خلاصه داستان قسمت ۱۱۶ سریال ترکی زن (کادین)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۶ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۱۶ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۱۱۶ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۱۶ سریال ترکی زن (کادین)

دوروک وقتی همراه عارف از ماشین پیاده می شود و سارپ را می بیند او را بابا صدا می کند. سارپ به سمت او برمی گردد و لبخندی به رویش می زند و سلام می دهد. عارف از دیدن او خشکش می زند و بعد دست دوروک را می برد و با خود داخل بیمارستان می برد. دوروک مدام می گوید: «بابام منو نشناخت چون منو ندیده. ولی من میدونم اون بابامه. » آنها به کافه ی بیمارستان و پیش بهار و خدیجه و شیرین می روند. دوروک می گوید که پدرش را دیده. بهار با تعجب به او نگاه می کند و می گوید: «تو که نمیتونی باباتو ببینی دوروک. » نیسان حرف دوروک را باور می کند و رو به مادرش می گوید: «مامان مگه تو نبودی میگفتی باباتون همیشه شمارو نگاه میکنه و وقتی بخندین میاد پیشتون! حتما از اونجایی که قایم شده اومده بیرون! » بهار نمی داند چه بگوید و نیسان از دوروک می پرسد که صددرصد مطمئن است؟ دوروک می گوید: «میلیون در میلیون مطمئنم! » و نیسان اصرار می کند که بروند تا پدرش را ببینند. سارپ که قصد داشته به کافه و دیدن خدیجه و شیرین برود در راهرو های بیمارستان مونیر را می بیند و او را تهدید می کند که دیگر به اینجا نیاید. مونیر هم می گوید که هرچه سوهات بگوید همان را انجام می دهد و می رود! همان موقع پیریل با گریه به سارپ زنگ می زند و می گوید: «باید بیای… یه اتفاق خیلی بد افتاده.. »

همان موقع سوهات گوشی پیریل را از او می گیرد و می گوید که نباید به سارپ چیزی بگوید. پیریل که ترسیده به پدرش می گوید به پلیس زنگ بزنند اما سوهات می گوید: «پلیس نمیاد! » پیریل ناباورانه به او خیره می شود و می فهمد که کار خودش بوده! سوهات ادامه می دهد: «من به خاطر دخترم و نوه هام هرکاری میکنم! نباید به آلپ چیزی بگی وگرنه میفهمه کار من و حتی کار تو بوده و ازدواجتون بهم میخوره. بسپرش به من حلش میکنم! » پیریل راضی به انجام این کار نیست و با شدت بیشتری گریه می کند که سارپ از راه می رسد. سوهات به او توضیح می دهد: «مادرت خیلی مست کرده بوده و رفته سراغ بچه ها تا خفشون کنه! لیلا دیده و مانعش شده. بعد هم فرار کرده. » سارپ با ترس به او خیره می شود و بعد هم سراغ بچه هایش می رود تا ببیند حالشان خوب است یا نه. پیریل هم ناباورانه به پدرش نگاه می کند. بهار بچه ها را به همان سمتی که دوروک سارپ را دیده می برد.بچه ها دوان دوان و خوشحال پدرشان را صدا می زنند اما خبری از سارپ نیست. آن دو ناراحت می شوند و نیسان با گریه و صدای بلندی پدرش را صدا می کند. بهار هم با گریه ان دو را در آغوش می گیرد. شیرین از ترس اینکه بهار سارپ را ببیند حالش بد شده و خدیجه سعی می کند او را آرام کند.

شیرین زهرش را به عارف می ریزد و می گوید: «قیافه ت یجوری شده که انگار هیولا دیدی! توام دنبالشون برو شاید شاهد رسیدن یه خانواده به هم باشی! » عارف ناراحت روی صندلی می نشیند و به فکر فرو می رود. همان موقع ژاله به جمع آنها می آید و می گوید که انور می خواهد عارف را ببیند. انور وقتی عارف را می بیند با نگرانی به او می گوید: «یکی میخواست منو بکشه عارف! تو باید مواظب بهار باشی. اینجا خیلی خطرناکه از اینجا ببرش. » عارف می پرسد: «سارپ بود اونی که میخواست بکشتت؟ آخه من دیدمش. نفهمیدم باید چیکار کنم. مغزم وایساد. » انور می گوید او نبوده و بعد هم از عارف می خواهد نگذارد تا بهار او را ببیند. کسی که به سراغ انور آمده و قصد کشتن او را داشته مونیر بوده وارد اتاق شده و قصد خفه کردن او را داشته اما موفق نشده. عارف به کافه می رود و رو به بهار می گوید: «داداش انور خواسته تو و بچه هارو از اینجا ببرم. گفت اگه نرین حقمو حلالتون نمیکنم! » خدیجه می گوید: «فقط همینو گفت؟ خب اینو که به منم میتونست بگه. » نیسان می گوید: «شاید چون مامانم حرف تورو گوش نمیده ولی حرف داداش عارف رو گوش میده برای همین! » بهار به او چشم غره می رود و دوروک می گوید: «آخه مامانم عارفو بیشتر از مامان بزرگ دوست داره! » خدیجه کمی ناراحت می شود و شیرین می گوید: «شما برین. اینجا کاری ندارین. چون بالاخره زن و دخترش اینجان! »

نیسان می گوید: «ولی مامانم هم دختر بابابزرگ انوره. » بهار رو به او می گوید: «آره دخترم. تازه برای اینکه یکی رو دوست داشته باشی نیازی نیست هم خونش باشی! » بعد هم به شیرین نگاه می کند و می گوید: «ولی خب برای اینکه اینو بدونی باید دوست داشتنو بلد باشین! » شیرین بلند می شود و بهار را در آغوش می گیرد و در گوشش می گوید: «من دوست داشتن رو بلدم. مثلا سارپو خیلی دوست داشتم. حتی الانم دوسش دارم. » بهار او را هل می دهد و همراه بچه ها و عارف می روند. بهار پایین می رود تا اجاره خانه را به یوسف بدهد. اما کسی در خانه نیست و بهار به قهوه خانه می رود و پول را به عارف می دهد. کمی بعد عارف از او می خواهد با هم به ساحل بروند تا کمی از این حال و هوا در بیایند. بهار می گوید: «دخترا دارن بالا کار میکنن من بیام زشت میشه. » عارف کمی ناراحت می شود و بهار می گوید: «البته من کاری نمیکردم! میتونم بیام. » بعد هم همراه هم می روند. ییلز و جیدا در خانه سر اینکه سارپ و عارف با هم بحث می کنند. دوروک از خواب بیدار می شود و عکس پدرش را برمیدارد و همراه خود به تخت می برد. ییلز و جیدا خیلی ناراحت می شوند و گریه شان می گیرد.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن