به پایین پرتاب می کند. خالصه خانم از گاوروک می خواهد سکوت کند. برادر سنجر به نام یحیا جلو می آید و از نوازنده ها می خواهد بنوازند و به قائله خاتمه می دهد. سنجر رخت دامادی به تن کرده و مقابل مادرش می ایستد. خالصه می گوید: «اسب ها آماده اند و هنگام عصر برای آوردن عروس می رویم. » سنجر به اصطبل می رود و گاوروک که او را تنها گیر اورده به او می گوید: «این عروسی برای تو مثل عزا می ماند. این کار را نکن و به داستانی که در مورد توو ناره سر زبان هاست خیانت نکن. سنجر با خشم به گاوروک می گوید: «آن قصه تمام شد و او برای همیشه رفت.»

گاوروک می گوید: «او در شب عروسیتان پرواز کرد و من بعد از آن شاعر شدم.» بنجر به او می گوید ساکت شود و در آن مورد دیگر حرفی نزند. بعد از چند ساعت سنجر و خانواده به خانه عروس می روند تا عروس را به عمارت بیاورند. گیدیز که یکی از دوستان صمیمی و شریک سنجر است هنوز از سفر ژاپن برنگشته، سنجر از موگه خواهر گیدیز می خواهد که با گیدیز تماس بگیرد و از او بخواهد هرجا که هست زودتر خودش را برساند چون باید شاهد عقد او باشد. از آن طرف گیدیز در فرودگاه استانبول چمشش به ناره که زیبا و موقر
دست دخترش را گرفته و در حال سوار شدن به هواپیماست می افتد. آنها در یک ردیف می نشینند و گیدیز چشم از ناره برنمی دارد و در اولین فرصت خودش را معرفی می کند و وقتی که ناره هم خودش را به او معرفی می کند به سادگی می گوید: «در شهر کوچک ما قصه ای سر زبان هاست… که دختری به نام ناره که دختر سفیر هم بوده با پسر کشاورزی به نام سنجر عاشق هم می شوند ولی درست در شب عروسی ناره غیبش می زند. بعضی می گویند او به دریا رفت و تبدیل به ماهی شد و بعضی مثل گاوروک شاعر می گویند که او تبدیل به پرنده شد و پرواز کرد. »

ناره لبخندی می زند و می گوید: برای اینکه یک قصه عاشقانه تبدیل به افسانه شود باید یکی از عشاق بمیرد ولی اگر یکی از آنها زنده
باشند آن قصه تبدیل به دروغ می شود، به نظر من ناره برخلاف تصور همه سقوط کرده است. سنجر جلوی خانه عروس منتظر است تا طبق رسومات عروس را سوار اسب کند، عروس دختر زیبایی به نام منکشه است که خانواده فقیری دارد و از اینکه با خانواده ثروتمندی با افه اغلو وصلت می کنند خوشحال است. مادر عروس عاتکه به دخترش توصیه می کند که در خانه شوهر زبان درازی نکند و می گوید:
بگذار چشم حسودها از حسادت کور شود. » بالاخره سینجر اسب عروس را به طرف خانه می برد و مردم هم پشت سرش هلهله و شادی می کنند. گاوروک که تحمل دیدن این صحنه را ندارد سنجر را سرزنش می کند و منکشه که حرف های او را شنیده به سنجر می گوید: «نمی دانم با این قصه ای که در مورد توو ناره سر زبان هاست چطور کنار بیایم. » سنجر بر ترک او می نشیند و به آرامی در گوشش می گوید: «آن پرنده پر زد و رفت. و حالا در کنار تو هستم.» و به طرف عمارت می تازد.

قسمت ۲ سریال ترکی دختر سفیر

بالاخره مسافران به مقصد که شهر مغلا است می رسند. گیدیز که از ناره خوشش آمده دنبال او می گردد تا خداحافظی کند. ناره از او می پرسد: « درمورد پسر کشاورز چیزی نگفتید؟ » گیدیز جواب می دهد: «سنجر دوست و شریک من است. او در این مورد همیشه سکوت می کند ولی این را باور دارد که ناره او را ترک کرده و به اروپا رفته است. » ناره بعد از شنیدن این حرف خداحافظی می کند و می رود. او ماشینی کرایه کرده و همراه ملک به طرف روستا می راند. ولی ملک که می داند مادرش به زودی تنهایش خواهد گذاشت گریه کنان به او التماس می کند که از او جدا نشود. ناره می گوید: «تو از همه چیز خبر داری. میدانی که پلیس به زودی سراغ من خواهد آمد و من مجبورم ترکت کنم ولی پدرت بهتر از من از تو مراقبت خواهد کرد و تو را دوست خواهد داشت. »

ملک با بغض می گوید: «اگر دوستم نداشت؟ اگر من را نخواست آن وقت چه می شود؟ » ناره محکم دخترش را بغل می کند و بغضش را فرو می خورد. دست او را می گیرد و به سمت عمارت افه اغلو حرکت می کند. اما از پشت پرچین صدای ساز و دهل را می شنوند و همانجا می ایستند و شاهد عروسی سنجر، پدر ملک می شود. عاقد شروع به خواندن عقد می کند. گیدیز به عنوان ساقدوش سنجر
کنار او نشسته و وقتی عاقد از سنجر می پرسد که آیا منکشه بیلماز را به عنوان همسر قبول می کند؟ سنجر بعد از دادن جواب مثبت از جایش بلند می شود و شروع به رقص سنتی می کند. وسط رقص ناره جلو می آید و مقابل او می ایستد. سنجر برای یک لحظه انگار که روح دیده باشد مبهوت به ناره خیره می شود و ناره با صدای لرزان می گوید: «دخترت را برایت آوردم. » و به ملک اشاره می کند و از حال می رود. سنجر او را روی دست بلند می کند و داخل خانه می برد.

عروسی به هم می خورد. ولی گاوروک که منتظر این روز بوده با خوشحالی می گوید: «پرنده ی مهاجر برگشته است.. » سنجر از دختر هشت ساله می پرسد: «چرا آمدید؟ )ملک جواب می دهد چون تو پدر من هستی. » سنجر با خشم به او می گوید: «مادرت دروغ گفته من پدر تو نیستم.» اما انقدر پریشان و درمانده شده که نمی داند به چه چیزی فکر کند، مادر عروس از حال رفته و مادر داماد زمزمه می کند که آبرویشان رفته است. مردم مجلس عروسی را ترک می کنند و گیدیز که هنوز باور ندارد دختر توی هواپیما همان ناره است به فکر فرو می رود. سنجر گیج و منج به اتاق همسرش منکشه می رود و از او می خواهد بخوابد و منتظر او نماند. منکشه با ناراحتی می گوید: «دخترت را قبول می کنم. ولی زنت را چه کار میکنی؟ »

سنجر دوباره به اتاقی که ناره و ملک هستند برمی گردد و چشمش به گوش ماهی در دست ناره می افتد که روزگاری ناره وقتی سنجر به او گفته بود پول خریدن انگشتر ندارد آن را به سنجر نشان داده بود و گفته بود من این گوش ماهی را به عنوان انگشتر نامزدی از تو قبول می کنم و سنجر او را محکم در آغوش فشرده و پیشانی او را بوسیده بود. سنجر به خودش می آید و به ناره می گوید: «این بچه من نیست، تو عمدا روز عروسی من برگشتی! چون نتوانستی این را هضم کنی که من فراموشت کرده ام. » ناره به چشمان او نگاه می کند و می پرسد: «مگر فراموشم کرده ای؟ » سنجر با خشم دندان هایش را به هم می ساید و می گوید: بعد از بیرون انداختن تو در آغوش زنم خواهم خوابید. ناره فریاد می کشد: هرکاری دوست داری بکن! هیچ چیز برای من مهم نیست.من دخترت را برایت آورده ام.  سنجر می گوید: «اگر من بچه ای داشته باشم از زنم که در اتاق منتظر است خواهم داشت. » و به برادرش یحیا می گوید که آنها را از خانه بیرون کند. ناره با تحقیر نگاهش می کند و می گوید: «اگر اینطور خیالت راحت می شود من می روم، ولی تف بر آن پهلوانی تو! » سنجر او را کشان کشان با خود می برد و از عمارت بیرون می اندازد. ملک به دنبال مادرش می دود و گریه کنان به سنجر می گوید: «کاش من دختر تو نبودم. » سنجر در را به هم می کوبد و از برادرش می خواهد تا آنها را به قتل برساند. ولی ناره با دخترش سوار ماشین می شود و به سرعت از آنجا دور می شود.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۳ سریال ترکی دختر سفیر

مادر سنجر از او می خواهد به اتاق تازه عروس برود و کنار او بخوابد. اما سنجر پریشان تر از این حرفا است و به اصطبل می رود و خودش را روی زمین می اندازد. گاورو که به او نزدیک می شود و می گوید: «باز هم پرنده مهاجر را فراری دادی! » و کنار سنجر می نشیند و یحیا و زهرا برادر و خواهر منجر می آیند و به برادرشان دلداری می دهند. سنجر به آرامی زمزمه می کند: « آن دختر گفت من
پدرش هستم… »
ناره اتومبیلش را کنار کلبه کوچکی پارک می کند و داخل می شود. اینجا جایی بوده که پدرش تابستان ها کشاورزی می کرده و زیتون پرورش میداده. او به ملک می گوید: «اگر به هتل برویم پلیس دستگیرم خواهد کرد. » اما وقتی چشمش به تخت خوابی می افتد که بعد از عقد با سنجر حجله گاه او شده بود دست ملک را می گیرد و با عجله کلبه را ترک می کند. او تحمل یادآوری خاطره آن شب شوم را ندارد. جلوی در کلبه با گیدیز روبرو می شود.

گیدیز به او می گوید: «سنجر فعلا فکرش درست کار نمیکند. اجازه بده تو را به جای امنی ببرم تا بعد ببینیم چه می شود. » ناره به شرطی قبول می کند که همسر گیدیز هم در خانه حضور داشته باشد ولی گیدیز می گوید: «من همسری ندارم و مادرم و خواهرم هستند. به آنها با هم به عمارت مجللی وارد می شوند و موگه خواهر گیدیز به استقبال ناره که از سال های دور با هم آشنایی داشتند می آید و با ناره روبوسی می کند و تاره تازه متوجه می شود گیدیز همان برادری است که موئه همیشه می گفت در خارج از کشور مشغول درس خواندن است. مادر گیدیز با دیدن ناره با طعنه به او می گوید نمی داند فردا جواب خالصه مادر سنجر را چه خواهد داد. وقتی بفهمد که دختری که عروسی پسرش را بر هم زده شب را در خانه آنها گذرانده، گیدیز مادرش را آرام می کند و به سنجر پیغام می دهد که ناره و ملک در خانه آنها مهمان هستند. سنجر با خشم گوشی را به زمین می کوبد. بعد از خوابیدن ملک گیدیز به اتاق ناره می رود تا با او صحبت کند.

ناره از او می پرسد چطور با سنحر شریک شده اند و سنجر که پسر یک کشاورز ساده روستایی بوده چطر و عمارت به آن بزرگی را صاحب شده است؟ گیدیز از جواب دادن طفره می رود و برای آوردن لباس گرم برای ناره می رود و وقتی برمی گردد چشمش به کیف ناره می افتد و دفترچه او را از آن بیرون می کشد و با کنجکاوی آن را می خواند. ناره نوشته: بعد از سپردن ملک به پدرش خودم را نابود خواهم کرد، گیدیز دوباره سراغ ناره می رود و می گوید: «هیچ چیز حتى تلخ ترین قصه دنیا ارزش مردن ندارد. » ناره که از کنجکاوی بیش از حد او ناراحت شده می گوید: «فعلا میبینی که نتوانستم دخترم را به پدرش بسپارم.

بنابراین موضوع خودکشی خودم خود به خود حذف شد. »از آن طرف در شهر پودگاریستا در کارا داغ، پدر ناره با کیسه سیاهی در دست
وارد خانه می شود و با پیکره غرق در خون پسر خوانده اش روبرو می شود و با عجله محتویات کیسه را روی زمین خالی می کند و با لباس ناره و آلت قتاله روبرو می شود. بعد سریع دوربین خانه اش را چک می کند و چاقو خوردن آکین را می بیند و ناله می کند که: « ناره چه کار کرده ای… » آکین که همیشه عاشق ناره بوده سعی کرده به او دست درازی کند. ناره با چاقو چند ضربه به او وارد می کند و سپس رو به دوربین به پدرش با فریاد می گوید: «من پسر معنوی تو را کشتم! حالا تو براش گریه خواهی کرد. روزی که من را باور نکردی در واقع من را کشتی، وقتی تو و سنجر باورم نکردید همه چیز نابود شد. حالا می خواهید کودکی دخترم را هم نابود کنید ولی من اجازه نمی دهم. دخترم را به سنجر خواهم سپر و جهنم تو بعد از این شروع می شود. »

سنجر که از بودن ناره در خانه گیدیز به شدت عصبی است صبح زود به سمت عمارت او می رود و با سرعت دیوانه کننده ای از خیابان های شهر می گذرد و با دیدن گینیز با خشم به او می گوید: حق نداری زنی را که من از خانه ام بیرون انداختم در خانه ات پناه دهی. گیدیز می گوید: ولی این از پهلوانی و مردانگی به دور است. ناره با شنیدن صدای آنها به طبقه پایین می رود وسنجر
می گوید: «باید آزمایش دی ان ای بدهیم. » موگه و گیدیز از او می خواهند آرام باشند و در مقابل ملک که تنها هشت ساله ش است از این حرف ها نزند. اما ناره می گوید: «همه چیز را به ملک توضیح دادم و او در جریان است.»سنجر با شنیدن اسم دخترش به یاد روزی می افتد که با ناره قرار گذاشته بودند اگر روزی دختردار شدند اسمش را ملک بگذارند…. به ناره نگاه می کند و می گوید: «در ماشین منتظر هستم. » ناره و ملک آماده می شوند تا به آزمایشگاه بروند و گیدیز به او می گوید: «جواب آزمایش یک هفته طول می کشد. از تو
خواهش می کنم به خودکشی فکر نکن. ) و ناره جواب می دهد: «من دخترم را تنها و بی کس رها نخواهم کرد. » و می رود.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۴ سریال ترکی دختر سفیر

در خانه افه اغلو مادر سنجر از وضعیت پیش آمده ناراحت و عصبانی است و با دیدن منکشه که هنوز لباس عروسی به تن دارد و منتظر است تا سنجر آن را از تنش در بیاورد به اتاق او می رود و می گوید: «تو عروس خانواده بزرگ افه اغلو هستی، همیشه باید سرت بالا باشد و وقتی نگرانی عروس را از برگشتن ناره می بیند می گوید: «تو زن عقدی سنجر هستی و بچه های تو وارث این خانواده خواهند بود من خودم اول مستخدم این خانه بودم ولی حالا میبینی که خانم خانه شده ام، اینجا همه چیز مال توست. » متکشه دست مادرشوهرش را می بوسد ولی بعد از بیرون رفتن خالصه از اتاق با نفرت به گوشه ای خیره می شود و تور عروسی خودش را پاره می کند از آن طرف سنجر با ملک به بیمارستان می رود و آزمایش می دهند و سنجر از پزشک ازمایشگاه که از آشنای اوستا خواهش می کند که جواب آزمایش را چند ساعت بعد آماده کند، ملک و تاره کنار کلیه روستایی منتظر جواب آزمایش هستند.

سنجر با جواب آزمایش در دست و صورتی که لبخند محوی در آن نقش پسته در مقاین باره می ایستد، نازه به او می گوید: من نیازی به این خواب ندارم. » سنجر نگاهی به ملک می اندازد و سعی می کند نوازشش کند، ولی ملک خودش را کنار می کشد و نگران و مضطرب به پدرش خیره می شود. سنجر رو په باره می گوید: دمشقر هشت ساله ام را از من پنهان کردی و درست روز عروسی من پیدایت شد. چرا حالا آمدی؟ » تاره که نمی تواند جریان کشتن آکین را به او توضیح بدهد می گوید: «من دیگر نمی توانم از مک مراقبت کنم و می خواهم او را به تو بسپارم و بروم » و ادامه می دهد که چند ساعت دیگر ملک را به او تحویل خواهد داد. وقتی سنجر از او می پرسد که در مورد خودشان به ملک، چه گفته ارده نره می گوید: «به او گفته ام که ما عاشق هم بودم ولی یک روز عشقمان به پایان رسید و از هم جدا شدیم و به او اطمینان داده ام که تو او را دوس خواهی داشته و هرگز ترکش نخواهی کرد. »

سنجر نمی پرسید اگر باز برگردی چه خواهد شد؟ ناره می گوید: «من دیگر برنمی گردم ولی لطفا کاری نکن من پیش دخترمان دروغگو شوم. » سپس بعد از چند ساعت ملک رادم در عمارت می برد و اشک ریزان از دخترش می خواهد عاقل باشید و بی تابی نکند و هرگز در مقابل کاری که دوست ندارد تسلیم نشود و نه گفتن را آویزه گوشش کند. ملک که هشت سال بیشتر ندارد از مادرش می چسبد و
التماس کتان می گوید که او را همراه خودش ببرد ولی وقتی گربه های مادرش را می بیند به او قول می دهد که مثل او رفتار خواهد کرد و مراقب خودش خواهد بود. آنها از هم خداحافظی می کنند. سنجر دست دخترش را می گیرد و به طرف عمارت می رود اما سرش را برمی گرداند و نگاهی به ناره می اندازد.

ناره برای اخرین بار از او خواهش می کند مراقب دخترشان باشد. سنجر آهی می کشد و می رود و ناره پشت در بسته عمارت برای لحظاتی به تلخی گریه می کند، ستجر ملک را به آغوش می گیرد و وارد خانه می شود و به مادرش می گوید: این دختر من است و از این به بعد اینجا زندگی خواهد کرد و رو به میکشه می گوید: اگر هم کسی تحمل ندارد می تواند از این در بیرون برود، خالصه مثل همیشه با گردن افراشته جواب می دهد: اگر دختر توست توه من هم است و هیچکس حق اعتراض ندارد. و منکشه رو به سنجر می گوید: اگر دختر توست من هم مادر او میشوم.  و به روی شوهرش لبخند می زند، سنجر
ملک را به اتاق خودش می برد و روی تخت می گذارد و با مهربانی برادرش یحیا و خواهرش زهرا را به او نشان می دهد و می گوید: «اینها عمه و عموی تو هستند. » بعد هم تا وقتی ملک خوایش ببرد کنار او می نشیند و نگاهش می کند.

قسمت ۵ سریال ترکی دختر سفیر

ناره خسته و دل شکسته به کلبه برمی گردد و برای آخرین بار نگاهی به نوشته هایش می اندازد وگریه می کند، سپس بیرون کلیه می ایستد و به صخره ای خیره می شود که هشت سال پیش بالای آن ایستاده بود و بعد از جدا شدن از سنجر خواسته بود خودش را از بین ببرد. و حالا دوباره با قدم های لرزان به سمت صخره حرکت می کند… از آن طرف در شهر پودگاریستا پدر ناره که آکین نیمه جان را به بیمارستان رسانده و از زنده بودن او مطمئن شده با مادر گیدیز که آشنای قدیمی هستند تماس می گیرد. مادر گوشی را به دست گیدیز می دهد و پدر ناره از او می خواهد جلوی دخترش را که قصد خودکشی دارد بگیرد. گیدیز با عجله به سمت خانه سنجر می رود و از او سراغ ناره را می گیرد و آنجا می فهمد که ناره ملک را به ستجر سپرده و رفته است، سنجر که از دخالت های گیدیز به تنگ آمده او را به بیرون از عمارت می کشاند و از او می پرسد که با ناره چه کار دارد و چند وقت است با هم رابطه دارند؟ گیدیز به او می فهماند که آنها همین دیروز در هواپیما با هم آشنا شده اند و چند دقیقه قبل پدر تاره با او تماس گرفته از او کمک خواسته.

گاوروک جلو آمده و به سنجر می گوید: همان جایی که توی قلبش خنجر فرو کردی دنبالش بگرد, » و هرسه با عجله به سمت کلبه روستایی حرکت می کنند، سنجر به یاد شبی می افتد که با ناره عقد کرده بودند و در کلبه روستایی همبستر شده بودند و سنجر که متوجه شده بود ناره باکره نیست مثل دیوانه ها او را از تخت پایین کشیده بود و گفته بود من از بچگی عاشق تو بودم ولی تو به من خیانت کردی. ناره در میان گریه و التماس قسم خورده بوده که خیانتی در کار نبوده و این کار برادر خوانده اش اگین است، سنجر حرف او را باور نکرده بود و او را متهم به بی آبرویی و افترا زدن به آکین کرده بود. و ناره را از کلبه بیرون انداخته بود. ناره از پشت به او گفته بود که تو مثل پدرم که باورم نکرده نباش! اگر چیزی به تو نگفتم چون نمی خواستم خودت را در آتش بیندازی و تبدیل به اتش شوی. خواهش میکنم کمکم کن من به تو پناه آوردم. اما سنجر گوشی برای شنیدن حرف های او نداشت.

ناره به طرف صخره رفته بود و از خودش را به پایین انداخته بود. گاوروک که شاهد خودکشی او بود در میان تاریکی شب اینطور حس کرده بود که او تبدیل به پرنده شده است. بالاخره گیدیز و سنجر و گاوروک به کلبه می رسند و آنجا را خالی می بینند. هرسه به صخره خیره می شوند و پیکر زنی را بالای صخره می بینند. ناره برای اخرین بار در دلش می گوید: مواظب دخترمان باش پهلوان سنجر…

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۶ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر و گیدیز و گاوروک خودشان را به بالای صخره می رسانند. ناره قبل از این که خودش را به پایین پرت کند یاد آخرین حرف دخترش می افتد که به او گفته بود: «قول میدم مثل تو باشم و هرکاری که کردی من هم آن را انجام بدم… » با این فکر شروع به لرزیدن می کند و تصور این که روزی ملک هم مثل او دست به انتحار بزند او را از تصمیمش منصرف می کند. سنجر به کنار ناره می رسد و از او می خواهد که دست نگه دارد. ناره از صخره پایین می آید و نگاهی به گاوروک که با لبخندی شیرین آنجا ایستاده می اندازد و سوار ماشین شده به سرعت می رود.

سنجر هم پشت سر او سوار ماشینش شده و دنبال او می رود و گیدیز و گاوروک را تنها می گذارد. وسط جاده جلوی ناره می پیچد و او را از ماشین بیرون می کشد و فریاد می زند: «این چه دیوونه بازی ایه؟ » ناره که نمی خواهد جریان کشته شدن آکین را توضیح بدهد به آرامی جواب می دهد: آدم وقتی از پرتگاه می افته نمی میره. بلکه مثل یک پرنده روی زمین می شینه، سنجر با تمسخر می گوید: «دروغ میگی. تو هشت سال پیش هم نپریدی. سوار هواپیما شدی و به اروپا برگشتی. من خودم به آکین زنگ زدم و همه چیزو فهمیدم.» ناره به یاد روزی می افتد که با سر و صورت زخمی و دست و پای شکسته در بیمارستان افتاده بود و قدرت تکلم نداشت حرف های آکین را که داشت از پشت تلفن با سنجر صحبت می کرد می شنید.

آکین به سنجر گفته بود: ناره صحیح و سالم از ترکیه برگشته و با دوست پسر ژاپنی اش به تعطیلات رفته. و در رابطه با ماجرای دست درازی به ناموس ناره هم با وقاحت به او گفته بود: «اگه مطمئن هستی من این کارو کردم بیا و جان منو بگیر و از این بی شرفی نجاتم بده. » سپس آکین در گوش ناره گفته بود: «نه پدرت، نه پلیس هندوستان و نه حتی سنجر باور نکردند که من کاری با تو کرده باشم.» ……. ناره با دندان های فشرده به سنجر می گوید: «به خاطر این که حرف های آکین را به راحتی باور کردی هیچ وقت نمی بخشمت، » در همین حال گیدیز و گاوروک از راه می رسند. گیدیز به سنجر می گوید: «اونو راحت بذار و به خانه ات پیش زنت برگرد. » سنجر به او می گوید: «به خاطر این حرفت به من جواب پس خواهی داد! » و می رود. ناره از گیدیز می پرسد: «از کجا فهمیدین که میخوام خودکشی کنم؟»

گیدیز جواب می دهد: «پدرت با من تماس گرفت و خبر داد. در ضمن گفت که آکین هم نگرانت شده.» ناره با شنیدن اسم آکین زود با پدرش تماس می گیرد و می فهمد که آکین زنده مانده است. و از این که تبدیل به قاتل نشده است خوشحال می شود. سفیر از
دخترش می خواهد به خانه برگردد و آبروی خانواده را نبرد و اضافه می کند که آکین را راضی کرده به پلیس بگوید دزدها او را زخمی کرده اند. ناره به پدرش می گوید: «اونجا دیگه خونه من نیست! هیچ وقت برنمی گردم. » او که کمی احساس آرامش می کند به گیدیز می گوید: «امروز زندگی جدیدی به من داده شد. میخوام ملکو از سنجر بگیرم و زندگیمو صرف اون بکنم. » سپس به همراه
گیدیز برای پیدا کردن دفترش به پایین کوه می رود.

منجر به خانه می رسد و صدفی را که ناره زمانی به او هدیه داده بود را در جیب می گذارد و وارد خانه می شود و با صدای بلند به همه می گوید: «اگه درمورد خودکشی ناره چیزی به ملک بگید روزگارتونو سیاه میکنم! » خالصه که آرزو میکرد تاره مرده باشد می گوید: «اگه اون زن از ما دور باشه ما حتی اسمش رو هم به زبون نمیاریم. » سپس از پسرش یحیا می خواهد گوسفندی قربانی کند و به یمن برگشتن ملک به مردم خیرات بدهند. الوان زن یحیا به مادر شوهرش اعتراض می کند و خالصه می گوید: «تو که نتونستی بچه دار بشی پس حق اعتراض هم نداری. و دل عروسش را می شکند.

گیدیز از ناره می پرسد: «من احمق نیستم. چرا دلیل خودکشیتو نمیگی؟ حتما فکر کردی این برای دخترت بهتره، چه اتفاقی برات افتاده که می خواستی بعد از دادن ملک به سنجر خودتو از بین ببری؟ راستشو بگو هشت سال پیش سنجر تورو به پایین پرت کرد؟ » تاره فریاد می زند: «سنجر دوسم داشت ولی باورم نکرد و حتی تلاشی هم برای باور کردنم نکرد. من هشت سال پیش از اون بالا خودمو پایین انداختم. تمام بدنم پر از پلاتینه. اما قلب شکستمو کسی نتونست به هم جوش بده. دلم نمیخواد غیر از دخترم کسی به من نزدیک بشه. نه عشق نه افسانه هیچ کدوم برای من ارزشی نداره. »

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۷ سریال ترکی دختر سفیر

در خانه ی افه اغلو به مناسبت نوه دار شدن خانواده جشنی به پا شده و قاضی شهر و جناب شهردار هم حضور دارند. منکشه که از دوری شوهرش ناراحت و پریشان است تلاش می کند نظر او را جلب کند و خودش را به او نزدیکتر کند ولی سنجر اجازه این کار را نمی دهد سپس سراغ ملک می رود و او را بین جمعیت حاضر در حیاط خانه می برد.
خالصه به رفیقه مادر گیدیز، می گوید: «نباید ناره رو به خونه ت راه میدادی. باید اونو بیرون میکردی! تو با من همدردی نمیکنی. از نظر تو من همون خدمتکاری هستم که قبلا تو خونتون خدمت میکرد. » رفیقه از حرف او ناراحت می شود زن ها با دیدن ملک شروع به درگوشی حرف زدن می کنند و هرکس چیزی می گوید.

در مورد این که دختر شباهتی به پدرش ندارد. خالصه که حواسش به همه چیز است بین جمعیت می ایستد و از منکشه می خواهد که جلوی چشم مردم ملک را ببوسد و خوش امد بگوید و ملک را مجبور می کند که دستش را ببوسد و از خون گوسفند قربانی شده به پیشانی اش می زند تا خدا حافظش باشد. اسنجر که از بودن دخترش در میان خانواده و اهالی شهر خوشحال به نظر می رسد در مورد آداب و رسومشان به ملک توضیح می دهد. در همین حال گینیز از راه می رسد و سنجر که از دست دخالت های او دلخور است به سمت او می رود. گیدیز به او می گوید که ناره دم در منتظر اوست. ناره که متوجه شده آنها در حال نذری دادن هستند بیرون عمارت منتظر سنجر می ایستد. سنجر به طرف او می رود اما مادر و برادر منکشه به وجود ناره در عمارت اعتراض می کنند.

نجرت برادر منکشه می گوید که این عمارت خانه خواهر اوست! سنجر نجرت را سوار ماشین می کند و از او می خواهد تا دعوا راه نیفتاده به خانه اش برگردد و دست ناره را می گیرد و به گوشه ای می برد. ناره می گوید آمده تا دخترش را با خود ببرد. سنجر که انتظار شنیدن این حرف را ندارد صدایش را بالا می برد و می گوید: «مگه بچه بازیه؟! یک روز میای و زندگیمو زیر و رو میکنی و دختری که هشت سال ازم قایم کردی دستم میدی بعد هم که اقدام به خودکشی میکنی. حالا هم میخوای دخترمو پس بگیری.» و التماس کنان ادامه میدهد: «خواهش میکنم یه بارم که شده بهم خوبی کن و برو. بذار زندگی کنم. » ناره جواب می دهد: «به زندگی بدون تو عادت کردم.

ولی بدون دخترم نمیتونم. » سنجر که طاقتش تمام شده او را کشان کشان به سمت ماشین می برد و می گوید: «برای خودت دوس پسر جدیدی پیدا کن و دنیارو بگرد! مارو هم فراموش کن و دیگه اینجا نیا. » ناره بدون این که حرفی بزند سوار ماشین شده دور می شود. سنجر رفتن او را تماشا می کند و یاد روزی می افتد که به او قول داده بود که روزی این عمارت را که متعلق به پدربزرگ گیدیز بود خواهد خرید و ناره را به عنوان عروس به آنجا خواهد برد. سپس به اصطبل می رود و سوار اسبش می شود و به طرف کلبه وسط جنگل می رود و زیر درختی که اسم خودش و ناره را روی آن حک کرده صدفی را که روزی ناره به او هدیه داده بود را چال می کند.

از آن طرف در کارا داغ پدر ناره به بیمارستان برای دیدن آکین می رود و می گوید: «من فیلمی رو که به ناره حمله کردی و اون از خودش دفاع کرده رو دیدم! اون فیلم رو نابود کردم. اجازه نمیدم با آبروم بازی کنن و بگن دختر سفیر برادر زاده خودشو کشت! » آکین هم جواب میدهد: «منم به پلیس میگم که دزدها به خونه م اومدنو منو به این روز انداختن. » سفیر با لبخند می گوید: «ناره به ترکیه رفته. حالا هم پیش سنجره. من نقشه خوبی برای برگردوندنش دارم. تو میدونی که بدهی من زیاده و باید اونو پرداخت کنم. » آگین قبول می کند که در مقابل پرداخت بدهی سفیر او هم ناره را به بلغارستان برگرداند.

قسمت ۸ سریال ترکی دختر سفیر

ناره بعد از جدا شدن از سنجر به خانه گیدیز می رود و به او می گوید: «سنجر حاضر نیست ملکو به من بده و من ناچارم برای پس گرفتن دخترم فکری بکنم.» مادر گیدیز به وجود ناره در خانه اش اعتراض می کند و موجب ناراحتی پسرش می شود و ناره دوباره به کلبه جنگلی برمی گردد. سنجر به اتاق ملک می رود و به او می گوید: «من تابه حال پدر نبودم و بلد نیستم پدری کنم. » ملک می گوید: «اگه با ما زندگی میکردی یاد میگرفتی! » سنجر البوم قدیمی را نشان ملک می دهد و در مورد پدر بزرگش مهمت افه اغلو داستان شیرینی تعریف می کند. این که او مرد تفنگداری بوده و همیشه با متجاوزین و دزدها میجنگیده. یک روز زخمی می شود و از پرتگاه بلندی سقوط می کند. بوران آقا، پدر بزرگ گیدیز او را پیدا می کند. و به این عمارت می اورد و با کمک پدر بزرگ گاوروک که آرایشگر بوده است، مهمت افه اغلو را درمان می کنند و مدت ها دور از چشم مردم از او پرستاری می کنند.

بعد از آن، آن سه نفر دوستان خیلی خوبی برای هم می شوند. و ادامه می دهد: «منم به خاطر پدربزرگم این عمارتو از گیدیز نوه ی بوران آقا خریدم و حالا تو اینجایی. » ملک که از داستان هیجان زده شده است جد خودش را به چشم یک قهرمان می بیند. سنجر از او می پرسد: «چرا مادرت تورو پیش من آورد؟ » ملک که دختر باهوشی است بدون این که جواب او را بدهد از اتاق بیرون می رود. سنجر صبح موهای دخترش را شانه می زند و آن را می بافد و به دخترش هم توضیح می دهد که او و گیدیز شریک هم هستند. کارهای کشاورزی و پروزش زیتون و ماهیگیری برعهده سنجر است و گیدیز کارهای مربوط به توریست و دریا را به عهده دارد. سپس دست دخترش را می گیرد و سر میز صبحانه می برد. خالصه با دیدن او می گوید: «هنوز در کنار همسرت نخوابیدی! باید به زنت هم اهمیت
بدی. »

ملک سرش را پایین می اندازد و سنجر ناراحت شده و بدون خوردن صبحانه به شرکت می رود. ناره به عمارت افه اغلو می آید و با دیدن گاوروک او را به گرمی در آغوش می گیرد و از او می خواهد ملک را پیش او بیاورد. گاوروک که ناره را خیلی دوست دارد به او می گوید: «سنجر به شدت مواظب دخترشه. من اجازه این کارو ندارم.
ولی میتونم گیدیزو پیشت بفرستم. » ناره به کلبه برمیگردد و منتظر گیدیز میماند. منکشه که از توجه سنجر به ملک ناراحت و خشمگین است لباس عروسی اش را پاره می کند و زیر تخت ملک مخفی می کند و گریه کنان به مادرشوهرش می گوید: «یکی لباس عروسیمو از اتاقم برداشته! » هردو دنبال لباس می گردند و منکشه اینطور وانمود می کند که آن را از زیر تخت ملک پیدا کرده است.

خالصه به او می گوید: «این بچه درست تربیت نشده و باید تنبیه بشه. » گاوروک به شرکت می رود و به گیدیز خبر می دهد که ناره در کلبه منتظر اوست و گیدیز هم می رود. سنجر تلاش می کند از زیر زبان گاوروک حرف بکشد ولی او جواب سربالا می دهد. در عمارت افه اغلو، خالصه دستور می دهد حمام را گرم کنند و همه زن ها به همراه ملک به حمام می روند. خالصه زهرا را دنبال کیسه و لیف حمام می فرستد سپس به ملک می گوید: «چرا لباس عروسی منکشه رو پاره کردی؟ » منکشه هم با پررویی از دختر کوچک می خواهد دلیل کارش را توضیح دهد. الوان هم کنجکاو می شود و کنار آنها می آید. ملک که از حرف های آنها سر در نمی اورد شوکه می شود و دست و پایش جمع می شود و شروع به لرزیدن می کند.

قسمت ۹ سریال ترکی دختر سفیر

زهرا با عجله به سنجر زنگ می زند و از او می خواهد فورا به خانه برگردد چون ملک حالش خوب نیست. سنجر وقتی به خانه می رسد و دخترش را با آن وضع می بیند او را بغل کرده و به طبقه بالا می برد و از زجر می خواهد مراقب أو باشد. سپس پیش مادرش برگشته و می پرست: با دخترم چیکار کردید که به این روز افتاده؟ » به خواست خالصه میکشه جلو می آید و بدون این که درمورد لباس عروسی چیزی بگوید با تظاهر به ناراحتی می گوید: «همش تقصیر منه. اون از من خوشش نمیاد و با دیدن من حالش بد شد. » بمتجر سوار ماشینش می شود و سراغ موکه خواهر پدر که روانشناس است می رود و از او علت بیماری ملک را می پرسد.

موکه می گوید: «من نمیدونم باید با مادرش صحبت کنی، ختم اون چیزی میدوئه، به دستور دوباره با گېدیز تماس می گیرد و به او می گوید: «میدونم پیش پاره ای، گېدیز می گوید که در کلبه جنگلی هستند. سنجر که از دست گیدیز دلخور است به طرف کلبه حرکت می کند تاره از گیدیز می خواهد که کمک کند تا دخترش را از آن خانه فراری دهد ولی گیدیز می گوید: من در نزدیک ترین دوست منه. من به اون خیانت نمیکنم. ولی اینو هم میدونم که اون آدم مهربونه، دلش ته د تورو از دختر جدا کنه.

و بعد هم از ناره می بردند که آیا هنوز منده جر را دوددامه دارد؟ ناره در جواد په می گوید: «برای من وط دخترم بوده و به چیز دیگه ای فکر نمیکنم. » از آن طرف گوون چسبی پدر قاره پاسپورتش را از گاو عندو کش درمی ورد و به عرق فرودگاه می رود تا به سمت ترکید پرواز کند سنجر خودش را به کلبه می رساند و دسته تاره را می گیرد و از او می خواهد سوار ماشین شود ت پیش ملک بروند. نارن که از رفتار او نگران شده است حال ملک را می پرسد و مسنجر جواب می دهد، بدنش قفل کرده.

میلرره : حرف نمیزنه، ۴ باره می گوید: «وقتی شوکه می شود اینطوری میشه و شمراہ سنجر می رود. سنجر موقع رفتن و به گینیز با خشم می گوید: «خوب نیست که با تاره تنها هستی، گیدی می گوید: ناره چه نسبتی با تو داره؟ » و اضافه می کند: «یا اون خوبیه رفتار کن » سنجر نگاهی به او می اندازد و می گوید: «اگه خوب، رفتار تکنم چیکار میکنی؟! دوستیمونو خراب نکن با این کارات! و بعد هم به طرف عمارت حرکت میکند.

آنها به عمارت می رسند، ناره به او می گوید: «دخترم باید پیش من بمونه. اونا فقط باید به صدای من عکس العمل نشون میده و به من احتیاج داره،  سنجر همانطور که با عجله به سمت خانه می شود می گوید: «وقتی ولش میکردی فکر این چیزها نبودی. * منگشه که منتظر نتوانسته در را به روی ناره باز می کند و با گردن افراشته می گوید: «به خونه من خوش اومدی! » سنجر بدون توجه به او اناره را پیش ملکه می برد. تاره همه را از اتاق بیرون می کند و شروع به نوازش دخترش می کند و در گوش زمزمه می کند که خبرهای خوشی برایش دارد.

بعد از لحظاتی ملک به خودش می آید و با ناباوری مادرش را بغل می کند. ناره می گوید: « آئین زنده اس و من دیگه زندان نمیرم. باید از اینجا بریم. » بنجر با دیدن دخترش که سرحال، است خوشحال شده و در ضمن به ناره می گوید که نمی تواند ملکه را از او جدا کند، دست تاره را می کشد و به اتاق خواب منکشه می برد و از او می پرسد که چرا او را عذاب می دهد و راحتش نمی گذارد؟ ناره که از بودن در اتاق خوابه منکه معذب شده در تلاش برای بیرون آمدن از آنجا می گوید: «درد من فقط دخترمه»..

من فقط اونو میخوام. » خالصه جلوی او می ایستد و می گوید: «اگر تو ام رو از ما بخوای بگیری منم به اون میگم که می خواستی خودکشی کنی!  ناره که دوست ندارد ملک چیزی از این جریان بفهمد به او می گوید: «شما برنده شدید! ولی اجازه بدین با ملک صحبت کنم و اون رو آروم کنم. »

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۱۰ سریال ترکی دختر سفیر

ناره پیش ملک می رود و به آهستگی طوری که کسی نشنود به او می گوید که نقشه ای برای فرار دارد. و از او می خواهد وسایلش را جمع کند و صبح زود هنگام طلوع آفتاب منتظر او بماند. ملک که از فکر بودن با مادرش خیلی خوشحال شده او را می بوسد و قول می دهد به کسی چیزی نگوید. از آن طرف سفیر چلبی هم به فرودگاه استانبول می رسد و مستقیم به اداره پلیس می رود و بعد از معرفی خودش به عنوان سفیر ترکیه در بلغارستان به رئیس پلیس می گوید که از دخترش شکایت دارد. ناره به مقصد آمریکا دو بلیط هواپیما تهیه می کند و دوباره به کلبه برمی گردد و منتظر می ماند.

سنجر برای دخترش غذا می برد ولی ملک که از پدرش دلخور است لب به غذا نمی زند و از سنجر می خواهد از اتاق بیرون برود. بعد از رفتن سنجر غذاها را توی چمدانش می گذارد تا فردا هنگام فرار چیزی برای خوردن داشته باشند. سپس زهرا به اتاق ملک می آید و گوشی همراهش را دست او می دهد و می گوید: «هروقت دلت برای مادرت تنگ شد به داداش گیدیز زنگ بزن و با مادرت صحبت کن.»

ملک به مادرش زنگ می زند و به او می گوید که برای فرار خودش را آماده کرده است و حتی غذا هم در چمدانش گذاشته! منکشه از پشت در حرف های ملک را می شنود و لبخند موذیانه ای می زند. بعد از ساعتی سنجر به اتاق ملک می آید تا کنار او بخوابد. ولی ملک که قصد فرار دارد به او می گوید: «برو پیش زنت بخواب! » سنجر دم در اتاق ملک می نشیند و همانجا خوابش می برد. گیدیز به کلبه چوبی و به سراغ ناره می رود و متوجه می شود که او به مقصد آمریکا بلیط گرفته و قصد فرار با ملک را دارد.

به ناره می گوید: «اگر همین حالا به خانه من نیای همه چیزو به سنجر لو میدم. ناره که چاره ای جز تسلیم نمی بیند به همراه گیدیز به خانه آنها می رود و در اتاق مهمان تا صبح بیدار می ماند. اما نزدیکی های صبح زیر لحاف چند بالش می گذارد و اینطور نشان می دهد که خوابیده است بعد هم یواشکی سوار ماشین شده و به طرف عمارت افه اغلو می رود. ملک لباس هایش را می پوشد ولی نمی داند چطور می تواند در حالی که پدرش دم در اتاق اوست از انجا خارج شود. منکشه که خیلی دوست دارد هرچه زود از شر دختر کوچک خلاص شود ناگهان روی تخت می پرد و فریاد می زند کمک کنید! سنجر و اهالی خانه به اتاق او می دوند و او فریاد می زند: «اینجا موش داره!! »

همه مشغول گشتن اتاق می شوند و ملک با اشاره منکشه از خانه خارج می شود و خودش را جلوی عمارت به مادرش می رساند. بعد از لحظاتی پسنجر که از بیرون شیهه اسب را شنیده نگران شده و به سمت حیاط می دود و ناره و ملک را در حال فرار می بیند. او جلوی ناره می ایستد و می گوید: «نمی تونی دخترمو از من بگیری. » ملک دستش را می کشد و می گوید که می خواهد با مادرش بماند. سنجر رو به ناره می گوید: «توبه ترسو هستی که همیشه زیر حرفش می زنه. »

ناره در جواب می گوید: «نه در گذشته نه حالا زیرحرفم نزدم. » خالصه خودش را به آنها می رساند و می گوید: «منم هرگز زیر حرفم نمیزنم.» و جلوتر می آید تا به ملک بگوید مادرش قصد خودکشی داشته ولی ناگهان پلیس سر می رسد و سفیر چلبی پدر ناره از ماشین پیاده می شود و در حالی که گواهی سرپرستی ملک را در دست دارد به سنجر می گوید: «طبق قانون من سرپرست نوه م هستم. » و رو به ناره هم می گوید:  اگه بخوای توام میتونی با من بیایی. و با اشاره به مامورها از آنها می خواهد ملک را سوار ماشین کنند. ملک که دوست ندارد از پدر و مادرش جدا شود جیغ می زند و از پدرش کمک می خواهد. سنجر به او قول می دهد که به زودی او را برمی گرداند. و ناره کاری جز گریه از دستش برنمی آید.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۱۱ سریال ترکی دختر سفیر

بعد از رفتن سفیر به همراه ملک پلیس از سنجر می خواهد پاسپورت ملک را به آنها بدهد، سنجر پاسپورت را از کیف ناره برمی دارد و پاره می کند و داد می زند « اون نمیتونه دخترمو بدون اجازه من بیره! » پلیس به دست های او دستبند می زند و تاره را به بازداشتگاه می برد. در بازداشتگاه سنجر از ناره می پرسد: « چرا شناسنامه دختر من به اسم پدر توئه؟ دختر من برای اولین بار به من بابا گفت. ولی از من دوچرخه نخواست.

از من برای نجاتش کمک خواست. » و بغض راه گلویش را می گیرد. باره به خاطر می آورد که در شهر زوریخ وقتی ملک تازه به دنیا آمده بود پدرش او را در بیمارستان روانی بستری کرده بود و آگین به او گفته بود: «حالا که شناسنامه بچه را به نام پدرت گرفتیم سنجر نمی تونه اونو از تو بگیره. » تاره گفته بود: «اینا همش نقشه توئه. سنجر را از من جدا کردی و حالا میخوای دخترمو جدا کنی از من» آگین به آرامی در گوش او گفته بود: «با این کار تو دیگه نمیتونی دخترتو رها کنی و پیش سنجر بری…

ناره از فکر گذشته بیرون می آید و داد می زند: «تو حق نداری وقتی منو با لباس عروس بیرون انداختی ازم چیزی بپرسی! » سنجر از پشت میله ها دست او را محکم می گیرد و فشار می دهد و می گوید: «هیچ وقت مسئولیت دخترم با تو نبود. وقتی داشتی با دوس پسران خوش میگذروندی، معشوقه های پدرت دخترمو بزرگ کردن. » شاره گریه می کند و خواهش می کند عذابش ندهد. در همین حال گیدیز و یحیا وارد بازداشتگاه می شوند. گیدیز از پشت میله ها بر سر تاره فریاد می زند: «به تو گفتم فرار کردن کار بیخودیه ولی باز انجامش دادی، اینم از وضعیتت! »

سنجر از آن طرف می گوید: «پس میدونستی که میخواد دخترمو بدزده و هیچ کاری نکردی؟! » گیدیز با خشم می گوید: میخواستی چیکار کنم؟ توی خونه م زندونیش کرده بودم. » سنجر فریاد می زند: «ولی باید منو در جریان میذاشتی. » گیدیز جلو می رود و به آرامی به او می گوید: «کارای من به خودم مربوطه. من هیچ وقت از پشت به کسی خنجر نمیزنم! » بالاخره وکیل، ناره و سنجر را از بازداشت بیرون می آورد. سنجر از گیدیز می خواهد که همه هتل ها را کنترل کنند. گیدیز می گوید: «نگران نباش.

دوستامون همه جارو میگردن. فرودگاه هم تحت کنترله. » یکی از آشناهای گیدیز در اداره پلیس به آنها خبر می دهد که سفیر پاسپورت جدید برای نوه اش گرفته و در حال رفتن به فرودگاه است. ناره و سنجر با عجله به سمت فرودگاه می روند اما قبل از آن که بتوانند کاری کنند هواپیمای حامل ملک پرواز می کند. تاره بلافاصله دوتا بلیط به مقصد مونته نگرو رزرو می کند. یحیا هم به خواست سنجر به عمارت می رود و مقداری پول به همراه پاسپورت سنجر را می آورد. در عمارت افه اغلو مادر منکشه و عده ای از فامیل هایش برای جشن پاتختی به آنجا می روند. خالصه که انتظار دیدن آنها را ندارد کمی مضطرب می شود.

الوان زن یحیا که فهمیده تاره و سنجر با هواپیما به دنبال ملک می روند خودش را به نادانی می زند و با صدای بلند جوری که مهمان ها بشنوند میگوید: «سنجر و ناره به دنبال ملک به خارج رفتند! » خالصه با خشم به او نگاه می کند. و عاتکه و زنان همراهش هم هاج و واج به منکشه چشم می دوزند. منکشه با دیدن این اوضاع بی حال شده و از هوش می رود.

قسمت ۱۲ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر و تاره سوار هواپیما شده به سمت پودگاریتسا می روند. سنجر نگران است که نکند سفیر با دخترش بدرفتاری کند اما ناره او را مطمئن می کند که پدرش اهلی بد اخلاقی نیست. سنجر وقتی می فهمد ناره قرار بوده با ملک به آمریکا برود عصبی می شود و تاره به او می گوید: «اگه قبول میکردی ملکو به من بدی تو موغلا میموندم و شما رم از هم جدا نمیکردم و وقتی سنجر با طعنه به او می گوید که چه آدم خوبی هستی دختر سفیر اشاره به او هشدار می دهد که وقتی دخترش دست پدرش امیر است به او دختر سفیر نگوید.

سنجر می گوید: «روزی که از پشت به من خنجر زدی با خودم گفتم دیگه اسمشو به زبون نمیارم..) و زیر گریه می زند. سفیر به خانه اش می رسد اما با دیدن طلبکارها دم در خانه، فورا به ماشینش برمی گردد و به خانه یکی از دوستانش می رود و به راننده اش هم میسپرد که نگذارد ملک فرار کند و او را در اتاقی زندانی می کنند، ملک یاد گوشی ای که عمه اش به او داده بود می افتد و با گیدیز تماس می گیرد. گیدیز به او می گوید: «پدر و مادرت دنبالت اومدن و به زودی پیدات میکنن. » سفیر وارد اتاق شده و تلفن را از دست ملکه می گیرد و به گیدیز می گوید که دخالت نکند در عمارت افه اغلو، زن های همراه عاتکه آنجا را ترک می کنند اما عاتکه می ماند و به دخترش که خود را بی حال نشان می دهد می گوید: «شوهرت که از پهلوونی بویی نبرده و با دوس دخترشم به خارج رفته, توام که تو روستا بی آبرو شدی! »

خالصه به خاطر حرف های کنایه آمیز او اعتراض می کند و از او می خواهد یا ساکت شود یا آنجا را ترک کند. عاتکه به او می گوید: «زیاد خودتو دسته بالا نگیر، همه مون میدونیم که چطور خودتو به صاحب این عمارت قالب کردی! » خالصه به سمت او هجوم می برد و الوان مانع دعوای آن دو میشود و مادر و دختر را به طبقه بالا می فرستد. منکشه به مادرش می گوید ساکت باشد و رابطه او و خالصه را خراب نکند چون تنها پشتیبان او در این خانه مادرشوهرش استان تجرت که خبر رفتن سنجر با تاره را شنیده با عصبانیت به شرکت سنجر و گیدیز می رود و با یحیا گلاویز می شود و با خشم می گوید: «ستجر به جای این که از تخم و ترکه خارجی بچسبه، از زن واقعی خودش بچه دار پشه » و به خاطر این حرف کتک مفصلی از یحیا می خورد.

ناره و سنجر به پودگاریتسا می رسند و به سمت خانه سفیر به راه می افتند.. گیدیز به سنجر زنگ می زند و در مورد تماس میک می گوید و در آخر از او خواهش می کند گوشی را به دست ناره بدهد تا حالش را بپرسید اما سنجر گوشی را قطع می کند و به ناره می گوید: «اگه چیزی بین تو و گیدیز باشه هردوتونو آتیش میزنم! » باره می گوید: «به تو که متاهل هستی هیچ ربطی ندارد! » سنجر عصبی می شود و تاره را پشت سرش جا گذاشته و وارد خانه سفیر می شود، ناره دوان دوان خودش را به او می رساند و با هیجان می گوید: تو اینجارو میشناسی… پس دنبالم اومده بودی؟» و با اشتیاق به ستجر نگاه می کند.

قسمت ۱۳ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر دوست ندارد در مورد گذشته حرفی بزند با اینحال می گوید: «یکسال کار کردم تا توانستم پول بلیط هواپیما جور کنم. بعد تا اینجا دنبالت آمدم. ولی پدرت به من پیشنهاد پول داد تا دست از سر تو بردارم. از آکین خواست جای تو را به من بگوید. او گفت با دوست پسرت به سوئد رفته ای. بعد به تو زنگ زد و دوست پسرت گوشی را برداشت و من از پشت تلفن صدایت را شنیدم که میگفتی کی زنگ زده عشقم! « تاره فریاد می زند: «چرت و پرت میگوییا من آن موقع تازه زایمان کرده بودم، و به خاطر پریدن از پرتگاه تمام استخوان هایم شکسته بود، پدرم من را توی بیمارستان روانی بستری کرده بود و من به تنهایی داشتم با سرنوشتم میجنگیدم. این را هم بدان تا به حال به کسی غیر از تو عشق من نگفتم. » سنجر به شدت شانه های او را تکان می دهد و می گوید: دورغ میگویی! » تاره صورت اشک آلودش را پاک می کند و می گوید: «بهترین کاری که تا به حال کرده ای این بوده که مسئولیت دخترمان را پذیرفتی.

حالا بهتر است آتش بس بدهیم و دعوا نکنیم. سنجر قبول می کند و هردو وارد خانه می شوند. ولی خبری از ملک نیست. ناره ناراحت شده و گریه می کند و می گوید: «پدرم با ندادن دخترم به من دارد مجازاتم می کند. » سنجر کنار او می نشیند و می پرسد: «مگر چه کرده ای که مستحق مجازات باشی؟ اینجا چه اتفاقی برایت افتاد که به ترکیه برگشتی. » ناره از جواب دادن طفره می رود.

در همین حال سفیر به ناره زنگ می زند و ناره می گوید که تنها آمده است. ولی سفیر پوزخند زنان می گوید: «همین حالا دارم از طریق دوربین آن پسر دهاتی را کنار تو میبینم. » سنجر با شنیدن این حرف دوربین را می شکند. از آن طرف ملک که متوجه شده پدربزرگش در حال صحبت با مادرش است با صدای بلند کمک می خواهد و می گوید: «ما نزدیک کوه کنار رودخانه آشیزبکودرا هستیم. » سفیر نوه اش را در اتاق زندانی می کند و به دخترش می گوید: تا وقتی شوهرت به ترکیه برنگردد ملک را نخواهی دید. » تاره به او قول می دهد سنجر را فردا به ترکیه برگرداند. اما سنجر به او می گوید: «من هیچ وقت دخترم را اینجا تنها نمیگذارم.»

و از خانه خارج می شود و با گیدیز تماس می گیرد و می گوید: «سفیر قصد ندارد دخترم را به من بدهد. با یک قاچاقچی تماس بگیر تا از طریق قاچاق دخترم را وارد ترکیه کنم. » گیدیز می گوید: «تو فقط چای سفیر را یاد بگیر، بقیه کارها را من انجام میدهم. » در عمارت افه اغلو، نجرته برادر منکشهد برای بردن مادر و خواهرش می آید و علی رغم میل خالصه، منکشه را با خود به خانه پدری برمی گرداند. گید پز به خواهرش می گوید: « دو روز است حالم خوب نیست. عصبی هستم .

همش به خودم میگویم کاش ملک دختر من بود. و به جای سنجر من با ناره برای پیدا کردن او میرفتم. » موگه با نا امیدی سرش را تکان می دهد و می گوید: «تو مریض نیستی. عاشق شده ای. آن هم عاشق ناره ی سنجرا »و می
پرسد: «آیا سنجر از این موضوع خبر دارد؟ » گیدیز به یاد حرف دو روز پیش
سنجر می افتد که گفته بود نمی گذارم ناره را از من بگیری..

قسمت ۱۴ سریال ترکی دختر سفیر

منکشه به کلیه محقرشان برمی گردد و به محض ورود به خانه آن دختر محجوب و آرام تبدیل به زن سلیطه و غیر قابل کنترل می شود. و فریاد می زند «قرار نبود دوباره به این جهنم برگردم! » و همه جا را به هم می ریزد، اما بعد عقد نامه اش را برمی دارد و خنده ی ترسناکی سر می دهد و می گوید: «اقسار سنجر دست من است! من زن عقدی او هستم. اگر بخواهم دنیا را برای ملک و تاره تبدیل به زندان خواهم کرد. »

ناره و سنجر از روی آدرسی که ملک داده سعی می کنند روی نقشه مکان احتمالی او را تخمین بزنند، کمی از خاطراتشان می گویند و کنار هم خوایشان می برد. سنجر که خیلی دلش می خواهد او را نوازش کند با دیدن حلقه در دست خود یادش می افتد که متاهل است و زود ناره را از خواب بیدار میکند. گیدیز به سنجر زنگ می زند و می گوید: «ما فهمیدیم که یکی از تاجر های بزرگ ترکیه در همان منطقه ای که ملک آدرس داده زندگی می کند. از طریق او به زودی چای سفیر را پیدا خواهیم کرد و من آدرس را برایت میفرستم. »
بنا به خواست آکین، سفیر به دخترش زنگ می زند و می گوید: «باید به بیمارستان بیایی و از آکین عذرخواهی کنی. من هم به محض این که شوهرت به ترکیه برگشته دخترت را پیش تو خواهم آورد. » سپس رو به آکین میگوید: حالا که همه چیز دارد روبراه می شود تو هم به بانک زنگ بزن و بدهی من را تسویه کن، » آگین انگشتری را از جیبش درمی آورد و می گوید: «وقتی ناره آمد و به من جواب مثبت داد آن موقع من هم به بانک زنگ خواهم زد. »

تاره به حال این که سنجر پشت در است برای باز کردن در می رود و با طلبکارهای پدرش روبرو می شود. آنها می گویند: پدرت در قمار یک میلیون یورو بدهی بالا آورده و باید تسویه کند. » تاره می گوید: «من جای پدرم رامیدانم و شما را پیش او خواهم برد. » ولی در فرصت مناسب از دست آنها فرار می کند و همسایه ها به کمکش می آیند. از آن طرف خالصه و رفیقه به دفتر گیدنز می روند و از او می خواهند به خانه منکشه برود و او را قبل از برگشتن سنجر به عمارت برگرداند. گیدیز ترجیح می دهد دخالت نکند. ولی با اصرار مادر و خالصه مجبور می شود به خانه مادر منکشه برود. منکشه به او می گوید: «تا سنجر خودش نیاید من به عمارت برنمی گردم.» در بین صحبت هایشان متکشه متوجه می شود که گیدیز چشمش دنبال ناره است. او به گیدنز هشدار می دهد که مواظب احساساتش باشد. گیدیز نگاهی به او می کند و می فهمد منکشه انطور که ظهرش نشان می دهد. ساده نیست سنجر پیش پاره می اید و می گوید: «آدرس محل نگه داری ملک را پیدا کرده ام. »

هردو با عجله به سوی آدرس مورد نظر می روند. آکین که در اداره پلیس جاسوس دارد بعد از دریافت پیغامی به سفیر چلبی می گوید: «تاره برای دیدن من نخواهد آمد. چون به من خبر داده اند که ناره و سنجر در حال رفتن پیش ملک هستند. سنجر می خواهد دخترش را از راه قاچاق به ترکیه برگرداند. » سفیر با عجله به محل نگه داری نوه اش برمی گرداند.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۱۵ سریال ترکی دختر سفیر

ناره و سنجر به محل نگه داری ملکه می رسند. سحر از پشت پنجره به ملک اشاره می کند که از خانه خارج شود. ملک که از دیدن پدرش خوشحال شده پنجره ها را یکی یکی بررسی می کند و بالاخره یکی از آنها را باز می کند وبیرون می رود و در آغوش پدرش آرام می گیرد. نگهبان که متوجه غیبت ملک شده بیرون از خانه می رود ولی سنجر با ضربه ای او را بیهوش کرده به همراه ملک به سمت ماشین که ناره در آن منتظر است می رود. اما قبل ازسوار شدن به ماشین سفیر همراه پلیس ها سر می رسد و سنجر دستگیر می شود. ناره کنار سنجر می رود و می گوید: «با پدرم معامله کن و یک میلیون یورو به او بده وملک را پس بگیر. » ولی سفیر دو میلیون میخواهد!

سنجر هم در مقابل گرفتن پاسپورت و شناسنامه و مدارک ملک قبول می کند که پول را به او بدهد ناره به بیمارستان و سراغ آگین می رود. آگین که فکر می کند سنجر دستگیرشده و تاره برای التماس کردن به او آنجا رفته است، انگشتر را نشان تاره میدهد تا به او پیشنهاد ازدواج دهد. ناره می گوید: «ستجر بدهی پدرم را پرداختکرد و به زندان هم نرفت. من و سنجر به ترکیه برمیگردیم. تو هم در جهنمی که ساختی خواهی سوخت. » و او را ترک میکند و آکین در میان خشم و سرخوردگی تنها می ماند، ناره دم در خانه پدرش، سنجر و ملک را دست در دست هم می بیند. زن کولی که آنجا نمایش اجرا می کند به آنها می گوید: «شما متعلق به هم هستید . هروقت به هم رسیدید آن موقع کامل خواهید شد. » و رو به سنجر می گوید: مراقب پرنده ی توی سینه ات باش. » سنجر این حرف ها را نشنیده می گیرد.

و داخل خانه می شود و دو میلیون یورو را به سفیر تحویل می دهد و مدارک را از او می گیرد، بعد هم به همراه تاره و ملکه به فرودگاه می روند و به سمت ترکیه پرواز می کنند از آن طرف گید بز و یحیا به استقبال آنها می آیند، ناره به سنجر می گوید: «ما فقط پدر و مادر ملک هستیم، تنها چیزی که ما را کنار هم نگه داشته وجود ملک است، » سنجر جوایه می دهد: «من هم متاهل هستم و باید به خانه برگردم، و اما نگاه هایشان از عشقی که به هم دارند خبر می دهد. گیدیز به آنها خوش آمد می گوید و به ستجر خبر می دهد که متکشه قهر کرده و به خانه مادرش رفته است. مسننجر به ملک می گوید: «امشب را کنار مادرت بمان. فردا به دنبالت خواهم آمد. »

و مستقیم به خانه مادر منکشه می رود و با دیدن منکشه دستش را روی قلبش می گذارد و می گوید: «من لیلی و مجنون سرم نمی شود. اگر بتوانی کاری کنی که فراموشش کنم من هم فراموش خواهم کرد. » منکشه لبخندی می زند ناره و ملک به همراه گید نیز به خانه او می روند. به محض ورود به خانه باره صدای خنده و شادی می شنود و متوجه می شود که خالصه و دختر وعروسش الون در خانه رقیقه مهمان هستند. الوان با صدای بلند می گوید: «وقتی داداش سنجر زنگ زد و گفت خانه را خالی کنید میخواهم با منکشه تنها باشم مادرشوهرم از خوشحالی نمی دانست چه کند! » خالصه هم از اینکه پسر و عروسش بالاخره به هم می رسند سر از پا نمی شناسد. تاره در سکوت با چشمان اشک بار به این صحبت ها گوش می دهد سنجر و منکشه وارد عمارت افه اغلو می شوند و به اتاق خواب می روند. سنجر در را به روی همه دنیا می بندد..

قسمت ۱۶ سریال ترکی دختر سفیر

ناره و سنجر به محل نگه داری ملکه می رسند. سحر از پشت پنجره به ملک اشاره می کند که از خانه خارج شود. ملک که از دیدن پدرش خوشحال شده پنجره ها را یکی یکی بررسی می کند و بالاخره یکی از آنها را باز می کند وبیرون می رود و در آغوش پدرش آرام می گیرد. نگهبان که متوجه غیبت ملک شده بیرون از خانه می رود ولی سنجر با ضربه ای او را بیهوش کرده به همراه ملک به سمت ماشین که ناره در آن منتظر است می رود. اما قبل ازسوار شدن به ماشین سفیر همراه پلیس ها سر می رسد و سنجر دستگیر می شود. ناره کنار سنجر می رود و می گوید: «با پدرم معامله کن و یک میلیون یورو به او بده وملک را پس بگیر. » ولی سفیر دو میلیون میخواهد!

سنجر هم در مقابل گرفتن پاسپورت و شناسنامه و مدارک ملک قبول می کند که پول را به او بدهد ناره به بیمارستان و سراغ آگین می رود. آگین که فکر می کند سنجر دستگیرشده و تاره برای التماس کردن به او آنجا رفته است، انگشتر را نشان تاره میدهد تا به او پیشنهاد ازدواج دهد. ناره می گوید: «ستجر بدهی پدرم را پرداختکرد و به زندان هم نرفت. من و سنجر به ترکیه برمیگردیم. تو هم در جهنمی که ساختی خواهی سوخت. » و او را ترک میکند و آکین در میان خشم و سرخوردگی تنها می ماند، ناره دم در خانه پدرش، سنجر و ملک را دست در دست هم می بیند. زن کولی که آنجا نمایش اجرا می کند به آنها می گوید: «شما متعلق به هم هستید . هروقت به هم رسیدید آن موقع کامل خواهید شد. » و رو به سنجر می گوید: مراقب پرنده ی توی سینه ات باش. » سنجر این حرف ها را نشنیده می گیرد.

و داخل خانه می شود و دو میلیون یورو را به سفیر تحویل می دهد و مدارک را از او می گیرد، بعد هم به همراه تاره و ملکه به فرودگاه می روند و به سمت ترکیه پرواز می کنند از آن طرف گید بز و یحیا به استقبال آنها می آیند، ناره به سنجر می گوید: «ما فقط پدر و مادر ملک هستیم، تنها چیزی که ما را کنار هم نگه داشته وجود ملک است، » سنجر جوایه می دهد: «من هم متاهل هستم و باید به خانه برگردم، و اما نگاه هایشان از عشقی که به هم دارند خبر می دهد. گیدیز به آنها خوش آمد می گوید و به ستجر خبر می دهد که متکشه قهر کرده و به خانه مادرش رفته است. مسننجر به ملک می گوید: «امشب را کنار مادرت بمان. فردا به دنبالت خواهم آمد. »

و مستقیم به خانه مادر منکشه می رود و با دیدن منکشه دستش را روی قلبش می گذارد و می گوید: «من لیلی و مجنون سرم نمی شود. اگر بتوانی کاری کنی که فراموشش کنم من هم فراموش خواهم کرد. » منکشه لبخندی می زند ناره و ملک به همراه گید نیز به خانه او می روند. به محض ورود به خانه باره صدای خنده و شادی می شنود و متوجه می شود که خالصه و دختر وعروسش الون در خانه رقیقه مهمان هستند. الوان با صدای بلند می گوید: «وقتی داداش سنجر زنگ زد و گفت خانه را خالی کنید میخواهم با منکشه تنها باشم مادرشوهرم از خوشحالی نمی دانست چه کند! » خالصه هم از اینکه پسر و عروسش بالاخره به هم می رسند سر از پا نمی شناسد. تاره در سکوت با چشمان اشک بار به این صحبت ها گوش می دهد سنجر و منکشه وارد عمارت افه اغلو می شوند و به اتاق خواب می روند. سنجر در را به روی همه دنیا می بندد..

قسمت ۱۷ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر صدایش را بالاتر می برد و به گیدیز می گوید: «اگر مردم دختر سفیر و تو را همیشه کنار هم ببینند پشت سرتان حرف درمی آورند. بهتر است مواظب باشی. » موگه و گیدیز به داخل خانه می روند و سنجر رو به ناره می گوید: « فکر کار کردن را از ذهنت بیرون کن. تو از اینجا خواهی رفت! من برایت خانه ای می گیرم و خرجت را میدهم. » ناره با عصبانیت میگوید: «تو کی هستی که بخواهی خرج من را بدهی؟ تو فقط می توانی به خانواده و زنت برسی! » سنجر داد می زند: «حتما به جای من گیدیز به تو خواهد رسید! میخواستم مثل دو تا آدم در مورد دخترمان صحبت کنیم. تو من را دیوانه میکنی. » ناره جواب میدهد: «زندگی من به تو ربطی ندارد. تا وقتی کار پیدا کنم و خانه بگیرم ملک پیش تو می ماند. بعد او را برمی گردانم. و تو آخر هفته ها میتوانی دخترت را ببینی. » سنجر می گوید: «ملک را از پدرت نخریدم که فقط آخر هفته ها ببینمش! »

ناره با تعجب به حرف های او گوش می دهد و ملک هم که در گوشه ای از حیاط ایستاده و حرف های پدرش را می شنود غمگین می شود. سننجر به خاطر حرف های ناخواسته اش عذرخواهی می کند. ناره می گوید: « پس من اگر دو میلیون را به تو برگردانم دخترم را به من پس خواهی داد. سنجری که من دوستش داشتم پول نداشت اما حالا همه چیز را با پول می خرد حتی دخترش را! » سنجر که تحمل شنیدن این حرف ها را ندارد به ناره می گوید که بس کند. ملک می آید و به سنجر می گوید: من آماده ام. میتوانیم به خانه تو برویم. در شهر پودگاریستا، راننده سفیر به آکین زنگ می زند و می گوید: «طبق خواسته شما سفیر را دیشب به کازینو بردم. تمام پول هایش را باخت و الان حالش خراب است. » آکین با شنیدن این حرف خوشحال می شود و یاد اخرین حرف تاره می افتد که به او گفته بود در جهنمت خواهی سوخت! و به آرامی زمزمه می کند: «حالا صبر کن و ببین! »

گیدیز که قول داده برای ناره کار پیدا کند، او را به هتل یکی از آشناهایش می برد و می گوید: «میدانم دوست نداری با سنجر یک جا کار کنی. اینجا برایت بهتر است.» مدیر هتل آقا اورهان از گیدیز می پرسد که آیا سنجر از آمدن ناره به هتل او خبر دارد؟ ناره از این حرف ناراحت می شود ولی گیدیز به او اطمنیان می دهد که سنجر از همه چیز خبر دارد. اورهان می گوید: «سنجر آدم غیرمنطقی ای است. گفتم یک وقت دیوانگی نکند! » بعد به ناره میگوید که استخدام شده است. ناره خوشحال و راضی به همراه گینیز برای خرید چند دست لباس به فروشگاه می رود.

خالصه به همراه خانواده و ملکه به عمارت برمی گردد. منکشه با دیدن آنها به اتاقش می رود و با صدای بلند شروع به گریه کردن می کند تا نظر همه را جلب کند. و وقتی خالصه دلیل گریه هایش را می پرسد منکشه با قیافه مظلومی می گوید: امروز به سنجر گفتم بهتر است هرچه زودتر بچه دار شویم ولی او قبول نکرد و گفت هیچ وقت حرفش را نزن. خالصه ناراحت شده و می گوید:
الوان که اصلا بچه دار نشد. اگر تو هم بچه دار نشوی نسل ما منقرض خواهد شد. من امشب با سنجر حرف خواهم زد و مشکلتان را حل خواهم کرد. » و برای خوشحال کردن منکشه به او می گوید: « آماده شود بریم برایت خرید کنیم.» آنها به همان فروشگاهی که ناره در حال خرید است می روند. ناره وقتی چشمش به آنها می افتد از گیدیز می خواهد فورا فروشگاه را ترک کنند.
از آن طرف اورهان آقا برای خرید روغن زیتون به کارگاه روغن کشی ساقدوش ها که مال گیدیز و سنجر است می رود. و به یحیا می گوید: تاره در هتل من استخدام شده، خواستم سنجر هم خبر داشته باشد. و خیالش راحت باشد. یحیا برای پیدا کردن سنجر به باغ زیتون می رود. سنجر که همراه ملک در باغ گردش می کند و تلاش می کند دخترش را خوشحال کند و به او می گوید:«هرکس خواست اذیتت کند فقط کافی است به من بگویی. »

یحیا کنار برادرش می ایستد و به او خبر می دهد که ناره در هتل اورهان استخدام شده، سنجر که می داند همه اینها زیر سر گیدیز است، ملک را به برادرش می سپارد و با عجله به سمت هتل اورهان می رود.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۱۸ سریال ترکی دختر سفیر

میکشه هنگام بیرون رفتن ناره از فروشگاه، جلوی او می ایستد و می گوید: چشمت روشن! دخترت هم برگشت. امروز سنجر به من سپرده برایش هدیه ای بخرم. » ناره از او تشکر می کند و می گوید: «هرچه لازم داشته باشد من برایش خواهم خرید. تو فقط خواهر خوبی برایش باش. او خودش مادر دارد.» خالصه از آن طرف می گوید: «چه اشکالی دارد؟ هم تو برایش هدیه بخر هم زن بابایش! » ناره که از این حرف ها حالش بد شده است از گیدیز می خواهد او را از انجا دور کند. گیدیز او را به ساحل آرامی که خودش همیشه می رود میبرد تا ذهن خسته اش کمی آرام شود. سنجر به دیدن اورهان می رود و با تحکم به او می گوید که دختر سفیر را اخراج کند و وقتی میبیند که اورهان دست دست می کند به او می گوید: «توی این هتل با هم شریکیم! پس بهتر است اخراجش کنی. » اورهان قبول می کند و سنجر بلافاصله به گیدیز زنگ می زند و با حالت پیروزمندانه ای می گوید: «به دختر سفیر بگو اخراج شد! » ناره که از پشت تلفن حرف های او را شنیده روی سنگی می نشیند و می گوید: «همیشه دلم میخواست خانواده داشته باشم و مثل درخت ریشه در خاک و برگ های رو به آسمان داشته باشم.

پدرم مدام از این کشور به آن کشور می رفت. هیچ وقت نتوانستم به دوست و نه وطنی داشته باشم. ولی وقتی سنجر را دیدم احساس کردم مثل یک کوه محکم و استوار است ولی آخرش او هم مرا نخواست. نتوانستم درخت باشم ولی مثل برگی در باد شدم. نه این سرزمین، نه این کوه و نه حتی این خاک من را نخواست ولی اصلا برایم مهم نیست. تنها چیز مهم برای من دخترم است. اگر طوفان و زلزله هم بیاید او را رها نمی کنم. » و از جایش بلند می شود و به گیدیز می گوید: «حتما جایی پیدا می شود که حرف سنجر در آن ملاک نباشد. می روم و دنبال کار میگردم. » سنجر به همه سپرده به او کار ندهند و ناره خسته و ناراحت به کلبه جنگلی می رود.

سنجر در کارگاه تولید روغن زیتون ساقدوش ها که نام تجاری شرکتشان است مشغول روغن کشی است. گیدیز به آنجا می رود و می گوید: «آمده ام به حساب هم برسیم! چرا مانع این دختر میشوی؟» سنجر به آرامی می گوید: میخواهم از اینجا برود. » گیدیز می پرسد: «مگر به من اعتماد نداری؟ ما با هم عهد بستیم که در همه چیز شریک باشیم به جز یار. پس هرگز به هم خیانت نمی کنیم، » سنجر لبخندی می زند و می گوید: «تنها کسی که به او اعتماد دارم تو هستی ولی به خودم اعتماد ندارم. دیشب برای این که به دختر سفیر نزدیک نشوم با منکشه خوابیدم و او را توی آن بستر خاک کردم.

نمیخواهم او را ببینم، خیلی درد میکشم.» و با صدای لرزان می گوید: «خارج از تحمل من است. گیدیز او را در آغوش می گیرد و قول میدهد هرچه زودتر ناره را بفرستد برود و در مقابل سوال سنجر که می پرسد چه بلایی سر انگشتش آمده. گیدیز می گوید: «او هم دیشب تو را زیر درخت زیتون دفن کرده است. » سنجر به سرعت به طرف کلبه جنگلی می رود. خالصه طلا و لباس برای منکشه می خرد و از الوان می خواهد درمورد برخوردی که بین ناره و او شد به کسی چیزی نگوید تا به گوش سنجر نرسد. سنجر به کلبه جنگلی می رسد و به درخت زیتون نزدیک می شود. خون دست ناره هنوز روی درخت است. ناره از کلبه بیرون آمده و می گوید: «قسم عقدمان را پاک کردم. » سنجر با نیشخند جواب می دهد: «این را سال ها قبل انجام داده بودی. » ناره می گوید: وقتی من را بیرون کردی و من خودم را از صخره پرت کردم آن قسم همان موقع از بین رفت. حالا نه میگذاری کار پیدا کنم و نه میگذاری زندگی کنم. حالا میفهمم که مشکل تو چیز دیگری نبوده. فقط بکارت بوده….

سنجر داد می زند: «مشکل من خیانت تو بود نه چیز دیگر. » ناره می گوید: «من هرگز به تو خیانت نکردم ولی تو دیشب این کار را انجام دادی. تو ازدواج کردی. » سنجر با بغض می گوید: «چون ترسیدم که باورت کنم. » ناره جلوتر می رود و با خشم داد می زند: «اگر بعد از این باورم کنی تو را خواهم کشت! از این به بعد برای دخترم زندگی خواهم کرد. تو نتوانستی برای من وطن شوی لااقل برای دخترت باش و برای او پدری کن.» او سوار ماشین شده می رود. سفیر صبح زود از خواب بیدار می شود تا به سفارت خانه برود ولی ماشینش را دزدیده اند. طلبکار او، تیبور به او زنگ می زند و می گوید: «به جای قسمتی از بدهی ات ماشینت را برداشتم و اگر پولم را نیاوری به دولت ترکیه اطلاع خواهم داد و اعتبارت را از بین خواهم برد. »

سفیر چلبی شروع به التماس می کند.تیبور بعد از قطع تماس به آکین که کنارش ایستاده می گوید: «خیلی ترسید. » آگین زمزمه می کند: «فردا ترسش بیشتر می شود. »

قسمت ۱۹ سریال ترکی دختر سفیر

خالصه با عروس هایش از خرید برمی گردد و منکشه وسایل خریداری شده را به اتاقش می پرد و الوان که از طعنه های او و مادرشوهرش در مورد بچه دار
نشدنش به ستوه آمده با نفرت به آنها نگاه می کند. منکشه لباسی را که برای ملک خریده می آورد و به او نشان می دهد و از او می خواهد تا آن را تنش کند.ولی به محض این که با ملک تنها می شود با نفرت به او نگاه می کند و تهدیدش می کند که اگر به حرف هایش گوش نکند همه لباس هایش را پاره می کند. ملک که حسابی ترسیده است گریه کنان به خودش امیدواری می دهد که به زودی مادرش او را از آنجا خواهد برد. گیدیز در خانه شان به موگه می گوید: «سنجر از من خواسته تا ناره را از شهر بفرستم برود. چون تحمل او را ندارد و عذاب می کشد. در حال حاضر من به فکر سنجر هستم و به او قول داده ام ولی حالا نمی دانم چه کنم. در همین حال ناره وارد ساختمان می شود و از گیدیز می خواهد با هم صحبت کنند، و وقتی موگه آنها را تنها می گذارد می گوید: «من جایی باید کار کنم که از سنجر
نترسند. سنجر از من متنفر است و نمی خواهد من را ببیند. »

گیدیز می گوید: ولی فقط این نیست. او هنوز عاشقت است.» ناره می گوید: «کسی که عاشق است حرف عشقش را باور می کند. » گیدیز داد می زند: «به خاطر خدا چه کار کرده ای تا تو را باور کند؟! نه سال ترکش کردی، و سراغش را هم نگرفتی.» ناره می گوید: اگر او عاشق بود باید بی قید و شرط قبول می کرد. گیدیز که کنجکاو شده است از او می خواهد ماجرای آن شب را تعریف کند. ناره به طبقه بالا می رود و در اتاق به او می گوید: «یک شب قبل از این که پیش سنجر به اینجا بیایم برادر خوانده ام آگین به من تجاوز کرد. » و ادامه می دهد: «وقتی پدرم در هندوستان برایم جشن تولد گرفته بود سنجر به عنوان کادوی تولد برایم حلقه ازدواج فرستاد. پدرم آن را دور انداخت. من از این کار او ناراحت شدم و به اتاقم رفتم. آکین پیشت سرم آمد. من که او را به خودم نزدیک میدیدم به او گفتم که برای فردا بلیط هواپیما گرفته ام و به ترکیه می روم و با سنجر ازدواج میکنم. آکین به من گفت این اجازه را به من نمیدهد!

و به عشقش نسبت به من اعتراف کرد. در را بست و کاری که می خواست با من انجام داد. جریان را به پدرم گفتم و از او خواستم به پلیس خبر دهد ولی پدر حرف من را باور نکرد. آکین از او خواست که ترتیبی دهد تا هرچه زودتر ما با هم ازدواج کنیم و پدرم هم قبول کرد. بعد از خارج شدن پدرم از اتاق، آکین به من گفت پدر من موقع مرگ من را به پدر تو سپرد و پدر تو سالهاست که ثروت من را در قمار به باد می دهد. خیال نکن که میانه اش را با من به خاطر تو بر هم خواهم زد! سپس به اداره پلیس رفتم و جریان را گفتم. پدرم هیچ شکایتی از آکین نکرد و ماجرا تمام شد. » ناره ادامه میدهد: «من فردای آن روز به ترکیه امدم و با سنجر صیغه شدیم. در آن لحظه نمیدانستم چه کنم انگار توی برزخ گیر کرده بودم و به سنجر پناه اوردم. به خودم گفتم اگر ازدواج کنیم همه چیز را فراموش میکنیم. ولی او حرفم را باور نکرد و من را بیرون انداخت… » گیدیز که مثل دیوانه ها عصبی شده می گوید: «ستجر چرا تو را باور نکرد.. برخلاف قولی که به او داده ام فردا توی شرکت مارینا مشغول کار میشوی.کسی که از سنجر نمی ترسد من هستم. بگذار هرچه دلش می خواهد عذاب بکشد. »

سنجر اخر شب به خانه برمی گردد. خالصه به او می گوید: «وقتی همسردار شده ای باید زود بیایی. و در ضمن یادت باشد که ازدواج کرده ای تا برای من نوه بیاوری.» سنجر از مادرش می خواهد در زندگی اش دخالت نکند و به اتاق ملک می رود. ملک به یاد تهدید منکشه می افتد که همین چند ساعت پیش به او گفت اگر پدرت خواست پیش تو بخوابد با او را از اتاق بیرون کنی. ملک از پدرش می خواهد که او را تنها بگذارد. سنجر دخترش را می بوسد و به اتاق مهمان می رود. منکشه که متوجه رفتار سنجر شده از خشم به خودش می پیچد.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۲۰ سریال ترکی دختر سفیر

الوان به اتاق خواب می رود و حلقه انگشتر را به شوهرش نشان می دهد و می گوید: «از این به بعد این را باید دستت کنی تا مردم پشت سرمان حرف درنیاورند، » یحیا می پرسد: «مگر من چه کرده ام؟» الوان خودش می داند که این کار را به خاطر حرف های منکشد می کند که به او گفته بود: «شوهرت به خاطر تو حتی حلقه هم دستش نمی کند! » الوان به زور انگشتر را دست بحیا می کند و یحیا می گوید: «ولی بدان دیگر توی این اتاق من را نخواهی دید! » و به اتاقی که سنجر در آن خوابیده می رود. بعد از مدتی زهرا هم به آنها ملحق می شود. او هم از خرو پف مادرش نتوانسته بخوابد! انها کنار هم دراز می کشند و خاطرات بچگی هایشان را تعریف می کنند. در شهر پودگاریتسا سفیر برای دیدن آکین به بیمارستان می رود. و به او التماس می کند که کمکش می کند چون پول هایش را در قمار باخته و ماشینش دزدیده شده است. او به آکین می گوید: «تیبور به زودی اعتبارم را به باد خواهد داد. »

آکین جواب می دهد: «تو به سفارت خانه برو و مشغول کار شو، من مشکل تو را حل خواهم کرد. » سفیر که به او اعتماد دارد به سفارت خانه برمی گردد. ولی به محض ورود متوجه می شود که تیمور آنجا رفته و تمام ماجرا را برای بازرس گفته است. بازرس با دیدن سفیر به او می گوید: «آقای چلبی شما عزل شده اید! شخص قمار باز و بدهکاری مثل شما نمی تواند نماینده کشور ترکیه باشد. زود تر وسایلتان را جمع کنید. به آکین وقتی می فهمد که سفیر اخراج شده به خود می گوید: «آقا سنجر فقط دخترها را نه باید بابا بزرگ را هم از من پس بگیری! » سر میز صبحانه، ملکه از پدرش می پرسد که مادرش کی کار پیدا خواهد کرد تا او را پیش خودش برگرداند؟ ستجر می گوید: «اینها خیالات مادرت است! تو پیش ما خواهی ماند. » ملک از جایش بلند می شود و داد می زند: «برای این که مامانم بدهی پدربزرگ را با تو تسویه کند چند روز دیگر باید پیش تو بمانم؟؟! » و فورا به اتاقش می رود.

زهرا سنجر را آرام می کند و می گوید: «تو به کارت، برس من با ملک صحبت خواهم کرد. در همین حین به خالصه خبر می رسد که سونگول یکی از کارکنان شرکت در بیمارستان زایمان کرده. خالصه و عروس همایش همراه سنجر می شوند تا به بیمارستان بروند. قبل از خارج شدن از منزل با خواهر خدمتکارشان، گول ایسه مواجه می شوند که درس خوانده و لیسانس توریست گرفته است و به خاطر کار پیش سنجر آمده، سنجر با دیدن مدارک او به او قول می دهد که او را به جای سونگول که زایمان کرده استخدام کند. دختر که اسمش دودو است همراه سنجر به شرکت مارینا می رود.  گیدیز ناره را از خواب بیدار می کند و می گوید: باید روز اول کاری به موقع سر کار حاضر شوی. امروز جلسه مهمی با ژاپنی ها داری. ناره می گوید: من جایی که منجر باشد کار نمیکنم! نمی خواهم او را ببینم. گیدیز به او نزدیک می شود و به آرامی می گوید: «اگر قدرت جنگیدن به او را نداری بهتر است از این شهر بروی. شعار هم نده که میخواهم از دخترم مراقبت کنم. با این ضعفی که از خودت نشان میدهی الگوی خوبی برای دخترت نیستی.»

ناره پیشنهادش را می پذیرد و با هم به شرکت مارینا می روند. سنجر هم قبل از رفتن به بیمارستان جلوی شرکت مارینا متوقف می شود و با دودو وارد شرکت میشوند. به او می گوید: «من زیاد اینجا نمی آیم. تو با گیدیز کار خواهی کرد. » ولی به محض ورود به اتاق گیدیز با تاره مواجه می شود. و نگاه پرسشگرش را به گیدیز می دوزد. گیدیز می گوید: «به جای سونگول ناره استخدام شد. » و از دودو عذرخواهی می کند. سنجر که به یاد قول او افتاده به او می گوید: «بیا بیرون صحبت کنیم! » هردو از شرکت بیرون می روند و زیر باران می ایستد. ناره به طرف آنها می رود تا صحبت کند ولی نگهبان ها مانع او می شوند. خالصه با دیدن دعوای آنها از ماشین پیاده می شود و رو به ناره می گوید:« ای زنیکه نحس! ببین بین دو برادر را چطور بر هم زدی! » و روی زمین تف می اندازد! نجر به گیدیز میگوید: «تو قول دادی. من دیروز با تو درد دل کردم. »

گیدیز با نیشخند می گوید: «وای که تو چقدر عذاب میکشی! » سنحر مشتی به صورت او می کوبد و گیدیز هم جواب او را می دهد و فریاد می زند: «آن دختر مورد تجاوز واقع شده. زندگی اش نابود شده و از شدت ناامیدی از پرتگاه خودش را پرت کرده و تو فقط میگویی که باورش نکردی. » سنجر می پرسد: «تو چرا باورش کردی؟! » گیدیز به او نزدیک می شود و با جرئت می گوید: «چون عاشق ها باور می کنند. » سنجر به چیزی که شنیده باور ندارد.. گیدیز ادامه میدهد: خیلی عاشقشم سنجر… خیلی. » سنجر مات و مبهوت نگاهش می کند و می گوید: «شراکت و دوستی مان همینجا تمام شد. » و می رود.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۲۱ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر بعد از دعوای سخت با گیدیز به مادرش می گوید: «همگی سوار ماشین شوید. » و خودش داخل ساختمان شرکت می شود. ناره به سمت گیدیز می رود و میگوید: «مگر دیوانه شده اید؟ چه کار می کنید؟ » گیدیز هم وارد شرکت می شود و هردو برادر وکیلشان را خبر می کنند تا اموالشان را تقسیم کنند. منشی داد میزند: «ژاپنی ها الان می رسند.» ولی کسی به او توجه نمی کند. ناره خودش را درمورد جدا شدن دو شریک مقصر می داند. و تلاش می کند آنها را قانع کند که آشتی کنند اما تلاشش بی نتجیه است. استعفایش را می نویسد و روی میز سنجر می گذارد و با درماندگی می گوید: «من کار نمی خواهم. خواهش می کنم جدا نشوید. » وکلا از راه می رسند. سنجر به خاطر می آورد که همین پارسال با گیدیز کیک هفت ساله شدن شراکتشان را بریدند و جشن گرفتند. با این تصور به وکیل می گوید: «من از اسکله چیزی نمی خواهم. مال گیدیز باشد. »

گیدیز هم در مقابل می گوید: «من هم از باغ زیتون سهم نمی خواهم. » و هردو با چشم اشکبار به هم نگاه می کنند. جدا شدن برایشان سنگین است. بالاخره جلسه تمام می شود و سنجر از شرکت می رود. گیدیز مثل خواب زده ها در اتاقش به نقطه ای خیره شده. در همین حال کدخدای روستا عمو یاسین، وارد شرکت می شود. قرار است در مورد جشنی که هر سال در روستا برای جذب توریست برگزار میشود و اسپانسرش شرکت ساقدوش ها است صبت کند. ولی سنجر و گیدیز به او می گویند که در جشن شرکت نخواهند کرد. عمو یاسین می گوید: «ولی پدران شما سال ها در آن جشن با هم رقصیده اند و شما هم مثل هرسال خواهید رقصید. »

گیدیز جواب می دهد: «مثل همیشه هزینه جشن را خواهیم داد ولی در جشن شرکت نخواهیم کرد. » عمو یاسین با دلخوری و تاسف زیاد از شرکت می رود. خالصه با رفیقه و عروس ها به عمارت افه اغلو می رسند. خالصه می گوید: اگر از شر دختر سفیر خلاص نشویم پسرانمان همدیگر را خواهند کشت. » رفیقه حرف او را تایید می کند. خالصه، منکشه را به گوشه ای می برد و به او می گوید: «میخواهم به دیدن برادرت بروم. و به کمک او دختر سفیر را از این شهر بیرون خواهیم کرد. »منکشه کمی نگران می شود و الوان به او می گوید: دیدی که سنجر به خاطر دختر سفیر از برادر چندین و چند ساله اش جدا شد!

اگر بخواهی ناره یا ملک را اذیت کنی به راحتی آب خوردن طلاقت خواهد داد. حواست را جمع کن.» ناره هنوز ناامید نشده و از گیدیز خواهش می کند که دنبال سنجر برود و او را برگرداند. گیدیز به آرامی می گوید که خیلی دیر شده است و سنجر دیگر برنخواهد گشت. سپس به کارکنان که گیج شده اند، ناره را معرفی می کند و می گوید: «این خانم از امروز به عنوان مدیر روابط خارجی مشغول کار خواهد شد. » و از منشی می خواهد ناره را با وظایفش آشنا کند. در ضمن به همه گوشزد می کند که: «من و سنجر از هم جدا شدیم ولی تغییری در اداره ی شرکت به وجود نیامده. مثل قبل به کارتان ادامه دهید. » و از شرکت خارج می شود.

ناره که فکر می کرد استعفا داده و دیگر آنجا کاری ندارد رفتن گیدیز را تماشا می کند.سنجر به خانه می رود و همه خانواده اش را دور هم جمع می کند و اعلام میکند که از گیدیز جدا شده و شراکتشان به پایان رسیده.

قسمت ۲۲ سریال ترکی دختر سفیر

خالصه که از جدا شدن گیدیز و سنجر عصبی شده به پسرش می گوید: «اگر از دست گیدیز به خاطر استخدام آن زن ناراحتی او را از شهر بیرون کن. » سنجر که می داند به این راحتی نیست سکوت می کند و بعد از مدتی می گوید: «من اسکله را به گیدیز دادم و او هم باغ زیتون را به ما داد. حالا دیگر هیچ سهمی در شرکت نداریم.» یحیا با ناراحتی می گوید: «پس سهم من و زهرا و مادر چه می شود؟ حق نداشتی این کار را با ما بکنی.» و به حالت قهر از خانه می رود. زهرا سنجر را بغل می کند و می گوید: «به خاطر سهم که برادرم نیستی. هرکاری فکر میکنی صلاح است انجام بده. » الوان هم برخلاف یحیا از کار سنجر دفاع می کند. ولی خالصه با خشم می گوید: «من از حقم نمی گذرم. »

منجر به او می گوید: «محض رضای خدا طوری حرف نزن که انگار با سهم به دنیا آمده ای به خاطر بیاور که روزی کفش برای پوشیدن نداشتیم. » خالصه با عصبانیت می گوید: «یک بار خودت را فدای دختر سفیر کردی. دوباره این اجازه را به تو نخواهم داد. » سنجر ناراحت می شود و سوار اسب محبوبش شده و از خانه دور میشود. گیدیز برای آرام کردن ذهنش به ساحل محبوبش می رود. ناره که می داند گیدیز جایی برای رفتن ندارد، به ساحل می رود و می گوید: «من نیم توانم مسئولیت مارینا را قبول کنم. لطفا در تصمیمت تجدید نظر کن.» گیدیز به او می گوید: «نگران نباش تو از پس کار برمیایی. » ناره جواب می دهد: «من اگر پیش تو و در شرکت تو نباشم مشکلی با سنجر نخواهی داشت. »

گیدیز به او نگاه می کند و می گوید: «دیگر راهی برای آشتی من و سنجر نیست. تو هم اگر دوست داری برو و یا بمان و کمکم کن خودم را جمع و جور کنم. » ناره قبول می کند در شرکت کار کند و تصمیم می گیرد هرطور شده این دو برادر را آشتی بدهد ولی وقتی به سراغ کارکنان شرکت می رود تا با آنها آشنا شود، همگی به او پشت می کنند. منشی به ناره می گوید: «امروز جلسه مهمی با ژاپنی ها داشتیم که به خاطر دعوای آن دو به هم خورد. » ناره تصمیم می گیرد به محل اقامت ژاپنی ها به هتل برود و موقع بیرون رفتن از شرکت به دودو می گوید: «همه جزئیات در مورد ژاپنی ها را به من اطلاع بده. تو از امروز دستیار من هستی. » او به سمت هتل می رود و بین راه دودو به او زنگ می زند و می گوید: «شرکت ژاپنی با کل دنیا سرمایه گذاری توریستی دارد و قرار بوده با شرکت ساقدوش ها هم کار کنند. این قرارداد خیلی مهم بوده. گیدیز قبلا به ژاپن رفته و امضا داده بوده ولی آنها امضای سنجر را هم نیاز داشتند برای همین به اینجا آمده بودند. »

ناره درست زمانی که ژاپنی ها در حال خروج از هتل هستند خودش را می رساند و از کاتسو میسان مدیر گروه آنها خواهش می کند که صحبت کنند. ماتسو با ناره آشنا درمیاید چون سفیر چلبی را می شناسد. ناره به او می گوید: «میدانم اعتمادتان را به ساقدوش ها با دیدن اختلافشان از دست داده اید. ولی لطفا دو روز به من فرصت بدهید. به زودی آن دو را در حال رقص در جشن توریستی خواهید دید و شما هم از حالا به آن جشن دعوت هستید. » ماتسو قبول می کند که اگر گیدیز و سنجر با هم آشتی کنند او هم قرارداد را امضا خواهد کرد.

خالصه به دیدن نجرت می رود و با دادن چند سکه طلا به او، راضی اش می کند که کاری کند دختر سفیر برای همیشه از شهر برود. در شهر پودگاریتسا، سفیر که عزل شده است و تمام اعتبارش بر باد رفته، پریشان و ناراحت به خانه می رسد. و با دیدن نشان های افتخار سالیان خدمتش با صدای بلند گریه می کند. آکین وارد خانه می شود و وقتی ناراحتی سفیر را می بیند لبخندی موذیانه می زند. سفیر می گوید که اخراج شده است و آکین به او اطمینان می دهد که همه اینها کار سنجر است. او به تیبور پول داده تا از او شکایت کند و اعتبارت را به باد دهد. سفیر بی خبر از همه جا با خشم می گوید: «آن عوضی دختر و نوه ام را گرفت و حالا هم اعتبار و کارم را دزدید.
آئین می گوید: «تو هم میتوانی همه چیز سنجر را از او بگیری. من راهش را بلدم! »

قسمت ۲۳ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر بعد از این که آرام می شود به خانه برمی گردد. منکشه با دیدن سنجر به آرامی به مادرشوهرش می گوید: «اگر سنجر متوجه بشود که با نجرت همدست شده ای من را مجازات خواهد کرد.» خالصه از او می خواهد که دخالت نکند. ملک هنوز با پدرش قهر است و سنجر با ناراحتی می گوید: «یحیا که نیست و دیگر کسی به صورتم هم نگاه نمی کند. » تاره به اصطبل می آید و از گاوروک می خواهد سنجر را صدا بزند. ولی سنجر قبل از این که گاوروک چیزی به او بگوید از صدای شیهه اسبش گجه می فهمد که ناره توی اصطبل است. به اصطبل می رود و ناره به او می گوید: «با نماینده شرکت ژاپنی صحبت کردم. گفتم که تو و گیدیز را می توانم آشتی دهم طوری که در جشن کنار هم زیبک انجام دهید. او هم قبول کرد در صورت آشتی شما قرارداد را امضا کند. » سنجر می گوید: «من قصد آتشی با گیدیز را ندارم. او به من خیانت کرد. آمدی و زندگی من را به گند کشیدی. تو مثل زلزله میمانی، میدانم که قصد خراب کردن نداری ولی چاره ای نیست. تو همه چیز را خراب کردی و من و گیدیز زیر آوار ماندیم.

تو قصد داری با گیدیز کار کنی و دختر من را هم پرستار ها بزرگ کنند! من هم هفته ای یک بار او را ببینم. ولی من تحمل این چیزها را ندارم. دخترم را به تو نمیدهم تو هم بیخود تلاش نکن.» ناره می گوید: « بعد از آشتی دادنتو و گیدیز استعفا خواهم داد و دیگر همه چیز تمام است. » سنجر به خانه برمی گردد و بدون خوردن شام به اتاق مهمان می رود. ملک وقتی می بیند پدرش خیلی غمگین است لباس هایش را جمع می کند و به دست منکشه می دهد و می گوید: «اگر می خواهی پاره شان کن ولی من با پدرم خواهم خوابید. » و می رود و جلوی اتاق مهمان می نشیند. سنجر با شنیدن صدای او دلیل نشستنش را آنجا می پرسد. ملک می گوید: «وقتی من
ناراحت بودم تو جلوی اتاقم مینشستی حالا هم نوبت من است. »

سنجر دخترش را می بوسد و او را به اتاق خواب می برد. سفیر چلبی به تحریک آکین در اولین فرصت به ترکیه پرواز می کند و مستقیم به شهر موغلا می رود. او به اداره پلیس می رود و بعد از معرفی خودش به عنوان سفیر سابق با مدیر شعبه مبارزه با جرایم مالی ملاقات می کند. ناره به دیدن گیدیز می رود و به او هم خبر می دهد که با نماینده ژاپنی صحبت کرده و او را قانع کرده است. گیدیز می گوید: «من به همراه سنجر به جهنم هم می روم ولی او لجباز است و هرگز به جشن نمی آید. »

ناره می گوید: « آوردن او به جشن وظیفه من است، من سنجر را میشناسم. ولی او من را نمی شناسد. تو هم به زودی این را خواهی دید. » گیدیز می گوید: «گرچه رابطه ی من و سنجر خراب شده ولی ما از همان اول در همه چیز هم شریک بودیم، حتى شریک جرم هم هستیم. » ناره از این حرف او به تردید می افتد و گیدیز که متوجه می شود حرف بی ربط و اشتباهی زده می رود و خودش را به خواب می زند؟
رفیقه مادر گیدیز که از دست ناره به ستوه آمده است با دیدن او در خانه اش می گوید: «نمیدانم چرا در خانه خودم مجبور هستم تو را بیشتر از پسرم ببینم. پسر من به خاطر تو با بهترین دوست و شریکش دعوا کرد. » موگه مادرش را آرام می کند. ناره به موگه می گوید: «می خواهم سنجر و گیدیز را آشتی دهم. میدانم کار سختی است ولی برای انجام این کار به یک همدست از عمارت افه اغلو نیاز دارم.» و موگه کسی بهتر از الوان به ذهنش نمی رسد.

قسمت ۲۴ سریال ترکی دختر سفیر

موگه به الوان زنگ می زند و از او می خواهد سری به خانه آنها بزند. الوان با دیدن ناره خوشحال می شود و با او روبوسی می کند. او هم از ناره و هم از ملک خیلی خوشش می آید. ناره می گوید: باید به من کمک کنی تا سنجر و گیدیز را آشتی بدهیم. منکشه که می ترسد برادرش نجرت کاری کند که به گفته الوانه سنجر او را طلاق بدهد، برای دیدن نجرت به روستا می رود و او را در قهوه خانه در کنار دوستانش شرورش در حال کشیدن نقشه برای ناره پیدا می کند. او را به گوشه ای می برد و النگویش را درآورده به او می دهد و می گوید: «کاری که مادرشوهرم از تو خواسته انجام نده. چون اگر سنجر بفهمد من به دردسر میفتم. » نجرت به شرط پول و طلای بیشتر قبول می کند.

رفیقه برای صحبت با خالصه به عمارت می رود و به او می گوید: «خانواده ی من همیشه از خانواده ی تو حمایت کرده و پسرت در سایه پسر من پولدار شد یعنی میخواهم بگویم خانواده من اهل خیانت نیست و در مورد گیدیز نگران نباش.» خالصه که حرف های دوپهلوی رفیقه ناراحتش کرده می گوید: «اگر بمیرم هم این دختر سفیر باید از اینجا برود. فقط در آن صورت است که پسرهایمان آشتی خواهند کرد. » الوان وقتی به خانه برمی گردد به اتاق ملک می رود و پس از بوسیدن او می گوید: «مادرت از تو می خواهد که پدرت را راضی کنی تا با عمو گیدیز فردا در جشن برقصند و آشتی کنند. ولی پدرت لجباز است و قبول نمی کند. » ملک قول میدهد که سعی خودش را بکند. سنجر به اصطبل می رود و یحیا را آنجا می بیند و به او می گوید: «میدانم که از دستم دلخوری. » یحیا جواب می دهد: «فدای سرت. مشکلی نیست. ولی اگر قبل از این که تصمیم بگیری به من میگفتی، من به تو میگفتم هرکاری که به صلاح است انجام بده، گذشته را یادم نرفته که برای رفتن به مدرسه یک جفت کفش را نوبتی می پوشیدیم. »

با شنیدن این خاطره، سنجر یادش میفتد که بچه های مدرسه مسخره اش می کردند و می گفتند: «سفیر به آدم بی سر و پایی مثل تو دختر نمی دهد!» یحیا ادامه می دهد: مشکل من این است که کسی من را داخل آدم حساب نمی کند و از من نظر نمی خواهد. کاتوس میسا نماینده شرکت ژاپنی، با ناره تماس می گیرد و از او می خواهد به هتل برود. به محض دیدن ناره می گوید: «برایت خبر خوبی دارم. پدرت اینجاست. » ناره با تعجب به پدرش نگاه می کند. از آن طرف مسئول پذیرش هتل به سنجر خبر می دهد که ناره دوباره به هتل آمده. سنجر از طریق دوربین مدار بسته متوجه می شود که ناره مشغول صحبت با کاتسو میسا و پدرش است و زیر لب می گوید: «باز چه نقشه ای داری دختر سفیر! » وقتی ناره و پدرش تنها می شوند ناره با خشم از پدرش می پرسد که برای چه آمده؟ سفیر با بغض می گوید: «اخراجم کردند. تیبور از من شکایت کرده و تمام اعتبارم از دست رفت و دوباره پولهایم را باختم. » ناره با ناراحتی می گوید: «تو زمانی اعتبارت را از دست دادی که چشمت را به تجاوز اکین بستی! »

فردا صبح سفیر به اداره مبارزه با جرایم مالی می رود و پرونده ای را که حاکی از خلاف ساقدوش هاست را دست پلیس می دهد. پلیس می گوید که رسیدگی
خواهد کرد. در عمارت افه اغلو، الوان به ملک اشاره می کند که سنجر در ایران تنهاست و می تواند با او صحبت کند. ملک پیش پدرش می رود و می گوید: «از تو خواهشی دارم. فردا من را به جشن روستا ببر. میدانم که قرار است تو و عمو گیدیز با هم برقصید. » سنجر می گوید: « ما در آن جشن شرکت نمی کنیم. ولی قول می دهم تو را به دیدن مادرت ببرم.» ملک از خوشحالی پدرش را بغل می کند و یادش می رود که مادرش از او چه خواسته داشت.

قسمت ۲۵ سریال ترکی دختر سفیر

ناره دوباره برای دیدن پدرش به هتل می رود و از او می پرسد که برای چه آمده است؟ سفیر به او اطمینان می دهد که دلش برای او و نوه اش تنگ شده و می خواهد برای استراحت به خانه آکین برود. اما ناره اتاقی در هتل برای او رزرو می کند و می گوید: «حالا که دلت برای من تنگ شده همین جا توی هتل بمان و به خانه آکین که دشمن من است فرو. » سفیر حرف دخترش را می پذیرد اما ناره هرگز پدرش را باور نمی کند الوان به ناره پیغام می دهد: ملکه وقتی فهمید پدرش او را برای دیدن تو خواهد آورد همی نقشه را به باد داد. تاره با دریافت این پیغام به طرف عمارت افه اغلو می رود و در اصطبل منتظر سنجر می ماند. سنجر هم به همراه ملک به دیدن ناره می رود، مادر و دختر همدیگر را در آغوش می گیرند.

منکشه که قول پول بیشتری را به نجرت داده است به او پیغام می دهد که در اصطبل همدیگر را ببینند. ولی وقتی به اصطبل می رسد ناره و سنجر را در حال صحبت می بیند. ناره می گوید: «میدانم از امدن پدرم خبر داری. مطمئنم نقشه ای دارد. من پیشنهادی برایت دارم. تو برایم خانه ای تهیه می کنی و خرجم را هم می دهی و هفته ای دوبار هم دخترم را خواهم دید. در عوض تو هم فردا به جشن برو و با گیدیز آشتی کن. » سنجر که از پیشنهاد ناره خوشحال شده است می گوید: «مثل گذشته با گیدیز دوستی نمی کنم ولی شراکتمان را با او ادامه خواهم داد، و هردو با هم دست می دهند. منکشه که حرف های آنها را شنیده به دیدن برادرش می رود و با خشم می گوید: «حرفم را پس می گیرم. به حرف مادر شوهرم را گوش کن و حق ناره را کف دستش بگذار »

فردا صبح، تاره به پیش گیدیز می رود و به او خبر می دهد: «سنجر قبول کرده با تو آشتی کند و برقصد. » گیدیز با کنجکاوی می گوید: «اگر دلیل آشتی اش را نگویی من به جشن نخواهم آمد. » ناره می گوید: «من به ظاهر قبول کردم که خرجم را بدهد و برایم خانه ای بگیرد. » گیدیز که می داند ناره همه این کارها را به خاطر شراکت دوباره آنها انجام می دهد، می پرسد: «اگر سنجر از تو بخواهد که سر قولت باشی چه خواهی کرد؟ » ناره جواب می دهد: دخترم را برمیدارم و خودم را گم و گور می کنم طوری که انگار وجود نداشته ام. بالاخره جشن شروع می شود و سنجر و گیدیز به همراه خانواده هایشان شرکت می کنند. آنها روبروی هم می ایستند و گیدیز می گوید: «میدانم شراکت من سر جایش، ولی دوستی مان دیگر تمام است، » مسنجر می گوید: «از این به بعد دختر سفیر با تو کار نمی کند و در خانه ات هم نمی ماند. ولی این را هم میدانم که او به من به ظاهر قول داده است. کنجکاوم بدانم که او چطور از زیر این دروغی که گفته در خواهد آمد و کنجکاوم بدانم شریک مثل برادرم هم از پشت به من خنجر خواهد زد یا نه! » گیدیز به او می گوید: «میدانی که من اهل خیانت نیستم، هشت سال است که شریک جرمت هم هستم!» در همین حال کاتسو میسا می آید و هردو به او خوش آمد می گویند. کاتسو از این که آنها را کنار هم می بیند اظهار خوشحالی می کند.

ناره در گوشه ای از هتل منتظر است. به محض این که پدرش سوار ماشین شده و می رود، به کمک مامور پذیرش هتل وارد اتاق پدرش می شود و پرونده ای را که در آن درمورد جرم مالی گیدیز و سنجر شکایت شده پیدا می کند. پرونده را می خواند و از هتل خارج می شود و به سمت جشن می رود. راننده ی تاکسی که از اوباش شهر و از آدم های نجرت است او را از بیراهه به جنگل می برد و به همراه دو مرد دیگر از مردم بیرونش می کشند. اما ناره در یک فرصت مناسب از دست آنها فرار می کند و سوار تاکسی شده و به سرعت راه می افتد و یک نفر از آنها را زیر می گیرد و بعد هم به طرف روستا که در آن جشن برپاست حرکت می کند جشن شروع شده و گیدیز و سنجر به همراه جوانان روستا در حال اجرای رقص زیبک هستند. ناره خودش را هرجور شده به آنها می رساند و با پای زخمی خودش را به کنار سنجر می کشاند و می گوید: «فرار کنید! پلیس در راه است و می خواهد شما را دستگیر کند، پدرم از شما به خاطر جرم مالی شکایت کرده. »

گیدیز و سنجر به هم نگاه می کنند… ولی پلیس سر می رسد و آنها فرصتی برای فرار پیدا نمی کنند. رئیس شعبه به آنها می گوید که باید به اداره پلیس بروند چون شواهدی وجود دارد که نشان می دهد هشت سال پیش از شهرداری مدارکی دزدیده شده است. ناره به آنها نگاه می کند و می پرسد: «شما که این کار را نکرده اید؟!»

قسمت ۲۶ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر نگاهی به پای زخمی و سر و صورت کبود ناره می اندازد و می پرسد: «چه کسی این بلا را سرت آورده؟ » ناره می گوید: «نمیدانم و کسانی را که من را دزدیدند را نمیشناسم ولی میدانم کسی که شمارو لو داده پدرم بوده است. » سپس برای این که ملک از این شلوغی و هیاهو نترسد برایش دست تکان می دهند. سنجر توصیه های لازم را به یحیا می کند و او فورا به مادرش می گوید که باید به خانه برگردند چون پلیس ها خانه را تفتیش می کنند و باید پول ها را از گاوصندوق بردارند. گاوروک هم بنا به خواست سنجر، زهرا و ملک را به کلبه جنگلی می رساند تا ملک شاهد دستگیر شدن پدرش نباشد، سنجر تناره را تا دم ماشین می رساند و وقتی ناره از او می پرسد که آیا آنها در این اختلاس دست داشته اند؟ گیدیز و سنجر اعلام به گناهی می کنند. ناره باور می کند و می گوید: «اگر به من بگویید که پول هایتان را چطور به دست آورده اید می توانم در مورد تهمت های پدرم از شما دفاع کنم. »

سفیر چلبی با آکین تماس می گیرد و خبر می دهد که آن دهاتی ها بازداشت شده اند. آکین می گوید که در حال آمدن به ترکیه است تا با ناره معامله کند. سنجر ویدیز به اداره پلیس برده می شوند و ناره و موگه به سرعت به سمت مارینا می روند و با هوشیاری ناره تا قبل از رسیدن پلیس پول ها و مدارک را از گاوصندوق برمی دارند و از شرکت خارج می شوند. ناره به پزشکی قانونی می رود و گواهی ضرب و شتم می گیرد. وقتی یحیا به عمارت می رسد، پلیس ها گاوصندوق را خالی کرده و همه مدارکرا با خود برده اند. هتل ها و املاک به همراه عمارت افه اغلو پلمپ می شود و پول های توی بانک بلوکه می شود. خالصه با فهمیدن این اتفاقات از حال می رود.

گیدیز در بازداشتگاه از سنجر می پرسد آیا از این که ناره او را باور کرد ولی او ناره را نه پشیمان است؟ سنجر به فکر فرو می رود. در کلبه جنگلی، ملک از زهرا می پرسد که چرا به اینجا آمده اند در حالی که پدرش در زندان است؟ گاوروک به او می گوید: «پدرت نیازی به نجات دادن ندارد چون بی گناه است و به زودی آزاد خواهد شد. »
دو بازرس وارد اداره پلیس می شوند و به سراغ سنجر و گیدیز می روند. آنها از هرکدام جداگانه بازجویی می کنند. بازرسین می گویند: «هشت سال پیش نه میلیون از شهرداری دزدیده شده و شش ماه بعد به آنجا برگردانده شده. »سنجر می گوید: «گیدیز در بازار بورس سرمایه گذاری کرد و آن پول را به دست اورد و در نهایت با من شریک شد. ما از پول های دزدیده شده شهرداری خبر نداریم. » گیدیز هم به بازپرس می گوید: «من هرگز از شهرداری دزدی نکرده ام. بلکه خودم آن را به دست آورده ام.» کمیسر که می بیند سنجر اعتراف نخواهد کرد به او می گوید: «پدر گیدیز شهردار و پدربزرگش خان بوده و از تو کهپسر کشاورز ساده بودی سواستفاده کرده تا به هدف هایش برسد. » سنجر با پوزخند می گوید: «با قرار دادن من در مقابل گیدیز و جریحه کردن احساسات من نمی توانی به هدفت برسی!»

قسمت ۲۷ سریال ترکی دختر سفیر

خالصه بعد از این که وسایل عمارتشان را به جای امنی منتقل می کند، به همراه اعضای خانواده و به دعوت رفیقه به خانه او می روند. رفیقه با خوشرویی آنها را می پذیرد، خالصه با ورود به عمارت به یاد نه سالگی خودش می افتد که خدمتکار این عمارت و خانواده اشیکلی بود. با یادآوری خاطراتش اشک هایش سرازیر می شود و به یحیا می گوید: «چه کسی این بلا را سر ما آورد؟ » یحیا می گوید : «پدر ناره سفیر چلبی، » خالصه همه خدمتکارهای خانه اش را جمع می کند و دستمزد آنها را می دهد و می گوید: «اینجا خانه ای است که چند افه اوغلوها در آن از مرگ نجات پیدا کرده است، در این عمارت چه در عروسی ها و چه در عزا ها همیشه باز بوده اما این بار پست فطرتی به نام سفیر چلبی در آن را بست! با این چیزها ما کم نمیاوریم، تا وقتی پسرم برگردد و خانه را پس بگیرد به روستاهای خود برگردید و منتظر بمانید. تاره که روز سختی داشته فکر می کند که کار دزدهایی که امروز به او حمله کردند با کار آگین که تجاوز به او بوده است شبیه هم است. از این فکر به لرزه می افتد و موگه او را به خانه می رساند، در خانه تاره با خالصه و عروس ها و پسرش روبرو می شود، خالصه با دیدن او به رقیقه می گوید: «این دختر به پسران ما تهمت زد و زندگی ما را به باد داد. ولی تو هنوز او را در خانه ات پناه میدهی. : ناره به رقیقه می گوید: «شم نگران نباشید من همین حالا میروم. »

موگه خودش را می رساند و می گوید: «خجالت بکشید. این دختر روز سختی داشته. اول توسط چند نفر دزدیده شده، ولی خودش را نجات داده که به گینیز و سنجر خبر دهد که پلیس می خواهد دستگیرشان کند. ولی دوباره با وجود زخم هایش به شرکت رفته و پول ها و مدارک را از دست پلیس نجات داد. به جای تشکر می خواهید از خانه بیرونش کنید. » رفیقه با مهربانی نگاهی به تاره می کند و می گوید: تو در خانه من مهمان هست. به طبقه بالا برو و استراحت کن. خالصه که از حرف های تازه می فهمد که تجرت چه بلایی سر
دختر سفیر آورده نگران می شود که اگر سنجر بویی ببرد چه خاکی به سرش خواهد کرد. در همین حال رفیقه از خدمتکارش می خواهد تا همه را به اتاقهایشان راهنمایی کند تا استراحت کنند پلیس ها هنوز بازجویی می کنند و تلاش می کنند با بدبین کردن گیدیز و سنجر به هم اعتراف بگیرند ولی موفق نمی شوند. آنها از هر دری وارد می شوند و تهدید می کنند که اگر اعتراف کنند سال های زیادی را در زندان به سر خواهند برد. بازپرس به سنجر می گوید: «وقتی به کاراداغ برای دیدن دختر سفیر رفتی و همانجا به خودت قول دادی که از هر راهی شده پولدار شوی تا بتوانی انتقام بگیری که منجر به فکر فرو می رود و باز پرس می گوید: «چرا درمورد سفیر چلی تحقیق نمی کنید؟ این همه اطلاعات را چه کسی به شما داده؟ شاید یکیاز ما نفرت داشته باشد و برای ما پاپوش دوخته باشد. چرا از این زاویه به موضوع نگاه نمیکنید؟ »

اوروک و زهرا به همراه ملک شه را در کلبه جنگلی می گذرانند و با گفتن خاطرات گذشته ملکه را سرگرم می کنند باره به ملکه زنگ می زند و به او توضیح می دهد که پدربزرگش قصد به زندان انداختن پدرش را دارد ولی به زودی سنجر او را شکست خواهد داد، ملک از حرف مادرش خوشحال می شود . سپس ناره از زهرا می خواهد که ملکه را به روی تخت بلکه روی زمین بخواباند. در واقع او نمی خواهد که دخترش روی تختی که زمانی حجله گاه او و همزمان جهنم او شد بخوابد

قسمت ۲۸ سریال ترکی دختر سفیر

یحیا به دیدن سنجر در بازداشتگاه می رود. و به او خبر می دهد که خانه مصادره شده. سنجر از شنیدن این خبرها ناراحت می شود. یحیا به آرامی می گوید: « دو روز پیش سر ارث و میراث با تو مجادله میکردم و امروز همه چیز از دست رفته! » از این حرف هردو به خنده می افتند. سنجر سراغ دخترش و ناره را می گیرد. یحیا با خوشحالی می گوید: «این دختر سفیر خیلی زرنگ از آب درآمد! قبل از رسیدن پلیس ها تمام پول ها را از گاوصندوق برداشته است. » سنجر و گیدیز از کار ناره خوشحال می شوند، وکیل هم وارد اتاق می شود و به آنها می گوید: «در اعترافات شما مشکلی نیست. هردو مثل هم حرف زده اید. اما جریان این است که در شکایتی که از شما شده نه میلیون دزدیده شده و اگرچه سر جایش برگردانده شده ولی شش ماه تا یک سال دادگاهتان طولخواهد کشید و در این مدت شما زندانی خواهید شد. » سنجر به وکیل می  ‌گوید: «فقط دو روز برایم مهلت بگیر. می خواهم کسانی که به مادر دخترم حمله کرده اند را پیدا کنم! » گیدیز از حرف او عصبی می شود و می گوید: « نه سال تمام این دختر ارزشی برایت نداشت. حالا تصمیم گرفتی خودت را در پیش او قهرمان کنی! » سنجر نگاهی به گیدیز می کند و از وکیل و یحیا می خواهد که آنها را تنها بگذارند. گیدیز ادامه می دهد: «با وجود گناهکار بودنت. او تو را
باور کرد.

ولی تو او را هرگز باور نکردی. باید تقاص کارهایی را که با آن دختر کرده ای را پس بدهی! » سنجر با خشم می گوید: «حالا که تو باورش کردی به خودت حق میدهی که عاشق عشق رفیقت بشوی؟! این هم از جوانمردی توست. » گیدیز جواب می دهد: «عاشق شدن دست من نبوده. ولی این که با این عشق چه کنم دست خودم است! من هرگز به تو خیانت نمیکنم. در ضمن اینها مربوط به ناره است که با تو چه رفتاری بکند. » سنجر به آرامی می گوید: وقتی یکی را بارو کنی عاشق شدن سخت نیست. ولی من با وجود بی اعتمادی
به او عاشقش هستم و این مجازات من است.» هردو به هم نگاه می کنند و گریه می کنند. در خانه ی رفیقه، صبح زود، خالصه نجرت را در حیاط پشتی ملاقات می کند. منکشه هم به انها ملحق می شود. خالصه می گوید: «به تو گفته بودم بدون این که به آن زن آسیب بزنی او را از شهر بیرون کنی. اگر سنجر بفهمد کار من  بوده نابود خواهم شد. چطور جرئت کردی به مادر نوه من آسیب بزنی؟!» منکشه هم التماس کنان از خالصه می خواهد کاری کند چون سنجر اگر بفهمد کار نجرت بوده او را طلاق خواهد داد! بالاخره سنجر و گیدیز برای دو روز از بازداشتگاه خارج می شوند.

ابتدا گیدیز به سراغ سفیر در خانه آکین می رود و به او می گوید: «این پرونده را چه کسی به تو داده؟! چه کسی به تو کمک می کند؟ » و وقتی سفیر می گوید که من جاسوسی ندارم، گیدیز با نیشخند می گوید: «پس کار آکین است! مدارک را او در اختیار تو گذاشته و تو را هم آلت دست خودش کرده به این بگو منتظرش هستم!» و از خانه خارج می شود. اگین هم که تازه از مونته موگرو برگشته وارد خانه اش می شود. سنجر سراغ دوربین مدار بسته هتل می رود تا از کسانی که ناره را از جلوی هتل سوار کرده اند ردی پیدا کند ولی نگهبان هتل می گوید که تمام فیلم ها را پلیس با خود برده است. سنجر به گیدیز می گوید: «باید به کسانی فکر کنیم که قصد اذیت ناره را داشته اند.» گیدیز می گوید: «مادرم! مادرت! منکشه! عاتکه و نجرت! همه می توانند در این کار دست داشته باشند. »

سنجر می گوید: «اول سراغ نجرت برویم، دور و برش پر از اوباش و ارازل است. » انها سوار ماشین شده و به سمت روستا و به قهوه خانه نجرت می روند الوانکردن به خانواده است. برو و طلاهایت را بیاور تا آنها را به مادرشوهرمان بدهیم. » هردو طلاهایشان را به خالصه می دهند و خالصه از رفتار عروس هایش ذوق می کند. ولی از سرویس طلای منکشه دستبند ش کم شده. الوان با شک به او نگاه می کند و منکشه من و من کنان می گوید: «وقتی با عجله از عمارت خارج می شدیم یادم رفت آن را بردارم و جا گذاشتم. »

قسمت ۲۹ سریال ترکی دختر سفیر

یحیا وارد خانه می شود و به خاطر آزادی سنجر و گیدیز از مادرش مژدگانی می خواهد. ولی می گوید که الان دنبال کسانی رفته اند که به ناره حمله کرده بودند. خالصه نگران می شود که مبادا دستش رو شود و ناره با شنیدن این خبر به طبقه پایین می آید و خوشحالی خودش را نشان می دهد. یحیا به او می گوید: «برادرم به من سپرده از خانه خارج نشوی تا خودش بیاید. » ناره لبخندی می زند و منکشه با نفرت به او خیره می شود.نجرت فورا به قهوه خانه می رود و به دوستان همدستش هشدار می دهد که اگر گیر بیفتند دیگر کارشان تمام است. او با دیدن ماشین سنجر جلوی قهوه خانه، زیر پیشخوان مخفی می شود. گیدیز از همه می خواهد آنجا را ترک کنند و فقط اسماعیل، راننده تاکسی را که دستش شکسته و یکی دو نفر که زخم های سطحی دارند را نگه میدارد. سنجر عکس آنها را برای ناره می فرستد و ناره می گوید که خودشان هستند. سنجر آن سه نفر را کتک می زند تا این که یکیداز آنها اعتراف می کند که کار نجرت بوده است. سنجر با عصبانیت به خانه نجرت می رود و از عاتکه سراغ او را می گیرد ولی متوجه می شود که نجرت فرار کرده است. آنها به سمت خانه گیدیز به راه می افتند و گیدیز از او می خواهد که به ناره حرفی نزند تا ناراحت نشود.

سنجر می گوید که وقتی حرف ناره می شود گیدیز خیلی حساس می شود! گیدیز هم می گوید: «وقتی می بینم بیشترین ضربه را از تو خورده دیوانه می شوم! » سنجر می گوید: «در زندان وقت زیادی برای حرف زدن خواهیم داشت! » همه خانواده دو سنجر و گیدیز جمع می شوند و ناره از دو با خوشحالی به سنجرخیره می شود. منکشه خودش را در آغوش سنجر می اندازد و سنجر او را از خود دور می کند و می گوید: «دزدیدن ناره کار نجرت بوده! » منکشه از هوش می رود. سنجر به مادرش می گوید: «اگر از کارهای مادرش خبر داشته دیگر هرگز نمی خواهم او را ببینم. » سپس به سمت ناره می رود و می گوید که آماده شود تا به پیش ملک بروند. و وقتی گیدیز حال ناره را می پرسد، سنجر خون خونش را می خورد؟ سنجر هنگام خارج شدن از خانه به ناره می گوید: «به خاطر انتقام گرفتن از کسانی که اذیتت کردند دو روز آزاد شدیم و باید به زندان برگردم.

باید این را به ملک هم توضیح بدهم چون ممکن است دادگاهمان شش ماه تا یک سال طول بکشد. » ناره می گوید: «مگر بی گناه نیستید؟ پس زیاد نگران نباشید. » و سنجر سکوت می کند. آنها به کلبه می رسند و سنجر گاوروک را به گوشه می کشد و می گوید که دزدیدن نارہ کار نجرت بوده است. گاوروک عصبی می شود و می گوید: «اگر منکشه خبر داشته باشد باید طلاقش بدهی. » و سنجر می گوید: «همین کار را خواهم کرد. » سنجر به سمت ملک می رود تا کمی با او حرف بزند. ملک به او می گوید: «مامانم گفت پدر بزرگم می خواست تو را گیر بیندازد ولی تو شکستش دادی. » سنجر می گوید: «نتوانستم شکستش بدهم و فردا باید به زندان برگردم. ممکن است برای مدتی همدیگر را نبینیم. » ملک پدرش را در آغوش می گیرد وسنجر برای مدتی او را محکم در آغوشش نگه میدارد.

منکشه به مادرشوهرش می گوید: «حتی نتوانستم از آزادی شوهرم خوشحالیکنم و حالا معلوم نیست با آن زن کجا رفته! » الوان به آرامی به گیدز می گوید: مطمئنم آن دستبندی که ادعا می کند گم کرده را به برادرش برای اذیت کردنناره داده است.

قسمت ۳۰ سریال ترکی دختر سفیر

گاوروک، ملک و زهرا را به خانه گیدیز می اورد و ملک به گیدیز می گوید «پدر و مادرم برای حساب پس گرفتن به دیدن پدربزرگم رفتند. چون پدرم قرار است فردا به زندان برگردد. » خالصه و رفیقه با تعجب به گیدیز چشم می دوزند و گیدیز حرف ملک را تایید می کند.
ناره و سنجر به خانه آکین می رسند. سفیر دم در می آید و آکین گوشه ای مخفی می شود. ناره از پدرش می پرسد که چه مشکلی با سنجر دارد و سفیر با خشم می گوید «به خاطر سنجر من از کارم اخراج شدم! تو به تیبور پول دادی تا اعتبارم را از بین ببری. » ناره می گوید «سنجر تیبور را نمی شناسد و از وجود او خبر ندارد. » سفیر به تردید می افتد. سنجر فریاد می زند «چه کسی تو را علیه من تحریک کرده است؟ تو بین ما جاسوس داری! » سفیر چیزی نمی گوید و فقط جواب میدهد «فردا در دادگاه مقابل قاضی پاسخ خواهی داد. » سپس سفیر به سنجر حمله می کند و گلوی او را می گیرد و ناره آنها را از هم جدا می کند. بعد از رفتن آنها سفیر به آکین می گوید «این آدم تیبور را نمی شناسد. » آکین با بیخیالی می گوید «اگر شک داری به تیبور زنگ بزن و بپرس. » سفیر به او مشکوک می شود.

سنجر و ناره به خانه گیدیز می رسند و ملک از پدرش می خواهد تا کنار او بخوابد و سنجر با خوشحالی دخترش را به تخت خواب می برد و ناره با حسرت به آن دو نگاه می کند.گیدیز با دو فنجان قهوه در دست به اتاق ناره می رود و کنار او می نشیند. ناره می گوید «نمیدانم کی از دست پدرم خلاص خواهم شد! » گیدیز کمی بعد می گوید «عجیب است که وقتی سنجر گفت بی گناه است تو باورش کردی. تو عاشق سنجر هستی. » ناره می گوید «حرف تو را هم باور کردم. » گیدیز می گوید «من را هم به عنوان رفیق دوست داری.. » ناره می گوید «من سنجر را هرگز نمی بخشم چون به خاطر او همیشه احساس گناه میکردم. فکر میکردم همه چیز تقصیر من است. ما اصلا درکی از هم نداشتیم. » گیدیز می گوید «فردا صبح زود خواهیم رفت.. بهتر است هرچه زودتر با او صحبت کنی. ممکن است نتوانی یک سال او را ببینی. » گیدیز در حالی که عشق عمیقی را نسبت به ناره احساس می کند اشک هایش را پاک می کند و می رود.

سنجر صبح زود دخترش را می بوسد و همراه گیدیز از خانه خارج می شود. ناره جلوی ساختمان منتظر آنهاست و به امید دیداری می گوید و سوار ماشین می شود. سنجر به ناره می گوید که تا وقتی نجرت دستگیر نشده مراقب خودش باشد و ناره می گوید «تمام سعی م را برای آزادی شما می کنم.. » سنجر پای رفتن ندارد و برمی گردد و به چشم های ناره خیره می شود. ناره به او می گوید «ما همدیگر را از دست دادیم ولی دلم نمی خواهد که تو خودت را از دست بدهی و گم بشوی و نمی خواهم بیشتر از این از من متنفر باشی. » سنجر از او خواهش می کند که بس کند و بیشتر از این دلش را به درد نیاورد. اما ناره ادامه می دهد «من فقط به آن پسر کشاورزی که سالها پیش میشناختم باور دارم. به ان آدم معصومی که زمانی وطنم بود باور دارم. » سنجر دیگر نمی تواند جلوی بغضش را نگه دارد و اشکش سرازیر می شود و می گوید «ولی من بی گناه نیستم. ما وقتی آن پول را دزدیدیم اگرچه سرجایش برگرداندیم ولی سر شهرداری کلاه گذاشتیم. »

ناره با لبخند تلخی می گوید «خیلی عجیب است که تو بی گناهی من را باور نکردی ولی من تو را که بیگناه بودی باور کردم. » سنجر با ناراحتی سوار ماشین می شود و به همراه گیدیز می روند.آکین با موگه جلوی عمارت افه اغلو دیدار می کند. آنها همدیگر را در آغوش می گیرند و آکین که خودش را عاشق موگه نشان می دهد می گوید «نتوانستم ناراحتی تو و خانواده ات را تحمل کنم و آمدم. ممکن است گیدیز همه چیز را خراب کرده باشد. به زودی همه چیز را درست می کنم. » و موگه با گریه می گوید «امروز ممکن است برادرم را به زندان بیندازند. » آکین به او قول می دهد که این اتفاق نخواهد افتاد. کمی بعد آکین به ساختمان اشاره می کند و می گوید «گفته بودی این ساختمان قبلا برای پدربزرگت بوده است. می خواهم این ساختمان را بخرم. » موگه با خوشحالی او را بغل می کند.

قسمت ۳۱ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر و گیدیز به زندان وارد می شوند و به محض ورود با پدربزرگ کاوروک که بابا محسن نام دارد رو به رو می شوند و با هم روبوسی می کنند. سنجر با دیدن مرغ عشق در زندان به یاد ناره می افتد و دلتنگ ملک می شود. بعد از رفتن سنجر و گیدیز ناره در گوشه ی خلوتی گریه می کند و کاوروک او را دلداری می دهد و می گوید: «درست است آنها از شهرداری پول دزدیدند اما حقشان را گرفته بودند.» خالصه با دیدن آن دو کنار هم، رو به کاوروک می گوید: «امروز سنجر دادگاه دارد و تو حالا با این زن گپ می زنی!» کاوروک به او می گوید: «امروز صبح زود، سنجر و گیدیز با ناره خداحافظی کردند و به زندان رفتند.» خالصه از حال می رود.

در زندان، سر سفره غذا وقتی بابامحسن از گیدیز می پرسد که چرا هر دو با هم به زندان افتاده اند، گیدیز به یاد هشت سال پیش می افتد که از آمریکا برای دیدن پدربزرگش که در حال مرگ بود به موئلا برگشته بود و در استانبول با سنجر که به هم ریخته و ناراحت به نظر می رسید رو به رو شده بود و آن درست زمانی بود که سنجر بعد از سفر مونته نگرو و ناامید از پیدا کردن ناره، با گیدیز رو به رو شده بود. گیدیز وقتی به خانه ی پدری خود رسیده بود، پدربزرگش را در بستر مرگ در حال جر و بحث با پدرش دیده بود، در حالی که بابامحسن هم آنجا حضور داشت. پدربزرگ از پسرش جمیل خواسته بود که به وصیت جدش آقابوران عمل کند. عمارت ایشیکلی با باغ زیتون به اضافه یک کوزه پر از سکه طلا به سنجر و خانواده اش بدهد و می گفت ۷۰ سال از آن وصیت گذشته و هنوز بدهی افه اوغلوها را بر گردن دارند. گیدیز وقتی اینها را از زبان پدربزرگش شنیده بود، به پدرش اصرار کرده بود که حق افه اوغلوها را بدهند و پدرش سیلی محکمی به گوش او نواخته بود و گفته بود در این مورد با کسی حرف نمی زنید و ما بهکار هیچ کس نیستیم.

در زندان، سنجر می خواهد با یحیا تماس بگیرد و خبری از نجرت دریافت کند. گیدیز به او می گوید: «گفتیم از هم جدا شویم و اینطور نشد. ببین حالا در زندان هم با هم هستیم. مثل تو و ناره که می گویی جدا شده ای ولی در واقع با هم هستید.» سنجر از حرف او عصبانی می شود و می گوید: «تو چشمت دنیال مادر دختر من است.» گیدیز با خشم به او می گوید :«من فقط عاشق شدم.» سنجر می گوید: «به خودت گفتی وارد افسانه ی سنجر و ناره شوم، چون برایت هیجان دارد. تو قصد داری لیلی را از مجنون بدزدی. چون خانوادگی به این کار عادت دارید. هفتاد سال پیش وصیت آقا بوران را از افه اوغلوها پنهان کردید. تو هم آمدی و اسرار خانواده ات را به من فروختی. اگر الان تو را نمی کشم به خاطر خوبی ای است که در حق ما کردی.»

در سوی دیگر، آکین به موگه می گوید: «تا وقتی که ثابت کنند پولی که از شهرداری دزدیده شده به حساب سنجر رفته، آن موقع اجازه فورش عمارت افه اوغلو را هم صادر می کنند و من آن را خواهم خرید.» موگه می گوید: «آنها پول ها را به حساب شرکت های جعلی واریز کردند. فکر نمی کنم پلیس متوجه بشود.» آکین جواب می دهد: «پلیس رد آنها را پیدا خواهد کرد.» خالصه که حالش بهتر شده، به اتاق ناره می رود و به او می گوید: «چرا به ما نگفتی که سنجر صبح قصد رفتن دارد تا بنفشه هم با شوهرش خداحافظی کند؟» ناره جواب می دهد: «به من چه مربوط است که سنجر با کی می خواهد خداحافظی کند؟ من دیگر خسته شده ام. پدر من خلاف پسر تو را لو داده و تو گناهش را گردن من می اندازی حالا هم که اینطوری تلافی می کنی.» خالصه به طرف او هجوم می برد و می گوید: «به خاطر تهمتی که به پسرم زدی تو را می کشم.» کاوروک جلوی او می ایستد و می گوید: «پسرت بی گناه نیست. می توانی از رفیقه خانم بپرسی.» خالصه به سمت رفیقه می رود و می گوید:  «بگو که چطور گیدیز سنجر را مجبور به دزدی کرد؟» رفیقه می گوید: «گیدیز که احتیاجی به پول نداشت. این پسر تو بود که بی پول بود.» کاوروک می گوید: «چرا نمی گویی که این وصیت  آقابوران بود که عمارت و باغ زیتون و یک کوزه طلا به شما بخشیده شود ولی خانواده ایشیکلی آن را از شما پنهان کرد؟»

قسمت ۳۲ سریال ترکی دختر سفیر

با توضیحات کاوروک خالصه یاد حرف های دوپهلوی رفیقه می افتد که همیشه او را تحقیر می کرد و می گفت پسر تو در سایه پسر من پولدار شده و رو به رفیقه می گوید: «پس اینهمه سال که تحقیر کردی و همه چیز را سر ما کوبیدی از پشت به ما خنجر می زدی؟» و به بچه هایش می گوید: «باید از اینجا برویم.» رفیقه گریه اش می گیرد. در این میان ناره می فهمد که وقتی سنجر می گفت: «بی گناهیم و در عین حال بی تقصیر نیستیم.» منظورش چه بود.

سنجر با یحیا تماس می گیرد و در مورد وضعیت نجرت می پرسد و نجرت می گوید او هنوز فراری است ولی یکی از دوستانش به نام لوکی به جرم چاقوزنی در زندان است. و می گوید:«او را پیدا کن و در مورد نجرت از او اطلاعات بگیر.» یحیا وقتی به خانه گیدیز می رسد خانواده اش را در حال نقل مکان می بیند و الوان به او توضیح می دهد که گیدیز و سنجر واقعا مجرم هستند و همه اینها به خاطر این است که خانواده ایشیکلی به وصیت جدشان آقا بوران عمل نکرده اند.

خالصه قبل از ترک خانه به اتاق ناره می رود و از او می خواهد جای پول هایی را که از شرکت برداشته بگوید. ناره و موگه پول ها را در خانه خواهر دودو جاساز کرده اند و ناره از جواب دادن طفره می رود و خالصه می گوید پس باید ملک را هم با خودش ببرد. ناره در را قفل می کند و رفیقه به خالصه می گوید حق ندارد ناره و دخترش را اذیت کند. خالصه با خشم داد می زند: «من می روم. تو هم پول ما را با دختره تقسیم کن ببینیم جواب مردم را وقتی که بفهمند میراث خور هستید چه خواهی داد؟» رفیقه جواب می دهد: «در آن صورت تو هم جواب سنجر را وقتی بفهمد همدست نجرت بوده ای و به ناره آسیب زدی خواهی داد.» خالصه با تعجب به او چشم می روزد و بعد از خانه خارج می شود. او به همراه خانواده اش به هتل هارون ،پسرخاله ی رفیقه می رود و آنجا مستقر می شوند.

در زندان سنجر از نگهبان سراغ لوکی را می گیرد و کاری می کند که او از انفرادی آزاد شود. لوکی به سلول سنجر می آید و آنجا متوجه می شود که سنجر با بنفشه ازدواج کرده است. او که خودش خاطرخواه بنفشه است از شنیدن این خبر جا می خورد و به سلولش برمی گردد تا کمی فکر کند. او تصمیم می گیرد برای انتقام از سنجر اول نجرت را تسلیم او کند و بعد خودش حساب سنجر را برسد.

بنابراین جای نجرت را به سنجر لو می دهد و سنجر هم از کاوروک و یحیا می خواهد تا هر چه زودتر پلیس را در جریان قرار دهند. گیدیز به سنجر می گوید: «اگر نجرت دستگیر شود خیال هردومان از ناره راحت می شود.» سنجر که تحمل این حرف ها را ندارد یقه او را می گیرد و می گوید: «این مشکل من است. تو دخالت نکن.» آنها با هم درگیر می شوند و بابا محسن آنها را از هم جدا می کند. خالصه در اتاق هتل ترسان و گریان به بنفشه می گوید: «پولهایمان تمام شده و مهم تر اینکه رفیقه متوجه شده که نجرت را من اجیر کردم تا به ناره حمله کند.»

قسمت ۳۳ سریال ترکی دختر سفیر

بالاخره نجرت به کمک یحیا و کاوروک توسط پلیس دستگیر می شود. وقتی سنجر از دستگیری او خبردار می شود از نگهبان زندان می خواهد تا وقتی به زندان منتقل شد او را به سلول آنها بیاورد. با دستگیر شدن نجرت، هم سنجر و هم گیدیز خیالشان بابت ناره راحت می شود.آکین به همراه موگه وارد خانه آنها می شود و با دیدن رفیقه به او می گوید: «از اینکه ناره را در خانه تان پذیرفتید از شما ممنونم و آمده ام تا در کنار شما باشم و به زودی ناراحتی هایی که گوون چلبی برای شما ایجاد کرده را جبران خواهم کرد.» رفیقه به او خوشامد می گوید و آکین به موگه می گوید: «وقتی همه این جریان ها تمام شود برای همیشه در کنار تو خواهم بود.» و برای دیدن ناره به طبقه بالا می رود. ناره با دیدن او وحشت می کند و ملک از ترس به آغوش او پناه می برد. ناره ملک را به اتاق دیگری می برد و در را قفل می کند و خودش پیش آکین برمی گردد و می گوید: «کاری نکن بدتر از قبل که به تو چاقو زده بودم با تو رفتار کنم.»

آکین می گوید: «ولی این بار سنجر در زندان است و تو هم پیش منی. به زودی عمارت افه اوغلو را خواهم خرید و تو را به عنوان عروس به آنجا خواهم برد.» ناره می گوید: «من هرگز با متجاوزی مثل تو ازدواج نخواهم کرد.» آکین می گوید: «بگذار عشقم را به تو ثابت کنم. من که مثل سنجر ازدواج نکردم و همیشه منتظرت بودم. به خاطر تو سالهاست به پدرت پول می دهم . برای به دست آوردن تو سنجر را به زندان انداختم. حالا تو بگو کی عاشقت است؟ من یا سنجر؟» و ادامه می دهد: «من از نقطه ضعف همه خبر دارم. ضعف تو عزیزانت هستند که همیشه نگران آنها هستی و باید به زودی از شر آنها خلاص شوی. خودت هم شاهد بودی که با یک حرکت زندگی همه را زیر و رو کردم. آنقدر این کار را ادامه می دهم تا فقط من و تو بمانیم. حالا بنشین و خوب به حرف های من فکر کن.» و از اتاق خارج می شود.

لوکی که سعی دارد در اولین فرصت از سنجر انتقام بگیرددر راهروی زندان شروع به خواندن شعری در مورد افسانه سنجر و ناره می کند. سنجر به او جمله می کند و از او می خواهد خفه شود. گیدیز به طرف سنجر می رود و سعی می کند او را آرام کند ولی سنجر که از دست او عاصی شده با او گلاویز می شود. بابا محسن به آنها می گوید: «در این زمانه پیدا کردن دوست خوب خیلی سخت است.» و آنها را بیرون از سلول می فرستد تا حرف بزنند و مشکلاتشان را حل کنند. سنجر و گیدیز در حیاط زندان در هوای سرد شروع به قدم زدن می کنند. گیدیز می گوید: «نه من را باور کردی نه ناره را ولی نمی دانم چطور آکین را باور کردی!» سنجر به او می گوید هرگز آکین را باور نکرده و گیدیز دوباره می پرسد: «پس چطور هم من و هم ناره را مجازات می کنی ولی هرگز آکین را مجازات نکردی؟» سنجر جواب می دهد: «بزرگ ترین مجازات مال او بوده.» اما در مورد آن به گیدیز توضیح نمی دهد.

بعد از رفتن آکین موگه به اتاق ناره می رود و به او می گوید: «من و ناره همدیگر را دوست داریم. ۹ سال پیش که تو از اینجا رفتی عشق من و او شروع شد. ولی خیلی جدی نبودیم و من در این مورد به گیدیز چیزی نگفتم ولی حالا که او دستگیر شده آکین آمده تا در کنار ما باشد.» و از هیجان گریه اش می گیرد. ناره که از شنیدن صحبت های او پریشان شده تازه متوجه می شود که آکین آن همه اطلاعات را در مورد رابطه خودش و سنجر از کجا به دست می آورده. آکین به خانه اش پیش سفیر چلبی برمی گردد و سفیر به او می گوید با مدیر شعبه مالی صحبت کرده و ادامه می دهد: «آنها در حال تحقیق درباره شرکت هایی هستند که پول دزدیده شده از شهرداری به حساب آنها ریخته شده.» و با خوشحالی می گوید: «فقط آرزویم زندانی شدن آن دهاتی برای سال های طولانی است.»

قسمت ۳۴ سریال ترکی دختر سفیر

گیدیز همچنان سنجر را به خاطر بی اعتمادی سرزنش می کند و می گوید: «تو نه به عشقت و نه به دوستت باور نداری.» سنجر که تحمل حرف های کنایه آمیز او را ندارد با بغض می گوید: «دختر سفیر کمی برایت درددل کرده و تو همه چیز را باور کردی ولی من هزار تا داستان شنیدم. از یازده سالگی ناره را دوست داشتم و وقتی بزرگ شدیم عاشق هم شدیم. همه ش فکر می کردم چطور دختری مثل اون عاضق پسر فقیری مثل من شده. وقتی کاوروک به من گفت که آن شب ناره خودش را از صخره پرت کرده. زیر صخره ها را گشتم و حتی جسدش هم نبود.

به آکین زنگ زدم. او گفت با دوست پسر ژاپنی اش به گردش رفته ولی من دوباره یک سال مثل خر کار کردم و پول بلیت تهیه کردم و به مونته نگرو رفتم. اونجا آکین گفت با دوست پسرش تو سوئد زندگی می کنه. به اون زنگ زدم، دوست پسرش جواب داد و صدای ناره رو شنیدم که می گفت کی زنگ زده عشق من؟» و اشک از چشم هایش جاری می شود. گیدیز از او می پرسد: «واقعا ناره به کی گفته عشق من؟» سنجر با خشم به چهره ی او نگاه می کند و می گوید: «پس چرا الان باور کردی؟ من سالها خودم شاهد بودم که چطور همه ی  قصه هایی که می دانستم همه دروغ از آب درآمده. حالا بگو من چطور دیگر به کسی باور داشته باشم؟» سپس حال هردو بهتر می شود و به داخل سلول برمی گردند.

در هتل الوان کت نجرت را که موقع دستگیری نجرت دست یحیا جا مانده بود برمی دارد و از جیب آن دستبند بنفشه را پیدا می کند و می فهمد که بنفشه از کارهای برادرش خبر داشته. به اتاق خالصه و بنفشه می رود و به آنها می گوید نجرت دستگیر شده. خالصه که نگران شده با عجله برای فهمیدن خبر بیشتر پیش یحیا می رود و الوان دستبند را به بنفشه نشان می دهد. بنفشه با ترس می گوید: «وقتی فهمیدم برادرم قصد اذیت ناره را دارد این دستبند را به او دادم تا منصرفش کنم.» الوان می گوید :«امیدوارم سنجر حرفهایت را باور کند.» همه دور یحیا جمع می شوند و از او در مورد دستگیری نجرت می پرسند. ییا می گوید: «دوست نجرت به نام لوکی او را لو داد.» بنفشه با شنیدن اسم لوکی وحشت می کند. چون لوکی قبل از به زندان رفتن به گفته بود: «اگر با کس دیگری غیر از من ازدواج کنی او را خواهم کشت.» یحیا ادامه می دهد که: «به زودی نجرت به زندان سنجر و گیدیز منتقل خواهد شد.» خالصه با شنیدن این خبر ترس تمام وجودش را در بر می گیرد. بالاخره نگهبان نجرت را به سلول سنجر و گیدیز می برد. سنجر همه را بیرون می فرستد. نجرت با صدای لرزان می گوید: «به خدا به همه سپرده بودم اذیتش نکنند.» سنجر می پرسد: «کی از تو خواست اون کارو بکنی؟ خواهرت از جریان خبر داشت؟» نجرت می گوید: «بنفشه برای اینکه منو منصرف کنه النگوش رو به من داد ولی مادرت خالصه خانم از من خواست تا اون رو از شهر بیرون کنم. منم اطاعت کردم.» سنجر کتک جانانه ای به نجرت می زند و با چشم گریان به گیدیز می گوید: «وقتی مادرم به من از پشت به من خنجر می زند دیگر به چه کسی اعتماد کنم؟» نگهبان به آنها خبر می دهد که از مدیریت زندان آنها را خواسته اند.

ناره به خانه ی آکین می رود و آکین به او می گوید: «فقط بگو که با من ازدواج می کنی. آن وقت همه چیز تمام می شود.» ناره می گوید: «نه من نه موگه هرگز با تو ازدواج نخواهیم کرد.» و رو به پدرش می گوید: «موگه یکی از بهترین آدم هایی است که تا به حال دیده ام. این پست فطرت برای رسیدن به من او را هم آلت دستش کرده. همه اطلاعات در مورد سنجر و گیدیز را از هشت  سال پیش از او به دست آورده. همه نقشه ها را خودش کشیده و از تو هم استفاده کرده. این برایت چاه کنده و همه چیز را دروغ گفته. سنجر از بدهی تو به تیبو خبر نداشت. عزل شدن تو هم تقصیر آکین است. به خاطر خدا بفهم.» و از خانه خارج می شود. آکین پشت سر او می رود و ناره به او می گوید: «الان می روم و همه چی را به موگه توضیح میدهم. به او خواهم گفت که تو به من تجاوز  کردی. » و به عمارت ایشیکلی می رود و به موگه می گوید: «باید صحبت کنیم.»

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۳۵ سریال ترکی دختر سفیر

ناره پیش موگه می رود و به او می گوید: «در ۱۸ سالگی تجربه بدی پشت سر گذاشته و به او تجاوز شده است.» موگه از او می پرسد بعد از آن چه حسی به او دست داده. ناره می گوید: «فکرکن سالها به کسی اعتماد کردی و همه اسرارت را به او گفتی. به او ارزش داده ای انگار که بهترین آدم دنیا بوده و از اینکه بعد از این همه سال نتوانستی بدی های او را ببینی، پشیمان می شود و از او و از خودت متنفر می شوی ولی من بی تقصیر بودم.» اما ناگهان صدای جیغ ملک را می شنود و موگه و او به طبقه پایین می روند و سنجر و گیدیز را در کنار هم می بینند که تازه از زندان آزاد شده اند. ناره از آنها می پرسد که چطور آزاد شده اند. سنجر می گوید: «فعلا وقت این حرف ها نیست. فقط بی گناهی ما ثابت شد.» ولی جریان از این قرار بوده که بازپرس شعبه مالی در دفتر زندان به آنها گفته بود که آنها مطمئن هستند دزدی از شهرداری کار سنجرو گیدیز بوده ولی مدرکی برای اثبات آن ندارند. همه پول ها به اسم آکین بایدار و به حساب او واریز شده بوده است. در نتیجه گناهکار این جریان آکین شناخته شده و در این میان سنجر از بابامحسن تشکر می کند که به عنوان شاهد علیه آکین شهادت داده. گیدیز می فهمد که سنجر از هشت سال پیش فکر آینده را کرده و این کار را به اسم آکین تمام کرده است. ناره به گیدیز خوشامد می گوید و گیدیز با نگاه های عاشقانه به او پاسخ می دهد و این از چشم سنجر دور نمی ماند و به شدت باعث آزارش می شود.

موگه به برادرش می گوید که آنطور به ناره نگاه نکند و از برادرش می پرسد: «پس دزدی کار چه کسی بوده؟» گیدیز که از چیزی خبر ندارد می گوید: «کار آکین بایدار، پسرخوانده ی گوون چلبی. » و با دیدن قیافه ناراحت و درهم رفته ی موگه از او می پرسد که آیا آکین را می شناسد؟ موگه از جواب دادن طفره می رود و فورا با آکین تماس می گیرد و از او می خواهد که فرار کند چون به زودی پلیس سراغش خواهد آمد. پلیس وقتی به خانه آکین می رسد که او از خانه اش فرار کرده است. سفیر متوجه می شود ه دزدی از شهرداری کار آکین بوده. به گفته پلیس به سنجر خبر می رسد که همه اموال بلوکه شده شان آزاد شده و گیدیز به آرامی می گوید: «پس باز هم پولدار شدیم.» و متوجه می شود که مجازاتی که سنجر برای آکین در نظر داشته همین بوده. سنجر می گوید: « این مجازات فقط برای این بود که اسمش بین من و ناره بود. اگر حرف های ناره در مورد او را باور کنم او را خواهم کشت.» خانواده سنجر که شنیده اند او آزاد شده به زندان می روند. ولی سنجر و گیدیز قبل از آنها به خانه گیدیز رفته اند. بنفشه در گوش خالصه می گوید :«پس برادرم و سنجر نتوانسته اند همدیگر را ببینند.» و خالصه خوشحال می شود.

سنجر و ناره به گوشه خلوتی می روند تا صحبت کنند. سنجر به ناره می گوید: «نجرت دستگیر شده است.» ناره نفس راحتی می کشد و می گوید: «دیگر از زندانی بودن در خانه خسته شده بودم.» ولی سنجر به یاد او می آورد که با هم قرار گذاشته بودند که سنجر برای او خانه بگیرد و او هم کار نکند. ناره از یادآوری آن قرار ناراحت می شود ولی سکوت می کند. سنجر ادامه می دهد: «نجرت به خواست مادرم به تو حمله کرد. من از تو عذرخواهی می کنم.» ناره با بغض می گوید: «پدرم مرا دوست ندارد. از مادر تو چه انتظاری هست؟» خانواده افه اوغلو به عمارتشان برمی گردند و بنفشه از الوان خواهش می کند چیزی به سنجر نگوید. الوان می گوید: «من قبلا به تو هشدار داده بودم. پس باید مجازات شوی.» سنجر قبل از آنها وارد خانه شده. او با دیدن مادرش به سمت او می رود و می گوید: «چطور راضی شدی مادر دختر مرا کتک بزنند؟» خالصه با چشم اشک بار می گوید: «من فقط می خواستم او برود و تو بیشتر از این ناراحت نشوی.» سنجر از کاوروک می خواهد مادرش را به هتل برساند که برای مدتی چشمش به او نیفتد. گیدیز به خانه می آید و می خواهد به اتاق ناره برود ولی رفیقه می گوید که به ناره توجه زیاد نشان ندهد ولی گیدیز گوش نمی دهد و به اتاق او می رود. ولی نه ناره و نه ملک آنجا نیستند. ناره نامه ای برای او گذاشته و نوشته: «بودن من برای هیچ کس خوب نیست. نمی خواهم بیشتر از این برای کسی ناراحتی درست کنم. به جای دوری می رود تا زندگی جدیدی با دخترم شروع کنم.» از آن طرف ناره به آکین پیام می فرستد که: «دارم از اینجا می روم. موگه را رها کن. به دردت نمی خورد. اگر می خواهی مرا پیدا کن.»

قسمت ۳۶ سریال ترکی دختر سفیر

گیدیز بعد از خواندن نامه خداحافظی ناره، با عجله سوار ماشین می شود تا این خبر را به سنجر برساند. سنجر تازه به خانه رسیده و منکشه به استقبال او می رود و از او دلجویی می کند و می گوید: «میدانم خالصه خانم خیلی ناراحتت کرد و مجبور شدی او را به هتل بفرستی. » سنجر می گوید: «شنیده ام برای حمایت از دختر سفیر به برادرت پول دادی. حالا به خاطر این کارت هرچه دوست داری از من بخوا. » منکشه که دوست ندارد به خاطر عشق شوهرش جایزه بگیرد دست های سنجر را در دستش می گیرد و می گوید: «من هم دوست دارم مادر شوم. » سنجر دستش را پس می کشد و می گوید: «قبلا هم به تو گفته ام که این را از من نخوا. » در همین لحظه گیدیز از راه می رسد و با صدای بلند می گوید که ناره رفته و ملک را هم با خود برده است. سنجر با ناباوری نامه را از دست گیدیز می گیرد و می گوید: «دختر من را برده آن وقت برای تو نامه نوشته! » و با خشم به گیدیز چشم می دوزد.

ناره و ملک در فرودگاه هستند و آکین هم بعد از دریافت پیغام ناره به فرودگاه می رود. سنجر و گیدیز هم با سرعت خود را به انجا می رسانند ولی وقتی می رسند که هواپیما پرواز کرده است. آنها به سمت گیشه می روند تا اطلاعاتی از مسافرها بگیرند اما سنجر با یکی از مامورها درگیر می شود و هردو بازداشت می شوند. وکیل آنها را از بازداشت خارج می کند. آکین به سراغ جاعل اسناد می رود و از او می خواهد هرچه زودتر برایش پاسپورت و شناسنامه جعل کند. جاعل وقتی می فهمد پلیس دنبال اوست از او صد هزار دلار دستمزد طلب می کند و آکین که همه پول هایش بولوکه شده است به ناچار قول می دهد هرچه زودتر پول را جور کند. سپس به موگه زنگ می زند و از او می خواهد به دیدنش برود.

اِشه خواهر دودو، با رفیقه تماس می گیرد و می گوید: «پول هایی که به ما سپرده اید دست ما امانت هستند. برای دیدن خالصه خانم می رویم. اگر می خواهید پول ها را به او بسپاریم. » رفیقه مخالفت می کند و می گوید که گیدیز را تا شب به دنبال پول ها می فرستد. الوان به دیدن مادر شوهرش در هتل می رود و خبر می دهد که به خاطر رفتار او، ناره ملک را هم برداشته و با خود برده است. خالصه که تحمل ناراحتی سنجر و از دست دادن نوه اش را ندارد به تلخی گریه می کند. در همین موقع گولیسه به الوان خبر می دهد که اهالی روستا برای خوش آمد گویی به عمارت افه اغلو می آیند اما نه خالصه خانم هست و نه چیزی آماده کرده اند. الوان از خالصه می خواهد به عمارت برگردد تا جلوی مردم آبروداری کنند. خالصه که ترس از سنجر نگرانش کرده برای حفظ آبرو به خانه اش برمی گردد.

سنجر و گیدیز، سفیر چلبی را به کارگاه می برند و از او می خواهند که از اسم و اعتبارش استفاده کند تا جای ناره را پیدا کنند. سفیر به آشنا هایش زنگ می زند تا از ناره خبری بگیرد ولی کسی جواب نمی دهد.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۳۸ سریال ترکی دختر سفیر

ناره با گاوروک تماس می گیرد و همه چیز را درمورد نقشه اش برای منحرف کردن ذهن آکین و رفتن به بارسلونا به او توضیح می دهد. گاوروک او و ملک را به خانه ی پدری خود در باغی بزرگ می برد. در این بین موگه تصمیم دارد هرطور شده به آکین کمک کند و به او پول بدهد. و وقتی از گیدیز ناامید می شود به همراه آکین به خانه ی ایشه و دودو می رود و پولی که به امانت پیش آنها گذاشته اند را دریافت کند. ولی ایشه و دودو به خانه ی خالصه خانم رفته اند. در همان حال کسی که بارسلونا به آکین زنگ می زند و طبق نقشه ناره به اکین می فهماند که ناره به اسپانیا رفته. آکین موگه را به خانه شان می رساند و خودش به همراه جاعل اسناد به خانه ایشه برمیگردد و وارد خانه شده پول ها را می دزدد و یادداشتی از طرف ناره در محل پول قرار می دهد که نوشته: من نیاز به پول دارم و مجبور شدم پول ها را بردارم.

از آن طرف ناره که از سکوت خانه روستایی پدر گاوروک احساس آرامش می کند، به ملک می گوید: «کاش دوتایی همیشه همینجا می ماندیم. » اما ملک دلش برای پدرش تنگ شده. گاوروک کنار ان دو می اید و به ملک درمورد عشق سنجر و ناره از زمان کودکی تا جوانی شان را تعریف می کند و ملک را سر وجد می آورد. ناره به او می گوید: «خودت را خسته نکن. دیگر پرنده مهاجر قدرت پریدن ندارد و من و سنجر خیلی از هم دور شدیم. »

سنجر دلش برای ناره و ملک تنگ شده و مدام از خود می پرسد که چرا ناره به جای گیدیز به او نامه ننوشته و گریه اش می گیرد. سپس به دیدن گوون چلبی، پدر ناره که در خانه ای در باغ زیتون زیر نظر یحیا قرار دارد می رود و می گوید: «تو و ناره در هر کشوری آشنا دارید. حتما در اسپانیا هم دوستان نزدیکی دارید. فردا هردوی ما باید برای برگرداندن دختر من به بارسلونا برویم. » بعد از رفتن سنجر سفیر تلاش می کند که یحیا را گول بزند و به او می گوید: «سنجر عقل درست و حسابی ندارد بهتر است اجازه بدهی که از اینجا بروم. » ولی یحیا می گوید: «اگر وقتش برسد من از سنجر دیوانه ترم. »

در عمارت افه اغلو، مردم روستا و آشناها جمع شده اند و به مناسبت آزاد شدن سنجر جشن گرفته اند. رفیقه هم برای این که رفتار خالصه را کنترل کند و مانع آن شود که او درمورد میراث خوری ایشکلی ها حرفی نزند، در مجلس حضور دارد. در همین حال عاتکه مادر منکشه از راه می رسد و به خالصه می گوید: «تو جشن گرفته ای و خوشحالی. حالا بگو پسر من چرا زندانی شده؟ » سنجر از راه می رسد و به عاتکه می گوید: «تو حق نداری از مادر من حساب پس بگیری در حالی که پسرت باعث شده مادر دختر من کتک بخورد و به خطر بیفتد. به خاطر منکشه چیزی به او نمی گویم. حالا از اینجا برو. » بعد از رفتن عاتکه، خالصه که ترس این را داشت نکند سنجر بین آشناها او را تحقیر کند و از خانه بیرون بیندازد با خیال راحت به سنجر نزدیک می شود و از او به خاطر چشم پوشی اش تشکر می کند. سنجر می گوید: «باید بعد از مهمانی به هتل برگردی چون تو با سفیر چلبی فرق زیادی نداری. هردوی شما فقط به منفعت خودتان فکر می کنید. »

قسمت ۳۹ سریال ترکی دختر سفیر

خالصه وقتی از مهمانی افه اغلوها برمی گردد و به گیدیز می گوید به خانه اشه برود و پول های امانتی را از او بگیرد، گیدیز بهانه می اورد که خسته است و در مقابل درخواست صد هزار دلار موگه به می گوید که فردا پول را واریز خواهد کرد. رفیقه دست بردار نیست و می گوید: «اجازه نمی دهم پول های ما قسمت خالصه شود! » و گیدیز و موگه را مجبور می کند به خانه اشه بروند.

اشه و دودو که از مهمانی برگشته اند به همراه گیدیز  و موگه سر وقت پول ها می روند ولی صندوق خالی است و یاداشت ناره را پیدا می کنند.

سنجر از این که ناره ملک را با خود برده و به جای این که برای او نامه بنویسد برای گیدیز نامه ای نوشته دلخور و غمگین و عصبی است. او به اصطبل می رود و قصد دارد نامه های ناره را که از کودکی برای هم می نوشتند را آتش بزند ولی گاوروک مانع او می شود. سنجر می گوید: «چند ساعت دیگر همراه سفیر چلبی برای برگرداندن دخترم به بارسلونا خواهم رفت. » گاوروک با شنیدن این خبر خودش را به خانه روستایی می رساند تا به ناره هم خبر دهد. سنجر نامه ها را جمع می کند و درونش کیفش می گذارد تا در بارسلونا و جلوی ناره آنها را اتش بزند. منکشه وقتی متوجه می شود که سنجر قصد دارد دنبال دخترش برود، دست او را در دستش می گیرد و می گوید: «شاید ناره دلش نمی خواهد به اینجا برگردد. چرا می خواهی دنبال کسی بروی که بدون خبر دادن به تو به گیدیز نامه می نویسد و دخترت را هم با خودش می برد. او دیگر برای تو غریبه شده اما من دوستت دارم و تو را خوب می فهمم. » سنجر می گوید: «عشق خودت را با مال من مقایسه نکن چون مرتکب اشتباه بزرگی می شوی. » و با عجله از خانه خارج می شود.

گیدیز و موگه به خیال این که پول ها را ناره برده به سراغ سنجر می روند و یادداشت ناره را به او می دهند. خالصه هم که اماده شده تا به خواست سنجر به هتل برگردد با موگه و گیدیز مواجه می شود و موگه می گوید: «ناره به همراه ملک به خارج رفته و پول هایی که در خانه اشه و دودو به امانت گذاشته بودیم را با خود برده است. » سنجر نامه را می خواند و گیدیز به او می گوید: «می توانی دست خط ناره را تشخیص بدهی؟ » سنجر لبخندی می زند و می گوید: « من دست خط ناره را از حفظ هستم. بالاخره یک کار را درست انجام داد. دیگر خیالم راحت است دخترم گرسنه و بی پناه نیست. » و به طرف فرودگاه می رود. خالصه هم وقتی می بیند سنجر به فرودگاه رفت با خیال راحت به خانه برمی گردد.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۴۰ سریال ترکی دختر سفیر

گیدیز وقتی متوجه می شود که سنجر می خواهد به دنبال ملک و ناره برود فورا پاسپورتش را برمی دارد تا او هم با سنجر همراه شود. گاوروک خودش را به خانه روستایی می رساند و خبر این که سنجر می خواهد به اسپانیا برود را به ناره می دهد. ناره با درماندگی می گوید: «من چه کردم…. ؟ آکین و سنجر را با هم به یک مکان فرستادم. »

آکین هم سوار هواپیما می شود. سنجر هم قبل از سوار شدن رو به سفیر می گوید: «اگر پاسپورت تو باطل شده پس مال ناره و ملک هم باطل شده چون تو سرپرست آنها هستی. » و با خوشحالی می فهمد که ناره جایی نرفته است. گیدیز هم خودش را به فرودگاه می رساند که ناره به او زنگ میزند و می گوید: «من جایی نرفته ام. در خانه ی پدری گاوروک هستم. هدفم از این کارها دور کردن آکین از اینجا بود. » گیدیز با عجله به سمت خانه روستایی می رود و سنجر هم که گیدیز را دیده او را تعقیب می کند. گیدیز با دیدن ناره می گوید: «دلم می خواهد بغلت کنم… ولی نمی شود! » و کنار هم می نشینند تا صحبت کنند. سنجر از پشت درخت ها آنها را می پاید. گاوروک هم مراقب ملک است. ناره به گیدیز توضیح می دهد: «وقتی دو روز پیش خانه شما بودم آکین با چرب زبانی مادر و خواهرت را گول زده و بود وارد اتاق من شده بود.

او به مادرت گفته بود که می خواهد بدی هایی را که پدرم در حق تو کرده را جبران کند. من از آکین خیلی می ترسم برای همین او را گول زدم و به اسپانیا فرستادم. » گیدیز که باورش نمی شود آکین تا اتاق ناره رفته باشد با عصبانیت می گوید: «چرا ما را در جریان نمیگذاری؟ چرا سرخود هرکاری میکنی؟ چرا پول ها را از خانه اشه برداشتی؟ » ناره که از حرف های گیدیز تعجب کرده بعد از کمی فکر می فهمد که آکین به خاطر پاپوشی که هشت سال پیش سنجر برای او دوخته به عنوان دزد شهرداری تحت تعقیب است و ناره هم برای این که از موگه حمایت کند و گیدیز نفهمد دزدیدن پول ها کار آکین بوده به او می گوید که هم دزدیدن پول ها و هم یادداشت کار خودش بوده است. سنجر از پشت درخت ها بیرون می آید و اول به سراغ ملک می رود و او را در آغوش می گیرد. سپس ملک را دست گاوروک می سپارد و با ناره وسط باغ می روند تا صحبت کنند.

سنجر از ناره می پرسد: «چرا به من نامه ننوشتی و برای گیدیز نوشتی؟! » ناره می گوید: «من همیشه نامه های عاشقانه برایت نوشته ام و نخواستم ناراحتت کنم. » سنجر می گوید: «ولی تو نقشه میکشی و دخترم را فراری میدهی و دروغ میگویی! چرا این کارها را انجام میدهی؟ » ناره می گوید: «من نمی توانم زن خانه دار باشم و توی خانه بشینم. » سنجر قبول می کند که ناره کار کند و با ملک با هم در خانه جداگانه زندگی کنند. و درمورد یادداشتی که در خانه اشه پیدا شده می گوید: « این یادداشت تو نیست و پول ها را هم تو ندزدیدی. تو داری از آکین که عاشقش هستی حمایت میکنی! » ناره سیلی محکمی به صورت او می زند. سنجر می گوید: «پس واقعیت را بگو! داری از موگه که دوست دختر آکین است حمایت میکنی؟ » ناره با تردید و تعجب به صورت سنجر خیره می شود. ناگهان گیدیز از پشت درخت ها بیرون می آید و به سمت سنجر حمله می کند و او را زیر مشت و لگد می گیرد.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۴۱ سریال ترکی دختر سفیر

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۴۲ سریال ترکی دختر سفیر

الوان که حرف های منکشه با نجرت را شنیده از او می پرسد: «چرا سنجر فکر می کند که تو بی گناهی؟ منکشه که از فضولی او ناراحت شده است جواب می دهد: «اگر مزاحم من شوی کاری می کنم سنجر تو را از خانه بیرون بیندازد. الوان با خنده می گوید: «تو چنین قدرتی نداری و در نهایت زنی هستی که سنجر به خاطر عشقش به تو حق آرزو کردن داده. خودت را جدی نگیر. خالصه که حرف های آنها را شنیده است رو به الوان فریاد می زند: «اگر یک بار دیگر منکشه را تهدید کنی به خاطر نازا بودنت کاری می کنم که یحیا سرت هوو بیاورد. الوان با ناراحتی می رود و خالصه رو به منکشه می گوید: «چطور شد از دختر سفیر حمایت کردی؟ منکشه با ترس و لرز جواب می دهد: «من در واقع از شما حمایت کردم. ترسیدم به خاطر آسیب زدن به ناره سنجر با شما بد رفتاری کند. خالصه با خشم می گوید: «تا وقتی که زنده هستم خانم این عمارت منم و تو عددی نیستی که بخواهی از من حمایت کنی!

یحیا به دیدن نجرت در زندان می رود و به او می گوید:« کاری میکنم که از زندان آزاد بشوی ولی تو هم باید همکاری کنی. به دوستانت که به ناره حمله کرده بودند کمی پول دادم آنها هم قبول کردند که حرف های قبلی شان را انکار کنند و اینطور بگویند که زیر فشار اعتراف کرده اند در حالی که بدون اطلاع تو سرخود به ناره آسیب زدند. نجرت از خوشحالی دست یحیا را می بوسد. یحیا می گوید: «من به خاطر مادرم این کارها را می کنم.

سنجر به همراه زهرا به عمارت برمی گردد و به مادرش می گوید که باید به هتل برگردد. در ضمن می گوید: «ناره پول ها را ندزدیده و به بارسلونا هم نرفته است. قرار شده برایش خانه ای بگیرم و آخر هفته ها هم به دیدن دخترم بروم. خالصه با شنیدن این حرف داد می زند: «پس تو می خواهی ما را رسوا کنی و گاهی به دیدن آن زن بروی و برای خودت حال کنی. سنجر با خشم فریاد می زند: «اول کاری کردی کتکش بزنند و حالا هم اسمش را فاحشه میگذاری. او مادر دختر من است. من به او دست هم نمی زنم. ولی به خاطر او دنیا را به آتش می کشم. منکشه با نگرانی به این حرف ها گوش میدهد. سنجر دوباره به مادرش می گوید که باید به هتل برگردد.
گاوروک به ناره خبر می دهد که سنجر به خاطر او مادرش را از خانه بیرون انداخته. ناره می گوید: «به خاطر من این کار را نکرده. چون خود من هم پدرم را از خودم دور کردم. بعضی ها می توانند پدر و مادر شوند ولی انسانیت سرشان نمی شود. بعد هم به بیمارستان و به دیدن موگه می رود.

ایزابل دوست ناره از بارسلونا با او تماس می گیرد و می گوید: «با آکین قرار گذاشتم و گوشی تو را به او رساندم. آدم محترمی به نظر می رسد ولی چشمان شیطانی دارد. آکین هم پیغام سفیر را دریافت می کند که او را تهدید کرده است که به زودی فیلم چاقو خوردن او از ناره را به سنجر نشان خواهد داد و به این ترتیب هم از او و هم از سنجر انتقام خواهد گرفت چون سنجر با دیدن آن فیلم آکین را زنده نخواهد گذاشت. اکین با نیشخند به این پیغام گوش می دهد.
ناره به بیمارستان می رسد و به اتاق موگه می رود. موگه به دیدن او متعجب می گوید: «فکر می کردم در بارسلونا باشی! ناره بدون توجه به حرف های او می گوید: «آن روز صحبت من با تو نا تمام ماند. آمده ام تا تمامش کنم. آنها روبروی هم می نشینند و ناره مثل کسی که سخت ترین کار دنیا را بخواهد انجام دهد دست دست می کند و می گوید: «من هرگز به تو دروغ نخواهم گفت. موگه می گوید: «من هم به تو اعتماد دارم.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۴۳ سریال ترکی دختر سفیر

ناره در نهایت به موگه اعتراف می کند که کسی که به او تجاوز کرده است آکین بوده. موگه ناگهان مثل دیوانه ها روی میز می کوبد و داد می زند: «دروغ میگویی! آکین هرگز چنین کاری نمی کند! ناره جواب می دهد: «او بازیگر ماهری است و تو را هم گول زده. موگه از اتاق بیرون می رود و ناباورانه به تلخی گریه می کند و دوباره به ناره می گوید: «هیچ مدرکی علیه آکین نداری و من حرف تو را باور نمی کنم. ناره می گوید: «اگر به او زنگ میزنی و جوابت را نمی دهد به خاطر این است که به دنبال من به بارسلونا رفته است. وقتی جواب تلفنت را داد از او بپرس که کجاست. موقع خداحافظی به موگه هشدار می دهد که مبادا در مورد صحبت های بینشان به آکین چیزی بروز دهد وگرنه درمورد دوستی او و اکین و همچنین نشان دادن جای پول در خانه ی اشه به اکین به گیدیز خواهد گفت. و در آخر به خاطر همه چیز عذرخواهی می کند و می گوید: «آکین آدم پست فطرتی است و وقتی این ثابت شود من کنار تو خواهم بود و تو را تنها نخواهم گذاشت.

از آن طرف سنجر هم به بیمارستان می آید تا قبل از این که موگه صد هزار دلار را به دست اکین برساند برای او ماشین بخرد. موگه به محض دیدن سنجر خودش را به آغوش او می اندازد و گریه می کند و در مقابل نگاه متعجب سنجر می گوید: «به خاطر یکی از بیمارانم گریه می کنم. ناره بعد از خارج شدن از بیمارستان سعی می کند با گیدیز تماس بگیرد ولی موفق نمی شود. برای همین به ساحل تنهایی گیدیز می رود.
سفیر که تلاش می کند هرچه زودتر فیلم چاقو خوردن اکین را به سنجر نشان دهد در به در دنبال گیدیز است که تلفنش را پس بگیرد. برای همین پشت سر هم با گیدیز تماس می گیرد.

ناره در ساحل سوار ماشین گیدیز می شود و وقتی نگرانی و ناراحتی او را می بیند می گوید: «میدانم به خاطر موگه ناراحتی و خواستم کنارت باشم. گیدیز که کمی به موگه مشکوک شده است تلاش می کند از زیر زبان ناره حرف بکشد ولی ناره سکوت می کند. گیدیز از او می پرسد که چرا نامه دروغی به او نوشته است؟ ناره می گوید: «هم می خواستم آکین را از این کشور دور کنم هم سنجر را کمی ادب کنم ولی به خاطر آن نامه از تو عذر می خواهم. غیر از نامه دفترم را هم برایت گذاشته بودم. گیدیز آن را پس می دهد و می گوید: «من آن را نخواندم چون نمی خواهم من را تسلی بدهی. و به چشم های ناره خیره می شود. در آخر می گوید: «این رفاقت نیست که بعضی چیز ها را بگویی و بعضی چیزها را از من پنهان کنی. بهتر است با من روراست باشی. در همین حال سفیر چلبی با او تماس می گیرد و می خواهد که تلفنش را پس بدهد. گیدیز قول می دهد فردا گوشی اش را برایش بفرستد. ولی ناره گوشی پدرش را از دست او می گیرد و می گوید: «خودم آن را به دست پدرم می رسانم. و خداحافظی می کند اما بین راه متوجه می شود که ویدیوی چاقو زدن او به آکین هنوز توی گوشی پدرش هست.

سنجر به همراه موگه به نمایشگاه اتومبیل می رود. اما موگه که قول داده پول را به دست آکین برساند سعی می کند سنجر را از خرید ماشین منصرف کند ولی سنجر اصرار می کند و بالاخره اتومبیلی را انتخاب کرده و می خرد. وقتی هردو سوار آن شده و به عمارت ایشیقلی میرسند ناره با موگه تماس می گیرد و می گوید: «مدرکی را که می خواستی دستم امد. فردا به دیدنت خواهم آمد. به تو اطمینان می دهم که من و ملک از دست اکین از مونته نگرو فرار کردیم و به اینجا پناه اوردیم. سنجر نگران و متعجب همه حرف های ناره را می شنود.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۴۵ سریال ترکی دختر سفیر

زهرا و الوان با سنجر تماس می گیرند و جریان را برای او تعریف می کنند. سنجر که نمی تواند کار یحیا را باور کند به دنبال یحیا به شرکت می رود. از آن طرف ناره به شرکت می رسد و پدرش را آنجا منتظر می بیند. او تلفن همراه پدرش را می دهد و می گوید: «ویدیوی خودم و آکین را پاک کردم. سفیر که برای به دام انداختن آکین و سنجر به ان ویدیو احتیاج داشت با درماندگی به دخترش نگاه می کند. یحیا در شرکت است و با مدیر شرکت یونانی صحبت می کند تا او را از تصمیمش منصرف کند ولی درگیری لفظی پیدا می کنند. ناره وارد اتاق می شود و یحیا را بیرون می فرستد و با ملایمت با مدیر شرکت یونانی صحبت می کند و او را آرام می کند. گیدیز هم به همراه موگه به شرکت می آید و به سراغ مدیر یونانی می رود. ناره هم در اتاق کار گیدیز با موگه روبرو می شود. موگه می گوید: «تو به آکین افترا زدی و حالا من به او مشکوک شده ام و حتی نمیتوانم با او تماس بگیرم. ناره به آرامی می گوید: «چون میترسی که حق با من باشد..

موگه می گوید: « شاید تو عاشق آکین بوده ای و او تو را نخواسته و حالا این حرف ها را درمورد او میزنی. ناره می گوید: « الان ویدیویی را نشان تو میدهم که بدانی حق با کیست. موگه با ترس از او می خواهد که این کار را نکند.
گیدیز که با مدیر شرکت یونانی به توافق رسیده به سمت اتاقش می رود و از پشت در حرف های ناره را می شنود و به سرعت وارد اتاق می شود و رو به ناره داد می زند: « از جان خواهر من چه می خواهید؟! موگه هیچ وقت با آکین رابطه نداشته. موگه با ترس به برادرش خیره می شود و سکوت می کند. ناره او را به تراس اتاق می برد و گیدیز باز می گوید: «به خواهرم افترا زدید در حالی که وقتی تو پول ها را دزدیدی هم من تو را مقصر ندانستم. ناره که تحملش تمام شده می گوید: «بس کن! من به خاطر این که تو ناراحت نشوی نگفتم که موگه و آکین رابطه دارند. من آکین را به خاطر موگه از اینجا دور کردم که آسیب نبیند. موگه به تراس می آید و از ناره می خواهد ویدیو را نشانش دهد. ناره هم ویدیو را نشان آنها می دهد و می گوید که سنجر نباید چیزی از ویدیو بداند.

سنجر که تازه به شرکت رسیده از پایین پله ها گیدیز و موگه و ناره را می بیند و با عجله به طبقه بالا می رود. ناره که از نشان دادن ویدیو خجالت کشیده چشمانش پر از اشک می شود و موگه هم زیر گریه می زند و گیدیز هم کنترل خود را از دست می دهد و با درماندگی روی زمین می نشیند. موگه می گوید: «این دروغ است. آکین عاشق من است. گیدیز با تعجب به خواهرش نگاه می کند و می فهمد که تمام این نه سال موگه وسیله ارتباطی آکین بوده است. سنجر از راه می رسد و گیدیز به او می گوید که حق با سنجر بوده است و موگه عاشق اکین است. موگه با درماندگی به سنجر چشم می دوزد. سنجر به سمت گیدیز می رود و او را در آغوش می گیرد و هردو گریه می کنند. کمی بعد ناره و سنجر گوشه ای می روند و سنجر به خاطر کمک هایش از او تشکر می کند ولی در یک فرصت مناسب گوشی را از دست او می گیرد تا نگاهی به آن بیندازد و ناره با وحشت به او خیره می شود.

سریال ترکی دختر سفیر

قسمت ۴۶ سریال ترکی دختر سفیر

ناره سعی می کند گوشی خود را از دست سنجر بقاپد. سنجر اجازه نمی دهد و می گوید: «باید نشانم بدهی داخل این چه هست وگرنه میدهم برایم بازش کنند. گیدیز به آرامی به ناره می گوید: «اگر فیلم را ببیند آکین را خواهد کشت. ناره به سمت سنجر می رود و ویدیوی دیگری را که در ان آکین گفته بود موگه دختر احمقی است و هرکای از او بخواهد بی معطلی انجام می دهد را نشان سنجر می دهد و سنجر ظاهرا قانع می شود. گیدیز به سنجر می گوید: «نمیدانم الان به خاطر موگه خوشحال باشم یا ناراحت. می توانی به جای مشتی که به صورتت زدم من را بزنی. اما سنجر از اتاق خارج می شود تا یحیا را پیدا کند. موگه که گیج شده است و مدام گریه می کند با عجله از شرکت بیرون می رود. و ناره از گیدیز می خواهد خواهرش را تنها نگذارد. گیدیز به او می گوید: «به خاطر خدا به جای این حرف ها کمی به فکر خودت باش.

ناره به سمت خانه روستایی گاوروک می رود و سنجر که تصمیم گرفته تا سر از همه چیز در بیاورد به دنبال او می رود و وسط جاده ناره را متوقف می کند و می گوید: «آن روز که با موگه تماس گرفتی و گفتی از مونته نگرو به خاطر آکین فرار کردید من آنجا بودم و همه چیز را شنیدم. به من بگو که آکین با شما چه کرده است؟ ناره که فکر می کرد سنجر را قانع کرده غافلگیر می شود و می گوید: «تو ازدواج کردی و زندگی ات را داری. دخترت هم که کنارت است. پس آن گذشته را تمام کن و به زندگی ات بچسب. این بازی برد و باخت ندارد. سنجر به چشم های او خیره می شود و می گوید: «هرکاری کردم تا گذشته را فراموش کنم اما نتوانستم. من غافل بوده ام و حالا بیدار شده ام. می خواهم حقیقت را بدانم. می خواهم بدانم که آیا تو در حق من بدی کردی یا من در حق تو.. و به سمت ماشینش می رود. بعد از رفتن او ناره با خودش می گوید: «تو در حق من بدی کردی…

آکین به مونته نگرو و به خانه اش برمی گردد. و از راننده سفیر که حالا خدمتکار او شده است می خواهد تا لیستی از دوستان ناره در کشورهای مختلف تهیه کند تا شاید از طریق آنها ناره را پیدا کنند. چون ممکن است ناره به جای اسپانیا به کشور دیگری رفته باشد.
ناره و سنجر به خانه ی روستایی می رسند و برای دیدن ملک به باغ زیتون می روند. و او را در حال بازی با زهرا، الوان و گاوروک می بینند. الوان با دیدن ناره جلو می رود و می گوید: «باید چیزی به تو بگوییم. و با شرمندگی ادامه می دهد: «یحیا نجرت را از زندان آزاد کرده تا جلوی زندان رفتن مادرش را بگیرد. من و زهرا هم نتوانستیم این را تحمل کنیم. به اینجا آمدیم تا از تو عذرخواهی کنیم.

ناره با شنیدن خبر آزادی نجرت به سمت خانه روستایی برمی گردد اما در داخل خانه حالش بد می شود و نفسش می گیرد. او به آکین و دوستان نجرت فکر می کند که همه قصد تجاوز به او را داشته اند. سنجر که پشت سر او آمده است وقتی ناراحتی او را می بیند موهایش را نوازش می کند و سعی می کند به او آرامش بدهد و برای اولین بار اسمش را صدا می زند… ناره با شنیدن اسمش از زبان او آرام می شود. سنجر متوجه می شود که نجرت برای ناره مثل یک کابوس است و حتی در بیداری هم از آن می ترسد. آن جریان ناره را به شدت ترسانده است. ناره بعد از آرام شدن به سنجر می گوید: «پس به این ترتیب هم مادرت و هم نجرت به آرامش می رسند و زندگی عادی خودشان را از سر می گیرند! و کسی که باید با کابوس و ترس زندگی کند من هستم.

سریال ترکی دخترسفیر

قسمت ۴۷ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر وقتی ناراحتی ناره را می بیند می گوید: «اجازه نمی دهم کسی به تو آسیبی بزند. ناره به او جواب می دهد: «مثل همیشه من فکری به حال خودم خواهم کرد. ولی باید کمکم کنی. چون من می خواهم از مادرت و نجرت شکایت کنم و تو هم باید بر علیه آنها شهادت بدهی. سنجر که نمی داند چه جوابی به او بدهد و از طرف دیگر او را محق می داند با عجله از خانه خارج می شود و همراه الوان به دنبال یحیا می روند. یحیا برای دیدن مادرش به هتل می رود چون خالصه به خواست سنجر مجبور شده است در هتل بماند. یحیا به مادرش می گوید به دزدها پول داده و نجرت را ازاد کرده است. خالصه با خوشحالی می گوید او تنها فرزندی است که دلش به حال مادرش می سوزد و کمکش می کند.

سفیر چلبی هم که به سفارش سنجر در هتل آنها زندگی می کند، وقتی با خالصه چشمشان به هم می افتد همدیگر را متهم به سو قصد به جان فرزندانشان می کنند. در همین حال سنجر و الوان به هتل می رسند و یک راست به دیدن خالصه می روند. سنجر با دیدن یحیا فریاد می زند: «چرا بدون اطلاع من سرخود کار انجام میدهی؟! یحیا هم در مقابل می گوید برای حفظ آبروی مادرشان مجبور به این کار شده است. سنجر با نیشخند به او می گوید: «به همین خیال باش! دختر سفیر قصد دارد از مادر و نجرت شکایت کند و من هم بر علیه آنها شهادت خواهم داد. و با عجله از اتاق خارج می شود. خالصه که فکر اینجا را نکرده بود با نا امیدی و ناباوری رفتن پسرش را نگاه می کند.

سنجر به اتاق سفیر می رود ولی ناره قبل از او به دیدن پدرش رفته و از او خواسته است در مورد آکین و رفتار تجاوزکارانه او چیزی به سنجر بروز ندهد و خودش را در اتاق سفیر پنهان می کند. سنجر گلوی چلبی را می فشارد و می پرسد: «چرا دخترت از مونته نگرو به اینجا فرار کرد؟! چرا قبلا به ما نگفتی که موگه دوست دختر اکین بوده است؟ سفیر با موذی گری می گوید: «قرار شد با من معامله کنی. و ناره هم چون از من متنفر بود از مونته نگرو فرار کرد. این موضوع ربطی به آکین ندارد. الان هم نمیدانم آکین کجاست ولی می توانم برایت او را پیدا کنم. و بابت آن یک میلیون یورو از تو می خواهم. حالا دیگر مطمئن شده ام که شغلم را به خاطر آکین از دست داده ام و می خواهم هرطور شده از او انتقام بگیرم. ناره با شنیدن حرف های پدرش از اضطراب به موهاش چنگ می زند و سنجر به سفیر می گوید: «وقتی آکین را تحویل دادی پول را خواهی گرفت. و از اتاق خارج می شود. بعد از رفتن سنجر ناره به پدرش می گوید: «به تو هشدار می دهم چیزی در مورد آکین به سنجر نگویی! چلبی با بی تفاوتی می گوید: «هرکس پول بیشتری بدهد به نفع او کار خواهم کرد! ناره با ناامیدی از اتاق خارج می شود و گریه کنان با گیدیز تماس می گیرد تا به دیدن او برود.

الوان به همراه یحیا به عمارت افه اغلو برمی گردد. گلیسه با دیدن الوان می گوید: «منکشه از نیامدن سنجر به خانه ناراحت است و عقده هایش را سر خدمتکارها خالی می کند. الوان به منکشه می گوید اگر یک بار دیگر از نبود آنها سو استفاده کند و با گلیسه بدرفتاری کند بد خواهد دید! یحیا هم به الوان می گوید: «حالا که به جای من با مادرم ازدواج کرده ای من دیگر با تو در یک اتاق نمی مانم. الوان هم جواب می دهد: «اگر میدانستم که تو و مادرت چطور آدم هایی هستید هرگز ازدواج نمیکردم. یحیا انگشتر ازدواجشان را به زمین می کوبد و از خانه خارج می شود. ناره به خانه گیدیز می رود و وقتی موگه را ناراحت و غمگین می بیند سعی می کند به او دلداری و آرامش دهد. ولی موگه که هنوز نتوانسته خیانت آکین را باور کند به او می گوید: «مجبور نبودی همه چیز را به من توضیح بدهی.

من از دیروز به تو حسادت میکنم که آکین به جای من عاشق تو بوده است… نتوانستی کسی بهتر از آکین را برای خودت پیدا کنی؟ ناره به او می گوید: «اگر میدانستی چه ها کشیده ام هرگز حسادت نمیکردی. موگه از او عذرخواهی می کند و به سمت اتاقش می رود و گیدیز که از بالکن طبقه بالا همه چیز را شنیده است شروع به سرزنش خواهرش می کند. ناره به او می گوید: «تو خودت را جای موگه بگذار که سال ها عاشق کسی باشی و بعد بفهمی که از تو سواستفاده شده است… من او را درک میکنم. همه اشتباه می کنند. گیدیز فریاد می زند: «چرا همه را میبخشی؟! چرا مجبوری خودت را جای دیگران بگذاری؟! انقدر با همه همدردی نکن! کمی هم به فکر خودت باش. ناره هم متقابلا با صدای بلند می گوید: «فکر نکن بلد نیستم بگویم به من چه! میتوانم به راحتی همه را به جان هم بیندازم. اما این کار از دست من ساخته نیست.

نمی توانم به سنجر که به من بدی کرده بدی کنم. گیدیز با عشق ناره را نگاه می کند و بازوی او را می گیرد تا کمی آرامش کند. ناره به آرامی می گوید: «باید صحبت کنیم. سپس به او می گوید برای ساکت کردن پدرش به یک میلیون یورو احتیاج دارد. اگر آن پول را به دست پدرش نرساند سفیر آکین را تحویل سنجر خواهد داد.

سریال ترکی دخترسفیر

امتیاز کاربران: ۳.۳۲ ( ۱۴ رای)
برچسب ها

وبگردی

نوشته های مشابه

دیدگاه بگذارید

avatar
  ایمیل برای اطلاع رسانی  
بهم خبر بده
دکمه بازگشت به بالا