خلاصه داستان قسمت دهم سریال جادوگر

سریال جادوگر، ساخته مسعود اطیابی می باشد که در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت دهم آن را می خوانید، پس با ما همراه باشید.

داستان سریال ایرانی جادوگر درباره دو جاعل حرفه ای به نام های قدرت و جهانگیر است که تحت تعقیب پلیس قرار دارند و به همین دلیل می خواهند از ایران فرار کنند اما در همین اثنا فکر تازه ای به سرشان می زند و می فهمند با رمالی می توانند پول خوبی به جیب بزنند و همین فکر است که باعث می شود ماجراهای دو دوست خلافکار شروع شود.

قسمت دهم سریال جادوگر

خانمی پیش یک رمال رفته است و او می گوید قفل های زیادی به بختت زده اند و زن هم دست داخل کیفش می کند و پول جلوی او می گذارد تا او دونه دونه قفل هایش را باز کند که تلفنش زنگ می خورد و کسی پشت خط درباره مردی چهارشونه با مو های جو گندمی حرف می زند و کلی خوشحال می شود…
خانمی از داخل دوربین، به کار رمالش نگاه می کند و بلافاصله با سلمه تماس می گیرد و قضیه الماس ها را پیش می کشد و می گوید کسی را دارد که می تواند بهشان کمک کند ولی سلمه ماجرای قدرت یا همان مندل خان را برایش تعریف می کند و تلفنش را قطع می کند.
قدرت و جهان به سرعت فرار می کنند و آدم های مرد چینی هم به دنبال آن ها می دوند که میان راه خانمی با ماشین سر راهشان سبز می شود و آدرس کوچه درختی را ازشون می گیرد ولی آن دو سوار ماشین می شوند و از او می خواهند که از دست آدم های چانگ فراری شان بدهند…
خانم هم با دیدن آدم های چانگ که با شمشیر می دوند، سریعا راه می افتد، آن ها هم از دنبال کردنشان دست می کشند… بعد از مدتی خانم ماشین را نگه می دارد و می گوید از کجا معلوم شما دزد نباشید که قدرت شروع به چرت و پرت گویی می کند و از شکست عشقی می گوید و دختر که تارا نام دارد قبول می کند که قدرت، با دنیای ماورا در ارتباط است و آن ها را فراری می دهد…
از طرفی دیگر هم پری با وانت به دنبال آن ها می رود و جلویشان را می گیرد تا قدرت و جهان را با خودش ببرد که دختر از توانایی های قدرت خوشش آمده است و به آن ها میگه اگر کمکم کنید شما را جایی می برم که در حد شان و شخصیتتان باشد…
یک روز قبل
تارا سوار بر ماشین به یک عمارت خیلی بزرگ می رود و با مردی که فاز بادیگارد گرفته کلی کل کل می کند و به اتاق همان خانم که سردسته یا رئیس شان است، می روند.
بعد از رفتن شهاب، تارا با رئیسش تنها می ماند و رئیسش آمار مندل خان را که از سلما گرفته به او می دهد و می گوید می خوام برام پیداش کنی و اگر این کار و خوب انجام بدی می فرستمت سوئیس تا با یه مرد خوب ازدواج کنی….
حال
تارا، قدرت و جهانگیر و پری را به همان عمارت می برد و می گوید همه این جا برای شما است و یک ماشین نیز داخل پارکینگ هست که پری بی تعارف بش میگه برو سر اصل مطلب و میگه مشکل من الان ۳ ماهه تو خانه سالمندان آرامشه … خانمی داخل خانه سالمندان برای پیرمرد ها و پیرزن ها حرف می زند و می گوید با هم تیک نزنن کاری نکنند که او حرفی در مقابل خانواده هایشان نداشته باشند…
یکی از پیرمرد ها به اسم کامران از جمع بیرون آمده تا با خانمی به اسم شیوا حرف بزند و از حرف هایش معلوم است که شیوا تمام مال و منالش را بالا کشیده است…
تارا این ها را تعریف می کند و رو به قدرت و پری و جهان می گوید اگر بتوانید مال و منال کامران را بهش برگردونید سه میلیارد پول نقد به همراه این خونه را در اختیارتون می گذارم…
هر سه آن ها از شنیدن این حرف کلی ذوق می کنند و شام می خورند…
در خانه سالمندان یکی از پیرمرد ها در خواب کامران را با دوست دخترش اشتباه گرفته است که کامران حسابی بهم می ریزد و یکی از کارکنان آن جا پیرمرد خواب را با خودش می برد و کامران هم با عصبانیت به شیوا پیام میده و میگه فردا هم خودمو خلاص می کنم هم آبروی تو را می برم…
روز بعد پری با کلی تحقیق اطلاعات کاملی از کامران و شیوا پیدا کرده و آن ها را به قدرت و جهان هم می گه و در آخر اضافه می کنه که شیوا از شما دو تا پدرسوخته تر و کلاهبردار تره…
جهان و پری و قدرت مقابل تارا کلی ادا و اصول در می آورند و نشان می دهند که با دو تا جن در آن جا کنارشان در ارتباطن و حرف هایی درباره شیوا می زنند و بعد از آن قدرت خودش را روی زمین می اندازد و می گوید من دیگر قدرتی ندارم و تارا هم می رود.
تارا در اصل دارد، آن ها را محک می زند تا مطمئن شود که سفید هستند یا نه، تارا برای آن ها بپا گذاشته است و بعد از این که می فهمد آن ها به خانه سالمندان رفته اند کلی تعجب می کند…
جهانگیر و پری به حراست آن جا خودشان را از اقوام کامران معرفی می کنند و به داخل می روند که متوجه میشن او قصد خودکشی دارد.
مسئول آن جا همه فکر و ذکرش جدا نشستن پیرمرد ها و پیرزن ها از همدیگر است که جهان و پری جلو می روند و رو به رئیس آن جا می گویند که آن ها می توانند او را پایین بیاورند و به داخل می روند…
تارا به آن جا می رود و با فهمیدن ماجرا به علم مندل یا همان قدرت پی می برد… پری و جهان با گفتن ماجرای شیوا و پس گرفتن پول ها به کامران او را راضی به پایین آمدن می کنند…
تارا با دیدن اتفاقات پیش رویش حسابی شوکه شده است و به پریسا خانم، رییسش زنگ می زند و می گوید مندل خان قدرت ماورایی دارد و خیلی سفید است…

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
دکمه بازگشت به بالا