خلاصه داستان قسمت ۱۶۳ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۶۳ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۶۳ سریال ترکی دختر سفیر
قسمت ۱۶۳ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۶۳ سریال ترکی دختر سفیر

موگه برای دیدن گوون چلبی به شرکت می رود و از اینکه همه چیز رو به راه است به او تبریک می گوید. چلبی که بعد از مرگ گدیز و رفتن نار به موگه به چشم خانواده و خواهر دامادش نگاه می کند می گوید: «بعد از فتن قهرمان از شرکت احساس می کنم به کمک تو نیاز دارم.» در این بین کسی که سنجر را تعقیب می کرد با چلبی تماس می گیرد و گزارش می دهد که سنجر به همراه ماوی ملک را به آزمایشگاه برده است. موگه که از حرف های چلبی پشت تلفن نگران شده از او در مورد ملک می پرسد و چلبی همه ماجرا را توضیح می دهد و موگه می گوید: «سنجر آدم بدی نیست. پدر خوبی هم برای ملکه. اجازه بده من با اون صحبت کنم و مشکل رو حل کنیم.» اما سفیر داد می زند: «رابطه من و سنجر از این حرفا گذشته. فقط قانون می تونه بین ما حکم کنه. سنجر نمی تونه با نوه من رفتار درست و منطقی ای داشته باشه. اون یه دهاتی بی سواده و من می خوام نوه م باسواد و امروزی بار بیاد. تو هم لطفا کمکم کن.»

سنجر برای حل مشکل ملک با موگه که روانشناس است تماس می گیرد و از او کمک می خواهد. موگه به چلبی می گوید که به زودی او را در جریان مداوای ملک قرار خواهد داد. سپس به عمارت افه اوغلو و ملاقات ملک می رود و از همان ابتدا به اتاق ملک می رود و با اسباب بازی های او بازی می کند. موگه بعد از اینکه حرف های ملک را می شنود از اتاق خارج می شود. او اهل خانه را در سالن جمع می کند و می گوید: «من نزدیک چهل سالمه و هنوز نتونستم با مرگ برادرم کنار بیام. ملک یه دختر کوچیکه و دوری مادرش براش خیلی سخت تره. می دونم همه تون دوستش دارید اما اون به محبت زیاد نیاز داره. توی این خونه شلوغ سردرگم شده. از دهن هرکسی چیزی می شنوه و خودش رو بی پناه حس می کنه.» سپس از سنجر در مورد وضعیت روحی او می پرسد و سنجر می گوید: «احساس می کردم رفتن ناره برام غیر قابل تحمله. ولی وقتی دخترم رو با اون صورت زیبا دیدم همه چی برام قابل تحمل شد.» موگه به دیدن چلبی می رود و به او می گوید: «ملک به پدرش نیاز داره. حالا که مادرش رو از دست داده نباید اونو از پدرش جدا کنی. چوم ضربه روحی بیشتری می خوره.» چلبی با خشم می گوید: «معلومه که تو اون زندگی قبیله ای و بی در و پیکر نوه م آسیب می بینه. من پدربزرگشم و باید تو زندگیش نقش داشته باشم.» چلبی که از زبان موگه شنیده موهای ملک می ریزد به فکر می افتد که از پان هم برای محکوم کردن سنجر مدرکی به دست دادگاه بدهد.

سنجر متوجه شده که ملک پرخاشگر شده و با بچه های دیگر درگیر می شود و این موضوع او را بیشتر نگران می کند. شب بعد از خوابیدن ملک زهرا و الوان به او قول می دهند که بیشتر از گذشته به ملک توجه کنند  طبق گفته موگه عمل کنند. اما خالصه می گوید: «این بچه به مادر نیاز داره.» بعد رو به سنجر می گوید: «ولی ماوی همسر مناسبی برای تو نمیشه. چون بچه ش رو از دست داده و به دنیا کینه توزانه نگاه می کنه.» سنجر از حرف او ناراحت شده و از عمارت خارج می شود. او به ماوی زنگ می زند. ماوی وقتی می بیند او عصبی است از او می خواهد که به کافه برود تا قهوه ای بخورند و صحبت کنند و سنجر با خوشحالی می پذیرد ولی وقتی به آنجا می رسد نگاهش را از ماوی می دزدد چون می ترسد ماوی متوجه علاقه او بشود. سنجر در مورد رفتار پرخاشگرانه ملک حرف می زند و با افسوس می گوید که نسبت به خواسته های دخترش بی توجه بوده. ولی همه تلاشش را برای آرامش او خواهد کرد. یحیی دودو را متقاعد می کند ه یک عقد ساده بگیرند و به عمارت بروند و پسرشان را در بین خانواده افه اوغلو بزرگ کنند. دودو که اصلا به همین هدف به یحیی نزدیک شده با خوشحالی می پذیرد و شروع به جمع کردن اثاثیه منزل می کند.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن