خلاصه داستان قسمت ۱۳۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۳۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۳۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۳۴ سریال ترکی گودال

چتو وقتی با جلاسون تنها می شود می گوید: «ببین جلاسون تو هنوز کارمون رو حل نکردی ما پاداشت رو بهت دادیم. این یعنی چی؟ یعنی اینکه این کار خیلی برامون مهمه. میدونی اگه این کار رو درست انجام ندی در خونه ت قفل نمیشه. قفل نباشه هم رفت و آمد زیاد میشه! » شب موقع حمله بره های سیاه، یاماچ به همراه بقیه قبل از آنها کنار خانه ای که قرار است به آن حمله کنند کمین کرده است. آنها داخل خانه می شوند و با جمعیتی که برای پسر تولدت گرفته اند روبرو می شوند. وارتلو به هر نحوی توضیح مسخره ای می دهد و بعد هم همگی فورا از خانه بیرون می روند. یکی از بره های سیاه که بین جمعبت بود فورا با چتو تماس می گیرد و این خبر را می دهد. آکشین سراغ انباری رفته تا برای اجار اتاق درست کند! خدیجه سر می رسد و چون از کارهای او خسته شده می گوید: «تو چرا خودتو زدی به دیوونگی؟ آجار مرده.پسرای منم مردن. آجار به خاطر تو مرد. برادرت غرق خون تو بغل مادربرزگت مرد. بخاطر تو! » آکشین بعد از رفتن خدیجه به شدت گریه می کند.

جلاسون شب به خانه برمی گردد و وقتی از مادرش می شنود که آکشین خودش را در انباری زندانی کرده فورا به سراغش می رود و در انباری را می شکند و با آکشین غرق در خون که رگ دستش را بریده روبرو می شود. او با گریه آکشین را به بیمارستان می رساند. دکتر می گوید که چیز خاصی نیست و فردا مرخص خواهد شد. جلاسون به کاراجا زنگ می زند و کاراجا فورا خودش را می رساند. کمی بعد جلاسون با کاراجا درد دل می کند و با گریه می گوید: «فکر کردم آکشین از دست رفت. تنها چیزی که منو به این دنیا وصل کرده رو از دست دادم… تو راست میگفتی من نمیتونم تنهایی از پسش بربیام… » کاراجا به او دلداری می دهد و می گوید: «سعی نکن همه چیزو تنهایی به دوش بکشی… اجازه بده کمکت کنم. » یاماچ با عصبانیت سراغ ارسوی می رود و به او می گوید: «مگه بهت نگفتم منو بازی نده؟ » ارسوی که تعجب کرده مدام با خود می گوید: «چطور شد… پیش خودم گفتن میخوان پسررو گروگان بگیرن.. یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست…» یاماچ دوباره او را تهدید می کند که دفعه دیگر از این بازی ها سرش درنیاورد و می رود. ارسوی سراغ چتو می رود و از او می پرسد: «چیشد چتو؟ مگه قرار نبود بچه رو بدزدیم؟»

چتو می گوید: «نه قرار نبود. این یه جور امتحان بود! اینکه بینمون نفوذی هست و برای کوچوالی ها خبرچینی میکنه. » ارسوی جا می خورد و می گوید: «خب من چرا خبر نداشتم؟ با این حساب نمیشه کار کرد. » ماحسون می گوید: «پس گمشو برو جای دیگه کار کن! » ارسوی می گوید: «اگه منم از اتفاقات خبردار باشم بهتر میتونم امنیت شما و برادرهامونو تامین کنم. » چتو و ماحسون زیر خنده می زنند. ارسوی بهش برمی خورد و بلند می شود و می رود. شب، مدد به وارتلو می گوید: «داداش چرا ما داریم برای این بره های سیاه کار میکنیم؟ اگه به خاطر آبجی سعادته، پاشیم بریم از دستشون بگیریمش! » وارتلو کمی فکر می کند و می گوید: «حق با توئه مدد. ولی باید حساب و کتاب شده جلو بریم… » صبح که می شود وارتلو به خانه کوچوالی ها و دیدن چتو و ماحسون می رود و می گوید که دست خالی آمده است و ادامه میدهد: «نمی تونم خواسته هاتونو تو این مدت زمان کم انجام بدم. پیدا کردن جنس و درست کردنش این اواخر زیاد کار آسونی نیست. » چتو می گوید: «وارتلو جون اینبار نتونی.. به هرحال تورو نمیکشیم! نگران نباش! »

بعد هم او را تنها می گذارند. وارتلو فورا سمت آشپزخانه می رود و درون یکی از قابلمه ها یادداشتی می گذارد. بعد هم از انجا بیرون می رود و به مدد می گوید: «کاری که تو باید بکنی اینه که شب و روز تو بیمارستان کشیک میدی و هر اتفاق کوچیکی هم افتاد به من خبر میدی. » کاراجا و عایشه، آکشین را به خانه می آورند. خدیجه باز هم بدخلقی می کند و عایشه که تحمل این رفتارهای او را ندارد با عصبانیت سراغ او می رود و می گوید: «ببین دردت چیه؟ میخوای این دختر بمیره؟ پسرای تو مردن، مگه مادر و پدر و برادر این دختر زنده ست؟ فهمیدیم غمت بزرگه ولی اگه میخوای تلافیشو سر یکی در بیاری سر من در بیار. دختره رو به حال خوش بذار. صبر منم لبریز نکن!» خدیجه بعد از رفتن او با صدای بلند گریه می کند. عایشه دلش به حال او می سوزد و دوباره به اتاقش می رود و کنارش می نشیند و دستش را می گیرد. خدیجه می گوید: «شما نمیدونین من چی کشیدم… نمیتونم عزاداری هم کنم… » سعادت موقع آشپزی یادداشت درون قابلمه را می بیند و با خوشحالی آن را پنهان می کند.

او بعد از این که به انباری رفت یاداشت را می خواند که وارتلو در آن نوشته: میدونم اونجایی. میام دنبالت. اما نمیخوام به خطر بندازمت. برای همین بیرون اومدن تو لازمه. انگار که وقت زایمانت رسیده. اگه بتونی به بیمارستان برسی، بعد از امشب، هرشب من اونجا منتظرتم. چتو باز هم جلاسون را صدا می زند و از او می پرسد: «کاری که بهت سپرده بودم و چیکار کردی؟ » جلاسون می گوید: «پیش من به کسی زنگ زد. ولی نمیدونم کیه و چیکاره س. برای حساب پس گرفتن زنگ زد اما نتونست حرف بزنه. فقط هم یاماچ خبرداره ازش. » چتو می گوید:« ما هرکاری بهت میگیم میگی نمیشه. واسه همه چیز بهونه داری. آفرین! تو اگه با ما دوست بشی ما ازت محافظت میکنیم ولی تو انگار میخوای از زیر کار در بری. برو کاری که میگمو بکن از آکشین هم مراقبت کن. خیلی ازش خوشم اومد. واقعا میگم!»

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن