خلاصه داستان قسمت ۱۷۱ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۷۱ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۷۱ سریال ترکی دختر سفیر
قسمت ۱۷۱ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۷۱ سریال ترکی دختر سفیر

در عمارت افه اغلو خالصه به مناسبت آمدن ملک جشنی ترتیب داده و همه به استقبال ملک می آیند. کاوروک بعه دستور سنجر برای شادی روح دختر ماوی از خدمتکارها خواسته حلوا بپزند و خالصه به سنجر می گوید: «هنوز حضانت ملک رو کامل به دست نیاوردی و این همه سر و صدا راه انداختی. تازه برای دختر مردم هم خیرات می کنی.» سنجر جواب می دهد: «اگه کمک ماوی نبود ملک الان اینجا نبود.» خالصه می گوید: «مردم پشت سر تو و ماوی حرف می زنن.» سنجر از شنیدن این حرف برآشفته می شود و به دیدن ماوی می رود و برایش دسته گلی می برد و می گوید: «هر جا میرم پاهام منو به سمت تو می کشونه.» و دست های او را می گیرد.

الوان از بی توجهی بورا به شدت ناراحت است و گلسیه وقتی ناراحتی او را می بیند می گوید: «اون حق نداره به این راحتی با احساس تو بازی کنه. سراغش برو و یه سیلی حسابی به اون بزن و بی ادبیش رو گوشزد کن.» الوان از حرف های گلسیه جرات پیدا می کند و سراغ بورا می رود و می گوید: «توی این شهر وقتی یه مرد به چشمای یه زن عاشقانه نگاه کنه یعنی به اون قول داده. حالا می فهمم که چرا چند بار ازدواج کردی و شکست خوردی. چون تو زنا رو بازیچه خودت می کنی. از من فاصله بگیر.» بورا تا می آید به او بگوید که سوتفاهمی پیش آمده الوان از او دور می شود و بورا می فهمد که وقتی تلاش می کرده به الوان نزدیک شود در واقع نادانسته او را از خود دور کرده است.سنجر در خانه ویلایی به ماوی می گوید: «من بلد نیستم حرفای عاشقانه بزنم. دوست شدن با یه زن رو هم نمی فهمم. با من ازدواج کن. همراه و رفیق من باش.» ماوی لب های او را می بوسد و گرچه دودل به نظر می رسد اما به سنجر می گوید: «تحصیل کرده های زیادی رو دیدم که هرگز پاکی قلب تو رو نداشتن. پیشنهادت رو قبول می کنم.» سنجر با عشق او را در آغوش می گیرد و قول می دهد که از او جدا نشود و به مردم اجازه یاوه گویی ندهد.

فردا صبح آنها رو به روی عاقد می نشینند و به گواهی کاوروک و فاروق پیمان زناشویی می بندند.افراد گوون چلبی به او خبر می دهند که احمد را پیدا کرده اند و در حال تحقیق بیشتر هستند و همچنین در مورد ماوی اطلاعات تازه ای پیدا کرده اند. چلبی که از سنجر بدجور خورده از افرادش می خواهد که احمد را پیش او بیاورند. او تصمیم جدی دارد که مانع خوشبخت سنجر شود.یحیی بعد از مدت ها به مغازه الوان می رود و به خاطر افتتاح مغازه به او تبریک می گوید و با بغض ادامه می دهد: «من رفتار درستی با تو نداشتم. هیچ وقت هم از تو عذرخواهی نکردم. ولی همیشه با قلب مهربونت منو بخشیدی. هیچ وقت لایق تو نبودم و ارزش تو رو ندونستم. از تو می خوام که از بدی های من بگذری و حلالم کنی تا شاید خدا هم منو ببخشه.» الوان با غصه و بغض می گوید: «من کینه ای از تو ندارم. از ته قلبم برات آرزوی خوشبختی می کنم.» یحیی می رود و بورا به دیدن الوان می آید. الوان در مغازه را می بندد و به تلخی گریه می کند.ماوی برای اولین شب زندگیشان شام آماده کرده و منتظر سنجر است. اما به جای سنجر شوهر سابقش سدات از راه می رسد و پشت میز شام می نشیند. ماوی با دیدن او ظرف غذا از دستش واژگون می شود.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن