خلاصه داستان قسمت ۲۱ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۱ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه را برای دوستداران این سریال قرار داده ایم. با ما همراه باشید. کارگردانی سریال ترکی عشق حرف حالیش میشه را از قسمت ۱ تا ۷ برعهده براک سایاشار و از قسمت ۸ الی ۳۱ برعهده موگه اورلار به سفارش شبکه Show Tv می باشد. سریال عشق حرف حالیش نمیشه محصول سال ۲۰۱۶ کشور ترکیه در ژانر درام عاشقانه و کمدی می باشد. بازیگران این سریال عبارتند از؛ بوراک دنیز ، هانده ارچل، اوزهان کاربی، اوزجان تکدمیر، مروه چاییران، سلیمان فلک، بولنت امراه پارلاک، دمت ‌گل، اسماعیل اگه شاشماز، بتول چوبان ‌اوغل، جم امولر، جم امولر، متین آکپینار، توگچه کارباکاک، اورن دویال، سلطان کوراوغلو کیلیچ، آلپ ناوروز، گوزده کوجااوغلو، متاهان کورو، الیف دوغان و… .

قسمت ۲۱ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه

قسمت ۲۱ سریال ترکی عشق حرف حالیش نمیشه

حیات با قدرت و لبخند بزرگی روی لب وارد شرکت می شود و پیش تووال می رود. توال به او می گوید: «من میدونم پشت این لبخندت چی میگذره. زود باش بهم بگو جریان چیه! » حیات با ناراحتی می گوید:« میخوام بمیرم! مورات و دیدم دارن ازدواج میکنن! » بعد هم از توال می خواهد تا چیزی در این مورد به مورات نگوید. کمی بعد از رفتن حیات، دیدم خیلی طلبکارانه طرح هایی را که می خواهد تووال برایش بدوزد را به او نشان می دهد و می گوید که حداقل به لباس عروسی آماده بکند! تووال به او می گوید: «تو نمیتونی منو مجبور به کاری کنی! » دیدم هم می گوید:« واسه خودت بد میشه. من قراره زن رئیست بشم! » حیات با مهربانی چایی و کیک برای مورات می برد و می گوید:« چون میدونم که استرس معده تون را خراب میکنه براتون کیک اوردم. » مورات به او می گوید: «من چیزی که از خواستیو انجام دادم. در مورد دیدم. دوبار تست کردیم. بچه از منه. » حیات با اینکه ناراحت شده اما خودش را کنترل می کند و می گوید: «لازم نیست چیزیو به من توضیح بدین. » مورات می گوید: «تو از دیروز عوض شدی! » همان موقع دیدم وارد اتاق می شود و با عصبانیت به حیات خیره می شود و از او می خواهد که آنها را تنها بگذارد. بعد دیدم در مورد رفتار توال می گوید و مورات می گوید: «ما نمیتونیم توال رو مجبور به کاری کنیم. اگه دلش نخواد لباس عروسیتو بدوزه این مشکل خودته! »

کرم برای دعوت ایپک به شام به محل کارش می رود. ایپک از دهنش در می رود و می گوید: «واسه فردا وقت ندارم چون قراره خواستگار بیاد! » کرم با عصبانیت می گوید: «واسه تو میخواد خواستگار بیاد؟! » ایپک دستپاچه می شود و می گوید که خواستگار برای آصلی است. کرم فکر می کند و می گوید: «عجیبه که آصلی چیزی بهم نگفته! » و مستقیم به بیمارستان می رود و به او تبریک می گوید و اضافه می کند: «آصلی هیچی بهم نگفته بودی! خوشبخت باشی! » آصلی که از چیزی خبر ندارد می گوید: «نه قرار نیست برای من خواستگار بیاد. قراره برای دختر خاله امینه خواستگار بیاد! » و اسمی از حیات نمی برد. کرم هم به دیدن حیات می رود و می گوید:«حیات چون تو دختر راستگویی هستی بهم جواب بده. تو هم اتاقی ایپک اینارو میشناسی؟ دختر خاله امینه! » حیات دستپاچه شده و می گوید: «نه زیاد نمیشناسمش. خیلی دختر بیخود و نچسبیه! ولی یه مدت اینورا نیست! برگشته شهرشون! » کرم با تعجب به فکر فرو می رود و شک می کند که شب خواستگاری برای ایپک است!

امینه و فادیک به حیات زنگ می زنند تا شب را زود به خانه بیاید اما حیات می گوید که کلی کار دارد و اصلا وقت امدن به خانه را ندارد. انها هم مضطرب می شوند و از ایپک می خواهند تا جای حیات نقش بازی بکند. ایپک هم حسابی به خودش می رسد و عوض می شود که چشم امینه و فادیک و آصلی از زیبایی اش گرد می شود! از طرفی کرم هم به دوروک برمی خورد و در مورد این که برای عشقش خواستگار امده و کاری از دستش برنمی آید می گوید. دوروک می گوید: «از اونجایی که تورو پسر خاله اش معرفی کرده، راحت میتونیم بریم تو مجلس و ته و توی قضیه رو بفهمیم! » کرم هم موافقت می کند. حیات و مورات در شرکت تنها هستند که صدایی به گوششان می رسد. حیات می ترسد و بازوی مورات را می چسبد. مورات جلو می رود تا ببیند صدا از کجاست. وقتی آنها چراغ اتاق را روشن می کنند با پسربچه ی بامزه ای روبرو می شوند که مشغول بازی کردن است و کنارش می نشینند و مشغول صحبت با او می شوند تا بدانند چطور آنجا مانده که نگهبان شرکت سر می رسد و می گوید از وقتی که همسرش مرده، نگهداری از پسرش کمی سخت است. حیات و مورات هم پیشنهاد می دهند تا آن شب خودشان مراقب پسرک باشند. آنها تمام شب را با پسربچه بازی می کنند و او را سرگرم می کنند.

کامران و خواهرش و نوزات از راه می رسند. نوزات انگار که کمی شیرین عقل است مدام با لبخند محجوبانه ای به دخترها خیره می شود. کمی بعد دوباره زنگ خانه به صدا در می آید و وقتی ایپک در را باز می کند با کرم روبرو شده و خشکش می زند. کرم همراه دوروک وارد خانه می شوند و ایپک استرس می گیرد که چه جوابی باید به او بدهد.  کرم روبروی نوزات می نشیند و با عصبانیت از او سوالاتی می پرسد تا بفهمد واقعا خواستگار ایپک است یا نه!

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن