خلاصه داستان قسمت ۱۳۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۳۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۳۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۳۰ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

دمیر و هولیا به حیاط می روند و مشغول صحبت هستند. کمی بعد آنها می‌بینند که زلیخا سوار ماشینش شده و با سرعت بیرون می رود. دمیر میفهمد که او میخواهد به سراغ عدنان برود. او سریع سوار ماشینش می شود و دنبال زلیخا می افتد. او خودش را به ماشین زلیخا می‌رساند و با عصبانیت مدام بوق میزند تا او را منصرف کند. زلیخا بی اهمیت به دمیر با سرعت میراند.
ایلماز از تکین و صباح الدین میخواهد که به مژگان چیزی نگویند زیرا بخاطر قولی که به او داده بود تا اسلحه حمل نکند، مژگان خودش را در تیر خوردن ایلماز مقصر میداند. صباح الدین میگوید که او حداقل ۱۵ روز باید استراحت کند. ایلماز از تکین میخواهد بهانه ای برای مژگان پیدا کند.

تکین به بیمارستان می رود و به مژگان میگوید که ایلماز دنبال او گشته و پیدایش نکرده بود. سپس میگوید که ایلماز برای یک قرار کاری مهم به آلمان رفته است و باید با عجله می رفت و فرصت خداحافظی نداشته است.
زلیخا دم بیمارستان می آید و میخواهد داخل برود. دمیر جلوی او را میگیرد. زلیخا شروع به داد و فریاد میکند و میگوید که پسرش را میخواهد. دمیر نگران آبروی خود است اما زلیخا اهمیتی نمی‌دهد و به همه بلند میگوید که دمیر نمی‌گذارد او پسرش را ببیند. مژگان و تکین بیرون می آیند و همان لحظه زلیخا با عصبانیت رو به مژگان میپرسد که چه زمانی می‌خواهند ازدواج کنند. مژگان متعجب می شود. زلیخا از حال می رود و سریع او را داخل بیمارستان می برند و به او سرم می زنند . وقتی که زلیخا به هوش می آید دوباره به مژگان میگوید که چرا زودتر ازدواج نمی‌کنند. مژگا دلیل سوال زلیخا را نمی فهمد و کلافه می شود . او به دمیر پیشنهاد میدهد که زلیخا را پیش روانشناس ببرد. دمیر که علت رفتار زلیخا را میداند چیزی نمی‌گوید.

سحر در طویله مشغول نظافت است و غفور پیش او می رود. غفور میخواهد به سحر نزدیک بشود اما سحر با عصبانیت غفور میخواهد که از او فاصله بگیرد. او غفور را هول میدهد و پای غفور داخل پهن اسب می رود و کفشهایش کثیف می شود. او به خانه می رود تا کفش‌هایش را عوض کند. ثانیه پیش او آمده و می‌گوید که هولیا او را صدا می زند. سپس وقتی کفشهای کثیف او را میبیند با او بخاطر رفتن به طویله دعوا میکند.
زلیخا و دمیر به خانه برگشته و عدنان را آورده اند. هولیا بابت آوردن عدنان دمیر را سرزنش میکند اما دمیر به او میگوید که به زودی بعد از پیدا شدن جنازه ارجمند آنها باید به استانبول بروند و نمی شود عدنان را آنجا بگذارد. هولیا به او حق میدهد.

زلیخا در اتاق مشغول بازی با عدنان است و از برگشتن او خوشحال است. دمیر به اتاق می آید و زلیخا از او بخاطر آوردن عدنان تشکر میکند. کمی بعد ژاندارمری دم در آمده و خبر میدهند که جنازه ارجمند پیدا شده است. هولیا تظاهر به ناراحتی و غافلگیری میکند و زیر گریه میزد. دمیر و زلیخا سعی دارند او را آرام کنند. دمیر برای تشخیص هویت می رود و زلیخا پیش هولیا می ماند. فادیک از شنیدن این خبر ناراحت شده و گریه میکند.
صبح روز بعد، دمیر و زلیخا و هولیا برای تشییع جنازه ارجمند می‌خواهند به استانبول بروند. هولیا پیش گولتن می رود و از او میخواهد همراهشان بیاید تا هوایش عوض بشود. گولتن قبول میکند. غفور از اینکه هولیا گولتن را می برد حرصش میگیرد و به ثانیه میگوید که هولیا از او اجازه نگرفته است. ثانیه از حرفهای غفور کلافه می‌شود.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۵ میانگین: ۲.۴]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن