فرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر فصل دوم سریال ترکی کلاغ سیاه + عکس

فصل دوم سریال ترکی کلاغ سیاه Kuzgun بعد از پایان یافتن تمام قسمت های فصل اول سریال آغاز شده است. تمام بازیگران اصلی فصل اول سریال، در فصل دوم نیز حضور دارند و البته به تازگی بازیگران دیگری به این سریال پیوسته اند که البته نقش هایشان نیز مشخص شده است. شبکه اصلی پخش کننده این سریال شبکه STAR TV ترکیه است. بازیگران این سریال عبارتند از: باریش اردوچ، بورجو بیریجیک، ستار تانریوجن، هتیجه اصلان، سنار شاهین، اشن ارگولو، آیتک سایان، ایپک ادرم، دریا بسرلر، آمینا کارمان، نورای شرف اوغلو، لونت اولگن،هنده دیلان هنچی، سو بورجو کوشن، آیکوت ییلماز.

قسمت ۱ سریال ترکی کلاغ سیاه

کوزگون قصد داشت به کمک شرف، رفعت را از میان بردارد، اما با کشته شدن دوستش کسیک به دستور شرف، برنامه اش تغییر کرده است. حالا او قاتل شرف شده و حتی جان رفعت را نجات داده است. بعد از اصابت گلوله ی کوزگون به سر شرف، رفعت که تیری به بازویش خورده، سوار ماشین می شود. آیهان هم که شلیک رفعت او را نقش زمین کرده، در حالی که درد زیادی می کشد، می گوید «منو اینجا ول نکن، نجاتم بده». کوزگون بالای سر او می نشیند و می پرسد: «چی می خواستید از کسیک، هان؟ اون بچه چه گناهی داشت؟ »

آیهان جواب می دهد: «نقشه ی شرف بود. کوزگون به یاد دارد که آیهان کسی بود که او را در کودکی گروگان گرفت. تنفر او نسبت به آیهان بیش از آن است که بتواند کمکش کند. کوزگون بی توجه به ناله ها و خواهش های آیهان، دو تیر خلاص به او می زند. رفعت برای جراحی دستش آدرس خانه ی دوست پزشکش را به کوزگون می دهد و به همراه او به آنجا می رود. بورا در رستوران رو به روی دید نشسته و می خواهد بداند که او چرا درباره ی کارهای پدرش تحقیق می کند. دیلا می گوید: «من وکیلم. ممکنه برای خوردم رد یه چیزایی رو زده باشم.

بورا از نترس بودن و خونسردی او خوشش می آید. دید از اینکه برای کشاندنش به رستوران به تهدید با اسلحه روی آورده اند، گله می کند. بورا برای اینکه ثابت کند قصد این نوع برخورد را نداشته رو به یکی از افرادش می گوید: «تئو! اون دوستمون رو که دیلا خانم رو دعوت کردن، به همون شکل دعوتش می کنی؟ دیلا که منظورش تلافی کردن یا تنبیه افراد بورا نبود، می گوید: «بسه دیگه. نمی خوام اینجا بمونم و شاهد آسیب رسوندن شما به افرادتون باشم.» تئو در حالی که اسلحه را روی سر همکارش گذاشته، سرمیز می آید، آن پسری که به زور اسلحه دید را به رستوران آورده بود به دستور بورا رو به روی او زانو می زند و عذرخواهی می کند. بورا اسلحه اش را به طرف آن پسر می گیرد و می گوید: بین افراد من جایی برای آدمایی مثل تو نیست. اخراجی.

دید از رفتار بوراخوشش نمی آید. اما خود بورا اصرار دارد که روشش با پدرش متفاوت است. مرد ناشناسی در محل حادثه دستش را روی گردن شرف می گذارد و تلفنی به کسی خبر می دهد که او هنوز زنده است. کمی بعد خبر وضعیت شرف به بورا می رسد. او از افرادش می خواهد که پدرش را به بیمارستان خودش ببرند. دیلا هم از این قضیه متعجب و ناراحت می شود و مدام با پدرش تماس می گیرد، اما رفت که خودش زیر تیغ جراحی است، جواب نمی دهد. خبر تیر خوردن شرف به علی هم می رسد. علی به یاد می آورد که ظهر همان روز پدرش گفته بوده که با شرف قرار داد و به او اجازه ی همراهی نداده. على خود را به بیمارستان می رساند، اما به بورا و دید می گوید که پدرش جلسه ی مهمی داشته و بیشتر از این از او خبر ندارد، دکتر رو به بورا می گوید: «وضعینش بحرانیه. گلوله به بخش لیمبیک مغز اثابت کرده.»

بورا می داند که تمام احساسات و حافظه مربوط به لیمبیک مغز است. او می گوید: «اصلا برازنده نبود که گلوله به لیمبیک بابام بخوره »
دید که از این جمله ی بورا تعجب کرده، می گوید: « یه نفر به خاطر عمو شرف زنگ زده که آمبولانس بیاد، به نظرم بفهمید کیه وکی این کار رو کرده. اگه اتفاقی نباشه، یعنی یه شاهدی داریم. بورا بلافاصله دستور همین کار را می دهد و به خاطر اینکه دید در این روز سخت همراهش بوده از او تشکر می کند و می گوید: «خوبه که پیشم بودی.

رگ غیرت علی با شنیدن این حرف باد می کند و از خواهرش می پرسد: «با بورا بودی؟ کجا بودید؟» دیلا می گوید که بعدا تعریف خواهد کرد هردوی آنها نگران پدرشان اند که گوشی اش را خاموش کرده. نبودن رفعت، شریک بیست ساله ی شرف در بیمارستان خیلی به چشم می اید. بورا که به رفعت مشوک شده، مدام سراغ او را از علی می گیرد.

کوزگون روی پله ی خانه ی دکتر می نشیند و شلیک هایش به رفعت و آیهان را به یاد می آورد. دستانش شروع می کنند به لرزیدن. کوزگون کودکی اش را مقابل خود می بیند که به او می گوید: «فراموش نکن.» این جمله و قولی که کوزگون برای انتقام گرفتن به خودش داده او را در راهی که انتخاب کرده مصمم تر می کند. کوزگون مخفیانه اطلاعات گوشی رفعت را می دزدد. او از طریق روزنامه ها می فهمد که شرف نمرده و شخصی او را به بیمارستان رسانده است کوزگون به رفعت می گوید: «تو اون بیابون سگ پرسه نمی زد. کی اینو برد بیمارستان؟!» او کمی بعد متوجه می شود که دکمه سرآستین رفعت که اول اسم و فامیلش هم روی آن حک شده، روی پیراهنش نیست، کوزگون بعد از گشتن داخل ماشین و خانه ی دکتر تصمیم می گیرد به محل حادثه برود تا آن مدرک دردسرساز را پیدا کند. در بیمارستان دکتر به بورا می گوید که احتمال زنده ماندن شرف خیلی ضعیف است.

بورا برای ملاقات به اتاق پدرش می رود. شرف بی هوش است و بورا کنارش می نشیند و ابتدا از بی محبتی هایی که در کودکی از
پدرش دیدہ گله می کند و سپس با حرف دستش را به بالش او می اندازد و سرش را به صورت پدرش نزدیک می کند و می گوید: «با من یه کاری کردی که تو دریا دنبال آب بودم، شرف داغستانی، تشنه ام گذاشتی. منو تشنه ی محبت پدری گذاشتی. کم کم بغض خفیفی در صدای بورا پیدا می شود. او ادامه می دهد: «اما من حتی یه روز هم تو روت وایستادم. نیومدم ازت حساب کاراتو پس بگیرم. اونقدر چیزا هست که تو ازشون بی خبری…. تو پسر شرف

داغستانی رو محتاج مشتی محبت کردی۔ بورا که نمی خواهد پدرش مثل یک مجسمه زندگی کند، شلنگ تنفس او را از دستگاه جدا می کند و باعث مرگش می شود. سپس می گوید: «تو چشم بسته از این دنیا نمی ری. من جای هردومون زندگی خواهم کرد.» قمری که به تازگی در یک دفتر روزنامه استخدام شده، برای تحقیق درباره ی مرگ شرف به بیمارستان می رود و چون اجازه ی ورود ندارد. خودش را مسموم می کند تا در آنجا بستری شود. قمری به طور اتفاقی در آسانسور دیا و بورا را می بیند و سئوال هایی می پرسد، اما بورا که از سماجت او خوشش آمده، به جای پاسخ دادن به سوال ها، کارنش را به قمری می دهد و می گوید: «با این جسارتت می تونی جاهای بهتری کار کنی.» بعد از رفتن بورا، دبلا دلسوزانه از قمری می خواهد که پیگیر این ماجراها نباشد. اما قمری با نفرت می گوید که تا روزی که رفعت و خانواده ی دیلا مقابل عدالت حساب پس ندهند، پیگیر خواهد بود.

دیا و بورا به محل حادثه می روند تا شاید چیزی دستگیرشان شود. یکی از آدم های بورا می گوید مشخصات شخصی که به اورژانس زنگ زده، جعلی بوده. دیلد می گوید: «کسی که مشخصاتش جعلی باشه، تصادفی اینجا نبوده.» بورا می گوید: «حق داشت. به شاهد داریم. اما کی؟» او باز هم تحت تاثیر تیزهوشی دیلا قرار گرفته است. از طرفی کوزگون و رفعت که برای پیدا کردن دکمه در آستین به محل حادثه رفته اند، از دور بورا و دیلا را می بینند و نزدیکتر نمی شوند. کوزگون می پرسد آن مردی که کنار دید ایستاده کیست؟ رفعت جواب می دهد: «بورا داغستانی. پسر شرف»

قسمت ۲ سریال ترکی کلاغ سیاه

وزگون و رفعت بعد از رفتن بورا و دیلا، در محل حادثه دنبال دکمه سر دست می گردند اما چیزی پیدا نمی کنند. در آن سو مرد ناشناسی که برای شرف آمبولانس خبر کرده بود، دکمه سردست را به خیاط می دهد و می گوید: «قبل از همه اونجا بودم، نگران نشو. » شرمین همسر رفعت از مرگ برادرش بیشتر از همه غمگین است. بورا او را دلداری می دهد و قول می دهد که انتقام پدرش را بگیرد. وقتی هوا کاملا تاریک می شود رفعت به خانه بر می گردد. او ابتدا شرمین را در آغوش می گیرد و می گوید که دنبال کار و بارش بوده است و تازه از کشته شدن شرف هم با خبر شده، بورا خوش بینانه حرف او را قبول کرده و خداحافظی می کند.

علی که جواب درست و حسابی ای از پدرش نگرفته از بی اعتمادی او ناراحت است حرصش را روی کوزگون خالی می کند و با او وارد بحث می شود. کوزگون هم دست على را می پیچاند و در این میان دید سعی دارد آنها را آرام کند. بورا وارد حیاط می شود و رو به علی می گوید: «دیلا رو ناراحت نکن. ) کوزگون به خاطر این جنتلمن بازی بورا پوزخندی می زند. اوضاع آرام می شود. علی در گوشه ای
ماجراهایی که پدر کوزگون و پدر خودشان داشته اند را تعریف می کند و می گوید: «اون دشمن بابامه. دشمن پدرتونم بود. با توئم دشمنه. به حرفم اعتماد کن.. » بورا در ماشین به تئو می گوید: «چکاپ می خوام. اولین مریضمون هم این راننده س، کوزگون. شرمین زخم دست رفعت را می بیند و دلیل آن را می پرسد. رفعت که از قبل دروغش را آماده کرده بوده بلافاصله می گوید: «محموله داشتیم. توی شلیک مامورا تیر خوردم. لطفا در این باره به کسی چیزی نگو. » شرمین قانع نمی شود و از رفعت می پرسد که چه چیزی را مخفی می کند؟ رفعت اشک های او را پاک می کند و می گوید: «عمرم … همه چی رو بهت گفتم. قمری، بورا را تعقیب می کند. پورا متوجه این موضوع می شود و از تئومی خواهد که آمار او را برایش دربیاورد.

پورا که در به در دنبال قاتل پدرش است و در این باره تحقیق می کند چیز مفیدی دستگیرش نشده. او به تتو می گوید: لایه سرنخ به درد بخور پیدا کن تا این شهر و همراه قاتل بابام به آتیش بکشم. کارتال در کوچه با کوزگون روبرو می شود. او که بچه ی خوش قلب و مهربانی است با لبخندی از ته دل کوزگون را داداش صدا می زند و او را در آغوش می گیرد. کارتال انقدر از دیدن برادرش ذوق زده است که کوزگون هم با یک دست آرام او را بغل می کند. کارتال می خواهد همراه او به مغازه دوستش بروند مشروب بنوشیند و از اتفاقاتی که در این مدت جدایی برایشان افتاده تعریف کنند. کوزگون به او بی محلی می کند و می گوید که روابط خانوادگی و برادر بودنی در کار نیست، کارتال فقط چند ثانیه ناراحت می شود و سپس دوباره می خندد و می گوید: «من شبیه قمری نیستما برای دو کلمه حرف قهر کنم و برم.

ما پسرای یوسف جیچی هستیم. اگر مارو به امون خدا ول کنی تن بابام تو قبر میلرزه. همین که تو برگشتی خوبه، بقیه شو ما حل می کنیم. کوزگون با شوخی کردن سعی می کند جو خانه را عوض کند و درد کشته شدن غم انگیز کسیک را برای فسون کمتر کند. فسون او را در آغوش می گیرد و از تنها شدن گله می کند اما کوزگون می گوید: «تو تنها نیستی. من هستم. کسیک برای من هرچی که بود، تو هم همونی. خواهرمی » پسر بچه ی ۶/۷ ساله ای همراه پرستارهایش از ماشین پیاده می شود و پدرش بورا را در آغوش می گیرد. او سراغ شرف را می گیرد و می گوید که پرستارها گفته اند که پدربزرگش به سرزمین های دوری رفته است. بورا نگاه سرزنش باری به پرستارها می اندازد و از پسرش می پرسد: «آدم خوب، چجور آدمیه؟ »

پسرش درس هایی را که آموخته را به خوبی پس می دهد و می گوید: «کسی که بتونه از خودش دفاع کنه. حتی با عزیزانشم دورادور نزدیکی کنه. اصلا نباید بترسه. حقایق فرار نمی کنن و باهات روبرو میشن. » بورا که روش تربیت کردنش با شرف چندان تفاوتی ندارد با همان چهره ی سرد ثابت همیشگی اش می گوید: «آفرین! پدربزرگت سرزمین های دور و اینا نرفته. توی مزاره. مرده. » پسر بچه با بغض می پرسد: «میتونم گریه کنم؟ » بورا به او اجازه می دهد. پسرش اشک می ریزد و پای بورا را بغل می کند و می پرسد: «تو هم میمیری؟» بورا روبروی او می نشیند و چشمکی می زند و می گوید: تا وقتی تو اجازهندی نمی میرم.

صبح، قمری جلوی خانه با کوزگون روبرو می شود. ابتدا با عصبانیت او را به خیانت به خانواده شان و فروختن پدرشان متهم می کند. سپس عکس یوسف را از کیفش بیرون می آورد و می پرسد: این عکس تو خونه ی تو چیکار می کنه؟ تعمیرگاهو تو آتیش زدی آره؟ مثل باباجون مرد باش و جواب بده.  کوزگون بدون این که خم به ابرو بیاورد می گوید: «آره من آتیش زدم. ازم فاصله بگیرید. هرکی بهم نزدیک بشه میسوزه. شما خانواده ی من نیستید. هفت پشت غریبه ایم. » قمری بیشتر عصبانی می شود و به برادر و مادرش می گوید از کوزگون فاصله بگیرند. یکی از افراد رفعت صندلی عقب ماشین او را از لکه های خون پاک می کند.

راننده على که برای بورا جاسوسی می کند این صحنه را می بیند و موضوع را به بورا خبر می دهد. بورا از تو می خواهد که در این باره تحقیق کند. رفعت به مغازه خیاط می رود تا شاید بتواند از او اطلاعاتی بگیرد و بفهمد که دیگران تا چه اندازه از اتفاقی که برای شرف افتاده با خبرند. رفعت می گوید: تو گوش کوچه خیابونایی. همه چی اول از همه تو گوش تو زمزمه میشه. »

رفعت ماجرایی که خودش با شرف داشته را تعریف نمی کند فقط می خواهد بداند که خیاط تا چه حد اطلاعات دارد. خیاط هم خود را بی خبر از همه چی نشان می دهد. کوزگون از پشت دیوار لحظه خروج رفعت از مغازه را می بیند. او با عصبانیت سراغ خیاط می رود و می پرسد: «تو برای رفعت کار میکنی؟» خیاط جواب می دهد: «قبلا بهت گفتم. سنم از این که آدم کسی باشم گذشته.» کوزگون همچنان به او مشکوک است و احتمال می دهد کلکی در کارش باشد. خیاط می پرسد: «تو بگو ببینم چرا شرف رو کشتی و گذاشتی رفعت زنده بمونه؟ » با شنیدن این جمله کوزگون متوجه می شود کسی که برای شرف آمبولانس خبر کرده از افراد خیاط بوده است.

او دکمه سر آستین رفعت را از او می خواهد تا آن را در زمان مناسبی به رفعت بدهد و به این ترتیب برای بار دوم نجاتش دهد تا بتواند نزدیکش باشد و سر سفره اش بنشیند. کوزگون درباره سرانجام رفعت می گوید: «تقدیر پدرم براش تکرار میشه. آخرین نفسشو تو زندان میکشه. » خیاط دکمه را به او می دهد و سپس پندها و هشدارهای جدیدش را شروع می کند و درباره بورا می گوید: «اون دیگه فقط یه ولیعهد نیست. هرچی مال باباش بوده حالا مال اونه… تو دیگه هدف شدی! راه رو باز کردی و دیگه برگشتی تو کار نیست. عدالت به زمانی سلاحت بود حالا ضعفت میشه، اولین هدف بورا پیدا کردن قاتل پدرش میشه. تا پیداش نکنه وایمیسه. بورا داغستانی دیر یا زود برای انتقام میاد مقابلت. »

قسمت ۳ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا به دیدن مریم می رود و از او می خواهد که مراقب قمری باشد تا دخترش در مورد شرف تحقیق نکند و خود را در خطر بیندازد. دیلا که نیتش کمک و هوشیار کردن است، به محض ورود به خانه مریم یاد خاطرات زیبای دوران کودکی اش می افتد و می گوید: «عطر خونه اصلا عوض نشده… مریم با هر بار دیدن دید زخم هایش تازه می شود و بی اختیار بدی های رفعت را به باد می آورد. او با بغض می گوید که در مدت بیماری سلطان، خودش موهای دیلا را شانه میزد و او را به مدرسه می فرستاد. بغض دبلا می شکند اما چیزی برای گفتن ندارد و سکوت می کند. مریم یادآوری می کند که دیله کسی بود که بسته مواد مخدر را در خانه آنها انداخته و باعث دستگیری یوسف شده. او می گوید؟

فرض کنیم اون موقع بچه بودی اما بعدا هم نگفتی که عمو یوسف بی گناهه و بابام شیطانه. تو عطر این خونه رو سال ها پیش از بین بردی دیلا خانم. » دیلا بعد از خارج شدن از آن خانه به شدت گریه می کند. صبح روز بعد دیا خوشتیپ و پر انرژی در خانه کوزگون را می زند و سلام گرمی می دهد و تولدش را تبریک می گوید و او را برای صبحانه دعوت می کند. کوزگون که روز تولدش را فراموش کرده بود می گوید تولد دوست ندارد. اما دیا اعتراض قبول نمی کند و اصرار دارد که حتما آن روز را با هم بگذرانند. فسون که به کوزگون علاقه دارد با شنیدن حرف های آنها ناراحت می شود و سریع شالگردنی که مریم برای تولد کوزگون بافته بود را طبق قرار قبلی به اسم خودش به او می دهد. کوزگون شال را دور گردنش می اندازد، تشکر می کند و به همراه دبلا می رود علی که از بی خبری دارد دیوانه می شود مخفیانه به خانه قبلی کوزگون که قبلا خانه خودشان بوده می رود و اتاق او را زیر و رو می کند و فقط دسته ای روزنامه پیدا می کند که نشان می دهد کوزگون تمام مدت اطلاعات مربوط به خانواده بیلگین را جمع آوری میکرده، در همین حین فسون از خرید برمی گردد. وقتی فسون وارد اتاق می شود على اسلحه را روی سر او و فسون هم چاقویی را روی گردن علی می گذارد. آنها توافق می کنند و با سه شماره اسلحه هایشان را پایین می آورند و خودشان را معرفی می کنند.

علی متوجه می شود که فسون خواهر کسیک است. بنابراین از این فرصت کوتاه هم نهایت استفاده را برای خراب کردن کوزگون می برد و می گوید: «من اگه جای تو بودم از کوزگون به سوالی می پرسیدم، می پرسیدم برادر منو کی کشت؟ بپرس کسیکه بخاطر کی مرده» او بعد از گفتن این حرف ها از آنجا می رود.دید و کوزگون سوار برگشتی به طرف شهر ساحلی حرکت می کنند. دید از زن ماهیگیری برای کوزگون گل می خرد. آن زن فال دیلا را می گیرد و با ناراحتی درباره کوزگون به او هشدار می دهد و می گوید: «بدون که این بی دل خیلی ناراحتت میکنه، برای این که به حرف بابات گوش نکردی خیلی پشیون میشی. »

حرف های زن فالگیر توی ذوق دیلا می زند اما او سعی می کند ظاهرش را حفظ کند و به کوزگون می گوید فال و فالگیری را باور ندارد. بورا از تئو می خواهد بفهمد که رابطه ای بین دید و کوزگون هست یا نه. تئو به او خبر می دهد کخ رفعت زخمی شده و توسط پزشک بازنشسته ای جراحی شده است. بورا همراه افرادش سراغ دکتر می رود. آدم های بورا دکتر را کتک می زنند و برایش قبر می کنند.

دکتر کمی مقاومت می کند اما وقتی او را درون چاله می اندازند اعتراف می کند که رفعت در روزی که شرف مرده زخمی شده و توضیح می دهد که دکمه سردست رفعت در جایی که تیر خورده افتاده است. بورا با وجود گرفتن تمام اطلاعات از دکتر دستور قتلش را می دهد. طاقت على دیگر تمام شده. او با عصبانیت به دفتر پدرش می رود و روزنامه هایی که از خانه کوزگون پیدا کرده را نشان می دهد و می گوید: «به دلیل واقعی برای نگشتنش بهم بگو. وگرنه به روح مادرم یه جا وایمیسم. » رفعت بالاخره ماجرای خیانت شرف و در نهایت کشته شدن او به دست کوزگون را برای على تعریف می کند و می گوید کوزگون جانش را نجات داده پس نمی تواند او را بکشد. رفعت توضیح می دهد که برای محکم کاری، فیلم های ضبط شده در رستوران را پیش خودش نگه داشته تا اگر کوزگون سرپیچی کرد او را وادار به اطاعت کند. علی نگران و آشفته می شود و می گوید: «چرا منو با خودت نبردی؟ چرا دست این پسره ی سه روزه آتو دادی؟ اگه بورا بفهمه هفت نسلمون… »

رفعت عصبی می شود و باز تاکید می کند که علی نباید کاری به کار کوزگون داشته باشد. اما على هنوز معتقد است همه اینها نقشه ی کوزگون برای نابود کردن آنها بوده و می گوید که جلوی او را خواهد گرفت. دیا و کوزگون در رستورانی نزدیک ساحل می نشینند و دید کادوهایی که از کودکی به مناسیته های مختلف برای کوزگون خریده را همراه خود آورده و آنها را یکی یکی و به ترتیب به کوزگون می دهد. اولین هدیه او یک کیسه پر از تیله است. دیلا توضیح می دهد: «به خودم قول داده بودم اگه برگردی تیله هامو میدم بهت. چنتاشو از خودت کش رفته بودم.» آنها مدتی از خاطرات کودکی و بچه محل هایشان حرف می زنند و می خندند. میز پر می شود از کادوهای دید که بین آنها کاست و جاسوئیچی و آتاری دیده می شود. کوزگون با جدیت آتاری بازی می کند اما مدتی بعد می گوید تا شب نشده باید به خانه برگردند. دید دوست ندارد برگردد و می گوید: «بذار ما هم یه روز خوش داشته باشیم. » کوزگون می گوید: «ما جور نیستیم. یه روزی جوری بودیم اما الان نیستیم.» او می خواهد به کشتی ها برسد تا بتواند شب را در خانه باشد. اما دیلا لجبازی می کند و از جا بلند می شود و می گوید: «من میمونم. تو نمیخوای برو. » او به تنهایی به سمت ویلا حرکت می کند و در خروجی را باز می گذارد تا شاید کوزگون هم منصرف شود و دنبالش بیاید.

قسمت ۴ سریال ترکی کلاغ سیاه

مدت کمی بعد از دیا، کوزگون هم قفل در ویلا را دستکاری می کند و وارد خانه می شود. او بقیه ی هدیه های دیلا را هم باز می کند. همه چیز خوب پیش می رود و کوزگون سر به زیر و مهربان به نظر می رسد. دیلا جلوی شومینه کنار او می نشیند و در باره ی گذشته اش کنجکاوی می کند و می پرسد چرا در این بیست سال برنگشته؟ کوزگون جواب می دهد: «نخواستم. چون مرده بودم برای زنده موندن و زندگی کردن به یه چیزی، یه نفری نیاز داشتم. منم شدم آکچا. البته چیزای بدی رو هم تجربه نکردما… » کوزگون به یاد می آورد که در یک روز سرد پاییزی، سگ مهربان و با معرفتی غذایش را با او شریک شده بود . به یاد می آورد که به دست بچه های دیگر کتک می خورد و مدتی هم برای یک باند بچه دزد، گدایی میکرد، او کم کم یاد گرفته بود چگونه از خود دفاع کند و حتی با آدم های بزرگتر از خودش درگیر شود. کوزگون این ماجراها را این گونه برای دیا تعریف می کند: «دوستای با مرامی داشتم که نونشونو با من تقسیم میکردن، خیلی هوامو داشتن دستشون درد نکنه. به مرور پخته تر شدم… » دیلا با شنیدن خاطرات کوزگون احساساتی می شود و چند قطره اشک می ریزد و خودش را بابت این اتفاقات سرزنش می کند.

کوزگون به او می گوید: «تو در حق من بدی ای نکردی که بخوای عذاب وجدانشو داشته باشی، » دیل به چشم های او خیره می شود و کم کم می خواهد او را ببوسد. کوزگون می گوید: رفتیم عمق ماجرا! بیشتر از این نریم که نمی تونیم بیایم بیرون. چیزی رو طلب نکن که نمیشه. » دبلا به قلب کوزگون اشاره می کند و می گوید: «چیزی که می خوام طلب بخشش نیست. اینجا اگه جایی هست که بهم تعلق داره من اونو میخوام… انگار عاشقت شدم، » کوزگون نمی خواهد دیلا را ناراحت کند بنابراین به آرامی و با لحنی که باعث دلخوری نشود می گوید: «من عاشقت نیستم. بچه بودیم. هر اتفاقی افتاد تو گذشته موند. سوتفاهم نشه تو زن خیلی خوشگلی هستی… دیلا با چشمان پر از اشک صورتش را از او برمی گرداند، کوزگون ادامه می دهد: «منم دلم میخواد که عاشق بشم. به خانواده داشته باشم که حتی جونمو براشون بدم. زنی داشته باشم… اما اون شخص تو نیستی، هیچ وقتم نمی تونی باشی. قلبم برای تو به اون صورت نمی تپه. » پنجاه متر آن طرفتر درست در خانه ی روبرویی آنجا مردی هست که عشق دیلا و نگرانی اش از رابطه ی دیلا و کوزگون او را هم به شهر ساحلی کشانده است.

بورا خانه آنها را زیر نظر دارد و می ترسد که رابطه ی دیلا و کوزگون خیلی جدی باشد، دید لیوان مشروب به دست به تراس می رود. پورا که او هم روی تراس خانه ی روبرویی ایستاده با دیدن دیلا بلافاصله متوجه ناراحتی اش می شود .
دیلا روی صندلی می نشیند و همانجا خوابش می برد. بورا کتش را در می آورد و آن را به تو می دهد و می گوید: « سردش میشه. می خوام ببینم چه حسی داره. » کمی بعد کوزگون پتویی را روی دیلا می کشد و او را به اتاق خواب می برد، با روشن شدن اتاق چراغ خواب، بورا مضطرب می شود و دستانش را مشت می کند، کوزگون می خواهد حرف هایی که زده را از دل دیلا در بیاورد و برایش سوپ گرم درست کند، اما دیلا حوصله ندارد و از او می خواهد که بیرون برود . وقتی کوزگون بار دیگر به تراس می رود، بورا هم نفس راحتی می کشد.  کارتال به خاطر آتش سوزی مغازه ۱۳۰ هزار لیر بدهی بالا آورده و در حال رنگ زدن دیوارهای که بر کاهش امددها. على استراغ کارتال می رود و از او می خواهد از این به بعد مسئول تعمیر ماشین های شرکت آنها باشد. کارتال به على اعتماد ندارد ، قبول نمی کند، على کارتش را در جیبه او می گذارد.

در همین حسین مریم از راه می رسد و سر على فریاد می زند و می گوید که از آنجا برود علی هم سرش را پایین می اندازد و می رود. او در شرکت پدرش، مخفیانه گاوصندوق را باز می کند و فیلم ضبط شده رستوران که مدرکی علیه کوزگون است را برمی دارد صبح روز بعد دیلا متوجه می شود که کوزگون روی کاناپه خوابیده است. دلش می سوزد و در حالی که برای او قیافه هم گرفته پتویی رویش می کشد. ناگهان کوزگون چشم هایش را باز می کند و بی اختیار دستش را دور گلوی دیلا می اندازد. وقتی که او به خودش می آید و دیلا را رها می کند. دیلا به سرفه افتاده و جدایی شوکه شده، کوزگون خجالت زده می شود و عذرخواهی می کند. دیلا کیفش را برمی دارد و به شهر برمی گردد.

بورا و پسرش اطلس، برای تمام میهمان خانه رفعت هستند، همه خانواده دور یک میز شام می خورند. اطلس با خدمتکارعا آرام حرٹا می زند. رفعت به او می گوید: «پدرم مرد باید صداش بلند بیاد. بلندتر حرف بزن. * بورا از حالت دیگران در تربیت پسرش اصلا خوشش نمی آید و حرص می خورد. اطلس رو به رفعت می گوید: «به آقای محترم حرف زدنی صداشو بالا نمیبره. اصلا محترمانه نمیشه , » شرمین می گوید: «اطلس جون عالی هستی. از این رفتار محترمانه یکم به مرد های خونه ما هم یاد بده. » همسر على، صدا هم حرف های شرمین را تایید می کند، در این میان گوزگون رفعت را صدا می زند و در گوشه ای دکمه سردست را به او می دهد و می گوید: دیگه جایی واسه ترس وجود نداره، ردی ازت نمونده » رفعت دگمه را می گیرد، لبخندی می زند و می گوید: « آفرین کوزگون آفرین، » سپس او را سر میز شام می برد و رو به همه می گوید: «از این به بعد گورگون محافظ نزدیک منه. دیگه از خانواده به شمار میاد. » کوزگون
سر میز می نشیند، على آنقدر عصبی می شود که با فشار دادن چقو دست خود را زخمی می کند. بور پیشنهاد غیر منتظره ای را به دیلا می دهد و از او می خواهد که وکیلش باشد و در پیدا کردن قاتل پدرش کمکش کند.

چهره ی رفعت و على درهم می رود و لقمه در دهان کوزگون گیر می کند. دیلا دوست ندارد پیشنهاد بورا را قبول کند. شرمین اصرار می کند و صدا رو به دیلا می گوید: اینجوری به خانواده ت کمک میکنی. » دیلا با بی میلی قبول می کند. بعد از شام او با داشته و اطلس بازی می کند و صدای خنده در خانه می پیچد. بورا به بازی آنها خیره می شود و لبخند می زند. او که همیشه دستکش سیاه دستش
می کند، هنگام خداحافظی با دیا دستکشت را درمی آورد و دستش را به سمت او دراز می کند. شرمین می گوید: «جندی شستی ہو را؟ آخه بورا به چنل اطلس با کسی تماس نداره. » دید بعد از مکث کوتاهی به بورا دست می دهد. از نگاه های رفعت و علی پیداست که از این حرکت بورا خوششان نیامده، در گوشه ای از حیاط خانه، کوزگون که رفتار بورا باعث حسادتش شده به دیلا من گوید: «یکی جلوی دره که خیلی بهت میاد. جفت خودته. » دیا می خواهد سیلی ای به صورت کوزگون بزند که کوزگون دستش را می گیرد.

جلوی در، علی به بورا می گوید: «فهمیدم قاتل بابات کیه. کوزگون کشته عمو شرفو، حالا بگو ببینم کوزگونو تو تموم میکنی با خودم تموم کنم؟ » بورا نگاه خشمگین به کوزگون می اندازد.

قسمت ۵ سریال ترکی کلاغ سیاه

بورا اطلاعات مربوط به کوزگون را از تئو می گیرد و متوجه می شود که او خانواده ای دارد که با آنها در ارتباط نیست. بورا درباره ی مجازاتی که برای کوزگون تعیین کرده می گوید: «انتقام نه، عدالت می خوام، بابام با یه تیر نمرد. به خاطر این که زجر نکشه مجبور شدم خودم نفس آخرش بشم. کوزگون هم آخرین نفس یکی از اعضای خانواده اش میشه.» على طبق قرار قبلی فلش را پیش بورا می آورد و فیلم رستوران را به او نشان می دهد. حضور رفعت در فیلم توجه بورا را جلب می کند اما علی می گوید: «بابام با عمو شرف قرار داشت. اما ببین.

کوزگون میره و سوار ماشین بابات میشه. بعد از رفتن علی، بورا به تئو می گوید: «مشکل علی اینه که فکر میکنه خیلی باهوشه. میخواد بدون این که به باباش آسیبی برسه کوزگونو حذف کنه، » بورا قصد دارد در مورد رفعته و ارتباطش با قتل شرف بعدا تصمیم بگیرد. او به تئو می گوید: «رفعت رو از فیلم ها کات کنین. بعد یکی که تو اون رستوران کار میکنه رو پیدا کن جوری که طبیعی به نظر برسه فیلم هارو به دست دید برسونه. میخوام اون کوزگونی که تو دیلاست رو نابود کنم. » مریم صبح زود برای کوزگون صبحانه می برد. اما کوزگون باز هم دست او را پس می زند. مریم به قلب کوزگون اشاره می کند و می گوید که هنوز هم جایی در آن قلب هست که متعلق به او باشد. کوزگون که در پنهان کردن احساساتش حرفه ای عمل می کند راهش را می کشد و می رود.

رفعت ماموریت جدیدی به کوزگون می دهد و از او می خواهد که در طول تحقیقات دیه محافظش باشد و تا حدودی جاسوسی هم بکند. دید از این موضوع کمی ناراحت می شود. وقتی کورگون دید را به جلوی در خانه بورا می رساند از او می پرسد: «گیرم که قاتلو پیدا کردی، چیکار میکنی؟ اونو تحویل این پارو میدی؟» دید می گوید: «تو چرا انقدر نگرانی؟» کوزگون دست های او را می گیرد و می گوید: «همینجوری میخوام بدونم. این دست ها تا چه حد قراره وارد کارهای کثیف بشن؟ من فقط می خوام ازت محافظت کنم.»
در خانه بورا، دیلا روبروی او روی میل می نشیند و کمی در مورد پرونده ی شرف صحبت می کند. کوزگون هم به دیوار تکیه داده و زیر چشمی به آنها نگاه می کند. دیلا می خواهد بداند که اگر قائل را پیدا کند. بورا با او چه خواهد کرد.

بورا می گوید: «در ازای بابام یه نفر از اعضای خانواده شو میگیرم. » کوزگون چپ چپ نگاهش می کند. بورا ادامه می دهد: «البته این حرفیه که باید بگم ولی من نمی خوام راه بابامو ادامه بدم. اگه قاتلو پیدا کنی بهت قول میدم که اونو تحویل قانون میدم. » ناگهان اطلس به طرف بورا می دود و می گوید که نمی خواهد به مهد کودک برود چون خواب بدی دیده است، بورا می گوید: « اما قبلا هم کابوس میدیدی » دیلا رو به اطلس با مهربانی می گوید: «میدونستی من خیلی خوب به خواب آدما گوش میدم؟ می خوای تعریف کنی؟ » اطلس به طرف بورا برمی گردد و می پرسد: «دیلا غریبه محسوب میشه؟ » بورا بعد از مدتی درنگ می گوید: «نه می تونیم بهش اعتماد کنیم. »

اطلس خوابش را تعریف می کند و معلوم می شود که در خواب او پدرش مرده بوده است. دیلا می گوید: «پس تو هنوز فرمول جادویی دیلا رو بلد نیستی، میخوام یه رازی رو بهت بگم. وقتی بچه بودم به دوستی داشتم که خیلی دوستش داشتم. گم شده بود. هیچکس نتونسته پیداش کنه. خیلی می ترسیدم من زنده بمونم و اون بمیره. اما بعد به فرمول جادویی پیدا کردم. نقاشی دوتاییونو رو دیوار پشت
سرم کشیدم، دست تو دست، چون بالاخره اگه کسی اون نقاشی رو پاک نکنه هیچ کدومشون نمی تونن دست اون یکی رو ول کنن. » چشمان اطلس از شنیدن این فرمول جادویی برق می زند. او از بورا که با لبخند به آنها نگاه می کند اجازه می گیرد که نقاشی اش را بکشد. بورا اجازه می دهد و اطلس دوان دوان به اتاق می رود. هنگام خداحافظی، بورا باز هم دستکشش را درمی آورد و به دید دست می دهد.

کوزگون حرص می خورد و بعد از دیلا بلافاصله دست بورا را می گیرد و می گوید: «فرصت نشد. با هم آشنا بشیم. من کوزگونم. » بورا
عصبی می شود اما به زور هم که شده جلوی خود را می گیرد و مودبانه رفتار می کند. او بعد از رفتن کوزگون با خشم دستانش را مشت می کند و بعد هم در روشویی دستی که با کوزگون تماس پیدا کرده بود را می شوید. بورا به تئو می گوید: «کوزگون اعلان جنگ کرد. نمیدونه که نابودش میکنم. مادرشو در ازای بابام میگیرم. »
از طرفی دید هم به آن کار کوزگون اعتراض می کند و می پرسد چرا با وجود این که حساسیت بورا را میدانسته چنین کاری کرده؟ کوزگون می گوید: «چون تو هر دفعه که دست اون یارو رو میگیری در حقیقت بهش میگی تو منو انتخاب کردی و منم اینو قبول میکنم، متوجهی دیگه آره؟ » دیا سکوت می کند و سوار ماشین می شود مریم به خانه کوزگون می رود و در مورد پسرش از فسون می پرسد. او وقتی متوجه سختی هایی که کوزگون کشیده می شود گریه می کند و خجالت می کشد. مریم در اتاق کوزگون لنگه کفش کودکی او را پیدا می کند. آن را در آغوش می گیرد و روی تخت کوزگون دراز می کشد و از ته دل گریه می کند.

قسمت ۶ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا طبق سرنخ هایی که بورا پیش پایش گذاشته به رستوران بیکوز می رود. فیلم دوربین های مدار بسته در میان نیست و مدیر رستوران می گوید که شرف در روز حادثه به آنجا نیامده. در همین حین یکی از خدمتکارها مخفیانه کاغذی را به دست دید می رساند و به او خبر می دهد که فیلم دوربین ها در دست اوست. این کار خدمتکار توجه کوزگون را جلب می کند. کوزگون که نگران شده در گوشه ای به روی خدمتکار چاقو می کشد، دید آن صحنه را می بیند و کوزگون را اخراج می کند و می خواهد بقیه تحقیقاتش را بدون مانع انجام دهد.
او فلش را از خدمتگار می گیرد و به دفتر کارش می رود. کوزگون هم حرف های بورا را به یاد می آورد و به ذهنش می رسد او کسی است که با نقشه، مدارک را به دست دیلا می رساند از طرفی بورا به در جلسه ای از رفعت می خواهد که خود را برای پروژه ی قاچاق
بذر آماده کند.

رفعت که ریسک این کار را نمی خواهد می گوید: «قبلا به بابات گفتم تو این کار نیستم. » بورا رو به او می گوید: «باید باشی عمو رفعت. این مثل وصیت بابامه. اگه تو نمی خوای پس بذار یا على شریک بشم. » على که همیشه دنبال فرصتی برای اثبات خودش بود با اشتیاق از پدرش می خواهد که اجازه شراکت با بورا را بدهد. رفعت کمی فکر می کند و بعد رو به بورا می گوید: « تو اصلا اجازه گرفتی؟ برای این که بتونی جای بابات بشینی باید از بهرام آدی وار اجازه بگیری. » بورا قبلا اسم آدی وار را در اعلامیه ی تسلیت دیده است. او
می پرسد که چرا و چگونه باید از بهرام آدی وار اجازه بگیرد؟ رفعت توضیح می دهد: «اون سرد ستمونه، اگه بهرام آدی وار به کسی اجازه نده نمی تونه کار کنه بهرام آدی وار به درویش خبر میده. اگه درویش برای تو یه کت و شلوار بدوزه ، یعنی اجازه گرفتی. »

بورا که از داشتن سردسته اصلا خوشحال نیست هنگام خروج از دفتر رفعت در راهرو با کوزگون روبرو می شود. کوزگون مثل همیشه
حاضر جوابی می کند و بورا عصبی می شود. به دستور بورا، رستوران برای به تله انداختن مریم خالی می شود. او به تئو می گوید: «کوزگون باید تصمیم بگیره که مادرش چطوری بمیره. باید منتظر بمونیم که کوزگون برای نجات مادرش بیاد. اگه بیاد، مریم خانم میره. » علی با شور و اشتیاق زیاد به پدرش اصرار می کند که او را در قاچاق بذر با بورا شریک کند. در همین موقع کوزگون بدون این که در بزند وارد اتاق می شود.

علی به او می گوید: «نشنیدم در بزنی * کوزگون که خوب بلد است على را به هم بریزد جواب می دهد: «آره، چون در نزدم!» بعد هم به رفعت می گوید که می خواهد خصوصی صحبت کند، رفعت می گوید: «میتونی جلوی علی هم حرف بزنی، کوزگون برای این که نشان دهد على را آدم حساب نمی کند فقط به رفعت نگاه می کند و رو به او می گوید: «علی پسر من نیست، پسر توئه. می خوام تنها صحبت کنم. » علی به سمت کوزگون هجوم می برد و تهدیدش می کند اما به تذکر رفعت بیرون می رود. کوزگون به رفعت می گوید: «بورا میدونه که پدرشو ما کشتیم. داره سعی میکنه مارو تحویل دبلا بده. » رفعت نگران می شود، آن دو کمی درباره اتفاقات پیش آمده حرف می زنند و کوزگون متوجه می شود که مرد خیاطی به نام درویش گوهری مسئول دوخت و دوز کت و شلوار برای نشان دادن مجوز کار بهرام آدی وار است.

فهمیدن این موضوع کوزگون را به فکر فرو می برد، شک و شبهه ها درباره خیاط مرموز برای او بیشتر می شود کوزگون از رفعت می خواهد که برای قاچاق بذر یک شرکت نمایشی تاسیس کند و او را رئیس آنجا کند تا به عنوان نماینده ی رفعت با بورا شریک شود. کوزگون توضیح می دهد: «من ذهن بورا رو درگیر میکنم. تو نگران نباش. همه ی ریسکشو من قبول میکنم. اگه گند بزنم هم سر خودم به باد میره. برای تو اتفاقی نمیفته. » رفعت فعلا ذهنش درگیر دیلاست و به کوزگون می گوید که قسر در رفتن از دست دخترش کار آسانی نیست. کوزگون می گوید: «به اینا فکر نکن. هردومونو از مخمصه میکشم بیرون. من برنگشتم که دوباره بیفتم زندان. دیلا در فیلم دوربین های مدار بسته ی رستوران کوزگون را می بیند و ناباورانه گریه اش می گیرد. او سیگنال های گوشی کوزگون در روز حادثه را به دست می آورد و مطمئن می شود که کوزگون در محل قتل شرف حضور داشته است.

دید نه می تواند کوزگون را تحویل بلیس دهد و نه می تواند عدالت را نادیده بگیرد. او با درماندگی گریه می کند. در همین حال کوزگون با دیا تماس می گیرد و می گوید که می خواهد درباره ی موضوع مهمی صحبت کند. آنها در تپه خودشان با دهم قرار ملاقات می گذارند
آدم های بورا، مریم را به بهانه کار و دوخت و دوز رو میزی به رستوران بیکوز می برند. وقتی مریم اندازه ی میزها را می گیرد، بورا با لحن آرام و مودبانه، رک و راست خودش را معرفی می کند و بعد ماجرا را برای مریم تعریف می کند و می گوید: «پسرت بابامو کشته. منم میخوام ترازو رو متعادل کنم. در قبال پدرم، شما، » مریم با شنیدن این حرف وحشت می کند و به طرف در خروجی می دود.

تئو بلافاصله جلوی او را می گیرد. مریم دست و پا می زند و کمک می خواهد. بورا که هیچ وقت خشونتش مانع ادب زیادش نمی شود در آن موقعیت رو به مریم می گوید: «مریم خانم لطفا… لطفا.. اگه آروم نباشید هردومون ناراحت میشیم.» اما مریم انقدر سماجت می کند که در نهایت با ضربه ی تئو بی هوش می شود و به زمین می افتد. این موضوع باعث تاسف و ناراحتی بورا می شود. او بالا سر مریم می ایستد و می گوید: «اما بهتون هشدار دادم، مگه نه؟ » قمری از سر کار به خانه برمی گردد و متوجه نبود مادرش می شود. او که می داند قرار بود مادرش زود به خانه برگردد بلافاصله نگران می شود و کارتان را در جریان می گذارد. دیا بعد از بدترین روز کاری اش، به خانه می رود. بورا آن شب مهمان آنهاست.

همه دور هم هستند و شرمین اصرار دارد بداند تحقیقات دیلا به کجا رسیده است. خواهر دید، ناز هم می گوید که به عدالت خواهرش شکی ندارد و می داند این موضوع به دست او حل خواهد شد. دیلا دمق است و به سوالات همه جواب سربالا می دهد. او پیش از این به سلجوق گفته بود فردا صبح مدارکی که پیدا کرده را به بازپرس تحویل خواهد داد. بورا به دیا پیشنهاد می دهد که برای شام با هم بیرون بروند. دیلا قبول می کند. کوزگون اسلحه اش را از خانه برمی دارد و خیاط را تعقیب می کند. خیاط که متوجه تعقیب شدنش شده به رستورانش می رود و منتظر کوزگون می نشیند.

کوزگون هم سر میز او می نشیند و چیزهایی که درباره خیاط و بهرام آدی وار فهمیده را تعریف می کند. خیاط حرف های او را تایید می کند. آنها با هم مشروب می نوشند و کوزگون می گوید: «همین که پامو گذاشتم استانبول پیدام کردی. تو بهم هویت دادی و کاری کردی که دوباره پسر بابام بشم. منم بهت عتماد کردم چون از پدرم به ارت موندی. چون بیست سال قولی که بهش دادی رو حفظ کردی. مادرم ازم دست کشید اما تو نکشیدی. من حرف تورو حرف پدرم دونستم. اشتباه کردم؟ » خیاط جواب می دهد: «کی میدونه…؟ » کوزگون ادامه می دهد: «اون کت و شلوار رو برای بورا میدوری؟ » خیاط دلیل این سوال را می پرسد. کوزگون ماجرای پیشنهاد شرکت نمایشی که به رفعت داده را تعریف می کند و می گوید: «اگه بورا اجازه بگیره، به عنوان نماینده رفعت با من کار میکنه. اون وقت من پل بین رفعت و بورا میشم. حتی بخوان هم نمی تونن منو زمین بزنن. هردو جدا جدا به من نیاز پیدا میکنن. حالا بگو ببینم اون کت و شلوارو برای بورا میدوزی؟ »

قسمت ۷ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا و بورا در رستوران می نشینند و کسی از سال هایی که دور از خانه و در خارج زندگی کرده اند حرف می زنند. بورا فرصت را برای نشان دادن علاقه اش به دیا غنیمت می شمارد و می گوید: «چقدر بد شانس بودم که بی خبر از تو زندگی کردم. تو یه چیزی داری که حال آدمو خوب میکنه. حتما واسه همین وکیل شدی. » دیلا به خاطر چیزهایی که در مورد کوزگون فهمیده و ارتباط او با قتل ئشرف بی حوصله است و صحبت را زیاد کش نمی دهد. او در رابطه با شغلش می گوید: «بیشتر از آشفتگی تو اجرای عدالت خوشم نمیاد. » بورا می داند که دیلا قاتل پدرش را می شناسد اما سکوت کرده است. او در ادامه صحبت های دیلا می گوید: «بی عدالتی بگیم بهتره.. سکوت رو انتخاب کردن طالع توئه.

حقیقت هارو همه می تونن پنهان کنن اما زنی مثل تو نمی تونه حقیقت رو پنهان کنه. واسه همین مطمئنم که ترازوی عدالت تو قطب نمای من میشه. یک نفر که از طرف کوزگون فرستاده شده پنهانی از دید و بورا عکس می گیرد وقتی این عکس ها به دست کوژگون که هنوز پیش خیاط نشسته می رسد، چهره ی او درهم می شود و لیوان مشروب را سر می کشد. خیاط از او می پرسد آیا دیلا را دوست دارد؟ کوزگون انکار می کند. خیاط می گوید: «اگه تسلیم عشق بشی تو این جنگ میبازی… اگه از دست دیلا نجات پیدا کنی په شانس داری هم زنده میمونی و هم میتونی راهی که به قله میرسه رو ببینی، الان بگو ببینم دوسش داری یا نه؟ » کوزگون می گوید: «دیلا قله من تو اون خونه ست همین.

دیلا و کوزگون طبق قراری که داشتند ساعت ۱۱ شب بالای تپه یکدیگر را ملاقات می کنند، دیلا منتظر معجزه ای است که ثابت کند کوزگون مرتکب قتل نشده اما کوزگون خودش همه چیز را اعتراف می کند و حتی اسلحه ای که با آن به شرف و آیهان شلیک کرده را به دیلا می دهد. دیلا با چشمان پر از اشک می گوید: «بگو من نگردم. دروغ بگو. توروخدا بگو که اونارو من نکشتم حتما به توضیحی داری.» کوزگون می گوید: «اما توضیحی ندارم. حقیقت تغییر نمیکنه… برای نجات بابات این کارو کردم، اگه من اونارو نمی کشتم اونا اول باباتو بعد هم منو میکشتن. حالا مدارک دست توئه، هرکاری می خوای بکن.

گردنم پیش تو از مو باریکتره. به هر چی از تو برسه راضیم.» این حرف ها دید را احساساتی می کند و او را تحت تاثیر قرار می دهد. کوزگون هم هنگام رفتن درحالی که پشتش به دبلاست لبخند می زند و مطمئن است از طرف دیا تبرئه خواهد شد.  دیلا سراغ پدرش می رود، مدارکی که پیدا کرده نشان می دهد و در حالی که برای او قیافه گرفته می گوید: «با اینا زندگیتو نجات داد؟ راست میگه؟ » رفعت حرف هایی که کوزگون زده را تایید می کند و می گوید: « میتونی کوزگون رو تسلیم کنی؟ وحدانیت چی میگه؟ عدالت یا کوزگون؟ » دیلا سکوت می کند. او تمام شب را بیدار می ماند تا عدالت خودش را پیدا کند قمری و کارتال در بیمارستان ها و کلانتری ها سراغ مادرشان را می گیرند. قمری مطمئن است که بلایی سر مادرش آمده و کوزگون را مقصر آن می داند. او پیش کوزگون می رود و به چراغ خانه شان اشاره می کند و با عصبانیت فریاد می زند: «این چراغ همیشه برای تو روشن بود تا وقتی میای بفهمی که خونه ایم. هنوز مامانم منتظرته و اون لامپ روشنه. اما دیگه اون مامانی که منتظرت بود خونه نیست. از وقتی اومدی مغازه داداشم آتیش گرفت و مامانم نیست. مطمئنم همش به خاطر توئه. »

کارتال با آرامش و بدون این که سر کوزگون فریاد بزند ماجرای گم شدن مادرشان را تعریف می کند. کوزگون می گوید: «به من ربط نداره.» و در را می بندد. صدای گریه ها و نفرین های قمری در گوش کوزگون می پیچد، او همانجا به در تکیه می دهد و دستش را روی گوشش می گذارد. ناگهان به یاد می آورد که بورا درباره سرانجام قاتل پدرش به دید گفته بود: « به جای بابام یکی از اعضای خانواده شو میگیرم. کوزگون بلافاصله از جا بلند می شود و سراغ ماشینش می رود. پورا که دوست دارد همه چیز خیلی شیک و مجلسی پیش برود. وقتی می بیند که دست و پا و دهان مریم را بسته اند احساس می کند که این کار سطح افرادش را پایین آورده است. بنابراین دستور می دهد که مریم را راحت بگذارند. او روبروی مریم می نشیند و می گوید: «بخاطر این معامله واقعا ازتون معذرت میخوام! حالتون خوبه؟ باور کنید منم نمی خواستم اینجوری بشه. پسرتون مجبورمون کرد. »

او می خواهد مطمئن شود که مسیر درستی را برای انتقامش انتخاب کرده به همین دلیل از مریم می پرسد: «برای پسرتون با ارزش هستید؟ برای نجاتتون میاد؟ شما قلب تپنده ی کوزگونید؟ » مریم که خودش هم جواب این سوال را نمی داند گریه اش می گیرد. دید در رابطه با قتلی که کوزگون انجام داده تصمیمش را گرفته. او به پدرش می گوید: «میدونم فردا چیکار کنم. میدونم هم که چیو نمیخوام. اگه منو زیر این اسقف می خوای باید کارای غیر قانونیت رو کنار بذاری. » رفعت می گوید که این کار آسانی نیست. دیلا بار دیگر با جدیت حرفش را تکرار می کند.

قسمت ۸ سریال ترکی کلاغ سیاه

کوزگون برای گرفتن اسلحه سراغ خیاط می رود و در حالی که مضطرب و پریشان است ماجرای ربوده شدن مادرش توسط بورا را تعریف می کند و می گوید که قصد دارد مریم خانم را نجات دهد. خیاط می گوید: «خب، به تو چه؟! به من گفته بودی تنهایی و کسی رو برای قربانی دادن نداری، به حرف نگو، نشون بده. برو دنبال مادرت. ولش کن. اگه بورا بخواد اونو بکشه، میکشه. امروز نشه فردا میکشه، اما دست کم تو میتونی به همه ثابت کنی که تنهایی، گول بازی بورا رو نخور. بیست سال پیش رها شدی حالا نوبت توئه که رها کنی.
کوزگون آن شب به عبادتگاهی می رود و در تاریکی آن مکان با خلوت، سایه هایی از بازی های کودکانه اش با مریم را می بیند و صدای مریم در سرش می پیچد که هنگام بازی می گفت: «بدو پسرم.. بدو… بدو.. » کوزگون مدت زیادی با خودش کلنجار می رود و همانجا دراز می کشد و چشمانش را می بندد.

در عالم خواب و بیداری، کودکی خودش بالا سرش می آید و سعی می کند بیدارش کند و با صدای بلند می گوید: «پاشو، مامانم داره میمیره. پاشو من مامانمو بخشیدم، تو هم ببخش، نجاتش بده. » قطره ای اشک از چشمان کوزگون سرازیر می شود و خواب او را می پراند از طرفی مریم بالاخره جواب سوال بورا را می دهد و به او می گوید: «من ۲۰ سال پیش از کوزگون گذشتم. نوچه ی بابات، آیهان به خاطر یه نوار بچمو به زور برد. منم از بین سه تا بچه م گفتم کوزگونو ببرید. » بورا که از این ماجرا بی خبر بود تعجب می کند و قصه برایش جالب تر می شود. مریم ادامه می دهد: من اونو انتخاب نکردم. اونم منو انتخاب نمیکنه، کوزگون نمیاد. »

بورا روبروی مریم می نشیند و می گوید: «میاد مریم خانم، میاد. شما هرکاری هم که کرده باشید میدونم کوزگون چقدر بهتون نیاز داره. مطمئنم پسرتون برای نجاتتون میاد. » مریم زیاد مطمئن نیست و سری تکان می دهد. بورا ادامه می دهد: « اما خبر بد این که وقتی اومد نجاتتون بده باعث مرگتون میشه. » مریم با گریه و زاری به پای بورا می افتد و التماس می کند که همان لحظه او را بکشد و
کوزگون را به آنجا نکشاند. بورا می گوید: «اونطوری مزه نمیده! » هوا روشن می شود و هنوز خبری از کوزگون نیست، پورا که با درویش قرار دارد به مغازه او می رود، در مغازه بسته است و بورا از جمع پیرمردانی که دور هم نشسته اند و قهوه می نوشند سراغ صاحب مغازه را می گیرد. خود خیاط که در آن جمع است به بورا می گوید: « قهوه اش که تموم بشه میاد. » بورا یک ربع آنجا منتظر می نشیند و در آخر تصمیم می گیرد که آنجا را ترک کند.

در همان موقع خیاط در مغازه را باز می کند. بورا که تازه فهمیده او خود درویش است از رفتار بی ادبانه ی او گله می کند و می گوید: «وقتی من منتظرتون بودم همونجوری نشسته بودید ؟! » خیاط کارت دعوتش را دوباره نشان می دهد و یادآوری می کند که قرارشان ساعت نه و ربع بوده است. بورا به او حق می دهد و وارد مغازه می شود، خباط فقط با نگاه کردن اندازه های بورا را می گیرد. حرف از بهرام آدی وار می شود و بورا می گوید که از کسی دستور نمی گیرد و نهایتا خواهش قبول می کند، بعد از گفت و گوی کوتاهی خیاط به بورا می گوید که کت و شلوار بعد از ظهر آماده خواهد شد و از او می خواهد نوچه هایش را نفرستد و خودش برای تحویل گرفتن آن بیاید. بورا از گرفتن اجازه بهرام آدی وار و آشنایی با خیاط خاص و مرموز خوشحال می شود و خداحافظی می کند.

کوزگون سراغ کارتال و قمری می رود تا اطلاعاتی درباره مریم بگیرد، قمری می گوید که مادرش برای کاری به رستورانی در منطقه بیکوز رفته بوده ولی نمی داند کدام رستوران، کوزگون آن رستوران را خیلی خوب می شناسد. او کارتال و قمری را قال می گذارد و خودش تنهایی به راه می افتد مریم از این که پسرش دنبالش نیامده خوشحال است. بورا از پنجره به بیرون چشم دوخته و به افرادش دستور آماده باش داده و منتظر آمدن کوزگون است در همین حال تئو خبر نگران کننده ای به بورا می دهد. بورا عصبی می شود و دستور می دهد مریم را به خانه اش برسانند. خود او هم با عجله به خانه می رود و وقتی در اتاقش را باز می کند کوزگون را می بیند که روی تخت نشسته و برای اطلس قصه ی شازده کوچولو می خواند. اطلس هم به دقت گوش می دهد. کوزگون دستی روی سر أطلس می کشد و می گوید: «بقیه شو بابات می خونه, » بعد هم از اتاق خارج می شود. او روبروی بورا می ایستد و صاف به چشمانش زل می زند و می گوید: هم خدارو می خوای هم خرمارو؟! په خیالت دنبال نقطه ضعف من بودی؟ نمی تونی پیدا کنی چون ندارم. تو این قضیه باید
ارتباط خونی رو بیخیال شی.

دقت کن نمیگم خانواده میگم ارتباط خونی. چون که من خانواده ای ندارم. نامردی کردی چیشد مثلا؟ وقتی تو داشتی با مریم خانم حرف میزدی من کجا بودم؟ بیخ گوشت بودم. الان ببین روبروتم. همیشه هم همینطوری میمونم. باباتو من کشتم. اینو خودتم میدونی. چرا نقش بازی میکنی؟ مسئله ی تو با منه نه با کس دیگه. » بورا در حالی که به کوزگون خیره شده به صحبت های او با دقت زیاد گوش می دهد و حتی کلمه ای نمی گوید. او خیلی کوزگون را دست کم گرفته بود و حالا دشمن خوبی پیش رویش می
بیند. دیلا مردد و ناراحت و نگران به اتاق بازپرس می رود. او تمام مدارک قتل را روی میز بازپرس می گذارد و می گوید: «میدونم قاتل کیه.»

قسمت ۹ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا به دادستان می گوید که قاتل شرف داغستانی را پیدا کرده و هم اکنون پشت در منتظر اعتراف کردن است. به دستور دادستانی، مردی به نام جمشید وارد می شود و به قتل شرف و آیهان اعتراف می کند. دیلا صحبت خود با پدرش را به یاد می آورد. او به پدرش گفته است که باید دست از کار خلاف بردارد وگرنه دیگر در خانه نمی ماند. هم چنین با کارهایی که پدرش انجام داده، همیشه در دوراهی قرار گرفته و در نهایت از عزیزانش محافظت کرده است. او از این وضعیت خسته شده و میخواهد کارهای پدرش تمام شود بورا مدام راه می رود و بخاطر ورود کوزگون به خانه اش عصبی است.

او دستور داده که تمام نگهبانانش اخراج شوند زیرا هیچکدام به درد نمیخورند. او در فکر نقشه ای برای کوزگون است. مریم پس از برگشتن به خانه جریان دزدیده شدنش توسط بورا را به بچه هایش تعریف می کند. قمرى حرصی شده و قصد دارد علیه بورا شکایت کند. اما مریم مانع می شود و قسم اش می دهد که کاری به این آدم های خطرناک نداشته باشد، قمری به مادرش می گوید که کوزگون را از این جریان باخبر کرده است. مریم توضیح می دهد که شخصی با بورا تماس گرفته و باعث آزاد شدن اش شده است. او متوجه می شود که پسرش (کوزگون) او را نجات داده است. مریم به سمت وسایل قدیمی شوهرش (یوسف) می رود و نامه ای قدیمی بیرون می آورد. او می گوید که یوسف قبل از مرگش این نامه را به شخصی که ظاهرا دوستش بوده، نوشته است. اما موفق به ارسال آن نشده و پس از مرگ در وسایلش پیدا شده است. هیچ نام و نشانی ای از گیرنده در نامه نیست. برای همین مریم هیچوقت نفهمیده شوهرش برای چه کسی نامه مینوشت.

کوزگون پنهانی از پشت پنجره مادرش را که صحیح و سالم به خانه بازگشته می بیند و خوشحال می شود. او به دیدن خیاط می رود و باهم چایی میخورند. خیاط می گوید : بهت گفتم دنبال مادرت نرو و نجاتش نده، اما اینکارو انجام دادی. البته این دفعه با خشم و هیجان نه. بلکه با مغزت جلو رفتی و حرکت خوبی زدی، چیزهای جدیدی که یاد گرفتی رو فراموش نکن کوزگون از تشویق خیاط خوشحال است و در ادامه می گوید : بزودی قاچاق بذر رو شروع می کنم.

از طرف رأفت کار میکنم و با بورا شریک میشم. کاری می کنم که رأفت رو مثل بابام دستگیر کنن و ببرن. اون باید توی زندان بمیره کارتال در اتاق قمری دنبال شارژر میگردد که با عکس پدرش که در آتش سوزی بود روبرو میشود. او از قمری می پرسد که این عکس را از کجا آورده است؟ او با
سکوت خواهرش متوجه میشود که این عکس در دست کوزگون بوده و این برادرش بوده که مغازه را به آتش کشیده است. او ناراحت و عصبانی به بیرون می رود. قمری به مادرش، به دروغ می گوید که بخاطر شارژر باهم دعوا کرده اند. سپس از مادرش اجازه می گیرد تا نامه های پدرش را پی گیری کند و گیرنده را پیدا کند. مریم با نگرانی اجازه می دهد و پس از رفتن دخترش، بیرون می رود.

او به سراغ دیلا رفته و میخواهد صحبت کند. دید او را به دفترش دعوت می کند و پس از آن، مریم کارهای بورا را به دید خبر میدهد. دید تعجب میکند
و میخواهد که یک شکایت تنظیم کند اما مریم مانع می شود و میگوید : من اینجا نیومدم که وکیلم بشی. ازت یه کمکی میخوام. جون پسر من (کوزگون) در خطره. ازت خواهش میکنم اونو از زندگیت پاک کن. پسرم کنارشما با آدم های خطرناک رفت و آمد داره. اونو از زندگیت و هم از خونت بیرونش کن.

دیا بغض می کند و چیزی نمی گوید. بورا در اتاق رأفت نشسته است و می گوید که تا دو روز دیگر کارهای قاچاق بذر انجام می شود. رأفت منتظر است تا شریک آینده ی بورا از راه برسد. او می گوید: فکر کردی ریسک می کنم و اسمم رو توی همچین کاری خراب میکنم؟ کوزگون اهل ریسکه و با کمال میل این کارو انجام میده. یه شرکت به اسم کوزگون زدیم و همه کارها به اسم اون انجام میشه با آمدن کوزگون به اتاق، چشم های بورا
از تعجب درشت شده و از این تصمیم رأفت عصبانی میشود. او در عمل انجام شده قرار می گیرد و مجبور می شود این شراکت را قبول کند. اما در آخر قول می دهد که اینکار را تلافی کند و از آنجا می رود.

قسمت ۱۰ سریال ترکی کلاغ سیاه

قمری به زندانی میرود که پدرش بیست سال پیش در آنجا زندانی بوده است. او در اتاق رئیس زندان، خواهش می کند که اطلاعات نامه های پدرش را به او بدهد. رئیس ابتدا راضی نیست و میگوید که مجوز لازم است. اما با گریه و خواهش های قمری راضی میشود. قمری را به انبار بایگانی می برند تا اطلاعات نامه های پدرش را پیدا کند. پس از مدتی، او نام گیرنده نامه را لابه لای پرونده ها پیدا میکند. تنها نام درویش جوهری آنجاست و هیچ آدرسی از او نیست. کوزگون متوجه می شود که رأفت سیستم جدید محافظتی در اتاقش نصب کرده است.

در اتاق فقط با کارت باز میشود و از آن کارت فقط سه عدد وجود دارد که رأفت، علی و دید از آن دارند. رأفت به کوزگون خبر می دهد که دید امروز به دادستانی رفته و کوزگون را لو نداده است. سپس به نوچه اش می گوید که کوزگون را با خود ببرد و کارهای مربوط به بذر را به او آموزش بدهد. علی پس از اینکه خبر شراکت کوزگون در قاچاق بذر بوسیله پدرش می شنود، عصبانی میشود و با سرعت رانندگی می کند. او انتظار داشته که پدرش او را با بورا شریک کند.

برای همین به اتاق رأفت می رود و پس از جروبحث در آخر می گوید: من برای شراکت مناسب بودم. تو هیچوقت به من اعتماد نداشتی حتی از
بچگی که نذاشتی دید رو که نوزاد بود، بغل کنم. تو از اینکه به پسرت اعتماد نکردی و بجاش به کوزگون اعتماد کردی، سخت پشیمون میشی دیلا در شرکت با برادرش (علی) روبرو شده و متوجه حال بد او میشود. على رو به دید می گوید: کوزگون رو تو وارد خانواده مون کردی. متوجه نیستی که چه اشتباه بزرگی انجام دادی علی پس از خارج شدن از شرکت با کارتال روبه رو می شود.

کارتال که از برادرش بخاطر آتش زدن مغازه ناراحت است، آمده تا پیشنهاد کاری علی را قبول کند. علی نیز خوشحال میشود و میگوید کاری پر پول
برایش جور خواهد کرد. دیا تصمیم خودش را می گیرد و به سراغ بورا می رود. او از بورا بخاطر گروگان گیری مریم عصبانی است. دیلا میگوید که پدر هایمان با هم اختلاف داشتند و در آخر یکدیگر را می کشتند. دیلا در ادامه می گوید که نباید پای کوزگون و خانواده اش را به این ماجرا باز کنند. از این رو با بورا قراری میگذارد.

دیلا قول می دهد کاری کند که کوزگون از زندگی شان بیرون برود، در عوض بورا باید قضیه قتل پدرش را فراموش کند. بورا قبول می کند اما اگر دیا به قولش عمل نکند، با روش های خودش اقدام خواهد کرد. کوزگون متوجه شده است که رأفت اجناس دیگری نیز قاچاق می کند. او پنهانی تعدادی کامیون که بسته بندی های مشکوکی جا بجا میکنند را می بیند. کسی به او نمی گوید که آن چه اجناسی هستند و کوزگون برای اینکه بداند رأفت چکار می کند باید به طریقی وارد اتاقش شده و پرونده هارا چک کند. کوزگون یاد دوران کودکی اش در یتیم خانه می افتد که با او بدرفتاری میکردند. وزن بچه های یتیم خانه پایین تر از حد نرمان بوده و رئیس شان چیزهایی به بدن بچه ها چسب میزد تا به بازرس وزن ایده آل نشان دهد. دیا سراغ کوزگون می رود تا صحبت کنند. او می گوید که تمام این سال ها در مورد کوزگون خیال بافی میکرده و آرزو داشته که روزی دوباره بهم برسند.

اما از وقتی که متوجه شده کوزگون دیگر مانند قدیم ها او را دوست ندارد، دیگر از این رویا دست برداشته است. او به کوزگون می گوید :{ مادرت نزدیک بود بمیره، تو و خانواده ات اینجا جاتون امن نیست، تمام سهاممو به نامت می کنم تا از اینجا بری. هرچی که تو زندگیم دارم بهت میدم تا تو از اینجا بری. امیدوارم خوب به پیشنهادم فکر کنی با رفتن دیلا، کوزگون به فکر فرو می رود. پس از اینکه دید به خانه بازمیگردد، به بورا می گوید که در موضوع کوزگون سر قولش می ماند. شرمین موچ بورا را می گیرد و می خواهد بداند جریان چیست. بورا همه چیز را، از جمله قتل شرف به دستهای کوزگون و رأفت را به شرمین می گوید. شرمین از اینکه شوهرش در قتل برادرش دست داشته تعجب میکند. بورا میگوید که حتما انتقام سختی از آنها می گیرد، سپس می پرسد: تو این جنگ، تو طرف کی هستی؟

قسمت ۱۱ سریال ترکی کلاغ سیاه 

کوزگون برای یافتن کارت عبور، پنهانی به اتاق دیلا می رود و وسایلش را میگردد. دیلا برای اینکه لباس هایش را عوض کند و بیرون برود به اتاق می آید. کوزگون مخفی میشود و بعد از اینکه دید به حمام میرود، اتاق را ترک می کند. دیا حاضر شده و به کافه ای با موسیقی زنده میرود. کوزگون او را تعقیب کرده و از دخترهای دم در خواهش می کند. کوزگون با دخترها وارد کافه می شود و تظاهر می کند که اتفاقی دید را دیده است. دید به تنهایی پشت میز نشسته و با کسی قرار ندارد. وقتی کوزگون علت را جویا می شود، دیلا می گوید که هر از گاهی برای گوش دادن به صدای خواننده می آید.

دیلا در مورد اینکه کوزگون همراه دخترها آمده، تیکه می اندازد. کوزگون میگوید : زیاد مهم نیستن من تازه باهاشون آشنا شدم. توام همش میخوای منو بیرون کنی.کوزگون، که ای برای شیر یا خط می اندازد، کوزگون می گوید که تقدیر تصمیم گرفته امشب را کنار دیلا بماند. او به کیف دید نگاه می کند و تنها به فکر برداشتن آن کارت است. او دست روی احساسات دیلا میگذارد و از او خواهش می کند که به صحنه برود و آهنگی به یادگار بخواند. دید ابتدا بخاطر صدایش قبول نمی کند اما با حرف های کوزگون راضی می شود که به صحنه برود. پس از رفتن دیلا و شروع خوانندگی اش، کوزگون در نوشیدنی دیا دارو میریزد.

دیلا تا نصفه های اهنگ میخواند اما خنده اش می گیرد و ادامه را به خواننده اصلی واگذار می کند. خواننده دست دید را می گیرد و به کوزگون تحویل می دهد، دید بغض می کند و کمی بعد دستهایش را از دست کوزگون بیرون آورده و نوشیدنی اش را سر می کشد. پس از بیرون آمدن از کافه، دیلا احساس سرگیجه و ضعف می کند. کوزگون دیلا را سوار ماشین میکند. دیلا کمی بعد به خواب عمیقی میرود. کوزگون از کیف، کارت ورود را پیدا می کند و به سوی شرکت می رود. او پنهانی وارد شرکت و اتاق رأفت می شود. پس از جستجوی پرونده های رافت کارش تمام می شود و به ماشین برمی گردد. او کارت را سرجایش در کیف دید میگذارد. دیلا پس از مدتی با سردرد به هوش می آید و کوزگون او را به خانه می رساند صبح روز بعد، شرمین و بورا با یکدیگر ملاقات میکنند. شرمین میخواهد از نقشه بورا باخبر شود زیرا اعلام کرده که طرف اوست. همچنین می گوید که نمی تواند رأفت را بکشد زیرا پدر دخترش (ناز) است. نمی تواند اینکار را در حق ناز انجام دهد.

در ادامه به بورا می گوید که اگر رأفت را بکشد، دید از بورا متنفر خواهد شد. بورا داستان زندگی کوزگون را تعریف می کند و می گوید که قصد کشتن ندارد. او نقشه ای در سر دارد تا خانواده کوزگون را از هم بپاشد. مریم به دیدن کوزگون می رود و میگوید : پسرم میدونم که تو منو نجات دادی مریم با دیدن رفتار سرد کوزگون ادامه می دهد :بیست سال پیش وقتی داشتن میبردنت پرسیدی چرا؟ صدای تو بیست ساله که توی گوش های منه.
راستش رو بخوای دلیلش رو خودمم نمیدونم. من توی اون لحظه به این فکر کردم که تو از همه بزرگتر و قوی تری. گفتم تورو ببرن تا وقتی که دنبالت بیام دووم بیاری. من کاسته رو پیدا کردم و به رأفت دادم. اومده بودم دنبالت اما رأفت گفت که تو فرار کردی. همه جارو گشتیم اما نتونستیم پیدات کنیم. مریم به پاهای پسرش می افتد و خواهش میکند تا حرف هایش را باور کند. کوزگون او را بلند میکند و میگوید که همسر یوسف جبچی به پای هیچکس نمی افتد..

مریم در ادامه خطاب به کوزگون می گوید که اگر پسر یوسف است باید راه پدرش را ادامه دهد. یوسف هیچوقت برای نامرد کار نمی کرد و دستش را به خون آلوده نمی کرد. او از کوزگون خواهش می کند که آنجا را ترک کند و با آن آدم ها همکاری نکند. کوزگون در حالی که بغض کرده، احساساتش را مخفی می کند و می رود. او مصمم است که کار رأفت را تمام کند. دیا فرم واگذاری سهام اش به کوزگون را امضا می کند، او سراغ کوزگون رفته و فرم را به او میدهد تا امضا کند. طبق پیشنهادی که داده است، کوزگون با گرفتن تمام اموال دیلا باید آنجا را ترک کند. اما کوزگون کاغذ را پاره می کند و می گوید: من اگه چیزی بدست بیارم، ثمره ی تلاش خودمه, صدقه و چک و سفته نمیخوام علی به کارتال در حمل و نقل اجناس قاچاق شغل می دهد.

او حقوق کارتال را پیش پیش می دهد و اخطار می دهد که اینکار خطرناک است و نباید گیر بیفتد. علی به اتاق پدرش می رود و خبر استخدام کردن کارتال را می دهد. اینگونه اگر کوزگون به آنها خیانت کند، برادر خودش صدمه می بیند. رأفت راضی است و این قضیه را به کسی نمی گوید. قمری نام درویش جوهری را به همکارش می دهد و می خواهد اطلاعات اش را به دست بیاورد. همکار او که هاکان نام دارد قول می دهد کمک کند.

قسمت ۱۲ سریال ترکی کلاغ سیاه

شخصی به خیاط خبر می دهد که قمری جبچی به دنبال اوست. خیاط که درویش نام دارد سر خاک یوسف جبچی میرود. او خاطرات گذشته را با خود مرور می کند : کوزگون ۸ ساله، در خانه ای متروکه زندانی شده است. درویش با افرادش به آن خانه حمله می کند تا کوزگون را نجات دهد. اما کوزگون با شنیدن صدای تفنگ ها و سرگرم شدن نگهبانان، فرصت را غنیمت شمرده و فرار می کند. درویش در زندان به ملاقات یوسف رفته و پیدا نشدن کوزگون را خبر می دهد. یوسف که از دست درویش عصبانیست می گوید که از خانواده اش فاصله بگیرد. درویش طی این بیست سال به قول خود عمل کرده و به دنبال یافتن کوزگون بوده است.

رأفت سراغ دخترش می رود و به او یک بلیط دونفره ی سفر با کشتی هدیه میدهد. او می گوید که تصمیم دارد کارهای خلاف را کنار بگذارد و این لکه ننگ را از خانواده شان پاک کند. همچنین او از اینکه باعث شده دید از کودکی بار عذاب وجدان و ترس را به دوش بکشد خود را سرزنش می کند. از این رو می خواهد خواسته ی دخترش را عملی کند و در نهایت با هم به یک سفر بروند. دیلا خوشحال می شود و قبول می کند.

کوزگون به سراغ کمیسری بنام امین که دوست پدرش بود، میرود، او خودش را معرفی می کند سپس تمام مدارکی که علیه رأفت جمع کرده است به کمیسر می دهد. نیمه شب آن روز قرار است که چهار کامیون اجناس قاچاق رأفت فرستاده شود. قرار می شود که کمیسر کامیون ها را متوقف کند آن شب، کارتال از زکی برنامه کاری اش را می گیرد. او در حین خروج از انبار با کوزگون روبرو می شود. کوزگون تعجب می کند و وقتی متوجه میشود برادرش برای کار کردن آمده، عصبانی می شود. کارتال به او تیکه می اندازد و میگوید که شخصی مغازه اش را آتش زده و اکنون به پول احتیاج دارد. او کمک کوزگون را پس میزند و میگوید که از او فاصله بگیرد. کوزگون که نتوانسته با زبان خوش برادرش را از آنجا ببرد، با ضربه ای او را بیهوش میکند و میبرد.

زکی این اتفاق را به علی گزارش می دهد و على افرادش را جمع می کند. کوزگون، کارتال را به خانه و به مریم تحویل می دهد. سپس به مادرش می گوید که کارتال نباید امشب از خانه بیرون برود. کوزگون میداند که اگر برادرش راننده کامیون باشد، توسط پلیس به دام می افتد، علی و آدم هایش در کوچه کوزگون را خفت میکنند و با چوب او را کتک می زنند. وقتی کوزگون بیهوش میشود او را تنها در کوچه ولی میکنند. قمری با دیدن او با عجله مادرش را صدا می کند. قمری و مریم و فسون با کمک یکدیگر کوزگون را به خانه اش می برند. کارتال که فرصت را غنیمت شمرده، سر قرار میرود تا کارش را شروع کند. آن شب پلیس ها راه را بر سه کامیون رأفت می بندند. پس از بازرسی، بسته های مواد مخدر پیدا می شوند. کارتال که راننده کامیون چهارم است از مسیری دیگر رانندگی کرده و گیر پلیسها نیوفتاده است.

مریم زخم های پسرش را پاک می کند و پماد میزند. تمام بدن کوزگون بخاطر ضربه های چوب، کبود شده. روی سینه ی کوزگون، نام دین و مریم با چاقو حک شده است. همچنین جای بخیه در سمت کلیه اش دیده میشود. مریم با دیدن آنها برای پسرش گریه می کند. روز بعد، کوزگون از خواب بیدار میشود و به خانه ای رأفت میرود. رأفت و دیلا با یکدیگر صبحانه درست کرده اند و همگی کنار هم خوشحال اند. تا اینکه کوزگون از راه می رسد و سر میز می نشیند. علی با حرص نگاهی به او میکند. کوزگون بخاطر اتفاق دیشب تمام بدن اش درد می کند اما اصلا به روی خود نمی آورد. او آمده تا شاهد دستگیر شدن رأفت باشد.

قمری که آدرس درویش را پیدا کرده به مادرش می دهد. مریم به سراغ آن آدرس میرود و خودش را به درویش معرفی می کند. او می داند که درویش دوست قدیمی شوهرش است و از او طلب کمک میکند. مریم خواهش می کند که کوزگون را از این راه با بیرون بیاورد. درویش می گوید :{ کوزگون وارد راهی شده که هیچکس نمیتونه نجاتش بده پلیس ها از راه می رسند و میخواهند که رأفت را به جرم حمل مواد مخدر دستگیر کنند. همه خانواده شوکه شده اند و دید پشت سر پدرش گریه میکند. با حرکت کردن ماشین پلیس، دید دنبال ماشین می دود و با گریه قول میدهد که پدرش را آزاد کند.
کوزگون یاد روزی که پدرش را دستگیر کردند، می افتد. او نیز به دنبال پدرش می دوید و کاری از دستش برنمی آمد. او از اینکه انتقام دستگیری پدرش را گرفته، خوشحال است و خنده ی تلخی میزند.

قسمت ۱۳سریال ترکی کلاغ سیاه

على و شرمین سوار ماشین میشوند تا به اداره پلیس بروند. على از آینه ماشین به کوزگون نگاه میکند و حدس میزند که او پدرش را لو داده. کوزگون سعی میکند دید را آرام کند و او را سوار ماشین می کند. کمی نگذشته که دید به یاد خاطره ای می افتد. زمانی که بسته ی مواد مخدر را در خانه ی پدری کوزگون انداخته بود و پلیس ها برای دستگیری یوسف آمده بودند. او ناگهان یاد حرف های برادرش (علی) می افتد که به او در مورد کوزگون هشدار داده بود. و می گفت که کوزگون برای انتقام آمده است. دیلا میترسد کسی که عاشقش است، این بلا را سرشان آورده باشد. او بدحال میشود و می خواهد که تنها به اداره پلیس برود. کوزگون ماشین را به او میدهد.

رأفت با دست بند در اتاق ملاقات نشسته و دیلا گریه می کند. رأفت پس از آرام کردن دخترش می گوید : « رأس این کار، شخص قدرتمندی بنام بهرام آدی وار قرار داره. معلومه دیگه نیازی به من نداره وگرنه تا الآن با کمکش آزاد می شدم. اگه من تو زندان بمونم منو اینجا میکشن و بعد على رو جانشین من میکنن. وقتی کارشون با پسرم هم تموم شد اونو میکشن. من اصلا از زندان و مرگ نمی ترسم اما بخاطر حفاظت از خانوادم باید هرچه زودتر آزاد بشم. یکی منو لو داده وگرنه گیر نمی افتادم. بورا یا کوزگون. یکیشون به من خیانت کرده.» دیلا با شنیدن نام بهرام آدی وار پیشنهاد می دهد که سیستم اش را لو بدهند و شکایت کنند. اما رأفت می داند که با اینکار، او و تمام خانواده اش کشته خواهند شد. او می گوید که در این دنیا به هیچکس جز دخترش اعتماد ندارد.

تنها راه حل این است که حمل مواد مخدر را به گردن راننده ها بیاندازند. علی به کوزگون شک دارد و او را تهدید می کند. کوزگون به او می خندد. دیلا به برادرش می گوید که به شرکت برود و پرونده های قاچاق را قبل از آمدن پلیس ها بردارد. علی نیز همینکار را انجام می دهد. شرمین با بورا تماس میگیرد و خیال می کند که او رأفت را لو داده. اما بورا تکذیب کرده و به کوزگون شک دارد. او می گوید که به زودی این را اثبات خواهد کرد. مریم در مورد جان پسرش (کوزگون) نگران است. درویش می گوید : « مریم خانم بیست سال پیش شوهرتونو دستگیر کردن و توی زندان مرد. پسرتونو گم
کردین و نتونستین پیداش کنین. شما نمیتونین جلوی اتفاقات رو بگیرین.

کوزگون برای انتقام اومده و امروز قراره رأفت رو به زندان بندازه. تنها کاری که باید بکنی اینه که ازش فاصله بگیرید. اگه بفهمن کوزگون خانواده ای داره اونو شکست میدن. یا شما میمیرین یا کوزگون » پس از رفتن مریم، کوزگون برای دیدار خیاط می آید. او می گوید از اینکه رأفت را دستگیر کردند و بردند بسیار خوشحال و راضیست. خیاط اخطار میدهد که رأفت بزودی برای آزادی اش اقدام خواهد کرد. کوزگون فکر آنجا را نیز کرده. او افرادی
را استخدام کرده تا على و دید را تعقیب کنند و از ورود و خروج دفتر عکس بیندازند. او می خواهد حرکت های خانواده بیلگین را زیر نظر بگیرد. همچنین نقشه دارد که بورا و علی را به جان هم بیندازد. درویش خبر دارد که دید قبلا جان کوزگون را نجات داده و به دادستان معرفی اش نکرده. او می گوید : « دی دلش نیومد تور و لو بده. حالا جاتون عوض شده. تو دلت میاد با دیلا همچین کاری کنی؟» کوزگون که مصمم است می گوید : «نمیتونم ببخشم. باید تاوان بده»

بورا به شرکت رفته و دوربین های مداربسته را چک می کند. او میبیند شخصی که صورتش را پوشانده براحتی با کارت ورود، داخل اتاق رأفت میشود و پرونده مواد مخدر را برمیدارد. بورا بعد از تحقیق، متوجه می شود که از این کارت فقط سه عدد وجود دارد که دست رأفت و علی و دیاست. او مطمئن است که کوزگون این کارت را از دید کش رفته، زیرا به دید نزدیک است. بورا نقشه ای می کشد و به تئو توضیح می دهد: من به دید قول دادم که کاری به کوزگون نداشته باشم. ولی بجور دیگه به حسابش میرسم، کوزگون به من و رأفت و بهرام آدی وار خیانت کرده. اگه بهرام بفهمه کوزگون رو نابود میکنه.

قسمت ۱۴ سریال ترکی کلاغ سیاه

مریم و کارتال سر میز شام نشسته اند. مریم به حرف های درویش فکر میکند. او به پسرش می گوید که امیدوار است روزی کوزگون به جمع خانواده بازگردد و باهم شام بخورند. همچنین می گوید که باید تا آن زمان از کوزگون فاصله بگیرند. کارتال که از برادرش بخاطر آتش زدن مغازه کینه به دل دارد، از سر میز بلند می شود و میرود. فسون میز غذا را آماده می کند و کوزگون با لذت بشقاب غذا را تمام می کند. او می گوید : « خیلی خوشمزه شده. چند ساله که غذای اینجوری نخورده بودم. مثل دستپخت مامانمه» ناگهان متوجه می شود که این غذا را مریم برایشان فرستاده است. او دیگر ادامه نمیدهد و میز را ترک می کند دیا به دیدن پدرش میرود. رأفت در بازداشتگاه زندانی است و فقط ده دقیقه اجازه ملاقات دارد.

دید دستان پدرش را می گیرد و به یاد دوران کودکی اش می افتد. مادرش مریض و بدحال در رختخواب خوابیده بود. او دست بچه ها و شوهرش (رأفت) را گرفته است و می گوید : « بعد از من این دست ها همیشه باید کنار هم باشن. دیلا آن روز ها را به یاد دارد که مادرش به علت بیماری از
دنیا رفت. رأفت می گوید : « توی دادگاه هر اتفاقی که بیوفته، بعد از من، تو باید از خواهر و برادرت مراقبت کنی. به لندن برنگرد و پیش خانواده ات باش.» دید به پدرش قول می دهد که این وضعیت زیاد طول نمی کشد و او را تبرئه خواهد کرد پس از برگشتن دید به خانه، شرمین با تیکه و کنایه دید را ناراحت می کند.

شرمین میگوید که دیلا فقط از راننده اش حمایت می کند و آدم های این خانه برایش بی اهمیت اند. پس بهتر است خانه را ترک کند. دیلا می گوید :  اون آدم راننده نیست. اون کوزگونه. و من همیشه از عزیزام حمایت می کنم. آدم های این خونه از جون و خون منن. ولی تو فقط همسر بابامی و مادر خواهرم.تو از من نیستی. با من وارد جنگ نشو وگرنه میبازی کوزگون یک ساک پر از اسکناس برمی دارد و سراغ درویش می رود. با این پول ها سراغ آدمی می گردد که حرفه ای باشد و کار قاتل پدرش (یوسف) را تمام کند کوزگون می داند که رأفت با خیانت اش باعث زندانی شدن پدرش شده و بهرام آدی وار پدرش را در زندان کشته است، دوریش اخطار می دهد که اگر با بهرام در بیفتد ممکن است کشته شود. کوزگون می گوید: من از هیچکس نمی ترسم. فکر اونجاشم کردم. من به این آدم ها نزدیک میشم و باهاشون سر په میز میشینم. از طرفی رأفت سعی داره گناهشو گردن راننده ها بندازه و آزاد بشه. من با خانواده راننده ها صحبت میکنم و نقشه هاشونو خراب می کنم.

بورا به علی می گوید که همچنان نتوانسته شخص خیانت کار را پیدا کند. بورا فکری دارد که مدارکی که پیدا کرده، به بهرام برساند تا کوزگون را نابود کند. بورا به دیدن دیلا می رود. دیا نمیخواهد با هیچکس صحبت کند. او به بورا در مورد دستگیری رأفت شک دارد. بورا می گوید که هیچوقت کاری نمی کند که باعث شود دید را از دست بدهد. و آن را ثابت خواهد کرد. کوزگون صد و سی هزار لیر در پاکت را به کارتال می دهد تا بدهی هایش را پرداخت کند. کارتال پول را پس می دهد و سعی دارد کوزگون را بیرون کند. اما کوزگون مصمم و با جدیت پول را روی میز می گذارد. او می گوید سوتفاهم پیش آمده و در زمان آتش سوزی مغازه نمی دانست که کارتال در مغازه است کوزگون همچنین می گوید که هیچوقت به آدم بی گناه صدمه نمیزند.

در محل کار قمری، خبر می آید که شخصی دفتر روزنامه را خریده است و از این پس مدیر جدید خواهند داشت. شرمین داغستانی بیلگین به عنوان رئیس جدید وارد دفتر میشود. قمری با دیدن او تعجب می کند. دیا تمام روز با وکیل های راننده ها صحبت کرده است. او که خسته شده، زیر
درخت همیشگی نشسته و تکیه داده است. کوزگون به وسیله افرادش از خلوت دیا باخبر شده. او به سراغ دیلا می رود و می گوید که دیگر دیروقت شده و ماندن خطرناک است. او که میداند دیلا می خواهد تنها باشد او را تنها میگذارد. اما از دور مراقب اش است. دید به یاد کودکی که با کوزگون آنجا می نشستند می افتد. آنها شمع روشن می کردند و برای پدرهایشان دعا می کردند… مریم به اتاق کارتال می رود و پول زیادی که دست کارتان است را می بیند. او پسرش را بازخواست می کند تا ببیند این پول از کجا آمده است، کارتال توضیح می دهد: « کوزگون این پول رو داده، بهای آتیش زدن مغازه است، باید پول بیمه رو میدادم وگرنه این خونه رو ازمون میگرفتن. به شما هم نگفتم تا ناراحت نشید مریم پول ها را برمی دارد و به حیاط میرود. آنها را آتش میزند و میگوید :  حاضرم بسقف بالای سرم نباشه اما این پول های کثیفه به خونم نیاد.» کارتال از سوختن پولها ناله می کند.

قسمت ۱۵ سریال ترکی کلاغ سیاه

روز موعود فرا می رسد. دادگاه رأفت بیلگین در حال تشکیل شدن است. دید به على آرام می گوید: « امروز بابامون آزاد میشه، از امروز باید خانواده مونو از این لکه ننگ پاک کنیم. دیگه کارهای کثیف و خلاف رو باید کنار بزارید.» رأفت با دستبند در دستانش می آید و همگی در جایگاه خود قرار می گیرند. بورا، شرمین و علی در ردیف پشتی مینشینند.مریم به همراه بچه هایش (کارتال و قمری) رو به روی دادگاه ایستاده اند. آنها به امید اینکه دستگیری رأفت را به چشم ببینند آنجا منتظر اند. کوزگون حاضر و آماده به دادگاه می آید و ساکت یکجا می نشیند. همگی نگاه سنگینی به او می
اندازد. جلسه شروع میشود. راننده کامیون برای بیان اظهارات اش جلو می آید.

او می گوید: « من و بقیه راننده ها موادمخدر رو داخل کامیون جاسازی کردیم. کسی به ما این دستور رو نداده ما پنهانی این کارو کردیم دید با توجه به گفته های راننده، می گوید که موکل اش بی گناه است و ارتباطی با قاچاق مواد ندارد.
در لحظه ای که همه چیز خوب به نظر می رسد، ناگهان نقشه های دیلا خراب می شود. قاضی می گوید: « همسر راننده، این اعترافات رو رد میکنه. مدارکی در دست داریم که نشون میده خانواده بیلگین سعی داشته، جرم رو گردن راننده ها بندازه. دیلا بیلگین با وکیل این آقایون ملاقات داشته. اونا از این طریق راضی شدن که جرم رو به گردن بگیرن. عکس ها و مدارک مربوطه داخل پرونده است دیا ساکت و وحشت زده به پدرش نگاه می کند. کوزگون با جمع کردن مدارک علیه رأفت، تلاش های دیلا را بی ثمر گذاشته. قاضی در ادامه حکم مجرم را صادر می کند. رأفت بیلگین به ده سال حبس و پرداخت جریمه محکوم می شود.

کوزگون با شنیدن حکم، خوشحال شده و می خندد. کمی بعد، رأفت نگاه سنگینی به دید و کوزگون می اندازد. پلیس ها او را با خود می برند، دید به پدرش می گوید : «هنوز تموم نشده. من از اونجا میارمت بیرون. ما بلیت دو نفره داریم یادته؟ باید بیای تا باهم مسافرت بریم على و شرمین، رأفت را همراهی می کنند. قمری با دیدن دستگیری رأفت ذوق می کند و خبر خوش را به مادرش می دهد. در حالی که رأفت را سوار ماشین
میکنند تا به زندان منتقل اش کنند، مریم جلو می آید و نفرین اش می کند. او می گوید: « زندگی مارو نابود کردی، هر بلایی سرت بیاد بدون آنی منه که پشت العرته. شکر خدا که زندان میری.» پس از حرکت ماشین، قمری و کارتال مادرشان را آرام می کند. کوزگون از دور به خانواده اش نگاه می کند، او یاد کودکی اش می افتد که با پدرش در زندان ملاقات داشت. یوسف در آن زمان با دادن یک سکه، قول میدهد زمانی که عدالت اجرا شد، پس از آزادی اش همگی پشمک بخورند. بچه ها در آن زمان پشمک دوست داشتند و ذوق می کردند.

کوزگون قمری و کارتال را صدا می زند. حالا که عدالت اجرا شده، می خواهد برای خواهر و برادرش پشمک بخرد. قمری و کارتال موضوع را فهمیده اند و به حرف برادراشان گوش می کنند، کوزگون همچنان سکه را نگه داشته است و با بغضی از خوشحالی به آن نگاه می کند. دید به دادستانی احضار شده است. او به خاطر عدم رعایت قوانین و مقررات تلاش برای آزادی پدرش، تحت بررسی قرار می گیرد. یعنی دیگر نمی تواند به عنوان وکیل کار کند. دنیا بر سر دیا ویران شده و مات و مبهوت بیرون می آید.

بورا که منتظرش بود، حالش را می پرسد. او می گوید: « دیلا بخاطر قراری که باهم داشتیم من دخالتی نکردم. ولی دیگه وقتشه حقیقت رو قبول کنی. من دوربین هارو چک کردم، یه نفر با کارت تو وارد اتاق بابات شده. هردو مون میدونیم که اون کیه. بخاطر خانواده ات چشماتو باز کن) دینا منظور بورا را به خوبی متوجه شده و با حال بدی که دارد آنجا را ترک می کند. بورا روی شیشه ماشین اش کاغذی می بیند. شخصی میخواهد او را در کافه ببیند و آدرس داده است. بورا به کافه میرود و با درویش را میبیند. درویش نامه ای با مهر بهرام آدی وار به او میدهد و می گوید : « دستور از بالاست. بعد از پدرت تو کارها رو به عهده میگیری. سییتم اینجوریه. هیچوقت تغییر نمیکنه. فقط آدماش تغییر میکنن» بورا نامه را باز می کند و تنها یک نوشته می بیند: «با احترام» درویش می گوید: «برای اینکه دستور رو فقط خودت ببینی باید کاغذ رو خیس کنی» و سپس میز را ترک می کند.
کوزگون سر خاک پدرش رفته و خبر خوش دستگیری رأفت را به یوسف می دهد.
همچنین از پشمک خوردن قمری و کارتال برایش می گوید : « اونا هنوز مثل بچگیاشون با دیدن پشمک ذوق میکنن. دخترت سرکش و شجاعه. پسرت هم احساساتیه» کمی بعد مریم با دستانی پر از گل می آید. کوزگون با دیدن مادرش به او کمک میکند و گلها را در خاک مزار پدرش می کارد…

قسمت ۱۶ سریال ترکی کلاغ سیاه

در یک بنگاه، کوزگون به دیدن شخصی بنام جهان می رود. کوزگون از درویش خواسته بود تا شخصی مورد اعتماد معرفی کند. دوریش نیز، جهان را معرفی کرده است. آن دو با یکدیگر آشنا می شوند. جهان می گوید «من زندگیمو مدیون درویش هستم. اون منو از کوچه خیابون جمع کرد و زیر بال و پرش گرفت. هرچی ازم بخواد انجام میدم» کوزگون می خواهد با جهان در مورد حمل و نقل بذر کار کند. دیلا به دفترش می رود و با گریه مدرک وکالت اش را به زمین پرت می کند. او به یاد شبی می افتد که با کوزگون بیرون بوده و خوابش برده. در همان شب بود که کوزگون با کارت دید وارد اتاق رأفت شده است. دیلا به کافه ای که باهم رفته بودند می رود و در دوربین مدار بسته می بیند که کوزگون در نوشیدنی اش دارو میریزد. دیلا با کوزگون تماس میگیرد و میخواهد سریعا او را ببیند. آنها بالای تپه قرار میگذارند. دیلا میگوید که از همه چیز خبر دارد. می گوید « زمانی که تو داشتی پشت سر خانواده من نقشه میکشیدی، من احمق فکر میکردم عاشقت شدم و میخواستم دیواری که دورت کشیدی رو بشکنم. وقتی على و
بابام در مورد تو هم هشدار میدادن من اونارو راضی کردم که تورو قبول کنن.

حق با اونا بود» کوزگون تمام کارهایی که کرده را قبول دارد و آنها را تکذیب نمی کند. او از کاری که کرده راضی است و میگوید « پدر من بی گناه بود و بخاطر بابای تو افتاد زندان. به بسته موادمخدر تو خونه ما پیدا شد و بابامو زندانی کردن. بابات بخاطر کاستی که کاراشو لو میداد به دوستش خیانت کرد. در ضمن اون بی گناه به زندان نیوفتاده و تا خرخره توی کثافت کاریه. فروش موادمخدر، اصلحه و جرم های دیگه. فقط اینا نیست. اون باعث شد بیکس و تنها بدون خانواده باشم. درسته من برای انتقام اومدم و برای این لحظه چند سال نقشه کشیدم. مشکلم باتو اینه که دختر رأفت بیلگینی وگرنه چیز دیگه ای نیست.

توام خانواده تو از دست بده تا مجازات بشی. بهتره بری و سر راهم قرار نگیری وگرنه بیشتر این ضربه میخوری» دیلا بدون اینکه چیزی بگوید از آنجا می رود. بورا به همراه تئو نامه ای که از طرف بهرام آدی وار گرفته، داخل آب می اندازد کمی بعد، نوشته هایی روی نامه ظاهر می شوند و تاریخ دو روز آینده مشخص می شود. بورا متوجه می شود که این تاریخ حمل و نقل قاچاق بذر است و بهرام می خواهد بورا به شراکت اش با کوزگون ادامه دهد. او مجبور است به این دستور عمل کند زیرا نمی داند که این آدم تا چه حد قدرتمند است. برای همین نقشه ای می کشد تا بهرام را پیدا کند
کوزگون به زندان برای دیدن رأفت می رود. رأفت با دیدن او عصبی میشود و کوزگون را به مرگ تهدید می کند. اما کوزگون می گوید « این تازه اولشه. باید تاوان همه کاراتو بدی. باور کن کاری می کنم که توی بدبختی دست و پا بزنی»

قمری سرکار مشغول نوشتن خبر است که شرمین می آید. بر خلاف انتظار، شرمین رفتار خوبی با قمری دارد. او حتی خبر دستگیری شوهرش را می خواند و مانع پخش شدن آن نمی شود. ظاهرا شرمین بخاطر اینکه رأفت برادرش را کشته، این کارها را می کند. او یک فلش روی میز قمری میگذارد و می رود دیا با بی حالی به خانه می رود، اینکه تمام خانواده می دانند که دید با اعتماد کردن به کونگون باعث این بلدا شده . على حرص می خورد و عصبی شده است. او خواهرش را متهم می کند و در آخر از او میخواهد خانه را ترک کند. زیرا با کارهای او خانواده از هم پاشیده شده است. دیلا با گریه بیرون میرود و با بورا روبرو می شود. بورا که عاشق دیدست نمیخواهد ناراحتی اش را ببیند. از این رو قول می دهد هرطور شده از رأفت محافظت کند. همچنین می گوید که قصد دارد اینکار را با پیدا کردن بهرام انجام دهد.

صبح روز بعد، دید چمدانش را بسته و سوار ماشین می شود. در ماشین یک نامه با مهر بهرام آدی وار گذاشته شده است. دید آن را میخواند « برای رفتن زوده، برات هدیه ای توی شوفاژ خونه گذاشتم برو ببین» دید باعجله به زیر زمین می رود. بسته ای که انگار یک بمب ساعتی است به همراه نامه در آنجا قرار دارد. دیلد نامه دوم را باز می کند « بهتره همتون خانوادگی از زندگی بیرون برید. با عشق» دید وحشت کرده و خشک اش زده است. بورا و کوزگون در شرکت نشسته اند. آنها قرار است در مورد کار بذر صحبت کنند. ناگهان دید با لباسی قرمز وارد شده و بر جای پدرش می نشیند. او می گوید « از این به بعد کارهای بابامو من اداره می کنم. من اینجا می مونم و از خانواده و فامیلی بیلگین محافظت می کنم» کوزگون نگاه سنگینی به دید می کند.

قسمت ۱۷ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا پشت میز پدرش می نشیند و میگوید که از این پس، کارهای رأفت را ادامه می دهد، او کارتی که از بهرام آدی وار رسیده بود نشام می دهد، بهرام میخواهدکه دید جایگزین رأفت باشد. همچنین دیلا بطور مستقیم می گوید که نمی خواهند با کوزگون کار کند. حمل و نقی قاچاق بذر وظیفه کوزگون است که محموله را سالم برساند، اما دیلا میخواهد کوزگون را از شراکت، برکنار کند. کوزگون از اینکه دیلا میخواهد سد راهش بشود عصبانی است و به او می گوید که تمام کارهایش از روی لجبازی و بدون فکر کردن است. دیلا این بار در مقابل کوزگون محکم است و او را دشمن خود می داند. او تیکه می اندازد و میگوید: « من از بهرام اجازه گرفتم و پشت میز نشستم. تو خودت برای کار ازش اجازه گرفتی؟ تا جایی که یادم میاد آدم بابام بودی وقتی که دید تصمیم داشت که خانه را ترک کند. بهرام آدی وار با بمب ساعتی برایش پیغامی فرستاده بود، منظور بهرام این بود که با دیلا جای پدرش کار می کند و با تمام خانواده بیلگین را می کشد. دید که چاره ای نداشت جریان را به على توضیح میدهد، علی می گوید که در همه حال کنار خواهرش می ماند.

آن روز قرار است که دید برای اولین بار به ملاقات درویش برود. او به محله قدیمی رفته و به کمک پسرهایی که آنجا کار میکنند به سمت درویش هدایت می شود. درویش میگوید: «تو اولین زنی هستی که بهرام انتخاب میکنه میخواستم جای دلبازی ازت پذییرایی کنم. تو از طرف بهرام آدی وار کاندید شدی که برای نشستن جای پدرت اجازه بگیری. اگه تونستی از امتحانش قبول بشی به من میگه که برات کت شلوار بدوزم، امتحان تو فردا شبه. باید محموله رو با همون آدم های قبلی بفرستی.» دیلا محالفت اش را با بهرام اعلام میکند و میگوید که با آدم های قبلی (یعنی کوزگون) کار نمی کند. درویش نیز به او اخطار می دهد که اگر سرپیچی کند، با جانش تقاص پس می دهد. او ادامه می دهد :لا خصومت شخصی مهم نیست، پدرت و شرف هم اختلاف داشتن ولی مجبور به شراکت بودن، ازدواج رأفت و شرمین هم برای پایداری شراکت بود » دیا از جدیت کار مطلع میشود علی به ملاقات پدرش میرود و جریان را خبر می دهد، رأفت می گوید که حتما انتخاب دیلا برای جانشینی سودی برای بهرام دارد. دید نیز باید بدون ضرر زدن به بهرام کار کند وگرنه عواقب بدی خواهد داشت.

دیلا در تماس تلفنی به علی می گوید که از بالا دستور کار کردن با کوزگون آمده است. علی می گوید : « میخوای چیکار کنی؟ با کوزگون کار کنی یا حرف هایی که صبح زدی رو عملی کنی» دلا نقشه ای می کشد تا دیگر با کوزگون کار نکند کوزگون به دوستش جهان می گوید که باید آماده باشند زیرا دختر رأفت میخواهد چوب لای چرخشان بکند. اگر دید در حمل و نقل بذر مشکلی ایجاد کند، بهرام سر وقت کوزگون میاید. کوزگون از رفتارهای بچگانه دیلا می گوید و لبخند میزند، جهان متوجه می شود که دیلا و کوزگون یکدیگر را دوست دارند اما عشقی که شادی نمی آورد و باعث رنج است شرمین در دفتر به سراغ قمری می رود. او می گوید : « فیلمی که به تو دادم رو دیدی؟ کوزگون و شرف بأهم از رستوران خارج شدن و دقیقا نیم ساعت بعد،شرف زخمی پیدا شد. این یعنی برادرت، برادرم رو کشته» قمری می گوید که حقیقت هرچه باشد آن را فاش می کند. او قول می دهد به تحقیقات ادامه دهد.

قسمت ۱۸ سریال ترکی کلاغ سیاه

قمری به دفتری میرود تا پرونده مربوط به قتل شرف داغستانی را بگیرد. او کارت عضویت در دفتر خبرنگاری شرمین داغستانی را نشان میدهد و پرونده را برای تحقیقات می گیرد. مردی که مسئول بود، با بورا تماس می گیرد و میگوید: «یه دختری از دفتر شرمین اومد و پرونده مربوط به پدرتون رو گرفت. نگران نباشین اطلاعات مربوط به مراقبت های ویژه رو حذف کردم چیزی نمیفهمن» قمری پس از کپی کردن اطلاعات آن را باز میگرداند و گوشی اش را که روی میز گذاشتهِ بود برمی دارد. قمری تمام حرفهای مرد را که با گوشی ضبط شده میشنود.

او بهبیمارستانی می رود که شرف آنجا بوده و در مورد دستگاه های اتاق مراقبت ویژه تحقیق کند. دکتر می گوید که دستگاه ها حافظه دارند ولی بیمارستان این اطلاعات را به هیچکس نمی دهد. دیلا به بورا دستوری که گرفته را خبر می دهد. بورا می گوید: « فعلا مجبوریم طبق سیستم قدیمی پیش بریم. نمیتونم از دستورات سرپیچی کنیم. بهرام به من هم دستور کارکردن با کوزگون رو داده » دیلا نقشه اش را توضیح می دهد. او میخواهد بخشی از کار که مربوط به آنهاست به درستی انجام بشود اما در آخر
ّکه کار حمل و نقل با کوزگون است باید به مشکل بخورد تا بهرام او را حذف کند. علی می خواهد اعتماد کارتال را به خود جلب کند و او را سمت خود بکشد. از این رو بدهی کارتال به بیمه را پرداخت می کند. همچنین پلیس ها را خبر می کند تا در انبار کارتال دنبال مواد مخدر بگردند. پس از آمدن پلیسها، کارتال می ترسد زیرا می داند در ماشینی که علی آنجا گذاشته مواد مخدر جاسازی شده.

اما پلیسها هیچ چیز پیدا نمی کنند و می روند. سپس على به دیدن کارتال میابد و میگوید: « خبر داشتم که پلیسها میخوان بیان، برای همین دستور دادم ماشین رو پاکسازی کنن، من نمیخوام به تو ضرر برسونم. بدهی تورو همپرداخت کردم» کارتال به اهداف شوم على شک می کند که میخواهد او را علیه برادرش (کوزگون) در بیاورد. او از پرداخت بدهی تشکر می کند و می گوید روزی این پول را به علی بازمی گرداند. دید و بورا در حال صحبت اند که دیلا می گوید: « من خشم و نفرت کوزگون رودست کم گرفتم. فکرکردم با یه لمس من درمان میشه اما اینطور نبود. یا کوزگون از اینجا میره یا تا ابد باهم جنگ خواهیم داشت» آن شب کونگون به دیلا پیام می فرستد تا او را ببیند. اما دید برای دیدنش نمیرود و حتی جوابپیام را نمی دهد. کوزگون بازهم پیامی می فرستد تا دید در مقابلش قرار نگیرد وگرنه بد می شود. روز بعد، بورا به دیدن درویش می رود تا به بهرام پیغامی بفرستد..او کوزگون را به عنوان شخصی که شرف را کشته و رأفت را لو داده است معرفی می کند و از بهرام میخواهد تا از کارکردن با این فرد منصرف شود. کمی بعد نامه ای به
دست بورا می رسد که برای ساعت چهار با بهرام قرار ملاقات نوشته شده.

بورا خارج از شهر میرود و از جایی به بعد، آدم های بهرام او را چشم بسته همراهیمیکنند. بورا پس از بازکردن چشمهایش بهرام را می بیند که پیرمردی خوش تیپ با موهای دم اسبی ست. بورا از بهرام میخواهد که کوزگون را مجازات کند و از خانواده رأفت محافظت کند. بهرام به او می گوید که سلامت جان خانواده بیلگین به دیلا وابسته است و او باید اطاعت کردن را بیاموزد. در ادامه می گوید که کوزگون فقط یک کاندیدا برای گرفتن اجازه است و اگر موفق شود، کارش را شروع میکند. به دستور دیلد، کامیون های کوزگون متوقف شده اند تا نتواند محموله را به دست بهرام برساند. جهان خبر را به کوزگون میرساند. آنها سریعا ماشین های آمبولانس تهیه می کنند و بذرها را می فرستند. پلیس اجازه متوقف کردن آمبولانس را ندارد و اینگونه کوزگون موفق می شود. وقتی خبر به دید می رسد نزد درویش می رود. درویش می گوید: « از دستورات سرپیچی کردی و خواستی
کار کوزگون رو خراب کنی. منتظر عواقب این کارت باش» دید باز هم مصمم است که سر تصمیم اش بماند.

نامه ای به دست کوزگون میرسد که دستور بهرام است. او نوشته یا دیلا رو بکش و یا باهاش ازدواج کن. کوزگون از این دستور ناراحت است و به درویش گلایه می کند. درویش می گوید که این مجازات دیلا است زیرا از دستورات اطاعت نکرده. کوزگون نه میخواهد دید را بکشد و نه میخواهد با دختر دشمنش ازدواج کند. از این رو نامه را روی میز درویش میگذارد و می رود.

قسمت ۱۹ سریال ترکی کلاغ سیاه

شخصی که به عنوان بهرام آدی وار با بورا ملاقات داشته، در واقع نقش بازی کرده و خود بهرام نیست. دیلا وسایل را از دفترش جمع میکند تا به شرکت پدرش نقل مکان کند. کوزگون در کوچه باز هم به دیلا اخطار می‌دهد که لجبازی نکند و کاری که بهرام به او سپرده انجام دهد. ناگهان ماشینی از آدم های مسلح به کوچه می آید و کوزگون با دیدن آن دیلا را به داخل ماشین میبرد. به ماشین دیلا شلیک های پی در پی می‌شود. کوزگون سوار ماشین شده و هردو سرهایشام را پایین نگه می‌دارند. او سریعا ماشین را روشن کرده و از آنجا دور می‌شود. دیلا پس از اینکه آرام می‌شود از کوزگون می‌پرسد : « ترسیدی من بمیرم؟ اگه من میمردم ناراحت میشدی؟ البته که میشدی. چون میخوای من زنده بمونم و ازم انتقام بگیری. جونم رو نجات دادی مرسی ولی اینو بدون که دیگه هیچوقت بهت اعتماد نمیکنم»
.
کوزگون به سراغ درویش می‌رود و قضیه تیراندازی را خبر می‌دهد. درویش می‌گوید: « فکر کردی بهرام بیخیال مجازات دیلا میشه؟ هردوتون بخاطر انتخاب هاتون مجازات میشین. دیلا میمیره و تو نمیتونی جای بیلگین هارو بگیری.» کوزگون که از مرگ دیلا میترسد می‌گوید: «من وظیفه مو انجام میدم. فقط کاری با دیلا نداشته باشن» کوزگون طبق دستور بهرام که گفته بود یا دیلا را بکش و یا با او ازدواج کن پیش می‌رود و تصمیم می‌گیرد با دیلا ازدواج کند.
.
دیلا به مزار مادرش رفته و با او دردودل می‌کند. او احساس تنهایی و بی کسی می‌کند و نیاز دارد کسی دوستش داشته باشد. در ظاهر زنی محکم است ولی در باطن شکننده و ضعیف. او خلأ بزرگی در قلبش احساس می‌کند. کارتال با علی تماس میگیرد تا در مورد نحوه ی پرداخت بدهی اش صحبت کند. قرار ملاقات علی و کارتال آن شب جلوی ویلا خواهد بود. قمری سراغ بورا رفته و بخاطر اینکه بورا مادرش را گروگان گرفته بود، به او سیلی می‌زند. قمری در ادامه به بورا می‌گوید که بلاخره رازش را می‌فهمد و انتقام می‌گیرد.
آن شب کوزگون به دیدن دیلا میرود و میگوید که باید باهم ازدواج کنیم و این دستور بهرام است. دیلا ابتدا خیال می‌کند که این یک شوخی است اما کمی بعد می‌گوید : « بمیرم هم زن تو نمیشم» کوزگون می‌گوید : « یا با زبون خوش راضی میشی یا مجبور میشم کار دیگه ای بکنم» پس از رفتن کوزگون، بورا که صحنه را دیده، از دیلا پرس و جو می‌کند. او پس از فهمیدن قضیه به دیلا می‌گوید: « هیچکس نمی‌تونه تورو مجبور به ازدواج کنه. من نمیذارم» خانواده بیلگین به همراه بورا و پسرش سرمیز شام مینشینند. دیلا تمام تلاشش را میکند تا بچه ها نبود رأفت را حس نکنند.
.
کوزگون به جهان می‌گوید که نقشه را عملی کند. وقتی علی در راه خانه است، جهان جلوی ماشین را میگیرد و به کمک آدم هایش علی را با خود می برند. کارتال که در کوچه منتظر علی بود، صحنه را می‌بیند و با تاکسی آنها را تعقیب می‌کند. همسر علی (صدا) نگران میشود زیرا قرار بود علی برای شام بیاید اما نیامده و گوشی اش را جواب نمی‌دهد. دیلا و بورا بیرون می‌روند و ماشین خالی علی را می‌بینند. دیلا می‌فهمد که این کار کوزگون است و با عصبانیت به خانه کوزگون می‌رود. کوزگون دیلا را با علی تهدید می‌کند. اگر دیلا تن به ازدواج ندهد علی را خواهد کشت. او همچنین می‌گوید: « منم مشتاق ازدواج با تو نیستم. ولی مجبورم روی کاغذ باهات عقد کنم. نگران نباش این ازدواج هیچوقت واقعی نمیشه. الان هم برو دنبال برادرت بگرد، تا صبح نمیتونی پیداش کنی.» دیلا که با این حرف ها دلشکسته است می‌گوید: « ازت متنفرم. حتی از قلبم که تورو دوست داشت متنفرم» او از خانه خارج شده و با مریم روبرو می شود. او قضیه تهدید کوزگون برای ازدواج را به مریم می‌گوید.

قسمت ۲۰ سریال ترکی کلاغ سیاه

مریم پسرش(کوزگون) را در مورد دیلا نصیحت میکند تا دیگر قلب آن دختر را نشکند. کارتال که جهان را تعقیب کرده، زندانی کردن علی در یک انبار بزرگ را می‌بیند. اطراف انبار بسته است و دری برای داخل شدن کارتال وجود ندارد. او به دوست علی (زکی) زنگ میزند و جریان را می‌گوید. کارتال می‌خواهد به او آدرس بدهد اما ناگهان گوشی اش خاموش می‌شود و حرفش نیمه تمام می‌ماند. بورا به همراه تئو به دنبال ردی از ماشین جهان هستند. اما بورا متوجه میشود که کوزگون قصد بازی دادنشان را دارد و در جایی که ماشین دیده شده، علی را نبرده اند.
زکی به بورا موضوع را خبر می‌دهد و بورا به تئو دستور پیگیری شماره کارتال را می‌دهد. زیرا اگر کارتال را پیدا کنند، علی را نیز پیدا می‌کنند.. دست و پاهای علی و دهانش را بسته اند. او بی قراری می‌کند و پس از اینکه جهان دهانش را باز کرد، می‌گوید که باید به دستشویی برود. جهان پوزخندی میزند و میگوید: « داداش ما از این فیلما زیاد دیدیم. دستشویی بری یعنی دردسر. تا صبح تو خودت نگه دار». دیلا تا صبح با فکر این اتفاقات بیدار می‌ماند.
.
صبح روز بعد، دیلا به کوزگون جواب مثبت می‌دهد. آنها به اداره می‌روند تا ازدواج شان را ثبت کنند. مراحلی مانند گرفتن عکس و پر کردن اطلاعات انجام‌ می‌شود. کوزگون می‌گوید: « نگران نباش وقتی بهرام رو کشتم. طلاق میگیریم. تا اون روز ما جزای همدیگه هستیم» دیلا می‌گوید که در این ازدواج فقط یک شرط دارد و آن واقعی نشان دادن این ازدواج است. دیلا می‌خواهد در خانه پدری اش زندگی کنند زیرا اگر خانه را ترک کند، جان خانواده اش در خطر است. کوزگون با سکوت اش، جواب مثبت می‌دهد.
.
بورا استرس دارد و میخواهد هرچه زودتر علی را پیدا کند تا دیلا مجبور به ازدواج نشود. او به دیلا زنگ می‌زند و خبر پیدا کردن ردی از علی را می‌دهد تا دیلا تن به این ازدواج ندهد. دیلا می‌گوید که هروقت علی را آزاد کردند به او خبر دهند. جهان نگهبانان را برای خوردن‌ صبحانه مرخص می‌کند. کارتال که وضعیت را مناسب دیده، پنهانی وارد انبار شده و دست و پای علی را باز می‌کند. اما ناگهان جهان مچ اش را می‌گیرد و با تفنگ به سمت اش نشانه می‌رود. علی می‌گوید: « میدونی این کیه؟ این کارتال برادر کوزگونه» با این حرف ذهن جهان بهم می‌ریزد. ناگهان تئو و آدم هایش به انبار حمله می‌کنند و به سمت جهان تیراندازی می‌شود. جهان از در پشتی فرار می‌کند. تئو با دیدن کارتال به سمت او نیز تیراندازی می‌کند زیرا گمان می‌کند برادر کوزگون با او همدست است. علی می‌خواهد توضیح بدهد که اینطور نیست. اما یکدفعه کارتال برای محافظت از خود به شکم تئو شلیک می‌کند. علی به بقیه می‌گوید که جهان به تئو تیر زده و کارتال را دلداری می‌دهد تا خودش را سرزنش نکند. علی خبر آزادی اش را به بورا می‌دهد.

بورا با خوشحالی سریعا به دیلا زنگ میزند تا خبر موفقیت اش را بدهد. اما گوشی دیلا در دسترس نیست. دیلا و کوزگون وارد اتاق عاقد می‌شوند. آنها عقدنامه را امضا می‌کنند و رسماً زن و شوهر می‌شوند. بعد از عقد، کوزگون دیلا را مسخره می‌کند زیرا همیشه جلوی او می‌ایستد اما در آخر کوزگون موفق می‌شود. دیلا می‌گوید که تمام اینها را تلافی خواهد کرد. او یاد چند روز پیش می افتد. زمانی که حکم رأفت صادر شد و شغل وکالت دیلا به دلیل همدستی با پدرش به تعلیق افتاد، زنی به نام قدرت سزین آمد. آن زن سرکمیسر مبارزه با مواد‌مخدر بود و به دیلا گفت: « برای نجات خانوادت از دنیای خلاف، پیشنهادی دارم. هروقت خواستی باند تبهکاری بهرام آدی وار از هم بپاشه بیا پیشم» روزی که دیلا در خانه بمب ساعتی دید نزد کمیسر رفته و جریان را توضیح داده. قدرت نیز گفته که برای نفوذ به این باند باید مانند آنها شد و به دیلا می‌گوید که بهتر است کارکردن برای بهرام را شروع کند. پس از اتفاقاتی که بین دیلا و کوزگون افتاد، کمیسر به دیلا می‌گوید : « باید این ازدواج رو قبول کنی. وگرنه کشته میشی. برای اینکه زنده بمونی و بهرام رو گیر بندازیم باید اینکارو بکنی» دیلا این همکاری را به کسی نگفته و مانند راز پنهانش کرده. او که از انتقام خود مطمئن است، صورت کوزگون را می‌بوسد و تهدیدش می‌کند.

قسمت ۲۱ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا میخواهد خودش خبر ازدواج را به خانواده بدهد و از کوزگون می‌خواهد که شب به ویلا بیاید. دیلا نزد کمیسر می‌رود. او از اینکه مجبور است کارهایی بکند که خوشش نمی‌آید ابراز ناراحتی می‌کند. کمیسر می‌گوید: « کار درستی کردی، چاره ای نداشتی وگرنه بهرام تورو میکشت. باید کاری کنی که این ازدواج واقعی به نظر بیاد. همه باید فکر کنن که تو شوهرتو دوست داری وگرنه نمیتونی کنار کوزگون توی جمع اونا باشی. باید یه عروسی هم بگیری تا بهرام بیاد.» دیلا اطلاعت می‌کند و برای دیدن پدرش به زندان می‌رود. در لحظه ملاقات بخاطر دلتنگی ، رأفت و دیلا یکدیگر را در آغوش می‌گیرند. دیلا می‌گوید: « من امروز با کوزگون ازدواج کردم» لبخند روی لبهای رأفت خشک می‌شود. او کمی بعد به اینکه این ازدواج بخاطر بهرام است پی می‌برد و میگوید : « من سیستم بهرام رو خیلی خوب می‌شناسم. اون تورو مجبور به ازدواج کرده. مثل عروسی من و شرمین» دیلا تکذیب می‌کند و به دروغ میگوید که این یک ازدواج واقعی است. او می‌گوید: « من کوزگون رو دوست دارم بابا. با تمام این اتفاقات نتونستم ازش بگذرم. نمیخوان از دستش بدم» رأفت که انتظار شنیدن این حرفها را نداشت، دخترش را طرد می‌کند. رأفت می‌گوید: « کاش کوزگون منو میکشت اما دخترمو ازم نمیگرفت. تو هم منو به اون فروختی. منو زیر پات له کردی. تا زمانی که کوزگون توی زندگیته دیگه پدری نداری» رأفت میز ملاقات را ترک می‌کند و دیلا به دنبالش گریه می‌کند.
.
جهان با کوزگون تماس می‌گیرد و حمله ی تعدادی برای آزادی علی را خبر می‌دهد. او می‌گوید که کارتال نیز برای نجات علف آمده بود. کوزگون به دیدن کارتال می‌رود تا دلیل این کارش را بداند. کارتال توضیح میدهد که علی بدهی بیمه را پرداخت کرده و برای اینکه خانواده جبجی به بیلگین ها قرض نداشته باشد، میخواسته سفته ای به علی بدهد اما آن شب دزدیدن علی را دیده و تعقیب کرده. او نمیدانست که این نقشه‌ کوزگون بوده و میخواسته علی را نجات دهد. کارتال حال بدی دارد زیرا به تئو شلیک کرده و او را کشته اَست. علی به کارتال گفته: « تو برای نجات من اومده بودی. من ازت حمایت میکنم. این موضوع رو به هیچکس نگو. کسی نمی‌فهمه کار تو بوده» به همین خاطر کارتال به برادرش نمی‌گوید که باعث مرگ تئو شده است.

بورا به جنازه تئو نگاه می‌کند. او عمیقا ناراحت است و برایش اشک میریزد. زیرا تئو همراه همیشگی اش در مشکلات بوده. علی می‌گوید که جهان به تئو شلیک کرده است. بورا می‌خواهد از جهان و کوزگون انتقام بگیرد. او افرادش را به انباری که محل کار کوزگون است میفرستد. وقتی کوزگون وارد انبار می‌شود، جهان را می‌بیند که به دار آویخته شده اما زیر پایش صندلی گذاشته اند تا نمیرد. آنها با این کار پیام تهدیدی برای کوزگون به جا گذاشته اند. بورا و افرادش با اسلحه جلو می آیند، بورا موضوع کشته شدن تئو توسط جهان را پیش میکشد. کوزگون می‌گوید: « وقتی تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت میکنی همین میشه» بورا می‌گوید دیلا و علی به او مربوط هستند. اما دیلا دیگر دیلا جبجی است و وقتی بورا این خبر را میشنود کفری می‌شود. او می‌گوید: « همه اینارو تلافی می‌کنم. کاری میکنم نابودی خانواده ات و عزیزات رو ببینی»
.
قمری دوباره به بیمارستان می‌رود تا در مورد دستگاه های تنفسی تحقیق کند. او می‌خواهد به این اطلاعات دست پیدا کند اما مسئول می‌گوید که فقط تکنسین ها به این اطلاعات دسترسی دارند. آن شب در خانه، دیلا همه را دور خود جمع میکند. او می‌گوید که با کوزگون ازدواج کرده است. علی پوزخند می‌زند و گمان می‌کند که این یک شوخی است. کوزگون وارد ویلا می‌شود و خبر را تایید می‌کند. علی با عصبانیت فریاد می‌زند: « تو عمو شرف رو کشتی، بابامو انداختی زندان. حالا هم خواهرمو ازم گرفتی» سپس رو به دیلا می‌گوید: « خانواده مونو از هم پاشوندی بس نبود، رفتی باهاش ازدواج کردی. همه اینا تقصیر توعه، جای تو دیگه اینجا نیست. گمشو برو» علی دست دیلا را میگیرد تا او را بیرون بیندازد اما کوزگون مانع میشود و دیلا را از دستان علی نجات می‌دهد. او می‌گوید: « دیلا بخاطر محافظت از شما همینجا میمونه و منم بخاطر محافظت از زنم باهاش میمونم» علی نمی‌تواند این موضوع را هضم کند از این رو اسلحه اش را برمیدارد و به سمت کوزگون نشانه می‌رود.

قسمت ۲۲ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا سعی می‌کند علی را آرام کند و میگوید : « از این به بعد همونطور که شما خانواده ام هستین کوزگون هم خانواده منه. جنگ بین بیلگین ها و جبجی تموم شد. گذشته هارو باید فراموش کنیم» دیلا اسلحه علی را می‌گیرد و کوزگون می‌گوید که دیگر هیچوقت با اسلحه تهدیدش نکند. او دست دیلا را می‌گیرد و به اتاق میروند. علی درمانده و پریشان نشسته و میگوید: « یعنی مجبورم اونو توی خونم تحمل کنم؟ انگار که هیچی نشده» شرمین می‌گوید که اینطور ازدواج ها در این خانواده پیش می آید. اینک باید به این پی ببرند که آیا این ازدواج زودهنگام واقعی است یا خیر. اگر این رابطه دروغین باشد، خیلی راحت می‌توان از دست کوزگون خلاص شد. علی به یاد دزدیده شدن اش توسط کوزگون می افتد و به سراغ بورا می‌رود. بورا می‌گوید : « کوزگون تورو دزدید و دیلا را تهدید کرد. دیلا مجبور شده باهاش ازدواج کنه. الان هم برای محافظت ازش داره تظاهر میکنه که خودش خواسته.» بورا از کوزگون کینه به دل دارد و عصبانیست.

کوزگون موضوع ازدواج اش را دیلا را به فسون گفته و از او خواسته تا به شهرش بازگردد. زیرا کوزگون مجبور است با دیلا بماند و تنهایی فسون خطرناک است. علی پس از بورا به دیدن فسون می‌رود و می‌گوید : « از کوزگون پرسیدی برادرت برای چی مرده؟ کوزگون وقتی میخواست به دیلا برسه برادر تورو قربانی کرده. وقتی فهمیدی حرفم درسته بهم زنگ بزن»
.
کوزگون دوباره به دیلا میگوید که به محض نابودی بهرام طلاق میگیرد و علاقه ای ندارد که دختر رأفت بیلگین همسرش باشد. دیلا می‌گوید: «درسته من دختر رأفت بیلگینم و بابام تو کار خلافه. اما من بیست سال تلاش کردم که دستام به کار خلاف آلوده نشه ولی تو این دستهارو بریدی.» آن شب دیلا روی تخت اش و کوزگون روی کاناپه می‌خوابد.
.
روز بعد، دیلا کارهای مراسم عروسی را انجام می‌دهد. مجلس قرار است در حیاط ویلا برگزار شود. او کارت دعوت را آماده می‌کند و از کوزگون میپرسد: « میخوای کسی رو دعوت کنی؟» کوزگون جواب منفی می‌دهد. شرمین خبر برگزاری عروسی را به بورا می‌دهد. یورا می‌گوید: « خانواده کوزگون رو به عروسی دعوت کن. میخوام همه از جمله بهرام ببینن که کوزگون نقطه ضعف داره. راضی شون کن تا بیان» شرمین با کارت دعوت به خانه ی مریم می‌رود. مریم که از همه جا بی خبر بوده، ایت دعوت را قبول نمی‌کند و میگوید که پایش را در خانه بیلگین ها نمی‌گذارد. شرمین می‌گوید که قصد دارد این کدورت هارا کنار بگذارند. علی به تعمیرگاه کارتال می‌رود و از او در مورد کشته شدن تئو حمایت می‌کند. همچنین می‌گوید اسلحه ای که در دست کارتال بوده را در عروسی تحویل اش می‌دهد. اینگونه کارتال نیز از عروسی باخبر می‌شود و قبول می‌کند که بیاید. قمری نیز از طرف دفتر خبرنگاری به شرکت در جشن دعوت شده اند. اما مریم همچنان دلش راضی نیست.

کوزگون فسون را راهی می‌کند. فسون از او در مورد مرگ برادرش میپرسد اما کوزگون جواب سربالا می‌دهد. فسون عصبانی و ناراحت است و پس از ترک کوزگون با علی تماس می‌گیرد. علی از اینکه توانسته فسون را به سمت خود بکشاند راضیست.
درویش برای کوزگون لباس دامادی حاضر می‌کند. او می‌گوید که پس از عروسی مجوز را از بهرام را خواهد گرفت. روز عروسی فرا می‌رسد. قمری و کارتال آماده رفتن به عروسی می‌شوند، مریم نیز قصد دارد همراه آنها به عروسی برود. دیلا لباسی ساده و زیبا با موهای شلخته می‌پوشد. وقتی کوزگون دیلا را می‌بیند، به زیبایی او خیره می‌شود. آنها با یکدیگر وارد مجلس می‌شوند و همگی برایشان دست می‌زنند.

سریال ترکی کلاغ

قسمت ۲۳ سریال ترکی کلاغ سیاه

مریم، قمری و کارتال وارد مجلس عروسی می‌شوند. کوزگون با دیدن آنها از دیلا می‌پرسد : « تو دعوتشون کردی؟» دیلا خود خبرندارد که چه کسی خانواده کوزگون را دعوت کرده است. شرمین به پیشواز مریم می‌رود تا خوش‌آمد گویی کند. او آنها را به میز خانوادگی هدایت می‌کند. کوزگون جلو می‌آید و دلیل آمدنشان را می‌پرسد. قمری و کارتال می‌گویند که به عروسی برادرشان دعوت شده اند. کوزگون در گوشه ای به مادرش می‌گوید: « جای شما بین این آدما نیست. من همش می‌خوام شمارو از خودم دور کنم ولی بازم میاین. دعوتتون کردن تا به همه نشون بدن که من خانواده دارم. لطفا زود با بچه ها از اینجا برو» مریم نیز می‌گوید که می‌رود اما کوزگون هم باید از این آدم ها جدا شود. علی کارتال را به اتاق کارش می‌برد. او اسلحه را از کشو بیرون آورده و به کارتال تحویل می‌دهد. او می‌گوید: « میدونی که نمیخوام ضرری ببینی وگرنه تورو به بورا یا پلیس تحویل میدادم اما ندادم. اشتباهی که پدرامون کردن تقصیر ما نیست. ما دیگه فامیل شدیم و کدورتی نداریم.» کارتال تشکر می‌کند اما دپرس است و در پله نشسته. صدا با دیدن او حالش را می‌پرسد. کارتال از اینکه صدا به او اهمیت داده تشکر میکند. قمری به بهانه دستشویی وارد خانه می‌شود و پنهانی به اتاق علی می‌رود. او دستگاه شنودی در آباژور جاسازی می‌کند و از اتاق خارج می‌شود.

مردانی که از شرکای رأفت بیلگین هستند دورمیز نشسته اند. دو نفر از آنها مستقیما با بهرام در ارتباط هستند. کوزگون با آنها نشسته است و می‌پرسد : «پس کی میتونیم خود بهرام آدی وارو ببینیم» ندیم که یکی از آدم های بهرام است می‌گوید : « هیچوقت. هنوز معلوم نیست مجوز میگیری یا نه»
کمیسر در نزدیکی ویلا، در ماشین ون نشسته و با سیستم شنود، سعی دارد صحبت های سر میز را بشنود. او دستور داده تا شرکت ندیم را به پلیس گزارش بدهند. وقتی خبر به گوش ندیم می‌رسد عصبانی می‌شود. بورا نگاهی به کوزگون می اندازد و به ندیم می‌گوید که من مطمئنم کار کوزگون بوده است. زیرا او همان کسیست که رأفت را نیز لو داده بود. بورا سعی دارد که شرکا را علیه کوزگون تحریک کند تا درس عبرتی به او بدهند. ظاهرا هدف کمیسر نیز همین بوده است.

کوزگون خانواده اش را راهی میکند تا به خانه بازگردند. آن شب دیلا کوزگون کیک عروسی را می‌برند و به یکدیگر کیک می‌دهند. پس از اتمام عروسی، در طبقه بالا کوزگون روی مبل لم می‌دهد و می‌پرسد که اهالی خانه کی می‌خوابند. دیلا می‌گوید: « اصلا به فکر رفتن نباش. اگه کم آوردی و نمیتونی نقش بازی کنی. برو بگو که ازدواجمون یه معامله بوده و طلاق بگیر. بعدش هیچوقت نمیتونی از بهرام مجوز بگیری» کوزگون قبول می‌کند که بماند اما روی مبل می‌خوابد. ناگهان شرمین با سینی مشروب برای پذیرایی می آید.

دیلا کنار کوزگون می‌نشیند. شرمین پتوی کنار مبل را می‌بیند و می‌پرسد : « نکنه میخواین جدا از هم بخوابین؟» کوزگون می‌گوید که اینطور نیست و خیلی خسته هستیم. دیلا نیز تایید می‌کند و باهم به اتاق خواب می‌روند. دیلا می‌گوید: « شرمین ۲۴ ساعته حواسش به ما هست. اگه یه سوتی بدیم کل شهر باخبر میشن» دیلا سعی می‌کند زیب لباسش را باز کند اما زیپ گیر کرده. کوزگون برای کمک جلو می‌آید تا زیپ را باز کند. او به دیلا خیره می‌شود و احساساتش بهم می‌ریزد. کوزگون دیلا را عمیقا دوست دارد اما همیشه این را پنهان می‌کند. پس از باز شدن زیپ دیلا تشکر می‌کند و لباس راحتی برمی‌دارد تا حمام برود. ناگهان گوشی مخفی او که برای تماس با کمیسر بود زنگ میخورد. کوزگون متوجه میشود که دیلا دو تا گوشی دارد. دیلا به حمام میرود ولی از لای در کوزگون را می‌بیند که لباسش را عوض می‌کند. روی بدن او را میبیند که پر از زخم است. کوزگون مانند گذشته روی کاناپه دراز می‌کشد.

کارتال، تفنگ را با دستمال پاک می‌کند تا اثر انگشتی رویش نباشد، سپس آن را در کشو می‌گذارد. قمری با شخصی تلفنی صحبت می‌کند. او قصد دارد عکس های عروسی را در ازای اطلاعات دستگاه تنفسی معامله کند. مریم موچ او را می‌گیرد اما قمری به مادرش جواب پس نمی‌دهد. روز بعد دیلا زودتر از کوزگون بیدار شده و به دیدن کمیسر رفته. او می‌گوید که ممکن است چند نفر به دیلا شک کرده باشند. برای همین باید حواسش را جمع کند.. او ادامه می‌دهد : « دیلا تو این راه برگشتی وجود نداره. عروسی گرفتی الان باید منتظر مجوز از طرف بهرام باشی. به محض اینکه داخل آدم های بهرام نفوذ کردی بهت قول میدم این بازی تموم بشه. هم کوزگون و همه اون آدما به زندان میوفتن.» آن روز نامه ی اجازه کار از طرف بهرام به دست دیلا و کوزگون می‌رسد.

قسمت ۲۴ سریال ترکی کلاغ سیاه

فسون و علی دیداری دارند. علی فسون را علیه کوزگون تحریک میکند و میگوید که کشته شدن کسیک بخاطر کوزگون بوده. او نقشه ای دارد تا بوسیله فسون، کوزگون را در شرایط سختی قرار دهد. قمری بوسیله یکی از دوستانش، اطلاعات دستگاه تنفسی را بدست می‌آورد. مشخص می‌شود که شرف بخاطر قطع شدن راه تنفسی کشته شده نه بخاطر تیری که کوزگون به او زده بود. در آن روز هم فقط یک نفر وارد اتاق شرف شده و آن کسی نیست جز بورا. قمری خبری با عنوان « چه کسی شرف داغستانی را کشته؟» می‌نویسد.

او تمام شواهد و مدارکی که جمع کرده را پرینت می‌گیرد و به شرمین تحویل می‌دهد. شرمین که قصد داشته قتل برادرش به دست کوزگون را ثابت کند، با دیدن نتایج شکه می‌شود. او با عصبانیت سراغ بورا می‌رود و میگوید : « میون قاتل ها زندگی میکنم. ولی از تو انتظار نداشتم. تو هم پدرتو و برادر منو کشتی» بورا شرمین را دلداری می‌دهد و می‌گوید که حال شرف خوب نبوده و ممکن بود تا ابد مانند یک گیاه زندگی کند. او همچنان کوزگون را مسبب این اتفاق می‌داند و می‌گوید که نقشه ای دارد تا کوزگون را نابود کند.

قمری برای دیدن کوزگون به انبار می‌رود. او تمام اتفاقات از جمله، خریداری دفتر خبرنگاری توسط شرمین، و تحقیقات اش بر علت مرگ شرف را توضیح می‌دهد. او برگه ای که نشان می‌دهد بورا شرف را کشته به کوزگون می‌دهد و می‌گوید: « شرمین میخواست خبری پخش کنم که نشون بده قاتل شرف تویی. اما وقتی خلافش رو ثابت کردم از پخش خبر منصرف شد» کوزگون از اینکه خواهرش اینگونه هوایش را داشته احساساتی می‌شود و او را در آغوش می‌گیرد.

دیلا به خیاطی درویش می‌رود. درویش بخاطر کسب مجوز از بهرام به او تبریک می‌گوید و در حال دوختن کت شلوار برای دیلاست. با آمدن کوزگون، درویش می‌گوید که باید همگی به صرف ناهار بروند. پشت میز ناهار درویش می‌گوید: « شما از این به بعد زن و شوهرین، اگه یکی تون اشتباهی کنه، دامن اون یکی رو میگیره. حتی اون اشتباه ممکنه خانواده تونو نابود کنه. اگه ازدواج تون واقعی بشه به نفع شماست. یعنی اگه یکیتون هم پشت میز بهرام آدی وار بشینه اون یکی در امنیته. اگه یه تیراندازی پیش بیاد، شما سپر جون کی میشین؟ اون میشه نقطه ضعف شما. من میخوام ازتون محافظت کنم.» دیلا از این حمایت درویش تعجب می‌کند.

آن شب، کوزگون و شرمین در آشپزخانه باهم روبرو می‌شوند و کوزگون اعلام می‌کند که از علت مرگ شرف باخبراست.. شرمین می‌گوید: «تو تقصیری نداشتی، شوهرم به من خیانت کرد و تو با زندان تنبیه ش کردی. یجورایی تورو درک می‌کنم. توهم مثل من قربانی شدی. ازدواجت درست مثل ازدواج من، یه نمایشه که فقط خودمون ضرر میکنیم» کوزگون می‌گوید که همچین چیزی نیست و ازدواج اش واقعیت دارد.
در اتاق، دیلا به کوزگون نزدیک می‌شود و می‌گوید: « چرا لباستو پیش من عوض نمیکنی؟ خجالت میکشی؟» کوزگون او را مسخره می‌کند که در نوشیدن زیاده روی کرده. دیلا نزدیکتر می‌شود و ادامه می‌دهد : « ما میتونستیم یجور دیگه باهم باشیم، اما تو منو کشتی. حالا نوبت منه. قراره اتفاق خیلی بدی برات بیوفته، تو عاشقم میشی و من قلبت رو میشکونم» دیلا لباس کوزگون را باز می‌کند و به قلب کوزگون که رویش «دیلا» حک شده اشاره می‌کند.

صبح روز بعد، وقت اجرای نقشه بورا است. او با شرمین هماهنگ کرده تا میز صبحانه را در حیاط بچینند. او به افرادش دستور می‌دهد که به ویلا حمله کنند و تمام افراد را بجز دیلا بکشند. او تأکید می‌کند که اگر برای دیلا اتفاقی بیفتد همه شان را خواهد کشت. ناز و دافنه در اتاق دیلا را میکوبند تا برای صبحانه بیدار شوند. دیلا پس از جمع کردن اتاق در را باز می‌کند و دافنه کوزگون را بغل میکند. آنها رابطه خوبی باهم دارند و دیلا به کوزگون حسادت می‌کند. سر میز صبحانه همگی نشسته اند که علی می‌گوید پرستار جدیدی برای دخترش دافنه استخدام کرده است. ناگهان فسون به عنوان پرستار سر میز می‌آید. کوزگون بلند می‌شود تا با او صحبت کند. فسون می‌گوید : « من اومدم اینجا تا کارکنم و پول در بیارم.» شرمین قمری را خبر کرده تا به بهانه گرفتن مدارک او را به ویلا بکشاند. وقتی همگی در حیاط هستند، شرمین دخترش ناز را به خانه می‌برد. افراد بورا سر می‌رسند و به طرف میز تیراندازی می‌کنند. کوزگون قمری را پشت صندلی می‌برد و سرشان را پایین می‌گیرند. علی دافنه را بغل می‌کند اما صدا تیر می‌خورد. دیلا که شوکه شده در یکجا میخکوب شده و به خانواده اش نگاه می‌کند. او به یاد حرفهای درویش میافتد و می‌بیند که کسی به سمت کوزگون نشانه گرفته است. او سپر کوزگون می‌شود و تیر به طرف قلبش می‌خورد.

قسمت ۲۵ سریال ترکی کلاغ سیاه

کوزگون دیلا را در آغوش گرفته و با عجله وارد بیمارستان می‌شود. او به دکترها التماس می‌کند که دیلا را نجات دهند. دکتر از او می‌پرسد که چه نسبتی با بیمار دارد. کوزگون می‌گوید : « من شوهرشم، اون دوست دوران بچگیمه، اون همه چیز منه» دیلا را به اتاق عمل می‌برند و کوزگون در راهرو با بی قراری قدم می‌زند. علی نیز صدا را به بیمارستان آورده، تیری به پای صدا اصابت کرده که خراش ایجاد کرده است. پای او در اتاق اورژانس رسیدگی و پانسمان می‌شود.

کوزگون با حال بد بیرون می‌رود تا هوا بخورد. او از ترس مردن دیلا، رنگ از رخش باخته. قمری سر می‌رسد و به برادرش دلداری می‌دهد. کوزگون می‌گوید: « دیدی چطوری برای نجات من جلوی تیر پرید؟ نباید اینکارو می‌کرد. کاش من تیر میخوردم. من خیلی بهش بدی کردم اما بدون لحظه ای فکر کردن، خودشو سپر من کرد» قمری دلیل این‌ها را عشق می‌داند. کوزگون با بغض می‌گوید: « منو دوست نداشته باشه، مواظب خودش باشه» آنها برای خبر گرفتن به سمت اتاق عمل می‌روند. یکی از پرستارها وسایل دیلا از جمله حلقه، ساعت و گوشواره را به کوزگون تحویل می‌دهد. کوزگون بیشتر ناراحت می‌شود و اشک می‌ریزد. علی با دیدن حال او جلو می‌آید و می‌پرسد : « واقعا انقدر خواهرمو دوست داری؟» کوزگون از شدت ناراحتی حرفی نمی‌زند و یک گوشه می‌نشیند.

شرمین به بورا زنگ میزند اما گوشی خاموش است. شرمین پیغام می‌گذارد که انتظار نداشته بورا همچین کاری کند. او خیال میکرده بورا فقط قصد ترساندن کوزگون را داشته اما این نقشه واقعی بوده. بورا که عصبانی ست در جنگل سر افرادش فریاد میزند: « مگه نگفته بودم یه تار مو از دیلا کم نمیشه؟» یکی از افراد توضیح می‌دهد که کوزگون را نشانه گرفته بود اما دیلا جلو پریده و تیر خورده. بورا که به شدت عصبانی ست همه افرادش را می‌کشد. او با شرمین تماس می‌گیرد تا از حال دیلا باخبر شود. شرمین می‌گوید که دیلا همچنان در اتاق عمل است.
بورا به رستورانی می‌رود و سر میزی می‌نشیند که از قبل هماهنگ شده. تلفنی که روی میز از زنگ میخورد و بورا جواب می‌دهد. شخصی که تغییر صدا داده تا شناسایی نشود صحبت می‌کند. او ظاهرا یکی از دشمنان بهرام آدی وار است که با کمک بورا میخواهد او را نابود کند.

جهان و کوزگون تلفنی صحبت میکنند. جهان میگوید که ندیم براثر سکته قلبی درگذشته است.صابونی از طرف درویش به دست کوزگون می‌رسد. او به سرویس بهداشتی میرود و درویش میآید و میگوید : « این کار بهرام نبوده. کار یه نفر دیگه ست. کنار دیلا بمون و مواظبش باش»
صدا در اتاق تنها مانده زیرا همگی سراغ دیلا رفته اند. او حتی نمی‌تواند به تنهایی آب بنوشد. ناگهان کارتال سر می‌رسد و با دیدن صدا به او کمک می‌کند. صدا نگران دیلا است و میگوید که هیچکس به او خبری نیاورده. کارتال قول می‌دهد سریعا خبری از دیلا بگیرد. مریم به دیدن پسرش می‌رود و یاد دوران کودکی کوزگون و دیلا می افتد، زمانی که دیلا لوزه اش را عمل کرده بود و کوزگون همین گونه آشفته بود و تب کرده بود. مریم می‌گوید: « تو و دیلا یجور دیگه ای قلب هاتون بهم وصله. از بچگی تون تا الان همینطور بوده. ولی این عشق خطرناکه»

دیلا از اتاق عمل بیرون می‌آید. کوزگون مدام دیلا را صدا می‌زند اما او بیهوش است و به بخش منتقل می‌شود. دکتر می‌گوید که فقط یک نفر اجازه دارد شب را کنار دیلا بماند. کوزگون سریعا داوطلب می‌شود و علی به تصمیم او احترام می‌گذارد. در اتاق کوزگون کنار تخت دیلا می‌نشیند و میگوید: « میدونی چقدر منو ترسوندی، من انتقام خونی که ازت ریخته شده رو میگیرم» کوزگون حلقه دیلا را که نام کوزگون بر رویش حک شده به دست دیلا می‌اندازد. خبر تیراندازی در خانه رأفت بیلگین و زخمی شدن دیلا در اخبار پخش می‌شود و رأفت در زندان خبر را میبیند. او وحشت زده می‌شود و از تلفن زندان با علی تماس میگیرد تا حال دیلا را بپرسد. علی می‌گوید که حال دیلا خوب است و تا چند ساعت دیگر بهوش می آید. علی به کارتال می‌گوید که صدا را به خانه برساند. صدا در تاکسی با کارتال درد و دل می‌کند زیرا هیچکس نگرانش نشده و به او زنگ نزده. کارتال او را دلداری میدهد و تا دم خانه پایین پله ها همراهی اش می‌کند. صدا می‌گوید : « خیلی خوبه که هستی»

قسمت ۲۶ سریال ترکی کلاغ سیاه

شب می‌شود و دیلا همچنان چشم هایش را باز نکرده است و کوزگون نگران است. او کنار تخت دیلا خوابش می‌برد. وقتی پرستار برای معاینه میآید، کوزگون را می‌بیند که سرش را کنار دیلا گذاشته و خوابش برده. پرستار از حالت این زوج عکس می‌گیرد. کمی می‌گذرد و دیلا کم کم به هوش می آید و می‌پرسد که چه شده. کوزگون خیالش راحت می‌شود و می‌گوید: « تیر خوردی. خودتو انداختی جلوی گلوله ها تا منو نجات بدی. چرا اینکارو کردی؟» دیلا پس از یادآوری اتفاقات به دروغ میگوید که عکس العمل آنی بوده و دلیل دیگری نداشته. پرستار برای معاینه میآید و کوزگون از اتاق بیرون میرود تا راحت باشند. پرستار به دیلا می‌گوید : « شوهرت خیلی دوست داره، اصلا از کنارت تکون نمیخوره، ببین ازتون عکس گرفتم» دیلا در عکس میبیند که کوزگون دست او را گرفته و کنار او خوابش برده. دیلا با این حرفها به فکر فرو می‌رود.
شرمین به ملاقات رأفت در زندان می‌رود. پس از کمی گفتگو در مورد حال دیلا، شرمین از ازدواج دروغین دیلا و کوزگون می‌گوید و مطمئن است که این دستور بهرام بوده، درست مثل ازدواج خودش با رأفت. او از رأفت می‌خواهد که دیلا را از ارث محروم کند تا کوزگون ضعیف شود و پیشرفت نکند. رأفت قبول نمی‌کند که دخترش را در شرایط سخت بگذارد.

چند روزی می‌گذرد و همگی برای عیادت پیش دیلا می آیند و می‌روند. کوزگون او را با هیجکس تنها نمی‌گذارد و با تمام وجود از دیلا مراقبت می‌کند. تب او را چک میکند و باهم فیلم می‌بینند تا حوصله دیلا سر نرود. می آید و میخواهد که با او تنها صحبت کند، اما کوزگون اجازه اینکار را نمی‌دهد. پس از خارج شدن بورا از بیمارستان، افرادی از طرف بهرام آدی وار جلو می آیند و او را با چشم های بسته به خانه ای می‌برند. پیرمردی ریش سفید که یکی از آدم های بهرام است و نقش او را باز می‌کند، با جدیت و عصبانیت به بورا می‌گوید : « دیلا و کوزگون کسب اجازه کردند و الان تحت محافظت من هستن. تو با چه جراتی به اونا حمله کردی» بهرام دستور مرگ بورا را می‌دهد اما بورا یک لحظه فرصت میخواهد تا چیزی بگوید. او در گوش پیرمرد حرفی می‌زند و اسم فرمان کورو اغلو را می‌دهد. بهرام مکث می‌کند و این به آن معناست که بورا جان خود را نجات داده است.

دیلا از بیمارستان مرخص می‌شود و همراه پرستار و کوزگون به خانه بازمیگردند. همگی از آنها استقبال می‌کنند. دیلا در تخت اش به بالش تکیه می‌دهد و برایش سینی غذا و سوپ می آورند. شرمین و علی برای بیرون می‌روند تا دیلا استراحت کند. کوزگون کمک میکند تا دیلا سوپ اش را بخورد. دیلا از این‌همه توجه کوزگون نسبت خودش تعجب کرده و دلیلش را می‌پرسد. او می‌گوید : « نکنه تونستم به قلبتو بدست بیارم؟» کوزگون حرف را عوض می‌کند اما مشخص است که به دیلا علاقه دارد.. او قول می‌دهد که این تیر کارهرکس باشد پیدایش می‌کند و دستش را می‌شکند. همچنین از ارتباط داشتن شرکت ندیم به این قضیه و خبر فوت او را می‌دهد.

کوزگون به دیدن درویش می‌رود تا خبرهای جدید را بگیرد. درویش می‌گوید: « کار بورا داغستانی بوده. ولی نمیتونی بهش دست بزنی. چون بهرام لازمش داره. بورا ماموریتی داره که ما ازش بی‌خبریم.» کوزگون عصبانی از این شرایط بیرون می‌رود. آن شب، پرستار به دیلا مسکن خواب آوری تزریق می‌کند تا دردش کمتر شود. کوزگون می آید و حالش را می‌پرسد. کمی بعد کوزگون قلبش را می‌گیرد و به سینه اش ضربه می‌زند. دیلا که نگران شده علت را می‌پرسد. کوزگون می‌گوید:« احساس درد کاذب دارم. وقتی بچه بودم رفتم یتیم خونه از اون موقع قلب درد داشتم ولی دکترها میگفتن که سالمم و مشکل قلبی ندارم. بعدا از یتیم خونه فرار کردم و افتادم زندان. اونجا دکتری بود که بهم گفت این درد کاذبه. ممکنه دلت واسه کسی تنگ شده باشه و بخوای ببینیش…» کوزگون می‌بیند که دیلا خوابش برده، دستش را می‌گیرد و به حرفش ادامه می‌دهد : « وقتی تورو دیدم قلب دردم خوب شد اما یه حس دیگه ای اومد سراغم. نمیدونم چجوری دوست داشته باشم. بلد نیستم» کوزگون سعی میکند که دیلا را بلند کند و جایش را درست کند اما سر دیلا روی دستش سنگینی می‌کند، از این رو کوزگون کنارش میماند. در حالی که دیلا در آغوش او خوابیده است.

سریال ترکی کلاغ

قسمت ۲۷ سریال ترکی کلاغ سیاه

قمری سر میز شام به برادرش کارتال می‌گوید که تصمیم دارند خانه را بفروشند تا بدهی بیمه را پرداخت کنند. کارتال خبر پرداخت شدن تمام بدهی را می‌دهد. مریم و قمری تعجب میکنند و پس از سوال پیچ های فراوان، کارتال بلاخره می‌گوید: « علی بدهی رو پرداخت کرده. منم برای اینکه زیر منت نباشم براش کار می‌کنم» مریم به پسرش سیلی می‌زند و میگوید که خانه را می‌فروشد تا پول علی را پس بدهند.صدا به علی می‌گوید که از اینهمه بی توجهی شوهرش خسته شده و میخواهد طلاق بگیرد. علی می‌گوید: « دافنه با من میمونه. تو هرجا خواستی برو.» صدا که نمی‌خواهد از دخترش جدا بشود مجبور می‌شود از طلاق گرفتن‌ منصرف شود.

صبح روز بعد، کوزگون زودتر از دیلا بیدار می‌شود. آنها تمام شب در آغوش هم خوابیده اند اما دیلا متوجه این موضوع نمی‌شود. کوزگون خواب دیده که دیلا بیدارشده و می‌خواهد بیشتر در آغوش اش بماند. او در قبال تمام این اتفاقات از کوزگون میخواهد که دوستش داشته باشد و کوزگون او را می‌بوسد. کوزگون پس از اینکه آرام دستش را از زیر سر دیلا بیرون می‌کشد آماده میشود تا بیرون برود. در راهرو علی میخواهد صحبت کنند از این رو به اتاق کار می‌روند. کوزگون در مورد آوردن فسون به این خانه شاکی ست اما علی می‌گوید: « من کاری باهاش ندارم. خودش بهم زنگ زد و کار خواست.» سپس علی در مورد تیراندازی سوال می‌کند که کوزگون می‌گوید کار بورا بوده اما بهرام آدی وار از او محافظت می‌کند. علی از این کار بورا تعجب می‌کند. قمری بوسیله دستگاه شنود تمام صحبت های علی و کوزگون و نام بهرام را می‌شنود. کوزگون هنگام خارج شدن از خانه فسون را می‌بیند و به او می‌گوید که به شهرش بازگردد اما فسون می‌گوید: «من اینجا کارمیکنم و به تو ربطی نداره. تو برادر من نیستی. برادر من بخاطر زن تو مرده».

صدا کتی که کارتال به او داده بود را به تعمیرگاه می‌برد تا پس بدهد و تشکر کند. کارتال نیز تشکر می‌کند و او را به صرف چای دعوت می‌کند. صدا اتاقی از بالش و تشک می‌بیند و متوجه میشود مه کارتال شب را در تعمیرگاه مانده است. کارتال می‌گوید مشکلاتی داشته.آنها دردودل می‌کنند و صدا نیز می‌گوید مدتهاست شخص مهمی برای کسی نیست. پس از خداحافظی دست میدهند که مریم سر می‌رسد و از پسرش میخواهد که از خانواده جدا نشود.

کوزگون به دیدن بورا می‌رود. بورا که بسیار سرحال است می‌گوید: « خبر داری که من به خونه حمله کردم، بهرام هم خبر داره ولی کاری باهام نداره. توام نمیتونی منو تنبیه کنی. بهرام هم از دشمنت حمایت میکنه و هم از تو. اول باید بهرام رو بکشی تا ما دوتا حساب همدیگه رو برسیم. راه رسیدن به بهرام از همونجاست که براش ارزش داره.» سلجوق که زیردست دیلا در دفتر وکالت بود با دسته گل می آید. او میخواهد با دیلا بیرون برود تا تنها صحبت کنند. دیلا قبول میکند و آماده می‌شود. نگهبان خانه میخواهد مانع خروج دیلا شود اما دیلا گوش نمی‌کند و همراه سلجوق می‌روند. نگهبان به کوزگون خبر می‌دهد و کوزگون نیز با دیلا تماس میگیرد و میگوید:« چرا با این حالت بیرون رفتی؟ از این اتفاقات درس عبرت نگرفتی؟ اون سلجوق کیه چرا بهش اعتماد کردی رفتی بیرون» دیلا می‌گوید که بعدا حرف میزنند و گوشی را قطع می‌کند. سلجوق دیلا را به جنگلی که کمیسر قدرت آنجاست میبرد.

دیلا از ارتباط سلجوق و کمیسر تعجب میکند اما متوجه میشود که چگونه کمسیر اطلاعات زیادی در موردش میدانست. کمیسر می‌داند که دیلا جان کوزگون را نجات داده و از این بابت نگران است زیرا اگر دیلا عاشق کوزگون بشود نمی‌تواند او را تحویل قانون بدهد. کوزگون شخصیست که میخواهد وارد دنیای خلاف شود اما دیلا کسی که می‌خواهد از این جریان بیرون بیاید. دیلا قول می‌دهد که وظیفه اش را درست انجام دهد. کوزگون به دیدن درویش می‌رود و میگوید: « من اهمیتی به دستور بهرام نمیدم و میخوام بورا رو بکشم. بهرام کیه که بخواد جلومو بگیره. اگه واقعا اینطوره باید رو در رو ببینمش» کوزگون نقشه دارد که بهرام را تحریک کند تا خودش را به او نشان دهد. درویش از عشق کوزگون نسبت به دیلا می‌پرسد و با سکوت کوزگون متوجه دلباختگی او می‌شود. درویش قبلا به او تذکر داده بود که اگر تسلیم عشق بشود در این مبارزه‌ می‌بازد.

قسمت ۲۸ سریال ترکی کلاغ سیاه

کوزگون علی را خبر می‌کند و از نقشه ای میخواهد علیه بورا انجام دهد می‌گوید. او می‌پرسد که آیا طرف بوراست و یا خواهرش دیلا. علی می‌گوید که خواهرش عزیز اوست و بخاطر خواهرش با کوزگون همکاری می‌کند. زکی که پشت در ایستاده، آن حرفهارا به شخصی مخابره می‌کند. پس از رفتن علی، جهان درمورد زکی به کوزگون هشدار می‌دهد. قمری سراغ دیلا رفته می‌گوید که کوزگون می‌خواهد از بورا بخاطر تیراندازی انتقام بگیرد برای همین باید جلویش را بگیرد. آن شب، کوزگون و علی پنهانی در مورد نقشه صحبت می‌کنند..علی به دیدن بورا می‌رود و میگوید: «کوزگون علیه تو نقشه کشیده و میخواد تورو تو تله بندازه. اومدم بهت خبر بدم تا مراقب باشی» در همین لحظه پیامی از کوزگون به گوشی بورا میآید که خواهان قرار دونفره است.

علی تأکید می‌کند که این یک تله است و می‌خواهد خودش سر قرار رفته و کار کوزگون را تمام کند. بورا که راضیست قبول می‌کند. آن شب دیلا در بالکن نشسته که کوزگون می‌آید و کت اش را روی دیلا می‌اندازد. دیلا می‌گوید: « مجبور نیستی باهام خوش رفتاری کنی. من جونت رو نجات ندادم، فقط یه رفلکس بود.» کوزگون برای شام ماکارونی می‌پزد اما دیلا لب به غذا نمی‌زند. او می‌گوید: «با بورا کاری نداشته باش. بخاطر آینده خودت. وقتی این بازی تموم شد و جدا شدیم. با زنی که دوسش داری بتونی ازدواج کنی و بچه دار بشی» پس از این حرفها دیلا با گوشی دوم اش در سرویس بهداشتی با کمیسر تماس گرفته و از نقشه کوزگون می‌گوید. کوزگون متوجه تماس مخفی دیلا با شخص دیگری می‌شود اما دیلا او را دوباره دست به سر می‌کند.

صبح روز بعد، درویش به انبار کوزگون می‌رود تا او را منصرف کند. اما کوزگون مصمم است و میگوید: « امروز یا من میمیرم یا بورا داغستانی. فقط بهرام آدی وار میتونه جلومو بگیره. باید باهام رو در رو بشه» قمری همچنان اتاق کار علی را شنود می‌کند که میشنود علی به زکی در مورد قتل کوزگون در انباری می‌گوید. قمری با شنیدن اینها هول می‌شود. از آنجا که گوشی کوزگون خاموش است، قمری با عجله سراغ دیلا می‌رود و قضیه را می‌گوید. آنها آدرس انبار را پیدا میکنند و دیلا به قمری قول می‌دهد که اتفاقی نمیافتد سپس راهی میشود. کوزگون در انبار منتظر ایستاده، زکی مخفی شده و برای بورا فیلم می‌گیرد تا اتفاقات را ببیند. علی وارد انبار می‌شود و با کوزگون بگومگو می‌کنند. آنها به یکدیگر اسلحه میکشند و کوزگون به علی می‌گوید که یک خائن است.

ناگهان دیلا سر می‌رسد و سعی میکند آنها را آرام کند. او به کوزگون التماس می‌کند. کوزگون به حرف او گوش داده و اسلحه را پایین می‌آورد اما علی دوبار به او شلیک می‌کند. دیلا فریاد میزند و گریه می‌کند و میخواهد به طرف کوزگون بدود. اما علی او را بیهوش می‌کند و با خود می‌برد. بورا که همه‌چیز را آنلاین دیده، خوشحال و راضیست. پس از اینکه علی دیلا را با خود می‌برد، افراد بهرام سر می‌رسند و کوزگون را با خود میبرند. شخصی نبض کوزگون را چک می‌کند و به بهرام خبر زنده بودن او را می‌دهد. علی به دم خانه می‌رسد و دیلا به هوش می‌آید. او به علی می‌گوید: « با کوزگون چیکار کردی؟ ازت متنفرم» علی توضیح می‌دهد که این نقشه ی کوزگون بوده تا جلوی بورا فیلم بازی کنند. درواقع کوزگون سالم است و خونریزی و تیراندازی یک نمایش است.

کوزگون را در اتاق ویلایی می‌برند که بهرام به ویلا می‌رسد. کوزگون چشمانش را باز میکند اسلحه اش را بیرون می‌آورد. تا اینکه درویش جوهری را می‌بیند. او که از تعجب شاخ درآورده، متوجه می‌شود درویش همان بهرام آدی وار بوده است. بهرام می‌گوید : « پس بلاخره یاد گرفتی چطوری استراتژیک جلو بری.» کوزگون اسلحه را به سمت بهرام گرفته اما احساساتی شده زیرا کسی که اینهمه مدت به او کمک کرده، در واقع دشمن اش بوده. او می‌داند که مرگ پدرش تقصیر بهرام است. بهرام یاد ایام گذشته می‌افتد که یوسف را در زندان مسموم کرده و کشته. او می‌گوید: « میدونی بابات چطوری مرد!؟ من کشتمش. الان هم نمیتونی به من شلیک کنی چون تعداد کسایی که دوستشون داری خیلی زیاده. مریم، قمری، کارتال و دیلا که عاشقشی همشون می‌میرن» کوزگون همچنان با بغض و کینه و نفرت به سمت بهرام نشانه گرفته است.

قسمت ۲۹ سریال ترکی کلاغ سیاه

بهرام به کوزگون می‌گوید: «بین انتقام و ترفیع یکی رو انتخاب کن. یا منو میکشی و انتقامتو میگیری. درعوض تمام عزیزانت خواهند مرد. یا اینکه سکوت میکنی و ترفیع میگیری.» فکر کوزگون بخاطر خانواده اش بهم می‌ریزد و از انتقام گرفتن منصرف شده و اسلحه را پایین می آورد. او می‌پرسد : « تو دشمن منی ولی چرا از من محافظت میکنی؟» بهرام می‌گوید در کارهایی که به او مربوط نیست دخالت نکند. دیلا با حالی آشفته و نگران در اتاقش قدم می‌زند و منتظر کوزگون است. علی به او می‌گوید که همچنان کوزگون را دشمن خود می‌داند و فقط بخاطر سرنگونی بهرام با او همکاری کرده و این آخرین همکاری اش خواهد بود. پس از رفتن علی، دیلا با کمیسر تماس میگیرد و کاری که کوزگون کرده را خبر می‌دهد. او در حرفهایش می‌گوید: « من فقط به تو اعتماد دارم» شرمین این حرف را می‌شنود و کسی را برای تعقیب شبانه‌ روزی دیلا استخدام می‌کند تا از او آتو بگیرد. کمیسر از دیلا میخواهد که پس از بازگشت کوزگون، در مورد بهرام اطلاعات بگیرد.

افراد بهرام، کوزگون را چشم بسته به ویلا می‌رسانند. قمری که منتظر خبری از برادرش بود در کوچه او را می‌بیند و به آغوشش میدود. قمری در مورد علی و بهرام سوال می‌کند. کوزگون از اینکه خواهرش اینهمه اطلاعات دارد تعجب کرده و علت را می‌پرسد. قمری نمی‌گوید که در اتاق مار شنود گذاشته و به دروغ میگوید که خبرچین قابل اعتمادی دارد که خبر می‌آورد. زکی با دیدن کوزگون، با عجله به بورا زنگ زده و میگوید: « کوزگون نمرده، الان هم صحیح و سالم به خونه برگشته» بورا از خیانت علی مطلع می‌شود. علی سراغ بورا می‌رود و کاملا رک می‌گوید که از خانواده بیلگین دور بماند و زین پس او را دشمن خود می‌داند. بورا سعی می‌کند علی را راضی کند که طرف او باشد تا دشمن مشترکشان (کوزگون) را از پای در بیاورند. اما علی قبول نمی‌کند و هدفش محافظت از خانواده است.

کوزگون وارد اتاق می‌شود و دیلا را می‌بیند. او یاد انبار می افتد. وقتی علی به ظاهر به او شلیک کرد، دیلا بخاطر ترس از دست دادن کوزگون، با گریه فریاد میزد. دیلا سعی می‌کند رفتار صبح اش را توجیه کند اما کوزگون جلو می‌آید و دیلا را در آغوش میگیرد. دستان دیلا در هوا مانده و دلش می‌خواهد او هم کوزگون را بغل کند اما نمی‌کند..کمی بعد دیلا خود را بیرون می‌کشد و در مورد بهرام می‌پرسد. علی نیز سر می‌رسد و همین سوال را دارد. کوزگون می‌گوید: « نتونستم بهرام رو ببینم. شانسمونو از دست دادیم.» علی ناراحت میشود ولی کوزگون می‌گوید که به حساب بورا خواهد رسید و به تازگی برای او یک گلوله که رویش نام بورا حک شده فرستاده است.

کوزگون به حمام میرود. پس از حمام، کوزگون با چهره ای درهم روی صندلی نشسته و به فکر فرو رفته که دیلا کنارش می‌آید. او سعی می‌کند به آرامی کوزگون را به حرف بیاورد. کوزگون می‌گوید: « میدونی همیشه مطمئن بودم که آدم از کسی که بهش اعتماد داره ضربه میخوره. اولین بار وقتی هشت سالم بود خیانت دوست بابامو دیدم و با خودم گفتم که هیچوقت به دوست نمیشه اعتماد کرد. اما یکم بعد، مادرم بین سه تا بچه من رو انتخاب کرد تا بمیرم. کاش هیچوقت حرفشو نمیشنیدم. باز گفتم که به خانواده هم نمیشه اعتماد کرد. تمام این بیست سال اینو آویزه گوشم کرده بودم اما الان…» حرف کوزگون نیمه تمام می‌ماند. معلوم است که بخاطر اعتمادش نسبت به درویش ناراحت است. دیلا دوباره سعی میکند کوزگون به حرف بیاید. کوزگون می‌گوید:« اینهمه مدت بهت اعتماد نداشتم و ندارم. اما تو هیچوقت پشتمو خالی نکردی، منو نفروختی و بهم خیانت نکردی. اگه کسی باشه که بخوام بهش اعتماد کنم اون تویی. دوست دارم تورو باور کنم.» دیلا با این حرفها بغضش می‌شکند.
کوزگون به خانه پدری می‌رود اما آگهی فروش خانه را میبیند. او در می‌زند و پس از دیدن مادرش علت فروش خانه را می‌پرسد. مریم می‌گوید که بخاطر بدهی کارتال است. کوزگون این بدهی را به گردن می‌گیرد و اصلا نمیخواهد که خانه پدرش به فروش برود. او از مریم می‌پرسد : « بابام چطوری مرد؟» مریم یاد خاطرات گذشته می افتد. زمانی که به رأفت شلیک کرده و بازداشت شده بود، به او خبر مرگ یوسف را آوردند که بر اثر سکته قلبی فوت شده است.

قسمت ۳۰ سریال ترکی کلاغ سیاه

مریم به اتاق می‌رود و در گنجه را باز می‌کند. وسایل های قدیمی یوسف و لنگه کفشی از کوزگون آنجاست. کوزگون با دیدن آنها یاد ایام گذشته می‌افتد. مریم نامه ای که یوسف زمانی برای درویش نوشته بود را نشان می‌دهد. کوزگون در پی علت مرگ پدرش است اما هنوز نتوانسته چیزی پیدا کند. او موقع ترک خانه به مادرش می‌گوید که حتما آگهی فروش خانه را بردارند.

دیلا به دیدن سلجوق می‌رود تا با کمیسر صحبت کند. مردی از طرف شرمین، دیلا را تعقیب کرده و عکس هایی از او می‌گیرد. سلجوق که از این قضیه اطلاع دارد، به دیلا می‌گوید که طبیعی رفتار کند. عکاس عکس هارا به شرمین می‌فرستد و میرود. دیلا و کمیسر یکدیگر را در جنگل ملاقات میکنند. دیلا از رفتار های عجیب کوزگون پس از بازگشتش به خانه می‌گوید. دیلا سعی دارد که به کمیسر بگوید که کوزگون آدم خوبی ست و می‌شود برایش امیدوار بود. اما کمیسر می‌گوید: « فکر کردی برای چی اومدم پیش تو؟ چون تو نمیخواستی تو دنیای خلاف باشی اما کوزگون میخواد. اگه میخوای بابات زودتر آزاد بشه، باید بهرام آدی وار و بوسیله کوزگون دست من بدی. یکاری کن بهت اعتماد کنه.»

دیلا به انبار برای دیدن کوزگون می‌رود. او متوجه می‌شود که کوزگون قصد انجام کاری را دارد. برای همین به بهانه کمک کردن اصرار میکند تا حرف بزند. کوزگون می‌گوید که مدارک مربوط به مرگ پدرش را می‌خواهد. دیلا می‌گوید که تا شب آنها را حاضر می‌کند. او پنهانی با کمیسر تماس می‌گیرد و خبرچینی کوزگون را میکند و از او کمک میخواهد . کمیسر می‌گوید‌: « حتما از علت اینکارش باخبر شو. ممکنه ربطی به بهرام داشته باشه»
آن شب، سلجوق مدارک را به دست دیلا می‌رساند و میرود. اهالی خانه همچنان خیال میکنند که سلجوق دستیار دیلاست. کوزگون با دیدن او حساس و غیرتی می‌شود. دیلا اهمیتی نمی‌دهد و در عوض برگه ها را تحویل میدهد. او سعی می‌کند هدف کوزگون را از اینکار بداند. اما کوزگون می‌گوید که بهتر است بیلیارد بازی کنند. اگر دیلا ببازد یعنی جواب سؤالش را نمی‌گیرد و اگر برنده شود همه چیز را می‌فهمد. دیلا قبول می‌کند ولی بازی کمس از یادش رفته است. کوزگون به او نحوه ی صحیح گرفتن چوب بیلیارد را آموزش می‌دهد. در آخر دیلا موفق شده و شرط را می‌برد. کوزگون از شک و شبه هایش نسبت به مرگ پدرش می‌گوید. دیلا نام چهار نفر که در مدارک آمده سرچ می‌کند. دونفر از آنها مرده اند و دو نفر دیگر آدرس مشخصی ندارند. دیلا اتفاقی ساعت کوزگون را که روی میز بود می‌شکند و قول می‌دهد که تعمیرش کند. زیرا از یوسف به جا مانده است و برای کوزگون اهمیت دارد.

صبح روز بعد ، رأفت از زندان به دیلا زنگ می‌زند. پس از احوالپرسی، دیلا به پدرش قول می‌دهد که زود آزادش کند و برای او جانش را هم می‌دهد. کوزگون حرف های دیلا را می‌شنود و هنگام ترک خانه با خود می‌گوید: « یادت نره اون دختر رأفت بیلگینه» رأفت به دخترش می‌سپارد که هیچوقت به کوزگون اعتماد نکند.فسون دافنه را برای مدرسه حاضر می‌کند. علی از حضور او در کنار دخترش راضیست. صدا هر روز دافنه را به مدرسه می‌برد. علی به فسون می‌گوید: « تو هم مثل من هستی. اگه کسی پا روی دم ما بزاره جوابشو میدیم»

بورا برای دیدن شرمین به دفتر روزنامه می‌رود و از او می‌پرسد: « تونستی اموال رأفت را به نامت کنی؟» شرمین می‌گوید که هنوز موفق نشده اما دیگر نمیخواهد یا بورا همکاری کند. بورا صداهای ضبط شده شرمین از روز حادثه تیراندازی را پخش می‌کند. با اینکار شرمین را تهدید می‌کند که اگر به حرفش گوش ندهد، همه از این قضیه باخبر خواهند شد. بورا هنگام رفتن سراغ قمری می‌رود و می‌گوید : « گفته بودی یه رازی از من میفهمی. آفرین موفق شدی. حالا من یه رازی بهت بگم. برادرت کوزگون داره راجب علت مرگ پدرتون تحقیق میکنه. تو اینکار ثابت کردی خیلی باهوشی. میخوام باهات همکاری کنم تا بیلگین هارو نابود کنیم» قمری بورا را پس می‌زند.

قسمت ۳۱ سریال ترکی کلاغ سیاه

ماشین صدا در اتوبان خراب می‌شود و با علی تماس میگیرد. علی که در جلسه شرکت است نمی‌تواند بیرون برود. او شماره کارتال را به همسرش می‌فرستد. صدا با کارتال تماس می‌گیرد و قضیه را می‌گوید. کارتال که در حال تعمیر ماشین دیگری بود، کارش را رها کرده و به کمک صدا می‌رود. پس از تعمیر ماشین، صدا میخواهد هزینه اش را پرداخت کند اما کارتال پولی نمی‌گیرد. صدا در عوض کارتال را به تعمیرگاه می‌رساند و در راه در مورد مشکلات خانوادگی کارتال صحبت می‌کنند که کارتال هنوز شبها به خانه نمیرود.

کوزگون افرادی استخدام کرده تا به دنبال دو نفری که از مرگ پدرش با خبرند، بگردند. جهان متوجه می‌شود که کوزگون دیگر کارهایش را به او نمیسپارد. از این رو میخواهد به او اطمینان خاطر دهد که فقط برای کوزگون کار می‌کند و با درویش کاری ندارد. کوزگون می‌گوید: « از بچگی همه به من خیانت کردن. به من حق بده به تو مشکوک باشم»
قمری به انبار می‌آید و از کوزگون می‌پرسد که چرا دنبال علت مرگ پدرشان است؟ او در ادامه می‌گوید که دیلا با دستیارش سلجوق در حال انجام کاری هستند که کوزگون بی خبر است و هشدار میدهد که به دیلا اعتماد نکند. کوزگون بازهم از این اطلاعات قمری تعجب می‌کند. اما قمری از دستگاه شنودی که در اتاق کار گذاشته چیزی نمی‌گوید. او می‌گوید :« ما خانواده تو هستیم و به فکرتیم. اونایی که توی اون خونه ان خانواده تو نیستن. به هیچکدومشون اعتماد نکن. درضمن وقتی که پدرمون مرد ما همگی کلانتری بودیم. بعد از رفتن تو مامان ویدیو رو به رأفت داد تا تورو پس بگیره اما تو فرار کرده بودی. مامان هم به رأفت شلیک کرد. اون میخواست خودشو هم بکشه اما یادش اومد که دوتا بچه دیگه داره برای همین منصرف شد. مامانم رو ببخش. اون خیلی تلاش کرد که تورو پیدا کنه اما نتونست» کوزگون متوجه میشود زمانی که فرار کرده و به خانه بازگشته بود، خانواده اش در کلانتری بودند. برای همین خیال کرده که او را ترک کرده اند و از آنجا رفته بود.

کوزگون دوباره به خانه پدری میرود و کنار قفس کبوتر ها می‌نشیند. مریم با دیدن او نزدیکش می‌آید. کوزگون از دورانی که به خانه بازگشته اما خانه را خالی دیده می‌گوید. او می‌گوید: « هرشب به این فکر میکنم که ببخشمت. اما اصلا نمیتونم .دلم راضی نمیشه چون بیست سال بیکس و تنها زندگی کردم» مریم می‌گوید که هیچوقت نمی‌خواسته از پسرش جدا شود و فقط بخاطر اینکه از بقیه بزرگتر بود او را دست رأفت سپرده تا بتواند ویدیو را پیدا کند و کوزگون را پس بگیرد. او می‌گوید که ای کاش زبانش لال می‌شد اما کوزگون را انتخاب نمی‌کرد زیرا نمیدانست که این بلاها سرش می‌آید. مریم کوزگون را با گریه بغل میکند اما بازهم کوزگون نمی‌تواند او را ببخشد و می‌رود.

دیلا در حال رانندگیست که متوجه می‌شود شخصی او را تعقیب می‌کند. او به کمیسر اطلاع می‌دهد تا کمک کند. کمی جلوتر پلیس ماشین آنها را متوقف می‌کند و دیلا به پلیس ها میگوید که از این مرد بخاطر تعقیب شکایت دارد. دیلا به مرد می‌گوید که اعتراف کند برای چه کسی کار می‌کند وگرنه از او شکایت می‌کند. مرد می‌گوید: « شرمین خانم منو استخدام کرده تا از شما عکس بگیرم.» دیلا که انتظار نداشت نام شرمین را بشنود جا میخورد. او می‌گوید که شب عکس هارا به خانه بفرستد. دیلا به کمیسر اطلاع می‌دهد که شرمین به دست و پایش پیچیده از این رو حسابش را کف دستش می‌گذارد.

در شرکت دیلا به علی می‌گوید که تصمیم دارد با مدارکی خودشان را از هرگونه کار خلاف مبرا سازند. علی می‌داند که اینکار باعث عصبانیت بهرام می‌شود و به دیلا هشدار می‌دهد.
شرمین به ملاقات رأفت رفته تا او را راضی کند که دیلا را از ارث و اختیارات شرکت محروم کند. رأفت راضی به این کار نیست زیرا نمیخواهد دخترش سختی بکشد. او می‌گوید: « من باعث شدم که دیلا از بچگی بار سنگینی رو به دوش بکشه. من مجبورش کردم که بسته مواد رو خونه یوسف بذاره» شرمین حالا راز دیگری از دیلا می‌داند اما بازهم تلاش می‌کند که رأفت را راضی کند. او می‌گوید: « دیلا عاشق کوزگونه و داره کورکورانه تصمیم میگیره. نظم شرکت نباید بهم بخوره. بهتره به شرط بزاری. تا زمانی که دیلا و کوزگون ازهم جدا نشدن، اختیارات شرکت رو به منو علی بسپار» آن شب، دیلا در خانه به شرمین تیکه می‌اندازد و عکس هارا طرفش پرت می‌کند. شرمین می‌گوید که اینکارش بخاطر کنترل خانه و خانواده بوده. ناگهان کوزگون سر می‌رسد و عکس های دیلا و سلجوق را میبیند. شرمین می‌گوید : « این پسر وقتی وکیل بودی دستیارت بود. اما الان دیگه وکیل نیستی. البته به من ربطی نداره» و آنهارا تنها میگذارد.

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۳۲ سریال ترکی کلاغ سیاه

جهان با کوزگون تماس می‌گیرد و می‌گوید: « یکی از آشنایان پدرت پانزده ساله خارج از کشوره و اون یکی اسمش مصطفی ست، همینجا زندگی میکنه. امشب عروسی برادرزادشه. امنیت شون هم بالاست و اجازه نمیدن اسلحه ببری» کوزگون تصمیم می‌گیرد که هرطور شده به آن عروسی برود اما بدون دعوت ممکن نیست. دیلا که صحبت های او را شنیده، پیشنهاد می‌دهد که برای وارد شدن به عروسی همراهی اش کند. آنها حاضر می‌شوند و به مراسم می‌روند. از قضا دیلا با دونفر از مردانی که در ورودیه هتل دعوت نامه هارا چک می‌کردند، آشنا بود. دیلا و کوزگون موفق می‌شوند که وارد مجلس بشوند و روبروی مصطفی بنشینند. کوزگون منتظر زمان مناسبی ست تا مصطفی تنها بشود و بااو در مورد پدرش صحبت کند. کمی بعد مصطفی به سرویس بهداشتی می‌رود. کوزگون به دنبال او از جایش بلند می‌شود تا به سرویس برود. در آنجا کوزگون پشت در بسته می‌ایستد و در می‌زند. اما صدایی نمی‌آید. کوزگون در را باز می‌کند و با جنازه مصطفی روبرو می‌شود. شخصی او را با تفنگ کشته است تا کوزگون نتواند با او ارتباط بگیرد. دیلا که دنبال کوزگون رفته، صحنه را میبیند. گوشی مصطفی زنگ میخورد. کوزگون جواب می‌دهد. شخصی بنام فرمان با صدایی تغییر یافته صحبت میکند و می‌گوید: « کوزگون جبجی، پدر تو زندست. اگه میخوای مطمئن بشی برو قبرش رو ببین که خالیه» کوزگون جا می‌خورد و انتظار این حرفهارا نداشت. دیلا مدام می‌پرسد که پشت خط چه کسی بود و چه میگفت. اما کوزگون جواب نمی‌دهد و سریعا از آنجا خارج می‌شوند. او دیلا را به خانه می‌فرستد و میگوید که کار مهمی دارد.

کوزگون به همراه جهان و دو نفر دیگر سر خاک یوسف می‌رود. او در مورد نبش قبر شک دارد و می‌ترسد که پدرش واقعا در قبر باشد. بلاخره تصمیم اش را می‌گیرد و دو نفر از مردان با بیل و کلنگ به جان قبر می افتند.
در آخر کار، کوزگون می‌بیند که قبر خالی است. او خود نیز به کندن ادامه می‌دهد اما بی فایده است و چیزی آنجا نیست. ناگهان بورا سر می‌رسد. او آمده تا خبر هایی به کوزگون بدهد. کوزگون که عصبانی ست یقه او را می‌گیرد تا حرف بزند. بورا می‌گوید که احترام را حفظ کند. کمی بعد بورا می‌گوید : « اومدم راه رسیدن به پدرت رو نشون بدم. اگه کاری که میگم بکنی پدرت رو پیدا میکنی. تو باید بهرام آدی وار رو بکشی. من از طرف فرمان کورو اغلو صحبت میکنم.»

دیلا تمام شب منتظر کوزگون می‌ماند اما کوزگون به خانه نمی آید. شرمین در اتاق کار با وکیل صحبت می‌کند. وکیل از رأفت امضایی گرفته تا سهام دیلا را محدود کند و دیگر نتواند شرکت را اداره کند. علی به اتاق می‌آید و جریان را می‌پرسد. شرمین توضیح می‌دهد: « این تصمیم پدرته. تا زمانی که کوزگون داماد این خونست نمیتونیم همه چیز رو دودستی بهش بدیم. اون از دیلا استفاده میکنه. تو هم با من موافقی» علی سکوت می‌کند.

صبح روز بعد وکیل ها مدارک مربوط به کارهای شرکت را می‌آورند. شرمین آن را برای دیلا می‌خواند : « بابات تا زمانی که همسر کوزگون جبجی هستی، اختیار شرکت به من و علی سپرده» دیلا ناراحت می‌شود و می‌فهمد که شرمین دراین قضیه دست داشته است. او به اتاقش می‌رود و میبیند که کوزگون با دست و بالی خاکی بازگشته. کوزگون اصلا در حال خودش نیست و نقطه ای خیره شده است. دیلا او را بلند می‌کند و به حمام می‌برد. دستان کوزگون را آب می‌کشد و سپس پیرهن کثیف را در می‌آورد. دیلا حالش را می‌پرسد. کوزگون می‌گوید: « اگه بگم جلومو نمیبینم چیکار میکنی؟» دیلا می‌گوید که چشمهایش را به او می‌دهد. کوزگون به دیلا نزدیک تر می‌شود و چندلحظه در آغوش هم میمانند اما دیلا خود را بیرون می‌کشد. دیلا که ساعت کوزگون را اتفاقی شکسته بود، برای تعمیر برده و اینک ساعت تعمیر شده است. کوزگون آن ساعت را دوست می‌داشت زیرا از پدرش به او رسیده. دیلا برای تحویل ساعت می‌رود. زمانی که مرد ساعت فروش، توضیحاتی در مورد تعمیرش می‌گوید، چشم دیلا به درب پشتی ساعت می‌افتد که نوشته ای آنجاست : « یوسف آدی وار»

کوزگون سراغ درویش یا همان بهرام آدی وار می‌رود و میگوید که برای دیدن پدرش مجبور است او را بکشد و به سمتش نشانه می‌گیرد . بهرام می‌گوید : « امکان نداره پدرت زنده باشه. من پسر خودم رو کشتم» او مدارکی از یوسف به او نشان می‌دهد. در واقع یوسف پسر بهرام آدی وار بوده و کوزگون نوه ی بهرام است. کوزگون گریه می‌کند و فریاد می‌زند : « چطور تونستی پسر خودت رو بکشی؟ چطور تونستی منو بی پدر بذاری؟» ناگهان کوزگون از عصبانیت به پدربزرگش شلیک می‌کند.

قسمت ۳۳ سریال ترکی کلاغ سیاه

کوزگون سمت بهرام آدی وار نشانه گرفته ولی به او شلیک نمی‌کند و تیرهایش را به طرف دیگری خالی می‌کند. کوزگون که حالا فهمیده بهرام پدربزرگ اش است، با حالی آشفته و پریشان روی صندلی رها می‌شود و دوباره علت مرگ پدرش را می‌پرسد. بهرام توضیح می‌دهد: « یوسف از اول با من مخالف بود. از هجده سالگی فامیلیشو عوض کرد و با من در افتاد. من همیشه از دور مراقب شماها بودم.» بهرام در ادامه توضیح می‌دهد که نمی‌خواست پسرش در زندان بماند و برای نجاتش، به او سم خورانده و کاری کرده تا دکترها تشخیص دهند که یوسف مرده است. یوسف که در واقع بیهوش شده به عنوان جنازه با آمبولانس از زندان خارج می‌شود و به ویلای بهرام برده می‌شود. یوسف بیدار شده و از این کار پدرش ناراحت می‌شود. بهرام می‌گوید که در این جنگ برنده شده است. یوسف نگران کوزگون است و کلید ماشین را می‌گیرد تا به دنبال کوزگون بگردد.

پس از چند دقیقه، ماشین در جاده منفجر می‌شود. بهرام به کوزگون می‌گوید: « من پسرم رو نکشتم اما شاهد مرگش بودم. ما وسایلی که ازش مونده بود توی قبر گذاشتیم. هویت واقعی تو آدی واره. تو نوه ی عزیز من و جانشین منی» کوزگون راه پدرش را انتخاب می‌کند و عقیده دارد که یوسف بی دلیل با بهرام مخالف نبوده. بهرام می‌گوید که دشمنی قدیمی بنام فرمان کورو اغلو دارد که چهره ی او نیز از همه پنهان است. فرمان می‌داند که کوزگون یک آدی وار است. او نقشه دارد که کوزگون را تحریک به کشتن پدربزرگش کند تا بعد از مرگ بهرام، تمام خانواده آدی وار از جمله کوزگون، کارتال و قمری را بکشد. بهرام در مورد تمام اینها به کوزگون هشدار می‌دهد و می‌گوید که به دام فرمان نیفتد. کوزگون به بورا زنگ میزند و میگوید بهرام را فقَط به یک شرط می‌کشد و شرطش این است که مدرک یا نشانه ای از پدرش به او بدهند.
دیلا که نام حک شده ی یوسف آدی وار را روی ساعت دیده، سراغ کمیسر می‌رود و به او نشان می‌دهد. او مطمئن است که کوزگون هنوز از ماجرا خبر ندارد و با بهرام دشمن است. کمیسر می‌گوید که مسئله جدیست و با این تفاسیر بهرام در پی تربیت ولیعهد برای خودش است تا پس از مرگ جانشین داشته باشد.

دیلا در اتاق کار با وکیل هایی جهت آزادی پدرش ملاقات می‌کند. قمری که با شنود صدای آنها را شنیده به کوزگون خبر می‌دهد که دیلا در تلاش برای آزادی رأفت است. کوزگون به خانه رفته و به دیلا می‌گوید که برای رأفت تلاش نکند زیرا فایده ندارد. دیلا ساعت یوسف را که تعمیر شده به کوزگون پس می‌دهد. کوزگون مطمئن است که به زودی از این ازدواج دروغین خلاص می‌شوند. او به اتاق رفته و پنهانی پشت ساعت را باز می‌کند و نام واقعی پدرش را میبیند. دیلا متوجه می‌شود که کوزگون دیگر از بهرام نمی‌ترسد. او تلاش می کند که از کوزگون حرف بکشد و وقتی میز را میبیند که کوزگون ساعتش را باز کرده، شک و شبه هایش از بین می‌رود. دیلا به کمسیر پیامی می‌فرستد که حق با او بود و کوزگون از آدی وار بودنش مطلع است. کمی بعد، بسته ای برای کوزگون به خانه می‌آید. دیلا از سر کنجکاوی آن را باز می‌کند و یک دسته تار مو می‌بیند. کوزگون سر می‌رسد و جعبه را از دست دیلا می‌گیرد و به سرویس بهداشتی می‌رود. نامه ای برای کوزگون آنجاست که نوشته تار مو را آزمایش کند و از زنده بودن پدرش مطمئن شود.

کمیسر سلجوق را به خانه دیلا می‌فرستد تا به او جی پی اس مخصوصی دهد. سلجوق و دیلا در بالکن صحبت می‌کنند و کوزگون از دور به آنها نگاه می‌کند. سلجوق می‌گوید: « عادی رفتار کن داره مارو نگاه میکنه» سپس پرونده های فرمالیته ای به دیلا می‌دهد و پنهانی جی پی اس را در جیب دیلا می اندازد. و می‌گوید که همین امشب باید به ماشین کوزگون وصل شود. کوزگون بیشتر از قبل به سلجوق شک کرده و به جهان دستور می‌دهد تا از فردا او را تعقیب کند. شب پس از اینکه کوزگون در کاناپه خوابیده، دیلا آرام بیدار می‌شود و سویچ ماشین را برمیدارد. او بیرون رفته و سوار ماشین می‌شود و جی پی اس را زیر صندلی راننده می‌چسباند. کوزگون از خواب بیدار می‌شود و دنبال دیلا می‌گردد. دیلا با دیدن او به دروغ میگوید که چیزی در ماشین جا گذاشته بود.

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۳۴ سریال ترکی کلاغ سیاه

روز بعد کوزگون به آزمایشگاه می‌رود تا تست دی ان ای بدهد. او به پرستار میسپارد که جواب را سریع آماده کند. جهان که سلجوق را تعقیب کرده به کافی شاپی می‌رسد و به کوزگون زنگ می‌زند. او می‌گوید که سلجوق با دیلا سر قرار آمده است. کوزگون به لوکیشن مورد نظر می‌رسد. کمیسر که از جی پی اس کوزگون را دنبال می‌کند به دیلا خبر آمدن او را می‌دهد. در واقع دیلا نقشه کشیده را شک های کوزگون را از بین ببرد تا دیگر تعقیب اش نکند. کمی بعد دختری به عنوان دوست دختر سلجوق به آنها می‌پیوندد و کوزگون که از دور آنها را دیده، بدون اینکه نزدیک شود، آنجا را ترک می‌کند..

علی همراه زکی به تعمیرگاه کارتال می‌رود و حالش را می‌پرسد. کارتال می‌گوید که حالش خوب نیست و مانند گذشته نمی‌شود. علی در مورد تئو صحبت می‌کند. زکی با شنیدن این حرف ها، پنهانی به بورا زنگ زده و میگوید که کشته شدن تئو به دستان کارتال بوده است. بورا عصبانی شده و برای کشتن کارتال نقشه می‌کشد. کوزگون جواب تست را می‌گیرد که نوشته احتمال ۹۹ درصد این تار مو مطعلق به پدرش یوسف است. او به بورا می‌گوید که بهرام را خواهد کشت. بورا نیز به فرمان خبر می‌دهد. قرار است پس از کشته شدن بهرام، بورا کوزگون را بکشد.
کوزگون به انبار می‌رود. جهان که درمورد سلجوق تحقیق کرده می‌گوید: « هیچ مدارکی مربوط به سلجوق وجود نداره. احتمالا پلیسه چون هیچی ازش پیدا نشده» کوزگون از جهان میخواهد دوباره به تعقیب ادامه دهد. کوزگون دو نفر که تکنسین گاز هستند ملاقات می‌کند. او می‌خواهد در ویلای بهرام نشتی گازی ترتیب دهد تا مرگ بهرام را طبیعی جلوه دهد.

کوزگون سراغ مادرش مریم میرود و از او می‌خواهد تا چند روزی در خانه دیلا بمانند. مریم اول دلیلش را می‌پرسد و کوزگون می‌گوید که برای پیشگیری از اتفاقات احتمالی اینکار را می‌کند. مریم می‌گوید امکان ندارد دذ خانه بیلگین ها بماند. اما در خانه همیشه به روی کوزگون باز است و او می‌تواند همیشه پیش آنها بماند. کوزگون قبول می‌کند و قرار می‌شود شب به خانه بیاید. سپس با جهان تماس گرفته و می‌گوید که چند نفر را برای محافظت از خانواده اش اطراف خانه بگذارد. مریم با خوشحالی به دخترش زنگ زده و خبر آمدن کوزگون را می‌دهد. او می‌خواهد شام مفصلی برای شب آماده کند.

وقت انجام نقشه ی کوزگون سر می‌رسد. او به ویلا برای دیدن بهرام می‌رود و برگه آزمایش را نشانش می‌دهد. بهرام می‌گوید: « این یه تله ست. شاید تورو تعقیب کردن و جواب آزمایش رو دستکاری کردن» بهرام باز هم عواقب پس از مرگش را گوش زد می‌کند. کوزگون اهمیتی نمی‌دهد و خداحافظی می‌کند و بیرون می‌آید. دیلا کوزگون را از روی نقشه تعقیب کرده و با کمیسر صحبت می‌کند اما از یک جایی به بعد گوشی دیگر آنتن نمی‌دهد و این بخاطر سیستم بهرام است. دیلا از دور خارج شدن کوزگون را از ویلا می‌بیند. کمی بعد، ویلا منفجر می‌شود و شیشه های ماشین کوزگون نیز می‌شکنند. دیلا که شوکه شده به دیدن کمیسر رفته و آنچه که دیده تعریف می‌کند. کمیسر می‌گوید : « این کار کوزگونه. بهرام رو جوری کشت که ردی ازش نمونه» دیلا نمیخواهد باور کند اما کمیسر می‌گوید که از طرفداری کوزگون دست بکشد. خبر انفجار همه جا پخش شده است و پلیس ها در حال بررسی هویت شخص کشته شده می‌گردند. نگهبانان ویلا گفته اند که فقط بهرام آدی وار داخل خانه بوده است. کوزگون سراغ بورا رفته و میگوید بزودی کشته شدن بهرام تأیید می‌شود و پس از آن منتظر رسیدن به پدرش خواهد بود.

شب دیلا با ناراحتی منتظر کوزگون است. کوزگون می‌آید و حرف زیادی نمی‌زند. او وسایلش را جمع می‌کند و می‌گوید چندروزی به خانه مادرش می‌رود. او به دیلا نیز پیشنهاد میدهد بیاید اما اصرار نمی‌کند.

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۳۵ سریال ترکی کلاغ سیاه

مریم میز شام را چیده و منتظر آمدن کوزگون است. زنگ در به صدا در می آید و مریم با خوشحالی به استقبال می‌رود. کوزگون و دیلا وارد خانه می‌شوند و همگی خوش آمدگویی می‌کنند. سر میز شام مریم برای آنها غذا می‌کشد. قمری می‌خواهد در سالاد سرکه بریزد اما مریم و دیلا باهم می‌گویند که کوزگون خوشش نمی‌آید. پس از شام کوزگون روی نیمکت داخل حیاط نشسته که کارتال می‌آید. او می‌گوید: « از وقتی تو رفتی مامان همیشه چراغ خونه رو روشن میذاشت تا اگه یه روز برگشتی بفهمی خونه ایم.» او ادامه می‌دهد که در کودکی از تاریکی می‌ترسید و نمی‌توانست تنها بخوابد برای همین کوزگون را صدا می‌کرد. پس از گفتگو، کوزگون متوجه غمی در چشمهای کارتال شده و علت را می‌پرسد. اما کارتال حرفی در مورد تئو نمی‌زند.

مریم در حال آماده کردن تخت دونفره ی خودش است تا دیلا و کوزگون آنجا بخوابند. دیلا به اتاق می‌آید و خاطره ی انداختن مواد مخدر در آن اتاق برایش یادآوری می‌شود. او که بغض کرده از مریم خواهش می‌کند تا جای دیگری برایشان آماده کند. مریم از کاری که دیلا در کودکی انجام داده با خبر است و در موردش حرف می‌زند. قمری حرف های مادرش را میشنود و جلو می‌آید. او بسیار از دست دیلا عصبانیست و دیلا را خائن می‌داند. مریم و قمری فکر می‌کنند که کوزگون از این خیانت دیلا باخبر است و او را بخشیده. اما دیلا التماس می‌کند که حرفی به کوزگون نزنند زیرا خبر ندارد. مریم می‌گوید: « میدونی وقتی بفهمه هیچ‌وقت تورو نمیبخشه. مجازات تو همینه. عاشق کوزگونی ولی میدونی بلاخره از دستش میدی.»

قمری نزد برادرش می‌رود و از روزهایی که کوزگون گم شده بود و مادرشان لباس‌های کوزگون را میبویید می‌گوید. قمری از کوزگون خواهش می‌کند که دیگر تنهایشان نگذارد زیرا خانواده به او احتیاج دارد. و توضیح می‌دهد که خانواده واقعی او در همین خانه هستند و نباید به غیر از آنها به هیچکس اعتماد کند حتی دیلا. دیلا از پشت پنجره به حرف های قمری گوش می‌دهد. کوزگون متوجه او می‌شود اما به روی خود نمی‌آورد. قمری باز هم در مورد بی اعتمادی اش نسبت به دیلا می‌گوید.

موقع خواب، مریم چراغی که بیست سال هرشب روشن می‌گذاشت خاموش می‌کند و خداراشکر می‌کند که پسرش در خانه است. کوزگون او را می‌بیند اما چیزی نمی‌گوید. او یه عکس خانوادگی شان نگاه می‌کند و به پدرش قول می‌دهد که پیدایش کند. دیلا که لباس‌های راحتی پوشیده می‌آید. مریم برای آنها در پذیرایی رختخواب انداخته است. کوزگون سر جایش میخوابد ولی دیلا با کمی تردید وارد رختخواب می‌شود و ساکت است. کوزگون به سمتش می‌چرخد و میخواهد موهای دیلا را نوازش کند. دیلا می‌گوید : « لطفا اینکارو نکن» دیلا می‌ترسد که بیشتر از قبل عاشق کوزگون بشود. کوزگون فهمیده که دیلا از کودکی به یاد دارد از سرکه بدش می‌آید. صبح روز بعد کوزگون چشم هایش را باز می‌کند و دیلا را مقابل خود میبیند که خوابیده. او دستی به موهای دیلا می‌کشد. دیلا بیدار می‌شود و او نیز میخواهد کوزگون را نوازش کند اما منصرف می‌شود. پس از بیدار شدن همگی، قمری دوباره به دیلا تیکه می‌اندازد. مریم جلویش را می‌گیرد تا بس کند.

دیلا در آشپزخانه چای می‌ریزد و کوزگون با دیدن او خنده اش می‌گیرد زیرا این کارها اصلا به دیلا نمی‌آید. سر میز صبحانه، قمری می‌پرسد: « شنیدم برای آزادی پدرت اقدام کردی درسته؟» دیلا می‌گوید که درست است. قمری پشت سر هم در مورد گناهکار بودن رأفت و همدستی اش با دیلا صحبت می‌کند. کوزگون به خواهرش می‌گوید بس کند اما فایده ندارد. دیلا از جایش بلند می‌شود و می‌رود. کوزگون به دنبالش می‌دود.و در کوچه دست دیلا را می‌گیرد. دیلا می‌گوید: « خودم میدونم بابام گناهکاره لازم نیست همش به روم بیارید. هرچقدر آدم بدی باشه بازهم بابامه و من دوسش دارم.» کوزگون می‌گوید که فکر آزادی رأفت را از سر بیرون کند زیرا رأفت نیز همانند یوسف باید در زندان بمیرد. دیلا از این حرف به شدت ناراحت می‌شود.

قسمت ۳۶ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا به ملاقات پدرش در زندان می‌رود. رأفت متوجه ناراحتی دیلا شده و علت را می‌پرسد. دیلا می‌گوید که همه چیز خوب است. دیلا توضیح می‌دهد که بهرام آدی وار مرده و در اخبار پخش شده. از این رو به رأفت پیشنهاد می‌دهد که همه چیز را در مورد سیستم بهرام به پلیس لو بدهد تا تخفیف زیادی در محکومیت اش بگیرد. رأفت می‌گوید: « اگه بهرام مرده باشه یه نفر دیگه جانشین میشه. بود و نبود بهرام فرقی نداره. باز هم مانند گذشته باید به دستورات عمل کرد. اگه همه چیزو لو بدم شماهارو زنده نمیذارن.»

بورا به کوزگون زنگ می‌زند و می‌گوید: « اول کدوم تونو بکشم؟ تو یا کارتال؟» کوزگون با شنیدن این حرف عصبی شده و به بورا اخطار می‌دهد که نزدیک کارتال نشود. بورا گوشی را قطع می‌کند و به افرادش دستور آوردن کارتال را می‌دهد.
ماشین صدا دوباره خراب شده زیرا علی آن را به تعمیرگاه نبرده است. صدا ماشین را به تعمیرگاه کارتال می‌برد تا نگاهی بیندازد. او به سرویس بهداشتی می‌رود. ناگهان افرادی سر میرسند و کارتال را با خود می برند. یکی از آنها می‌گوید: « می‌بریمت پیش تئو» کوزگون به گوشی کارتال زنگ می‌زند و صدا جواب می‌دهد. صدا اتفاقی که افتاده را توضیح می‌دهد. سپس کوزگون به علی زنگ می‌زند و می‌پرسد : « کارتال تئو رو کشته؟ افراد بورا اونو بردن. بگو تئو رو کجا دفن کردن؟» علی از این اتفاق شوکه می‌شود زیرا به غیر از خودش و کارتال هیچکس از این موضوع باخبر نبود. او متوجه می‌شود که زکی جاسوس بوراست و کتک اش می‌زند.

دیلا در شرکت است که بورا زنگ میزند و او را به تماشای نابودی کوزگون دعوت می‌کند. دیلا نگران می‌شود و راه می افتد. کوزگون به طرف مزرعه بورا رانندگی می‌کند. کارتال را با دست و پایی بسته به مزار تئو می‌برند . دو قبر خالی دیگر برای کارتال و کوزگون آماده شده است. بورا می‌گوید که تئو بهترین دوستش بوده و حالا زمان انتقام است. کارتال می‌گوید که از عمد تئو را نکشته و بخاطر دفاع از جانش شلیک کرده. بورا اهمیتی نمی‌دهد و آخرین خواسته کارتال را قبل از مرگ می‌پرسد. کارتال می‌گوید که به کوزگون زنگ بزنند. افراد بورا کارتال را در تابوتی که در قبر است می‌اندازند و گوشی تلفن که به کوزگون زنگ زده را به او می‌دهند. کارتال فریاد می‌زند و خواهش می‌کند که اینکار را نکنند اما آنها در تابوت را می‌بندند و رویش خاک می‌ریزند. کوزگون از پشت تلفن به کارتال قول نجاتش را می‌دهد.

دیلا به خانه ی بورا می‌رسد و بورا به دیدنش میرود. دیلا بخاطر تیراندازی و زخمی شدن اش نمی‌خواهد دیگر بورا در زندگی اش باشد. بورا که دیوانه وار عاشق دیلاست می‌پرسد: « چرا یه بار بهم فرصت ندادی. من دوست داشتم اما کوزگون تورو دوست نداشت» بورا می‌خواهد کوزگون را بکشد تا دیلا را داشته باشد. دیلا سعی می‌کند بورا آرام شود سپس او را دنبال نخود سیاه می‌فرستد. دیلا با عجله به کمیسر زنگ می‌زند و درخواست کمک می‌کند. کمیسر دستور ارسال اکیپ پلیس ها را به مزرعه بورا می‌دهد. بورا تمام حرفهای او را شنیده و دست دیلا برایش رو می‌شود. او می‌گوید: « تو علیه ما با پلیس همدست شدی‌؟ کوزگون میدونه که داری بهش خیانت میکنی؟» دیلا می‌گوید حاضر است بمیرد اما یکی از آنها نشود.
کوزگون به مزرعه می‌رسد و افرادی که سرخاک کارتال بودند را می‌کشد. او خاک را کنار می‌زند و در تابوت را بازکرده و کارتال را بیرون می‌کشد. کارتال کمی بعد بهوش می‌آید. آنها یکدیگر را بغل می‌کنند سپس‌ کوزگون سویچ ماشینش را می‌دهد و کارتال را راهی می‌کند و خودش به ویلا میرود تا به حساب بورا برسد. بورا دست‌های دیلا را گرفته و تهدیدش می‌کند. ناگهان کوزگون سر می‌رسد و به سمت بورا نشانه می‌گیرد. بورا که ترسیده می‌گوید: « اگه منو بکشی هیچوقت از خیانت دیلا باخبر نمیشی» در همین لحظه افرادی از پشت کوزگون وارد خانه میشوند. آنها دیلا و کوزگون را بیهوش می‌کنند. شخصی که چهره اش مشخص نیست داخل می‌شود. بورا با خوشحالی می‌گوید: « آقا فرمان» ولی فرمان به سر بورا ‌شلیک می‌کند و او را می‌کشد. کوزگون که بین خواب و بیداری ست، یک طرف دیلا را میبیند که بیهوش شده و طرفی دیگر جنازه بورا.

قسمت ۳۷ سریال ترکی کلاغ سیاه

کوزگون آرام به هوش می‌آید و ردی از خون بورا روی زمین می‌بیند. او دیلا را صدا می‌زند و پس از بیدار شدن دیلا، پلیس ها سر می‌رسند. کوزگون و دیلا به کلانتری برده می‌شوند و در اتاق بازجویی اتفاقاتی که در خانه بورا افتاده بود را توضیح می‌دهند. پس از آزادی شان، کوزگون یاد حرف های بورا می‌افتد که گفته بود دیلا رازی دارد و خیانتکار است. کوزگون دلیل این حرف هارا از دیلا می‌پرسد. دیلا می‌گوید که حرف های چرت و پرت بورا بوده و جوری کوزگون را دست به سر می‌کند. این بار دیلا می‌پرسد که چه کسی قاتل بوراست. با اصرار دیلا، کوزگون به حرف می‌آید و می‌گوید: «شخصی بنام فرمان کورو اغلو ادعا می‌کنه پدرم زندست. گفت اگه بهرام رو بکشم جای پدرمو نشون میده. یکی از افراد فرمان بورا رو کشته» دیلا در مورد بهرام می‌پرسد که آیا کوزگون او را کشته؟ کوزگون یاد نقشه ای که با بهرام کشیده بود می‌افتد.

او می‌خواست کاری کند تا فرمان فکرکند بهرام مرده است و اطلاعات پدرش را بگیرد. در واقع بهرام زنده است و شخص دیگری در انفجار ویلا کشته شده. کوزگون زنده بودن بهرام را به دیلا خبر میدهد.
کارتال با ماشین کوزگون به تعمیرگاه رفته و صدا را میبنید که تمام مدت آنجا منتظرش مانده است. صدا با نگرانی سوال هایی در مورد سلامتی کارتال می‌پرسد. کارتال از اینکه صدا به فکرش است خوشش می‌آید. او از صدا بخاطر خبرکردن کوزگون تشکر می‌کند و می‌گوید که جانش را نجات داده است. آنها باهم چایی می‌خورند و گرم صحبت می‌شوند. صدا می‌گوید: « تو آدم خوبی هستی. با علی کار نکن» کارتال با خوشرویی قبول میکند. صدا بلند می‌شود که خداحافظی کند، ناگهان علی سر می‌رسد و با دیدن همسرش تعجب می‌کند. صدا می‌گوید که بخاطر خرابی ماشین آمده بود. علی پس از احوالپرسی با کارتال، صدا را با خود می‌برد.

در راه علی می‌گوید: « برای تعمیر ماشین رفته بودی درسته؟ بعدش کارتال را بردن و به کوزگون خبر دادی. ولی چرا منتظر کارتال مونده بودی؟» صدا می‌گوید دلیل خاصی ندارد و فقط نگران بوده. علی که به رابطه بین صدا و کارتال حساس شده، ماشین را کنار می‌زند و با عصبانیت میگوید: « کاری نکن که کارتالُ بکشم»
دیلا به کمیسر می‌گوید که بهرام زنده است و نام فرمان را می‌دهد. کمیسر می‌گوید: « برای حرف هایی که میزنی مدرک جمع کن. اینو یادت نره که اگه کوزگون وارث بهرام باشه اونم یک مجرمه. تا روز تشکیل دادگاه مجدد پدرت وقت داری» دیلا سراغ قمری می‌رود و از او در مورد مرگ یوسف کمک می‌خواهد.

جهان درمورد سلجوق به کوزگون می‌گوید که هیچ مدارکی از او وجود ندارد. کوزگون احتمال می‌دهد که سلجوق یا پلیس است یا از آدم های فرمان. برای همین نقشه می‌کشد و در کافی شاپ روبروی سلجوق دعوایی ساختگی با بازیگر ها به راه می‌اندازد. سلجوق جلوی دعوا را می‌گیرد و می‌گوید که مامور پلیس است. جهان خبر پلیس بودن سلجوق را به کوزگون می‌دهد. کارتال ماشین کوزگون را به انبار برده و تحویل اش می‌دهد. او هنگام تمیز کردن ماشین، جی پی اس را پیدا کرده و به کوزگون نشان می‌دهد. پس از رفتن کارتال، فکر کوزگون بهم می‌ریزد که آیا دیلا با پلیس همکاری می‌کند یا خیر. او اینک میخواهد از این موضوع مطمئن شود. برای همین جی پی اس را از کار می‌اندازد تا ببیند چه کسی آن را تعویض می‌کند.
کمیسر به دیلا زنگ میزند و خبر خرابی دستگاه را می‌دهد. او می‌گوید که باید تعویض شود. شرمین سراغ دیلا می‌آید و از بورا می‌پرسد. دیلا به شرمین تسلیت می‌گوید زیرا که بورا مرده است. شرمین ناراحت شده و چگونگی این اتفاق را می‌پرسد. دیلا توضیح می‌دهد که با کوزگون آنجا بودند و اتفاقاتی افتاده. شرمین عصبانی میشود و میگوید: « کوزگونی که شوهر توئه تمام خانوادمو ازم گرفته. برادرم، شوهرم. حالا بورا.»

دیلا می‌گوید که این اتفاق هیچ ربطی به کوزگون ندارد. بورا نقشه کشتن کوزگون را کشیده بود اما خودش مرد. شرمین دیلا را تهدید می‌کند و از رازی که پنهان کرده می‌گوید. منظور شرمین کودکی دیلاست که در خانه کوزگون موادمخدر گذاشته بود.
کوزگون از راه می‌رسد و با شنیدن حرف های شرمین بیشتر از قبل به دیلا شک می‌کند که رازی دارد. سلجوق سرمیرسد و پنهانی دستگاه جی پی اس را تحویل دیلا می‌دهد. دیلا به حمام می‌رود. کوزگون تمام وسایل اتاق دیلا را می‌گردد. هیچ چیز مشکوکی در اتاق نیست. کوزگون نوارکاستی که از دیلا هدیه گرفته بود را برمی‌دارد.

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۳۸ سریال ترکی کلاغ سیاه

دیلا و کوزگون شب را در خانه مریم می‌مانند. نصف شب دیلا بیدار می‌شود و می‌بیند که کوزگون خواب است. او آرام کیف اش را برمی‌دارد و به آشپزخانه می‌رود. کمیسر پیامی داده که الان وقتش است. کوزگون بیدار است و به جهان که روبروی خانه ست، پیام می‌دهد که دیلا را زیرنظر بگیرد. دیلا به بیرون می‌رود و قدم می‌زند. کمی بعد سلجوق را میبنید که داخل ماشین کوزگون است. او طرف سلجوق رفته و می‌پرسد : « تو اینجا چیکار میکنی؟» کوزگون نیز بیرون می‌آید و به سلجوق می‌گوید که می‌داند مامور پلیس است. دیلا خود را به ندانستن می‌زند و سلجوق آنجا را ترک می‌کند. کوزگون به دیلا می‌گوید سلجوق از طرف پلیس برای جاسوسی آمده بود. دیلا و سلجوق به دستور کمیسر نقش بازی کرده اند تا شک و شبه های کوزگون نسبت به دیلا برطرف شود.

صبح روز بعد، کوزگون نوارکاست را برمیدارد و با هندزفری به آن گوش می‌کند. وقتی دیلا هجده ساله بود، برای تولد هجده سالگی کوزگون نوار را که شامل آهنگ های عاشقانه است ضبط کرده بود. دیلا در نوار از نوشتن دفتر خاطراتی صحبت می‌کند. کوزگون به بهانه کار داشتن بیرون می‌رود. او در واقع، به ویلای بیلگین ها رفته و از خدمتکار در مورد وسایل قدیمی دیلا می‌پرسد. خدمتکار می‌گوید که دیلا همیشه در لندن می‌ماند و وسایل کودکی اش در انبار است. صدا کوزگون را می‌بیند و تولد دیلا را گوشزد می‌کند که چند روز بعد است. کوزگون تشکر کرده و به انبار می‌رود و وسایل را می‌گردد. دفتر خاطرات دیلا که در جعبه ایست پیدا می‌شود.
دیلا که پس از رفتن کوزگون به نوار گوش کرده، صدای خودش را می‌شنود که از دفتر خاطرات گفته است. دیلا سریع به صدا زنگ می‌زند و می‌پرسد که آیا کوزگون به خانه آمده یا نه. صدا نیز می‌گوید که کوزگون در انبار است. دیلا سوار ماشین می‌شود تا به خانه برود. کوزگون چند صفحه از دفتر خاطرات را می‌خواند و متوجه می‌شود که دیلا آن بسته موادمخدر را در هشت سالگی به خواست پدرش در خانه یوسف گذاشته بود. کوزگون بد حال شده و سست می‌شود.

دیلا سر می‌رسد و می‌پرسد که دفتر را خوانده یا نه. کوزگون می‌گوید که خوانده است. دیلا از روبرویی با کوزگون می‌ترسد و فرار می‌کند. او با گریه به سمت خانه ای که قبلا کوزگون در آنجا می‌ماند می‌رود و می‌خواهد نقاشی ای که در کودکی کشیده را ببیند. اما می‌بیند که کوزگون آن را رنگ کرده است. دیلا بیشتر از قبل گریه می‌کند و می‌داند که دیگر کوزگون را از دست داده است. کوزگون نیز به کودکی شان گریه می‌کند. او دیگر از راز دیلا باخبر است. شب می‌شود و کوزگون در مقابل خانه اش ماشین دیلا را می‌بیند. او داخل خانه می‌رود و دیلا را در اتاق میبیند که جلوی دیوار نشسته. دیلا گریه می‌کند و می‌گوید:« نقاشی مونو پاک کردی. چرا؟ میدونستی وقتی بابام میخواست این اتاق رو کاغذدیواری بزنه چقدر گریه کردم. چون می‌ترسیدم اگه نقاشی پاک بشه تورو از دست بدم. من زندگی تورو نابود کردم. هرچی که سرت اومده دلیلش‌ منم. چون بسته مواد رو من تو خونتون گذاشتم.» دیلا می‌داند که فایده ای ندارد.اما چندین بار معذرت‌خواهی می‌کند. کوزگون عقیده دارد که آن زمان دیلا بچه ای هشت ساله بوده و به حرف پدرش گوش کرده. رأفت گفته بود اگر دیلا این کار را نکند مادرش می‌میرد.

کوزگون تمام این هارا می‌داند و دیلا را درک می‌کند. دیلا که از این حرفها تعجب کرده از او می‌پرسد واقعا از ته دل بخشیده است؟ کوزگون با سر علامت می‌دهد. دیلا به آغوش کوزگون می‌رود.
فسون برای علی شام درست کرده و برایش می‌برد. علی می‌گوید که این کارها وظیفه او نیست. فسون می‌گوید: « بچه داری هم کار من نیست. من برای اینکه کوزگون رو اذیت منم اینجا اومدم. بهانه دیگه ای ندارم.» علی می‌گوید که می‌توانند بهانه ای جدید درست کنند و فسون را می‌بوسد. فسون کنار می‌کشد و شب بخیر می‌گوید. کوزگون می‌خواهد که با دیلا به خانه بروند. اما دیلا نمی‌خواهد کسی را ببیند و روی تخت میخوابد. دیلا می‌داند کوزگون هیچوقت کار او را فراموش نخواهد کرد و مثل گذشته نخواهد شد. کوزگون کنار دیلا دراز می‌کشد و به او می‌گوید: « اون موقع فرق داشت، بچه بودی. ولی الان دیگه به من خیانت نکن. منو بکش اما بهم خیانت نکن. اگه منم بهت اعتماد کنم شاید خوب بشیم…»

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۳۹ سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۰ سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۱ سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۲ سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۳ سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۴ سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۵ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۶ سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۷ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۸ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۴۹ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

 

قسمت ۵۱ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۵۲ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۵۳ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۵۴ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۵۵ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۵۶ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۵۷ سریال ترکی کلاغ سیاه

سریال ترکی کلاغ سیاه

قسمت ۵۸ سریال ترکی کلاغ سیاه

امتیاز کاربران: ۳.۶۳ ( ۱۷ رای)
برچسب ها

وبگردی

نوشته های مشابه

1
دیدگاه بگذارید

avatar
1 ارسال دیدگاه ها
0 پاسخ دیدگاه ها
0 Followers
 
چالشی ترین دیدگاه
داغ ترین دیدگاه
1 نویسندگان دیدگاه
عرفان آخرین نویسندگان دیدگاه
  ایمیل برای اطلاع رسانی  
جدیدترین قدیمی ترین پرطرفدار
بهم خبر بده
عرفان
میهمان
عرفان

ایا دیلا میمیرد؟وکلا از فیلم خارج می شود؟

دکمه بازگشت به بالا