خلاصه داستان قسمت ۳۰۴ سریال ترکی گودال + عکس

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۳۰۴ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۳۰۴ سریال ترکی گودال
قسمت ۳۰۴ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۳۰۴ سریال ترکی گودال

آریک سری به خانه ی افسون می زند و جنازه ی افرادش و مقبوله را در باغ می بیند. او وارد خانه می شود و با دیدن حال بد افسون و لباسهای خونی او متوجه قضیه می شود و از اینکه افسون اینقدر عاشق یاماچ است که بخاطرش مادربزرگ خودش را کشته جا می خورد. آریک افسون را تشویق می کند تا سریع خودش را جمع و جور کند و به او می گوید:« تو برای ما لازمی. زودتر به خودت بیا.» جوانهای گودال اسب آریک شمشک را سوار کامیون می کنند تا او را برای نگهداری بهتر به جای مناسبی بفرستند اما در بین راه تک تیراندازهای آریک همه ی آنها را به قتل می رسانند و آریک اسبش را پس می گیرد. آکین از عذاب وجدان زیاد و فشاری که این روزها تحمل می کند مریض می شود و عایشه او را پیش دکتر سلامی می برد. در مطب دکتر، آکین خاطره ای از عمو قهرمان را به یاد می اورد. روزی قهرمان در حین بازی فوتبال با آکین، به طور اتفاقی متوجه بیماری تنگی نفس او شده بود و تمام روز در غیاب سلیم در کنارش بود و با مهربانی به او امید داده و گفته بود:« حالا که نمیشه دیگه فوتبال بازی کنی…یه کار دیگه می کنیم. آرزوی قهرمانی هنوز از بین نرفته. من تو رو قهرمان تخته نرد ترکیه می کنم.»…آکین به عایشه می گوید:« از همه بیشتر عمو قهرمان دوسم داشت. حتی بابام دوستم نداشت…اما اگه حالا اون زنده بود آرزو می کرد که من بمیرم.» عایشه خیال می کند که آکین هذیان می گوید و حرفهایش را جدی نمی گیرد.

بعد از بیرون رفتن عایشه از مطب، آکین به پشت بام می رود تا خودش را پایین پرت کند اما لحظه ی آخر کاراجا از پشت سر او را می گیرد و نجاتش می دهد بعد هم کنار آکین می نشیند و به او می گوید:« من ازت معذرت می خوام که حرفاتو باور نکردم. تو داشتی سعی می کردی بهم کمک کنی و به من بفهمونی که آذر چیکار کرده ولی من متوجه نبودم. اما تونستم جبران کنم و همه هم منو بخشیدن. من نمیدونم تو چیکار کردی اما می دونم هر چیزی راهی داره همونطور که من بخشیده شدم تو هم می تونی بخشیده بشی. با بودن کنار خانوادت و فدا کردن خودت. همونطور که من خوشحالم تو هم می تونی یه روزی خیلی خوشحال بشی.» آکین که تصمیم گرفته برای خدمت به خانواده اش هر کاری از دستش برمیآید بکند گریه می کند و کاراجا را در آغوش می گیرد. کارجا درحالی که لحن صحبتش کمی تغییر کرده و رنگ تنفر گرفته ادامه می دهد:« یه روزی می شه که همه می بخشنت. اما تا اون روز اصلا به فکر خودکشی نیفت.» اسکندر در هتلی مخفی شده و چنگیز اردنت جای مخفیگاه او را به یاماچ و اریک می گوید. یاماچ و آریک بدون معطلی خود را به آن هتل می رسانند. سرن هم که می خواهد به آریک کمک کند و خراب کردن ماموریت قبلی را از دلش دربیاورد همراه آنها می رود. یاماچ وقتی نگهبانهای جلوی هتل را می بیند تصمیم می گیرد نقشه ای بکشد و بی احتیاطی نکند اما آریک بدون توجه به او اسلحه به دست وارد هتل می شود و یاماچ هم به ناچار دنبالش می رود. آنها به کمک هم نگهبانها و آدمهای اسکندر را می کشند و طبقه ها را به دبال اسکندر بالا و پایین می کنند.

در نهایت اسکندر را در سالن بزرگ همایش در حال فرار پیدا می کنند. اسکندر پشت صندلی های روی هم انباشته قایم می شود و آریک و یاماچ که سر موضوعی بحث شان شده شروع به کتک کاری با هم می کنند. آریک یاماچ را شکست می دهد و او را بی هوش می کند بعد هم سراغ اسکندر می رود و چند گلوله به او شلیک می کند و به یاماچ که هنوز بی هوش است می گوید:« برو به جون چنگیز دعا کن وگرنه  تو رو هم می کشتم.» آریک می رود و یاماچ وقتی به هوش می آید و اسکندر را می بیند با نگرانی زیر لب می گوید:« خدا لعنتش کنه. مشکل بزرگی به پا می شه.» او هنگام برگشت در ماشینش با وارتولو تماس می گیرد و درباره ی مشکلی که آریک با کشتن اسکندر به وجود آورده صحبت می کند و از او می خواهد آن شب را در گودال بماند و مراقب اوضاع باشد. هم چنین یاماچ که از صبح ذهنش درگیر افسون است او را به وارتولو می سپارد تا اگر کمکی لازم داشت تنها نباشد. آکین حرفهای وارتولو را می شنود جلو می آید و به او می گوید که قصد دارد از این به بعد طرف او و یاماچ باشد و به آنها کمک کند. وارتولو قبول نمی کند و می گوید:« بابا و عمو جومالیت بفهمن به یاماچ کمک می کنی تو رو هم می ذارن پشت در. برو و واسه منم دردسر درست نکن.» آکین اصرار می کند و وارتولو را قانع می کند که او را برای کمک به افسون بفرستد.

آکین به خانه ی افسون می رود. افسون هنوز هم لباسهای خونی اش را عوض نکرده و جنازه ها را از باغچه ی خانه اش بیرون نکشیده. آکین به او می گوید:« من رو عمو یاماچم فرستاد. کمکی نیاز داری؟» افسون که کمی به خودش امده می گوید برای حل مشکلی کمک می خواهد. از طرفی جنازه ی کسانی که مسئول جا به جا کردن اسب اریک بودند وارد گودال می شود. جومالی با دیدن جنازه ها به شدت عصبانی می شود و تصمیم می گیرد همان شب انتقام آنها را بگیرد و به یکی از مکانهای اردنتها حمله کند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی ترین پرطرفدار
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
رضوان حمید
رضوان حمید
19 روز قبل

هله

1
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن