خلاصه داستان قسمت ۲۲۶ سریال ترکی زن (کادین)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۲۲۶ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۲۲۶ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۲۲۶ سریال ترکی زن (کادین)

جیدا با ناراحتی به ژاله زنگ می زند و از او می خواهد تا نتیجه تست را به او بگوید. ژاله وقت این را ندارد اما آخر وقت نگاهی به برگه می اندازد و جا می خورد. انور و شیرین به خانه ی خراب و سوخته شان می روند تا بلکه یادگاری ای از خدیجه در انجا پیدا بکنند. انور با غصه آنجا را ترک می کند که یکی از همسایه ها که کفاش هم هست یک جفت کفش خدیجه را به او می دهد و می گوید: «خدیجه خانم قبل از مرگش این کفش هارو داد به من. » انور با دیدن کفش ها آن را به قبلش می فشارد و همراه شیرین زیر گریه می زند. برشان به در خانه ی جیدا می رود. جیدا با دیدن ظاهر شیک و لباس های گران قیمتی که به تن کرده جا می خورد و از او دعوت می کند داخل خانه بیاید. برشان می گوید کاری پیدا کرده که توانسته برای خودش ماشین بخرد و سال بعد هم صاحب خانه خواهد شد. جیدا با تعجب از او می پرسد که قضیه چیست و برشان می گوید: «صاحب کارم آدم خیریه. من تو کار غذام. غذا میپزم و بهش میدم اونم بین نیازمندا تقسیم میکنه و واسه این کار پول خیلی زیادی میده. تقریبا برای هر وعده ۱۰۰۰تا! » جیدا با هیجان از برشان می خواهد تا او و بهار را هم وارد این کار بکند. برشان می گوید که باید با رئیسش صحبت بکند و بعد خبرش را به او خواهد داد.

بعد هم از انجا خارج می شود و چشمش به عارف می افتد و برای مدتی به او خیره می ماند. او سوار ماشینش می شود و به کسی زنگ می زند و می گوید: «دوتا احمق واست پیدا کردم! بذار بیام برات تعریف کنم! » ژاله به خانه ی جیدا می آید و بهار هم انجا منتظر اوست تا نتیجه آزمایش را ببیند. ژاله به آرامی برگه را نشان جیدا می دهد و می گوید: «حق با امره بوده بچه مال اون نیست. » جیدا عصبانی شده و می گوید: «من خودم میدونم با کی بودم! این بچه بچه ی امره ست! بهار تو نباید حرفش رو باور کنی. » ژاله از او می خواهد آرام باشد و ادامه می دهد: «اما مادر این بچه، تو هم نیستی جیدا. به احتمال زیاد بچه ی واقعی تو با آردا عوض شده. » جیدا برای مدت طولانی در حالی که چشمانش پر از اشک شده به او خیره می شود و بعد می گوید: «این امکان نداره. آردا پسر منه… » و به سمت آردا می رود و در اغوشش می گیرد. بهار هم با ناراحتی به آنها خیره می شود. همان موقع انور با خوشحالی همه را صدا می زند تا پایین بیایند. عارف قهوه خانه ی قبلی را برای او به خیاط خانه ی انور تبدیل کرده و با تمام دم دستگاه آنجا را برای او آماده کرده است. بهار و شیرین و جیدا و بچه ها پایین می روند و همگی از عارف تشکر می کنند. انور با ذوق و هیجان به مغازه ی کوچکش خیره می شود.

اما شیرین با حرص به این صحنه نگاه می کند. نیسان هم همینطور. او دست شیرین را می گیرد و هردو به خانه برمی گردند. دوروک از عارف می خواهد تا برایش تست درست بکند. عارف هم قبول می کند و می پرسد: «برای نیسان هم درست بکنم؟ » دوروک می گوید: «اون نمیخواد. نیسان دیگه عارف داداش رو دوست نداره چون خاله م میگه دوسش نداشته باشین. » بهار کمی عصبانی شده و پیش جیدا می رود. دوروک به عارف می گوید که او را دوست دارد. عارف هم لبخند می زند و می گوید که او هم دوروک را دوست دارد. بعد می پرسد: «نیسان رو هم دوست داری؟ » عارف می گوید: «معلومه که دوسش دارم. » دوروک دوباره می پرسد: «مامانم رو هم دوست داری؟ » عارف بغض کرده و سکوت می کند. جیدا وقتی متوجه می شود بهار از ژاله خواسته تا آزمایش دی ان ای برای او را هم انجام بدهد عصبانی می شود و می گوید: «مجبور بودی همچین کاری بکنی؟ چرا من باید اینو میفهمیدم! » بهار می گوید: «یعنی جیدا تو کنجکاو نیستی بدونی اون یکی بچه الان حالش خوبه یا نه؟

خوشبخته یا نه؟ » جیدا می گوید: «نه. پسر من فقط آرداست. هیچکس هم نباید از این موضوع خبردار بشه. بذار امره فکر کنه بچه ی من از یکی دیگه ست! » بهار سراغ شیرین می رود و می گوید: «دست از پر کردن بچه هام علیه عارف بردار! » شیرین می گوید: «من همچین کاری نمیکنم! » بهار که کمی عصبی شده می گوید: «تو گفتی که عارف قاتل باباشونه. دست بردار از این کارات. ما قبلا حرفشو زدیم. اون یه تصادف بوده. عارف قاتل نیست. » شیرین می گوید: «اونا حق دارن اینو بدونن. اون آدم مامان من رو کشت. نمیدونم شایدم از این وضعیت راضی هستی که با خیال راحت بتونی به رابطه ت ادامه بدی! » بهار فریاد می زند: «صداتو ببر! » همان موقع نیسان جلو می رود و می گوید: «حق با خاله شیرینمه. اون مامان بزرگ و بابام رو کشته. » و قهر کرده و به اتاقش برمی گردد. شیرین در اتاقش نشسته و مشغول طراحی کردن است. بعد از مدتی، او به چهره ای که از عارف کشیده با لبخندی شیطانی خیره می شود و بعد بغض کرده و نفرت چشمانش جای لبخند را می گیرد.

۰ ۰ رای
Article Rating
[تعداد: ۱   میانگین: ۴/۵]

برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن