خلاصه داستان قسمت ۱۵ سریال ترکی حسرت زندگی + عکس
در این مطلب از سایت جدولیاب شما شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۵ سریال ترکی حسرت زندگی هستید همراه ما باشید. سریال حسرت زندگی با تمرکز بر زندگی شخصیتهای مختلف، روایتگر قصههایی از عشق، خیانت، دسیسه و روابط پیچیده انسانی است. شخصیتهای اصلی سریال هرکدام با مشکلات و چالشهای زندگی خود دست و پنجه نرم میکنند و در این میان، روابط خانوادگی و عاشقانه آنها تحت تأثیر قرار میگیرد.
قسمت ۱۵ سریال ترکی حسرت زندگی
طاهر چیزی که از عمر دیده را برای حاجی و مادربزرگش تعریف میکنه عمر بهشون میگه که ماجرا از چه قرار بوده بعد از دعوا کردن طاهر و رفتنش حاجی به عمر میگه که تو چیکار کردی؟ ببین تو چه وضعی انداختی مارو عمر میگه من سرم جلوی نامزدم باباست کاری نکردم که بخوام خجالت بکشم به اذن خدا هم با ثریا ازدواج میکنم و میره. نوران هنوز نخوابیده و استرس داره و به غمزه زنگ میزنه که میبینه خاموشه. غمزه با نساء گرم صحبت شده و در آخر همونجا میخوابه. طاهر میره خونه که زنش شوکران میگه کجا بودی تو؟ او میره گیتارشو از تو کمد برمیداره و تو کوچه میشکونه و به شوکران میگه من حساب اون غمزه رو میرسم شوکران میگه به اون چیکار داری!؟ او میگه داره داداشمو رو انگشتش میچرخونه من به حسابش میرسم و به داخل میره که شوکران هاج و واج بهش نگاه میکنه. فردای آن روز عمر با مادربزرگش حرف میزنه و بابت شب گذشته معذرت میخواد او ازش میخواد تا با ثریا بیشتر وقت بگذرونه و بهم نزدیکتر بشن. غمزه از نساء تشکر میکنه و میخواد بره خونه شون که مادرش راهش نمیده و باهاش دعوا میکنه و میگه معلوم نیست تا الان بغل کی بودی!
غمزه میگه این حرفا چیه مامان؟ نوران هم از مامانش میخواد تا آروم باشه نساء همان موقع میاد و میگه که غمزه دیشب پیش ما بود دستشون درد نکنه پسرم مریض شده بود داشتم میبردمش بیمارستان غمزه خانمو دیدم و ازشون خواهش کردم پیش بچه ها بمونن ایشونم خدا خیرشون بده قبول کردن او قبول میکنه و به غمزه میگه بره داخل. سپس داخل خونه باهاش دعوا میکنه و ازش میخواد مراقب رفتار خودش باشه چون بیوه ست و نباید با آبروشون بازی کنه نوران مادرشو کنترل میکنه و ازش میخواد آروم باشه. نساء به عمر زنگ میزنه و ازش میخواد این مسخره بازیو تموم کنن چون دیشب دید وضع جفتشونو و متوجه شد که نمیتونن همو فراموش کنن عمر میگه خیالت راحت تموم شده الانم دارم میرم صبحانه با ثریا بیرون نساء خوشحال میشه و شام اونارو دعوت میکنه به خونه اش عمر قبول میکنه اما بعد از قطع تماس امینه بهش میگه که ما خودمونو به زور سیر میکنیم این چه کاری بود؟ او میگه یه کاریش میکنم ولی وقتی یخچال میبینه میفهمه هیچی ندارن و نمیدونه چیکار کنه. تو کافه عمر و ثریا نشستن و در حال صبحانه خوردنن که غمزه به عمر زنگ میزنه و میگه باید همو ببینیم حرف بزنیم باشه؟ او میگه الان من با نامزدم هستم غمزه قبول میکنه. آنها باهم حرف میزنن و در آخر عمر میگه که خواهرم شب شام دعوتمون کرده او خوشحال میشه و میگه به مادرم میگم خبرشو بهتون میدم او قبول میکنه….