خلاصه داستان قسمت ۱۴۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۴۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۴۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۴۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

صبح روز بعد، ایلماز نامه زلیخا را میخواند و شوکه می شود. مژگان پیش ایلماز آمده و او را بغل میکند و از خوشحالی وصالشان حرف می زند. ایلماز تمام فکرش درگیر نامه زلیخا است. آنها برای صبحانه بیرون می روند. در همان جا، یک تصادف اتقاق افتاده و ماشین یک کودک را زیر میگیرد. مژگان سریع جلو می رود تا اقدامات لازم را انجام دهد و سپس به همراه بچه به بیمارستان می رود تا رسیدگی کند. در این حین، ایلماز به خانه دمیر می رود تا زلیخا را ببیند. او خانه شرمین را که کامل سوخته با تعجب میبیند. گولتن پیش ایلماز آمده و میگوید که شب گذشته این اتفاق افتاده و دمیر این کار را کرده است. سپس میگوید که دمیر و خانواده اش از دیشب رفته اند و کسی نمی‌داند که کجا هستند. ایلماز پیش تکین می رود و نامه را به او نشان میدهد. تکین با خواندن نامه به شدت شوکه و ناراحت میشود و از اینکه هولیا این ماجرا را می‌دانسته و خودش مسبب بوده است اما پنهان کرده بود خیلی ناراحت و عصبی می شود. ایلماز با حرص می‌گوید که همه چیز زیر سر هولیا بوده است و او زلیخا را تهدید و مجبور به این ازدواج کرده است. او در برزخ است و نمی‌داند باید چه کند. از طرفی به مژگان قول داده که همیشه با او باشد و مژگان به خاطر او از خانواده اش گذشته است و از طرفی زلیخا به خاطر او زندگی اش را تباه کرده است. تکین نیز از این دو راهی درمانده است و گریه میکند.

دمیر و خانواده به استانبول رفته اند. دمیر پیش هولیا آمده و با ناراحتی میگوید که خیلی کار بدی با زلیخا کرده و نمی‌داند چه کند که زلیخا او را ببخشد. هولیا میگوید که او گفته بود زلیخا به شوهرش خیانت نمیکند و او باید باور میکرد. زلیخا از پشت در حرفهای آنها را می شنود. غفور به خانه شرمین رفته و به آواره ها نگاه میکند. همان لحظه یک کارگر به غفور خبر میدهد که دیوار پشتی را خراب کرده اند. غفور شوکه شده و سریع به سمت دیوار می رود و با دیدن خرابه های دیوار شروع به گشتن میکند اما پول‌هایش را پیدا نمیکند. او به شدت نگران و مضطرب شده و با گریه پیش ثانیه می رود و میگوید که تمام پس اندازشان را از دست داده است. ثانیه اهمیتی نمی‌دهد و میگوید که بهتر شد زیرا آن پول ها را برای سحر می برده است. غفور از بی اهمیتی ثانیه عصبی و دلخور شده و بیرون می آید. او دوباره به سمت دیوار می رود و یک نفر را آنجا میبیند که میگوید از محل انتقال بازمانده های دیوار خبر دارد. غفور از او می‌خواهد که او را آنجا ببرد. ایلماز پیش تکین رفته و ماجرای آتش سوزی خانه شرمین و رفتن دمیر را تعریف میکند.

صباح الدین دم خانه شرمین رفته و با دیدن خانه شوکه می شود. او گولتن را میبیند و گولتن ماجرا را برای او تعریف میکند. صباح الدین به شدت عصبانی شده و میخواهد به سمت ویلای دمیر برود. همان لحظه تکین نیز می رسد و جلوی صباح الدین را میگیرد و میگوید که باید با صبر و آرامش مشکل را حل کند و اینکه خانواده دمیر اصلا خانه نیستند. تکین به خانه دمیر می رود و وقتی هامینه را می‌بیند از او سراغ دمیر را میگیرد. هامینه میگوید که آنها به استانبول رفته اند. تکین حدس می زند که درست باشد.
آن فرد غفور را به بهانه دیوار پیش ایلماز می برد. ایلماز دست و پای غفور را به تراکتور می بندد و بابت پنهان کردن شناسنامه ها در دیوار با او دعوا کرده و سپس می‌پرسد که دمیر کجا رفته است. غفور مدام قسم میخورد که خبر ندارد. ایلماز اهمیت نداده و با تراکتور غفور را روی زمین می کشاند. همان لحظه تکین رسیده و میگوید که دمیر در استانبول است. شب در خانه، ایلماز به دروغ به مژگان میگوید که یکی از دوستانش فوت کرده و باید به استانبول برود.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی ترین پرطرفدار
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
ناشناس
ناشناس
2 ماه قبل

تکرار قسمت ۱۴۱ رو نوشتید

1
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن