خلاصه داستان قسمت ۱۲۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این سریال ترکیه ای که یکی از پربیننده ترین و پربحث ترین سریال های شبکه تی آر تی محسوب می شود، بر اساس داستانی واقعی درباره بیماران یه روانپزشکی به نام گولسرن بوداییجی اغلو می باشد. پخش سریال ترکی آپارتمان بی گناهان در ژانر هیجان انگیز و درام در شبکه های ترکی از ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۰ بود و از شبکه های جم تی وی از شهریور ۱۴۰۰ روی آنتن رفت.

قسمت ۱۲۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان
قسمت ۱۲۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

خلاصه داستان قسمت ۱۲۲ سریال ترکی آپارتمان بی گناهان

وقتی شنور خانم کافه را ترک میکنه گلبن چند دقیقه‌ای همان جا می ماند و گریه می کند سپس به دم در خانه اسرا میره و بهش میگه به کمکت احتیاج دارم. اسرا وقتی حالش را می بیند ازش می پرسه چه اتفاقی افتاده ؟گلبن بهش میگه ازت می خوام منو ببری پیش آنیل. اسرا بهش میگه اسد متوجه بشه عصبانی میشه و ازش میخواد تا به خانه اش بیاید و با هم دیگه حرف بزنن اما گلبن با گریه و ناراحتی بهش میگه من و تو مثل هم نیستیم من احتیاج دارم با یکی مثل خودم درد و دل کنم. اسرا گلبن را به همان تیمارستانی که آنیل آنجا بستری است می برد. آنیل تو حیاط نشسته که از دور گلبن را میبینه و فکر میکنه که توهم زده و با خودش میگه من چرا اینجوری شدم باز هم دارم میبینمش آره دیگه وقتی این همه قرص بخورم این بلاها هم سرم میاد‌‌. گلبن کنارش میره و بهش میگه قهری؟
گلبن چمدون وسایل آنیل را که از هتل برداشته بهش میده و میگه وسایلتو آوردم بهم گفته بودی موهای مامانت توشه و ازشون نگهداری می کنی! آنیل از گلبن میپرسه تو واقعی یا ابری؟ گلبن با تعجب ازش میپرسه ابری یعنی چی. آنیل بهش میگه توهم، خیال، رویا. گلبن روی نیمکت کناریش میشینه و بهش میگه می خوام ازت یه سوال بپرسم هرچی فکر می کنم جوابشو پیدا نمیکنم تو واسه چی از من خوشت اومده؟ آنیل بهش میگه من از تو خوشم نیومده من دوست دارم گلبن چون تو گلبنی. گلبن ازش میپرسه خوب واسه چی منو دوست داری؟ چون مثل خودتم؟ آنیل یک دفعه زیر خنده میزند و از شدت خنده از جایش بلند می شود و بهش میگه تو مثل منی؟ تو اصلا مثل من نیستی تو مثل هیچکسی نیستی تو خود گلبنی. مثل پری دریایی، ماهی ها همیشه همه جای آدم و گاز میگیرند تو گرداب گم میشن اما تو شنا کردن بلدی تو همه اینا رو رد کردی، پر از امیدی. گلبن از این تعریف های آنیل خوشش میاد و لبخند میزند ولی در آخر گریه اش میگیره آنیل ناراحت میشه و کنارش می رود و بهش میگه گلبن ناراحت نشو. گریه نکن موهات میریزه.
گلبن باهاش درد و دل میکنه می‌گه من اون دختری نیستم که مامان ها منو مناسب و لایق پسرشون بدونن. مامان اسد بهم گفت تو نمیتونی به اسد برسی و دست از سرش بردار. آنیل ازش میپرسه موهای اونم فر بود؟ گلبن میگه آره فکر کنم. آنیل بهش میگه پس بخاطر همون بوده مو فرفریا از مو صافا خوششون نمیاد و هردویشان به این حرف میخندند. ناجی و صفیه با همدیگه به برج گالاتا میرن و از اون بالا به تمام شهر نگاه می‌کنند ناجی به صفیه میگه من فکرامو کردم باشه من برای درمان به آمریکا میرم ولی یه شرط دارم. اگه شرطمو قبول کنی میرم، صفیه که خوشحال شده با چشمان اشکی بهش نگاه میکنه. ناجی بهش میگه شرطم اینه که بهم قول بدی که اگر رفتم درمانم موفق آمیز نبود و مردم تو به زندگیت ادامه بدی اجازه بدی یه نفر دیگه وارد زندگیت بشه و با همدیگه به کارهایی که نکردیم و جاهایی که نرفتیم بری و اینکه هیچ وقت پرنده ها را فراموش نکنی.
صفیه با بغض بهش میگه نمی تونم همچین قولی بهت بدم ناجی غیر از تو هیچ کس دیگه ای وارد زندگیم نمیشه چیز های غیر ممکن را ازم نخواه ناجی بهش میگه باشه اگه قبول نمی کنی پس منم نمیرم برای درمان. صفیه دخترش را یادآوری می کنه و می گه به خاطر دخترت برو اون کلی آرزو داره جاهای نرفته زیاد داره، ناجی مجبور میشه قبول کنه. صفیه وقتی به خانه بر میگرده هان را صدا میزنه و بهش میگه بالاخره ناجی موافقت کرد تا برای درمان به آمریکا بره تو باید همه کارها را انجام بدی بلیط، پذیرش، اقامت، خورد و خوراکش همه چیو توی آمریکا برایش فراهم می کنی هان قبول میکنه و میگه تنهایی میره؟ صفیه بهش میگه نه با زن و بچه اش هان بهش میگه اینجوری تو عذاب میکشی! آبجی صفیه میگه تنها چیزی که واسم مهمه درمان شدن ناجیه و اینو بدون حتی اگه ناجی حالش هم خوب بشه من تو رو نمیبخشم.
اینجی تمام مدت به حرفهای صفیه و هان فکر می کنه و از این که هان با ناجی چیکار کرده خوابش نمی برد و در آخر شبانه به دم در اتاق ناجی میره و بهش میگه خواهش می کنم بهم بگین چیکار کرده باهاتون؟ هات قرار پدر بچم بشه باید بدونم که چه کسی پدر بچم میشه؟! ناجی بهش میگه شما الان باردارین؟ اینجی بهش میگه الان نه ولی بودن یا نبودنش بستگی به جواب شما دارد؟! ناچی مثل همیشه چیزی به اینجی نمیگه. هان وقتی میبینه اینجی تو اتاق نیست دنبالش میگرده و وقتی از پنجره بیرون رو نگاه میکنه میبینه که از هتل بیرون اومد‌ هان فکر میکنه ناجی همه چیز را بهش گفته و می ترسد از اینکه اینجی را از دست بده برای تخلیه استرسش سراغ زباله ها میره. اینجی میدونه اون کجاست پیشش میره و بهش یه دستی میزنه و با ترس بهش میگه ناجی همه چیز بهم گفت. بهم گفت که چه جوری یه آدم مریضو تو تاریکی حبس کردی هان شروع میکنه با ترس بهش میگه من فقط به خاطر خودش این کارو کردم. که راضی بشه بره درمان کنه.
تو موتورخونه حبسش کردم که فرار نکنه یعنی اگه الان ناجی قبول کرده بره درمان بشه اگه حالش خوب بشه من تو این درمان و حال خوبش سهم کوچکی هم ندارم؟! اینجی که تازه موضوع را فهمیده با ترس بهش نگاه میکنه و میگه تو چه جور آدمی هستی؟ من چجوری نتونستم این روی تو رو ببینم؟ یه آدم مریضو تو موتور خونه حبس کردی؟ هان بهش میگه مگه تو همه چیز رو نمیدونستی؟ مگه ناجی واست تعریف نکرد؟ اینجیی بهش میگه اون هیچی نگفت بهم تو الان خودتو لو دادی! اینجی که حالش بده اونجا رو ترک میکنه. هان با چشمانی اشکی بهش نگاه می کنه و می گه اگه حالش خوب بشه و درمان بشه به خاطر منه من کار بدی نکردم فقط خواستم کمکش کنم. اینجی حسابی به هم ریخته و حلقه ازدواجشان را از دستش در می آورد و به طرف زباله ها می اندازد…
۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
دکمه بازگشت به بالا