خلاصه داستان قسمت ۱۲۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۲۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۲۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

هولیا از ثانیه میخواهد که به گولتن سخت نگیرد و ایلماز به اندازه کافی او را دعوا کرده است‌. بعد از رفتن هولیا، ثانیه به اتاق گولتن می رود و کمی او را دعوا میکند. گولتن دراز کشیده و فقط گریه میکند و از ثانیه میخواهد به او فشار نیاورد. وقتی هولیا به حیاط خانه می آید، زلیخا طلبکارانه آنجا نشسته و با هولیا بخاطر عدنان بحث میکند. هولیا بخاطر اتفاقات عصبی است و اهمیت به حرفهای زلیخا نمیدهد. فادیک آمده و خبر میدهد که تلفن زنگ می خورد. هولیا سریع داخل رفته و جواب میدهد. تکین خبر میدهد که خطر رفع شده و ایلماز خوب است. خیال هولیا راحت می شود. تکین با هولیا قرار میگذارد و اسلحه ای را که ارجمند با آن ایلماز را زده بود به هولیا می دهد و می‌گوید که طبق صلاح عمل کنند. سپس میگوید که به محل حادثه رفته و سنگ را داخل دریاچه انداخته و همه آثار جرم را از بین برده است و حالا باید منتظر باشند تا ژاندارمری جنازه را پیدا کند. هولیا آشفته است و به خاطر گولتن گریه میکند. او میگوید که ارجمند سابقه داشته و قبلا نیز با دختری چنین کاری کرده است و او باید مراقب گولتن می بود. تکین او را دلداری میدهد.

گولتن در تخت خود خوابیده و افسرده است. ثانیه برای او ناراحت است و سعی دارد او را دلداری بدهد که بخاطر دعوای ایلماز اینگونه نباشد. او گولتن را نصیحت میکند که دیگر به ایلماز فکر نکند و باید عشق او را از دلش بیرون کند. سپس برای گولتن غذا می آورد اما او چیزی نمی‌خورد و به آینده تا معلوم و تیره خود فکر میکند.
در شرکت دمیر وکیل پیش او آمده و دمیر از او میخواهد روند پرونده شرمین را تسریع کند تا او بخاطر پرداخت بدهی تحت فشار باشد. بعد از رفتن وکیل، هولیا به شرکت آمده و بی مقدمه اسلحه را به دمیر نشان میدهد و دمیر میبیند آن اسلحه ای است که به ارجمند هدیه داده بود. هولیا با ناراحتی تمام ماجرا را برای دمیر تعریف میکند. دمیر به شدت شوکه و ناراحت می شود. او نیز میگوید که باید منتظر ژاندارم بمانند.
دمیر و هولیا به خانه برمیگردند. فادیک که در انتظار آمدن ارجمند است، برای شام از هولیا سوال میکند و هولیا میگوید که برای ارجمند نیز بشقاب بگذارند.

ثانیه شب بعد از رسیدگی به گولتن به آشپزخانه برمیگردد. او با دیدن سحر در آشپزخانه عصبانی می شود. فادیک میگوید که دست تنها بوده و مجبور بوده از سحر کمک بخواهد. ثانیه با او دعوا کرده و سحر را از آشپزخانه بیرون میکند. او سپس وقتی اشتیاق فادیک برای ارجمند را می‌بیند، فادیک را نصیحت میکند که ارجمند آدم درستی به نظر نمیرسد و همین روزها بلایی سر او می آورد و او بدبخت خواهد شد. گولتن که به سمت آشپزخانه آمده است این حرفها را می شنود و به شدت ناراحت شده و به سمت طویله می دود و با صدای بلند گریه میکند.
بعد از شام، دمیر و هولیا در حال صحبت هستند و از اینکه هنوز ژاندارمری نیامده نگران و مضطرب هستند. دمیر می‌گوید که اگر تا فردا ژاندارمری نیامد، خودش به آنجا می رود و اعلام مفقودی میکند.
زلیخا حاضر شده و به همراه یک ساک پایین می آید. او در جواب دمیر میگوید که لباسهایی است که برای عدنان خریده است تا برایش ببرند. دمیر که اصلا یادش نبود قرار است به دیدن عدنان بروند، میگوید که فردا بروند. زلیخا عصبی شده و اختیارش را از دست می‌دهد و شروع به داد و فریاد میکند و میگوید که دمیر قول داده بود هر شب او را پیش عدنان ببرد. دمیر با زلیخا دعوا میکند. زلیخا با عصبانیت به اتاق می رود.
هولیا بی تفاوت به آنها نگاه میکند و سپس به دمیر میگوید که زلیخا حق دارد زیرا او قول داده است.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن