خلاصه داستان قسمت ۵۱۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۵۱۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

قسمت ۵۱۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا
قسمت ۵۱۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۵۱۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

بتول افرادی را جمع کرده و بهشون میگه این کار شوخی بردار نیست و جای جبران نداره پس همین اولین باری که میخواین انجام بدین حواستونو جمع کنید سپس پولی را بهشون میده که یکی از اونا بهش میگه این پول، مقداری نیست که باهم دیگه طی کرده بودیم! بتول بهش میگه این نصف پوله نصف دیگرم هر وقت که کارو تموم کردین بهتون میدم. فکرت میخواد به کارخانه بره که تلفن خانه زنگ میخوره و با برداشتن دادستانی بهش میگه زنگ زدم تا این خبر را خودم بهتون بدم قاتل عموتون عبدالقدیر تسکین فرار کرده فکرت جا میخوره و میگه فرار کرده؟ یعنی چی؟ چطوری میتونه فرار کنه؟ دادستانی میگه از زندان فرار نکرده وقتی در حال منتقل شدن به زندان دیگه ای بود جلوی ماشینو میگیرن و آن را فراری می دهند زنگ زدم تا از زبان خودم این موضوعو بشنوین. فکرت با عصبانیت تلفنو قطع میکنه و به لطفیه ماجرارو میگه. لطفیه ازش میپرسه یعنی کی بهش کمک کرده؟ فکرت میگه معلومه وهاب برادرش. لطفیه بهش میگه به نظرت وهاب عقل همچین کاری داره که بخواد همچین کاری بکنه؟ فکرت میگه راست میگی پای یه نفر دیگه در میونه.

او تو فکر فرو میره و یک دفعه با عصبانیت از خانه بیرون میره و به طرف عمارت راهی میشه. زلیخا و هاکان درباره کار صحبت می‌کنند که فکرت با عصبانیت به آنجا میاد. زلیخا با چهره پریشونش بهش میگه فکرت اینجا چیکار می کنی؟ خیر باشه! فکرت به زلیخا میگه خیر نیست زلیخا قاتل عموم فرار کرده زلیخا بهش میگه چی؟ چه جوری فرار کرده؟ یعنی کی فراریش داده؟ فکرت میگه نمیدونم. زلیخا میگه شاید کار برادرش وهاب بوده نه!؟ فکرت میگه به نظرت با عقلی که وهاب داره میتونه همچین کاری کنه  یه نفر دیگه اونو فراری داده. زلیخا میگه یعنی کی؟ فکرت به هاکان نگاه میکنه و میگه بزار از هاکان بپرسیم نظر تو چیه؟ کی میتونه همچین کاری کرده باشه؟ بعد از کمی بحث کردن فکرت به هاکان میگه قسم میخورم و همینجا زلیخارو شاهد میگیرم اگه فراری دادن قاتل عموم زیر سر تو باشه تو همین چوکوروا خاکت می کنم و با عصبانیت از اونجا میره. بعد از رفتن فکرت، هاکان به زلیخا میگه فکر میکردم رابطمون با فکرت خوب شده باشه! زلیخا با کلافگی بهش نگاه میکنه و میگه تو توی ماجرا دست داشتی؟ هاکان میگه حرف اونو باور کردی؟ زلیخا می پرسد دست داشتی یا نه؟ اینو بهم بگو!

هاکان میگه پس حرفشو باور کردی خیلی خوب باشه و از اونجا میره. عبدالقدیر و وهاب در یک غار نشستن و به طبیعت نگاه می کنند وهاب به عبدالقدیر میگه برات کلی خوراکی خریدم عبدالقدیر میگه لازم نبود این همه خرید کنی من یه نفرم مگه چقدر میخورم؟ وهاب میگه زیاد باشه عیبی نداره اگه کم بیاد مشکل ساز میشه سپس بهش میگه که تمام مرزها پر از پلیسه هر جارو میبینی پلیس هستش اوضاع خیلی درهمه بزار یه خورده آبها از آسیاب بیفته بعد ردت میکنیم اونور آب فقط تا موقع باید اینجا بمونی و تحمل کنی عبدالقدیر میگه من روزهای سخت تر از اینو هم گذروندم مشکلی نیست. شب حشمت در رستورانش تو خوردن نوشیدنی زیاده روی میکنه طوری که اصلا نمیتونه تعادلشو حفظ کند با این حال پشت فرمون میشینه و به سمت خانه‌اش راهی میشه و با خودش میگه حشمت دیگه پیر شدی ببین با یه خورده نوشیدنی به چه روزی افتادی! نمیتونی چشماتو باز نگه داری! تو مسیر رفتن به خانه یه ماشین میبینه که خراب شده و راه جاده را بسته هر چی صداش میزنه و بهش میگه تا ماشینو کنار ببره و ردشه اون مرد اعتنایی نمی کنه بهش.

حشمت از ماشین پیاده میشه که همون موقع افراد بتول به سرش ضربه میزنن و او را با خودشان می برند. آنها حشمت را به یک سوله می برند و دست و پایش را می بندند سپس بتول به یکی از افرادش میگه با ماشین چولاک به سمت عمارت بره و بقیه نقشه را عملی کند. فکرت پیش زینب رفته و با او درد و دل می کند فکرت میگه من مدتهاست که دارم تمام تلاشمو می کنم تا قاتل عمویم را گیر بندازم حالا که تونستم زندانیش کنم یکی پیدا شده و اونو فراری داده و همه تلاشم نابود شد! سپس میگه که همه آن‌ها را به سزای اعمالشان می رساند. زینب سعی میکنه اونو آرام کنه. چتین برای اوزوم کوله پشتی خریده و بهش میده غفور تشکر میکنه و میگه دستت درد نکنه ولی به تازگی کیف گرفته بود الکی خرج کردی چتین میگه حال اوزوم خوب باشه پولش مهم نیست سپس راشد و غفور ماجرای مسابقه شان را برای او تعریف میکنند. چتین از کل کل کردنشان کلافه و خسته میشه و میگه من دیگه میرم که بخوابم غفور میگه حق داری با چرت و پرت هایی که این راشد میگه حوصلتو سر برده میدونم منم میام بدرقه ات می کنم.

انها ماشین حشمت را جلوی در عمارت می‌بینند آنها پیش زلیخا میرن تا ببینند چی شده یکی از افراد بتول با ماشین حشمت اومده و به زلیخا میگه حشمت خان گفتن بهتون بگم که میدونه کی عبدالقدیرو فراری داده و کجا پنهان شده و منو فرستادن تا دنبالتون بیام که شما رو پیش حشمت خان ببرم زلیخا میگه شما برین خودم میام. چتین همراه زلیخا راهی میشه. تو مسیر چتین به زلیخا میگه چرا باید به شما بگه؟ چرا نرفته پیش دادستان؟ زلیخا میگه اون مرد گفت انگاری به عنوان خان خانوم چوکوروا میخواسته اول من خبردار بشم امکان داره که هاکان توی فراری دادن عبدالقدیر دست داشته باشه اونم خواسته اول به من بگه. چتین میگه اگه این موضوع حقیقت داشته باشه میخوای چیکار کنی؟ زلیخا با کلافگی میگه نمیدونم. آنها وقتی به سر قرار می رسند شک می کنن که امکان داره تله باشه بتول از اینکه چتین هم اومده حرص میخوره و اسلحه‌اش را به سمت زلیخا نشونه میگیره….

بیشتر بخوانید:

(بخش سوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر فصل پنجم سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی اوچ کوروش (سه سکه)

۰ ۰ آرا
امتیازدهی به مقاله

ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
2 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
علی
علی
23 روز قبل

چرا چکوروا را متوقف کردید

علی
علی
25 روز قبل

چرا چکورووا را دیر به دیر میگذارید ؟

دکمه بازگشت به بالا