خلاصه داستان قسمت ۱۷۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۷۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۷۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در سخنرانی مراسم ختنه سوران خیریه دمیر، ناگهان حال همه کارگرانی که از غذا خورده بودند بد می شود. دمیر و زلیخا شوکه می شوند و همه مهمانان نیز با تعجب نگاه میکنند. دمیر از غفور میخواهد که فوری دکتر خبر کند و آمبولانس برای بیماران بیاید. گولتن نیز که از غذا خورده است، حالش بد می شود. زلیخا نگران گولتن می شود. صباح الدین و چند دکتر دیگر برای درمان افرادی که مسموم شده اند اقدام میکنند. عده ای دکتر نیز به منطقه می آیند تا همان جا بیماران را درمان کنند. ناجیه نیز حالش بد شده و خطیب به او با گلایه میگوید که چند بار تاکید کرده بود که از این غذا نخورد. دمیر از اینکه جلوی فرماندار ابرو ریزی شده است ناراحت و عصبی است. دمیر و زلیخا به بیمارستان می روند. دمیر از زلیخا میخواهد که به خانه بروند و استراحت کند، اما زلیخا که نگران است میخواهد پیش او بماند.

ایلماز با مژگان بیرون قرار میگذارد تا با او صحبت کند. او تصمیم دارد همه چیز را به مژگان بگوید. او نامه زلیخا را به مژگان نشان میدهد ، و میگوید که متوجه شده است که زلیخا به خاطر او با دمیر ازدواج کرده است. مژگان شوکه شده و با ناراحتی از ایلماز سوال میکند که هنوز هم زلیخا را دوست دارد؟ ایلماز از جواب دادن طفره می رود. مژگان جوابش را گرفته و میخواهد برود. ایلماز به او میگوید که میخواهد زندگی جدیدی را با او و بچه شان شروع کند و همیشه آرزوی پدر شدن داشته است. مژگان حاضر به فراموش کردن ماجرا نیست و از آنجا می رود .
هولیا به خاطر قهر با دمیر به مراسم ختنه سوران نرفته بود یکی از کارگران برای او خبر می آورد که چه اتفاقی در مراسم افتاده است. هولیا سریع به محل می رود و در مورد علت مسمومیت پیگیری میکند. دکتر میگوید که همه به خاطر خوردن مرغ فاسد مریض شده اند. ایلماز به خانه می رود. نظیره به او میگوید که مژگان با گریه به خانه آمده و سپس رفته است. ایلماز در اتاق ثاب عکس شکسته عروسی خودشان و سینه ریز چشم نظر را روی تخت می بیند. او برای پیدا کردن مژگان به بیمارستان می رود.

در بیمارستان، ایلماز با زلیخا رو به رو می شود. زلیخا با سردی با او برخورد میکند و به او میگوید که دیگر در قلبش جایی ندارد و ایلماز ارزش عشق و صبر او را نداشته است. دمیر از دور آنها را میبیند و جلو می آید. زلیخا همراه دمیر می رود.
دمیر به خانه برگشته و با عصبانیت دنبال غفور میگردد. او غفور را به خاطر خرید مرغ فاسد و آبروریزی به شدت کتک می زند و میپرسد که مرغ ها را از چه کسی خریده. غفور میگوید که ای خطیب خریده است. دمیر بیشتر عصبانی شده و به کتک زدن غفور ادامه میدهد. سپس او را سوار ماشین کرده و دم خانه خطیب می برد. خطیب میگوید که او مقصر نیست و زن خودش نیز مسموم شده است. سپس تقصیر را گردن کارگر خود می اندازد که به اشتباه مرغ های فاسد را به غفور داده است.

در کارخانه ، ایلماز به تکین میگوید که همه چیز را برای مژگان تعریف کرده و او رفته است. ایلماز از طریق دوست مژگان می فهمد که او قصد دارد به استانبول برود. ایلماز سریع حاضر می شود تا دنبال مژگان برود.
شب در خانه، بهیجه با ذوق لباسهای نوزادی که برای بچه مژگان خریده را به تکین نشان میدهد. تکین خبر میدهد که مژگان و ایلماز برای دیدن دوستشان به استانبول رفته اند. بهیجه از اینکه مژگان به او خبر نداده است متعجب می شود.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن