خلاصه داستان قسمت ۲۵۹ سریال ترکی زن (کادین)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۵۹ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که ۲۵۹ قسمت سریال ترکی زن (کادین) تاکنون پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۲۵۹ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۲۵۹ سریال ترکی زن (کادین)

امره دستان جیدا را در دست می گیرد و بعد می گوید: «جیدا من امتحان کردم و خواستم یه زندگی خوب داشته باشم، اما نشد… نمیشه ما هم امتحان کنیم؟ » جیدا از حرف او جا می خورد و امره پشت سر هم می گوید: «جیدا بچه ها خیلی دوستت دارن ما میتونیم کنار هم خوشحال زندگی کنیم… » جیدا لبخند کمرنگی میزند و می گوید: «خودت چی؟ تو منو دوست داری؟ » امره کمی مکث می کند و می گوید: «رفته رفته وقتی با هم زندگی کردیم میتونم عاشقت بشم.. اما اینو میدونم که بچه ها و ما خوشحال زندگی میکنیم… » جیدا لبخند زده و دستش را از میان دستان امره بیرون می کشد و می گوید: «نه نمیشه… میدونی که من قبلنا از عشق تو دیوونه شده بودم.. اما گذشت… تو هم یه روز به خودت میای و میبینی که کس دیگه ای رو دوست داری… » و بلند می شود که برود. امره می پرسد: «واسه تو اینجوری شده؟ کسیو دوست داری؟ » جیدا کمی فکر می کند، بعد لبخند می زند و به آرامی می گوید: «آره.. و حدس نمیتونی بزنی چقدر دوستش دارم… »

نیسان و دوروک وقتی می بینند انور این روزها خوشحال نیست، از او می خواهند تا با هم به پارک بروند. دوروک در پارک از انور پول می گیرد تا پشمک بخرد، اما آن را به انور می دهد و می گوید: «اینو برای تو خریدم. من هروقت ناراحتم وقتی پشمک بخورم حالم خوب میشه… » انور لبخند محزونی می زند. همان موقع آنها از دور ساتیلمیش را همراه جیدا می بینند. نیسان که به نظر او هم جذب ساتیلمیش شده، با لبخند برایش دست تکان می دهد. شیرین گرسنه است و از طرفی می ترسد تا متل را ترک کند. بالاخره بعد از ساعت ها از اتاقش بیرون می رود و به صاحب متل می گوید تا برایش غذا سفارش بدهد چون مریض است و حال خوبی ندارد. صاحب آنجا می گوید: «به نظرم تو داری از کسی فرار میکنی! » شیرین این را که می شنود بیشتر نگران می شود و به اتاقش برمی گردد. او بالاخره گوشی اش را روشن می کند و خودش غذا سفارش می دهد. ساعتی از شب گذشته که صاحب متل در اتاق او را می زند. شیرین از جا می پرد و عمر با لحن بدی می گوید: «اتاقت سرده. بیام اتاقت تا گرمت کنم؟! » شیرین با ترس فریاد می زند: «مزاحمم نشو وگرنه پلیس رو صدا میکنم! » عمر نیشخند زده و می گوید: «به نظر من زنگ بزن، چون تو خودت از دست پلیس داری فرار میکنی! » شیرین دیگر جواب او را نمی دهد و پشت در صندلی می گذارد. عمر هم بعد از کمی ایستادن پشت در بالاخره راهش را می کشد و می رود.

انور با ناراحتی مقابل جیدا و عارف و بهار می نشیند و می گوید: «با دکتر شیرین صحبت کردم، گفت قبلا هم به خدیجه هشدار داده بوده که شیرین ممکنه به خودش یا اطرافیانش صدمه بزنه و برای همین هرچی زودتر بستری بشه برای خودش هم بهتره… اما خدیجه اینو هیچ وقت به من نگفت… کاش زودتر میفهمیدم… » و افسوس می خورد و ادامه می دهد: «اما اگه پیداش کنیم، دکترش گفت میتونه وکالت بده تا شیرین بعد از چندتا بررسی توی تیمارستان بستری بشه… » جیدا می گوید: «شاید فرار کرده و دیگه برنگرده.. » انور زیرلب می گوید: «انشاالله… » بهار کمی مکث می کند و می گوید: «نه! باید پیداش شه تا بستری بشه. من نمیتونم هرروز با ترس از این که پیداش میشه زندگی کنم… » بعد از رفتن انور و عارف، جیدا به بهار می گوید:« سوتفاهم نشه اما نکنه بابابزرگ با شیرین در ارتباط باشه و به ما نگه؟! » بهار کلافه و خسته می گوید: «نه فکر نکنم داداش انور همچین کاری کنه… » اما ذهنش به هم می ریزد. رائف از مادرش می خواهد تا صد هزار دلاری که جیدا برای گرفتن آردا نیاز دارد را به او بدهند. فضیلت زیاد موافق نیست اما رائف اصرار می کند تا فضیلت خودش با جیدا صحبت کند که پول را قبول بکند. وقتی فردا جیدا به خانه ی آنها می آید، فضیلت این خبر را به او می دهد. جیدا زیر گریه می زند و می گوید: «منم اومده بودم بهتون بگم که دیگه حضانت آردا با منه… اما چه آدم های خوبی تو زندگیم دارم که حاضرن به خاطر خوشحالی من و بچه م این کارو بکنن… » و هردوی انها را در آغوش می گیرد…

شیرین کمی تغییر تیپ و ظاهر می دهد و به محله می رود. یوسف او را وقتی پشت دیوار کمین کرده می بیند. شیرین از او می خواهد مزاحمش نشود و بعد وقتی حواس انور نیست وارد آپارتمان و خانه شان می شود. او همه جای خانه را بهم می ریزد تا باقی پول هایش را پیدا بکند و از سر و صدای او، بهار که طبقه پایین است حدس می زند که شیرین برگشته باشد و با عجله به طبقه بالا می رود. همان موقع هم ناگهان انور وارد خانه می شود. شیرین پشت در پنهان می شود و بهار وقتی با انور روبرو می شود جا می خورد چون فکر میکرده شیرین انجا باشد. از طرف دیگر، یوسف پیش عارف می رود و در مورد این که شیرین را در محله دیده به او می گوید. در فاصله ای که کسی در خانه نیست، شیرین فرار می کند و عارف به بهار خبر می دهد تا در آپارتمان را ببندد تا کسی فرار نکند. انور به سمت آپارتمان می رود اما بهار که کمی به او شک کرده اجازه نمی دهد تا وارد خانه بشود تا وقتی عارف از راه می رسد. هر سه تایشان با هم وارد خانه می شود و وقتی بهم ریختگی آنجا را می بینند انور هول می شود که نکند شیرین پول ها را برده باشد. اما جاساز پول هایش را پیدا می کند و خیالش راحت می شود. بهار از این که برای لحظه ای به انور شک کرده اما برخلاف تصورش انور همراه آنها بوده او را محکم در آغوش می گیرد…

۰ ۰ رای
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن