خلاصه داستان قسمت ۱۶ سریال ترکی ستاره شمالی + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۶ سریال ترکی ستاره شمالی را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. سریال ستاره شمالی روایتی از زندگی دختری تنها به نام ستاره را در یکی از روستاهای شهر اُردو، به تصویر کشیده است.این سریال محصول کشور ترکیه و در ژانر عاشقانه و خانوادگی می‌باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز: ایسمیل دمیرجی، اسلیهان گونر، گیزیم گونش، نیلسو برفین اکتس , اسلیهان کاپانساهین.

قسمت ۱۶ سریال ترکی ستاره شمالی
قسمت ۱۶ سریال ترکی ستاره شمالی

خلاصه داستان سریال ترکی ستاره شمالی

داستان درباره ییلدیز است که تا زمانی که به یاد دارد عاشق کوزی است. او کسی را جز او ندیده است. خانواده ها نیز با یکدیگر دوست هستند. اما وقتی کوزی برای ادامه تحصیل در دانشگاه به استانبول می رود، همه چیز را فراموش می کند و به دنبال عشق دیگری می رود. وقتی خانواده او متوجه این موضوع می شوند، کوزی توسط همه افراد روستا و خانواده اش، ترد می شود. کوزی با زنی که دوست داشت ازدواج می کند و صاحب سه فرزند می شود. اما بیست سال بعد …

قسمت ۱۶ سریال ترکی ستاره شمالی

فریده پیش ییلدیز میرود که برای آموزش اسلحه تمرین کند، ییلدیز میگوید که امروز نمیرود.کوزی همان موقع به فریده زنگ میزند که بخاطر شکایت چتین، او را دستگیر کرده اند.
ییلدیز ،فریده را به کلانتری میرساند.
پنبه و‌ دخترها به ملاقات کوزی میروند.کوزی به آنها سفارش میکند که در غیاب او،مراقب همدیگر باشند.
فریده به بیمارستان پیش چتین میرود و از او میخواهد که شکایت اش را پس بگیرد.چتین میگوید :« گذشته‌ها را فراموش کنیم و بسوی آینده برویم, با یک بله گفتن، همه چیز حل میشود ».فریده میگوید که من هیچوقت با تو ازدواج نمی کنم. چتین از او میخواهد که یک شب با هم شام بخورند. ییلدیز هم به دیدن کوزی میرود و میگوید که من دخترها را اینجا آوردم و خواستم بهت بگم که نگران دخترهایت نباش.کوزی از او میخواهد که ماسک را از چهره اش بردارد و واقعی باشد.او میگوید که:« تو به دیدن من میایی، خودت را بخاطر من جلو اسلحه میندازی،»یبلدیز آنرا یک عکس العمل طببعی میشمارد.

ییلدیز به اوتذکر میدهد که رفتارهای عاقلانه نکرده است که ان مرد را زده است و اضافه میکند که تواصلن عوض نشدی.اما من رها کردن را یاد گرفتم.اگر توالان سالم هستی ، بخاطر رها کردن من است.کوزی میپرسد که یعنی تا این حد از من متنفری؟ ییلدیز جوابش را نمیدهد.وبا ناراختی بیرون میرود. گوکچه و امینه نگران هستند که ممکن است پدرشان سالها زندان بماند.گوشی امینه زنگ میزند.امینه میبیند که مادرش هست و جواب نمی دهد‌ و میگوید که همه این مسایل در اصل تقصیر او هست.اما گوکچه اینطور فکر نمی کند و میگوید :«شاید کار مهمی دارد». مادرشان به گوکچه‌ زنگ میزند و او برای صحبت بیرون میرود.او به مادرش میگوید که امینه لج کرده و جواب نمیدهد.فریده به او نزدیک میشود و گوکچه تظاهر میکند که با دوستش حرف میزند.
ییلدیز به شاگردش ،شکرو، سفارش میکند که آدمهای غریبه را به آنجا راه ندهد، چون در غیاب کوزی ممکن است بعضی ها بخواهند برای دختر هایش دردسر درست کنند.
پستچی آنجا میاید و ادرس خانه فریده را میپرسد و میگوید که برای او بسته ای آورده است.ییلدیز پستچی را تا دم در خانه آنها میبرد و پستچی ، بسته پاکت را به فریده تحویل میدهد.

فریده پاکت را باز میعکتد و عکسهای ازدواج عمر را میبیند.او با ناباوری انها را نگاه میکند ‌و‌ میگوید:« چطور چنین چیزی ممکن است؟» یادداشتی هم از طرف چتین نوشته شده که میگوید:«عشقت تو را گول میزده،مردی که دستش را گرفته ای، حلقه ازدواج‌ به دستش دارد، او پسر یک قبیله در انتپ هست. تمام اطلاعات در یک پرونده است که برایت گذاشته ام.منتظر او نباش و دنبال دروغ نرو،».
فریده نمی تواند موضوع را باور کند . ییلدیز میگوید« همیشه داستان همینه.مردها اینکار را میکنند.» فریده میخواهد تنها باشد.
فریده به دیدن چتین میرود.چتین میگوید که:« اینقدر دوستت دارم که حتی اگر بدانم ناراحت میشوی، از گفتن حقیقت منصرف نمیشوم. اگر آن پرونده را بخوانی ، همه چیز را میفهمی.»فریده پیشنهاد شام او را قبول میکند،بشرط انکه از شکایت منصرف شود‌ وکوزی را از زندان دربیاورد.کوزی از زندان مرخص میشود.یبلدیز با دخترها با ماشین اش دنبال او میایند.

کوزی پیش صالح میرود و چک را به او میدهد و از او سند قرار داد را میخواهد.صالح ان را پاره میکند و میگوید:« شرف مرد خوبی بود.من در مورد تو و کارت تحقیق کرده ام.»صالح پیشنهاد کار و شراکت به کوزی میدهد. کوزی آنرا رد میکند.
صالح میگوید :«نمی خواهم بتو قرض با سود بدهم، این چک را بتو برمیگردانم تا با ان یک کشتی بسازی.این سفارش مشتری ما هست و اسم کشتی هم کوزی ییلدیزی باشد. این کشتی سفارش بابات هست،اماهنوز نمی داند که تو آن را درست می‌کنی.
این فرصت خوبی برای آشتی هست.» کوزی پیش مادرش میرود و میپرسد که قایق کوزی یبلدیزی ،هنوز هم آنجاست؟ میخواهم بزرگترش را بسازم..شرف میشنود و لبخندی از رضایت میزند.

فریده با ییلدیز درددل میکند که دیگر نمی تواند به کسی اعتماد کند. یبلدیز به او میگوید که با عمر صحبت کند و ازش حساب پس بگیرد.
فریده میگوید که اینکار چه فایده ای دارد؟ در هر صورت، من او را نمی بخشم. ییلدیز ،علتش را نه برای بخشیدن، بلکه برای آرامش خودش ذکر میکند، که آتش درونش ، او را نسوزاند.ناهیده که حرفهای آنها را میشنود،وارد بحث آنها میشود و او هم اظهار نظر میکند.او میگوید که شاید یبلدیز بخاطر کارهای بابات، او را نفرین کرده است.فریده میگوید :«بابام ،مادرم را گول نزده بود و به اوگفته بود که در روستا ، نامزدی دارد.» فریده احساس میکند که ییلدیز کنجکاو است و ادامه میدهد :«نمی خواهم از طرف بابام نظر بدهم ، اما آدم وقتی عاشق میشود، فراموش
کردنش سخت است.»

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن