خلاصه داستان قسمت ۲۴۴ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۴۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۴۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۴۴ سریال ترکی گودال

برای گرفتن دخترهای گروگان گیری شده، سلیم و جومالی دو گروه می شوند و با عده ای دیگر از جوانان به مکان آذر حمله می کنند. اما خبری از نگهبانان یا خود آذر نیست. وقتی جومالی به سلیم زنگ می زند تا از وضعت او با خبر بشود، سلیم هم می گوید که کسی در خانه نیست و هردو می فهمند که این یک تله بوده و همان موقع همان تعداد زیادی از افراد مسلح آذر، به آنها حمله می کنند و از هر طرف آنها را به رگبار می بندند. جومالی به همراه عمو و مکه و جلاسون در گوشه و کنار پنهان می شوند تا بتوانند در مقابل تعداد زیاد افراد آذر مقابله کنند اما فشنگ کمی برایشان مانده و نمی توانند زیاد مقاومت بکنند. از طرفی سلیم و اجویت و سالم هم همین شرایط را دارند اما آنها از داخل خانه جعبه ای پر از اسلحه های کمری پیدا می کنند و این جنگ را بیشتر ادامه می دهند. عمو و جومالی از شکم تیر می خورند و عمو تقریبا بی حال می شود. جومالی که فشنگ هایش تمام شده از جلاسون می خواهد تا یکی از اسلحه ها را برای او پرت بکند.
جلاسون این کار را می کند اما اسلحه دورتر پرت می شود! آنها با ناامیدی به هم خیره می شوند که صدا وارتلو به گوش می رسد. او همراه مدد و مسلسل بزرگی تمام دشمنان را از بین می برد و جومالی و بقیه را نجات می دهد. جومالی با این که زخمی شده به او می گوید که باید بروند و سلیم را هم نجات بدهند. وارتلو به همراه جلاسون و مدد به سمت خانه ای که سلیم در آن گیر افتاده می روند. سلیم از دیدن او متعجب و خوشحال می شود. یاماچ به یاد صحبت های تمساح در ماشین است و فکرش درگیر است که وسط جاده خود تمساح، به سمت او با مسلسل شلیک می کند. یاماچ فورا خودش را از ماشین بیرون پرت می کند و شانه اش زخمی می شود و پشت آن پناه می گیرد و هرچند وقت یک بار هم به سمت تمساح شلیک می کند که ناگهان ماشین هایی که تمساح روی آن سوار بوده منفجر می شوند و تمساح پا به فرار می گذارد. از سمت جنگل کسی که معلوم نیست، به سمت او می آید. درست وقتی که کسی در گودال نیست، آذر همراه افرادش داخل آن می شود. دخترهای گودال از پشت بام ها او را می بینند و تعقیبش می کنند.
یکی از دخترا به سمت انباری ای که شنول و مرتضی قدیر را انجا زندانی کرده اند می رود و خبر آمدن آذر را می دهد. وقتی آذر وارد انباری می شود با تعداد زیادی از دخترها روبرو می شود و سراغ قدیر را می گیرد. دخترها او را دست به سر می کنند و در این حین هم شنول و مرتضی پشت انبار، مواظب قدیر هستند. مرتضی وقتی می بیند شنول حواس نیست اسلحه اش را بیرون می آورد اما بعد پشیمان می شود تا حرکتی بزند. متین و کمال به سمت یکی دیگر از مکان های آذر برای پیدا کردن دخترها می روند. اتفاقا دخترها دست و پا بسته آنجا هستند و چند نگهبان هم مراقب آنها. یکی از دخترها جرئت می کند و فریاد می زند که باعث می شود متین و کمال از بودن آنها در آنجا مطمئن بشوند و حمله بکنند. یکی از افراد هم به آذر این خبر را می دهد و آذر با عصبانیت به سمت آن مکان می رود. کرکره ی برقی انباری پایین می آید و متین و کمال سعی می کنند هرچه سریعتر دخترها را بیرون ببرند. کمال به سمت کرکره می رود و همه زورش را میزند تا کرکره را نگه دارد تا دخترها همه شان بیرون بروند. او وقتی این کار را می کند خودش در انباری گیر می افتد و آذر از پشت سر او را بیهوش می کند.
۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن