خلاصه داستان قسمت ۲۳۲ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۳۲ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۳۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۳۲ سریال ترکی گودال

یاماچ بعد از ملاقاتی وارتلو، سراغ یوجل می رود و با عصبانیت اما به آرامی به او می گوید:« صالح گفت میخواد قاتل بابامو بکشه. گفتم بزن! اما باورم نکرد! اینو بدون که به زودی همتون تقاص کاری که با ما کردین رو پس میدین! » تمساح به همراه افرادش و در حالی که خیلی مواظب خودش است، وارد خانه اش می شود و مستقیم سراغ گاو صندوق می رود و فلشی را که مرگ ادریس در آن است را پیدا می کند و از این که هنوز کسی به آن دسترسی نداشته خیالش راحت می شود اما یکی از افرادش به او می گوید که تمساح شبی که نئشه بوده ان ویدیو را نشان ضیا هم داده است! تمساح عصبانی می شود و به نگهبانش می گوید که نباید کسی جز او این موضوع را بداند چون این فلش سند زنده ماندنش است! فاتح دو خواهر و چهار برادر آذر را هم گروگان گرفته و او را تهدید می کند زودتر جنس های انها را پس بدهد. آذر با دیدن خواهرهایش که حسابی ترسیده اند، عصبانی می شود و تصمیم می گیرد هرطور شده جنس ها را از آکین بگیرد و به فاتح پس بدهد. او لحظه ی اخر از یکی از برادرهایش می شنود که مادرشان هم امشب به استانبول می آمد و برای همین نتوانسته اند او را گیر بیندازند. از طرفی یاماچ به در خانه ی آذر می رود و فاتیک با دیدن او می پرسد:« چیکار داری؟ » یاماچ می گوید که دوست اذر است و سراغش را میگیرد. فاتیک می گوید که نه از آذر و نه بچه هایش خبری نیست! یاماچ از انجا می رود اما می بیند که افرادی به خانه ی آذر حمله می کنند.
او برای نجات فاتیک برمی گردد و با کشتن آن افراد فاتیک را به سمت خانه ی خودشان می برد و به سلطان هم می گوید:« این زن یکی از کساییه که تو قتل بابام دست داشته. تنها بود. تصمیمش با توئه که خونه راهش بدیم. » سلطان در حالی که خیره به فاتیک است، از او می خواهد داخل بشود و دور میز انها با هم شام بخورند. آذر وقتی به سمت خانه شان می رود و افرادی که مرده اند را می ببیند نگران مادرش می شود اما متوجه می شود که خبری هم از مادرش نیست. آکین در خانه ای خرابه همراه رمزی و کوتای در دره است. همان موقع اذر به او زنگ می زند و با او قرار ملاقات می گذارد. آذر به محض رسیدن اسلحه ای روی پیشانی آکین می گیرد و از او می خواهد تا جای جنس ها را بگوید اما آکین با قاطعیت می گوید که از چیزی خبر ندارد. آذر می رود اما کوتای با عصبانیت به اکین می گوید:« چرا نگفتی دست کاراجاست؟ این مرتیکه قرار نیست دست از سرمون برداره که! » آکین فریاد می زند:« اون خواهرمه فهمیدی؟ حالام برو گمشو آروم که شدی برگرد! » کوتای با عصبانیت آنجا را ترک می کند و همان موقع آذر که فالگوش ایستاده بوده، او را بیهوش می کند و همراه خودش می برد. صبح کوتای با سر و صورت زخمی سراغ کاراجا می رود و به او می گوید که آکین به شدت زخمی شده و برای کمکش باید بروند. کاراجا هم فورا با او همراه می شود اما کوتای او را به سمت ماشین اذر هدایت می کند و کاراجا بعد از سوار ماشین شدن، تازه می فهمد که گیر آذر افتاده.
یاماچ به همراه عمو و سلیم و جلاسون و مکه مشغول بررسی یادداشت های رمزی ای است که علیچو طی تماسی که با او داشته گفته بود. یاماچ می گوید:« میخوایم علیچو رو پیدا کنیم! » بقیه با تعجب بین هم نگاه هایی رد و بدل می کنند و متین می گوید:« اما داداش علیچو که مرده. » یاماچ لبخند می زند و چیزی نمی گوید. آنها ساعت ها مشغول رمزگشایی یادداشت می شوند اما به نتیجه ای نمی رسند. فرهاد به قهوه خانه می آید و اتفاقی به یکی از برگه ها نگاه می کند و با گفتن این که این یک رمزبازی بچه گانه است آن را توضیح می دهد. علیچو در مورد برکه و ماهی قرمز صحبت کرده است! همه از فرهاد به خاطر این کمکش تشکر می کنند اما نمیدانند که ماهی قرمز و برکه چطور انها را به علیچو می رساند تا این که جلاسون می گوید:« علیچو از کنایه سر در نمی آورد. معلومه اگه منظورش ماهی قرمز یا برکه ست. واقعا باید دنبال برکه بگردیم. » انها در نقشه برکه های نزدیک را بررسی می کنند. پدر علیچو به جونیت می گوید که دیگر با روش او پیش نخواهند رفت و با روش سختگیرانه ی خودش سعی می کند علیچو را مثل قبل کند و به او تمرین های سخت می دهد.
علیچو تمرینات را انجام می دهد اما زیربار حرف های پدرش نمی رود. آذر کاراجا را به خانه ی خودشان می برد و به آرامی از او می خواهد تا در مورد جنس ها بگوید. اما کاراجا می گوید که اصلا نمی تواند از زیر زبان او حرف بکشد! همان موقع عایشه متوجه نبود کاراجا در خانه می شود و به اکین زنگ می زند و با نگرانی این را به او می گوید. آکین می فهمد که حتما زیر سر کوتای است و از مادرش می خواهد این موضوع را از همه پنهان کند و بعد هم به اذر زنگ می زند. او به اذر می گوید که کاری به کاراجا نداشته باشد تا خودش جنس ها را برایش بیاورد. جومالی و کمال دنبال ردی از داهان هستند تا حساب او را برسند. مدد هم به خاطر این که پیش وارتلو برود، سراغ وکیلی رفته و به او می گوید:« یه جرمی میخوام که منو سه تا شیش ماه به زندون بنداره! » وکیل تعجب می کند اما راهکارهای لازم را به او می دهد. مدد به خیابان رفته و سعی می کند با دزدی یا اذیت مردم توجه پلیس را جلب بکند اما هربار موفق نمی شود!!
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن