خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۶۸ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه را برای دوستداران این سریال قرار داده ایم. با ما همراه باشید. کارگردانی سریال ترکی عشق حرف حالیش میشه را از قسمت ۱ تا ۷ برعهده براک سایاشار و از قسمت ۸ الی ۳۱ برعهده موگه اورلار به سفارش شبکه Show Tv می باشد. سریال عشق حرف حالیش نمیشه محصول سال ۲۰۱۶ کشور ترکیه در ژانر درام عاشقانه و کمدی می باشد. بازیگران این سریال عبارتند از؛ بوراک دنیز ، هانده ارچل، اوزهان کاربی، اوزجان تکدمیر، مروه چاییران، سلیمان فلک، بولنت امراه پارلاک، دمت ‌گل، اسماعیل اگه شاشماز، بتول چوبان ‌اوغل، جم امولر، جم امولر، متین آکپینار، توگچه کارباکاک، اورن دویال، سلطان کوراوغلو کیلیچ، آلپ ناوروز، گوزده کوجااوغلو، متاهان کورو، الیف دوغان و… .

قسمت ۶۸ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه
قسمت ۶۸ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه

قسمت ۶۸ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه

صبح دوروک کت و شلوار شیکی به تن می کند تا به کارهای شرکت برسد. دریا از دیدن او ذوق می کند و می گوید: «پسرم الان نوبت ماست. از نبود داداشت استفاده کن! » دوروک از او می خواهد که دیگر به این حرف ها ادامه ندهد. دریا لبخند می زند و می گوید: «میدونم تو هم خوشت اومده. اگه خوشت نمیومد مثل دوروک سابق به شرکت میرفتی! حرفام یادت نره! » دوروک کمی به فکر فرو می رود اما سعی می کند حرف های مادرش رویش اثر نگذارد. دریا پیش عظیمه می رود و دستانش را روی دست او می گذارد و می گوید: «ما یه خانواده ایم عظیمه خانم. اما اون زن یه دزد و کلاهبرداره. شما نباید اجازه بدین اون وارد خونه جدید بشه… » عظیمه می گوید: «نمیدونم چطوری اما نباید اجازه بدم اون بین ما باشه! » دریا هم می گوید: «اینو بدونین که من کنارتونم و واسه هرکاری آماده م! » همان موقع کرم به عظیمه زنگ می زند و لیلا گوشی را از او می گیرد و از عظیمه می خواهد تا خودش را به بیمارستان برساند. وقتی تاکسی به شرکت می رسد، مورات دنبال حیات به راه می افتد. حیات بدون این که بایستد به راهش ادامه می دهد تا اینکه مورات مقابلش می رود و می گوید: «حیات من نمیخوام جدا بشیم… » حیات می گوید: «تو متوجه این که ما نتونستیم ادامه بدیم نشدی؟ » مورات می گوید: «حیات تو که منو میشناسی… من اصلا تورو ول نمیکنم.. » حیات با شنیدن این حرف لبخند می زند.

وقتی حیات تووال را می بیند که به سرکار برگشته، خیلی خوشحال می شود. تووال هم می گوید که قرار است پروژه زمستانی شان دوباره تشکیل بشود و حیات از این بابت که طرح هایش را می تواند نشان بدهد ذوق می کند. وقتی عظیمه بالای سر لیلا می رود. لیلا به او می گوید: «وقتی من وارد اون خونه بشم، دریا نباید اونجا باشه! وگرنه به مورات میگم که هربار نژاد اجازه نمیداد تا پسرمو ببینم! اون وقت ببینم مورات میتونه شمارو ببخشه یا نه! » عظیمه از این همه شیطان صفت بودن او عصبانی می شود و تهدیدش را جدی می گیرد. عظیمه وقتی از اتاق او خارج می شود، با حشمت که برای بررسی وضعیتش آمده روبرو می شود. حشمت از بیماری اش چیزی نمی گوید و از عظیمه می خواهد تا جواب خواستگاری اش را بدهد. عظیمه از او می خواهد که فعلا در این مورد حرفی نزند و در آخر می گوید: «شما وقتی از نوه من خواستی برف قرمز ببارونه، خودت باید بیشتر از اون رو انجام بدی! » حشمت با لبخند رفتن او را تماشا می کند.

وقتی مورات می بیند که حیات قصدش جدی است، در آسانسور از او می خواهد که یک فرصت و شانس آخر به او بدهد چون نمی تواند بدون او زندگی بکند. حیات حرفی نمی زند و مورات به او نزدیک می شود تا لبانش را ببوسد. حیات او را پس می زند و می گوید: «تو هفته ها من رو اذیت کردی. من نمیخوام بدی های تورو فراموش کنم! » او پیش وکیلش می رود و مورات هم کنارشان می نشیند. وقتی وکیل در مورد مشکل خانوادگی مالی یا زد و خورد در رابطه ی آنها صحبت می کند، جوابشان منفی است. وکیل هم می گوید که با این شرایط هیچ قاضی ای راضی به امضای برگه طلاق انها نمی شود. مورات لبخند می زند و به حیات می گوید: «همونطوری که دیدی ما عالی هستیم! » حیات می گوید: «اگه در مورد اون شب هم میگفتم همین نظرو داشت؟! » مورات می گوید: «حیات بذار برات جبرانش کنم. فقط یه شب بهم مهلت بده اگه بعدش جواب نه بود من دیگه از زندگیت بیرون میرم. »

عظیمه پیش دریا می رود و به او می گوید که او و دوروک در این خانه می مانند و لیلا و مورات و خودش به خانه ویلایی خواهند رفت. دریا با عصبانیت می گوید: «از اول هم نقشتون این بود که من و پسرمو حذف کنید؟! از اولین روزی که اومدم تو این خونه منو نپذیرفتی و من مجبور بودم برای خودم جا باز کنم! ولی این دفعه این اجازه رو بهت نمیدم! شما اون رو انتخاب کردین، نه منو! » دریا به اتاقش می رود و به شدت گریه می کند. شب، وقتی حیات پیش دخترها نشسته، مورات به حیات زنگ می زند و از او می خواهد در را باز بکند. حیات با جعبه هایی که مورات برایش فرستاده روبرو می شود. مورات لباس و جواهرات گران قیمتی برای او داخل جعبه ها گذاشته که وقتی حیات لباس زیبا را به تن می کند مثل پرنسس ها می شود که چشم آصلی و ایپک را هم خیره به خودش می کند. حیات به سمت کشوی کمدش می رود و با لبخندی شیطانی می گوید: «منم خوب بلدم مورات سارسلماز رو سورپرایز کنم! » دریا از خدمتکارشان می خواهد تا نصفه شب به همراه کسانی که اجیر کرده، به خانه دستبرد بزند تا حساب کار دست عظیمه بیاید. وقتی همه خواب هستند، دریا مقدار بیشتر پول توی گاوصندوق را برمیدارد و بعد هم توی تخت می رود و منتظر می ماند. دزدها وارد خانه می شود و به اتاق دریا رفته و گاوصندوق را خالی می کنند. همان موقع دوروک وارد خانه می شود و با دیدن دزدها توی راه پله خشکش می زند. مورات مثل فیلم ها ماشین لیموزین را دنبال حیات می فرستد و خودش داخل خانه ی جدید در حالی که همه جا را شمع تزئین کرده منتظر می ماند…

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن