خلاصه داستان قسمت ۱۶۹ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۶۹ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۶۹ سریال ترکی دختر سفیر
قسمت ۱۶۹ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۶۹ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر بعد از اینکه از سلامتی دخترش خیالش راحت می شود چپ چپ به کاوروک نگاه می کند و کاوروک به او می گوید که ماوی از او خواسته چیزی به سنجر نگوید که مبادا حضانت ملک را از دست بدهد. بعد خداحافظی می کند و می رود و آن سه را تنها می گذارد. سنجر منتظر می ماند تا ماوی توضیح دهد و داد می زند چرا بدون اطلاع او دخترش را فراری داده. ماوی می گوید: «اول صدات رو بیار پایین. من اون روز از چشمای چلبی فهمیدم که مثل شوهرم ظاهر موجه اما شخصیت مردم آزاری داره و ملک رو اذیت می کنه. تصمیم گرفتم بدون اطلاع تو ملک رو فراری بدم. همونطور که تو باعث نجات من شدی.» سنجر با حرف های او آرام می شود و از او تشکر می کند و ملک هم می آید و هر سه بعد از مدت ها کنار هم می نشینند و لحظات خوبی را سپری می کنند.

بورا الوان را به عمارت افه اغلو برمی گرداند و وقتی چهره نگران الوان را می بیند می گوید: «تو یه زن شاغلی. می تونی دیر به خونه برگردی یا برای خودت توی شهر گردش کنی.» الوان از او می خواهد که زود از آنجا برود تا افراد سنجر کتکش نزده اند. او وارد ساختمان می شود و با خالصه رو به رو می شود. خالصه که تازه از ملاقات با زهرا برگشته و از زبان زهرا گم شدن ملک را شنیده بی تاب است و با دیدن الوان فورا متوجه می شود او مشروب خورده و شروع به سرزنش او می کند. گلسیه وقتی صورت خندان و چشم های براق الوان را می بیند می فهمد که خبری شده و الوان با خوشحالی می گوید: «حس می کنم از یکی خوشم اومده.» سپس به اتاقش می رود و به بورا پیغام می دهد و از تشکر می کند اما بورا هم که دلش پیش الوان گیر کرده نمی داند چه جوابی بدهد و باعث ناراحتی الوان منتظر می شود و او با ناراحتی به خواب می رود. یحیی به خانه پیش دودو برمی گردد و می گوید: «این احمد غیبش زده. نتونستم پیداش کنم.» دودو با ناراحتی می گوید: «من بهت دروغ نگفتم اما تو همچنان به من شک داری. ولی به الوان اعتماد داشتی. به خاطر اینه که من تو یه شهر دیگه درس خوندم. این انصاف نیست.» دودو به اتاق می رود و گریه می کند و احساس می کند در رابطه اش با دودو به شدت مردد شده است.

چلبی وقتی در تعقیب سنجر و کاوروک ناکام می ماند افرادش را سرزنش می کند و می گوید عرضه انجام دادن یک کار کوچک را هم ندارند و نمی توانند نه ملک را و نه سنجر و ماوی را پیدا کنند. سپس به وکیلش می گوید در پرونده ماوی نوشته شده که او در نوزده سالگی به اتهام قتل دادگاهی شده است. او می گوید: «این زن مرموزه. باید مدارکی بیشتری ازش به دست بیاریم.» در همین حال سلیم وکیل سنجر که از طرف او به مونته نگرو و برای آوردن کرم راننده سابق سفیر به ترکیه رفته بود با سفیر تماس می گیرد و می گوید: «کرم رو همراه خودم آوردم ولی اگه بهم یه میلیون دلار بدی اونو به جای سنجر به تو تحویل میدم.» سفیر با خوشحالی می پذیرد. از آن طرف سنجر به فاروق پشت تلفن می گوید: «این بار باید حضانت دخترم رو هرطور شده بگیرم تا دیگه شاهد اینطور مصیبت ها نباشیم.» سپس کنار ماوی که به خواب رفته می نشیند و ماوی در خواب گریه می کند و سنجر او را بیدار می کند. ماوی به او می گوید: «هر شب خواب دخترم رو می بینم که تصادف کرده. من سعی می کنم نجاتش بدم اما اون جلوی چشمم می میره. من باعث مرگ اون شدم.» سنجر نوازشش می کند و می گوید: «تو مقصر نیستی. سرنوشت رو نمیشه تغییر داد. دیگه خودت رو اذیت نکن. بذار با هم خاطرات جدیدی رو شروع کنیم. تو باعث آرامش منی.» او دست های ماوی را می بوسد. ملک آنها را می بیند و احساس می کند به ماوی حس حسادت ندارد و او را دوست دارد.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن