خلاصه داستان قسمت ۲۵۰ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۵۰ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۵۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۵۰ سریال ترکی گودال

یاماچ از دور می بیند که سه نفر به سمت جومالی شلیک می کنند و سلیم هم سعی می کند از او محافظت کرده و به سمت آها شلیک می کند اما خودش زخمی می شود. یاماچ فورا برادرانش را به بیمارستان می رساند. خبر زخمی شدن جومالی در محله می پیچد. داملا با نگرانی به سمت بیمارستان به راه می افتد و سلطان که سر نماز است وانمود می کند زیاد ناراحت نشده اما دور از چشم بقیه زیر گریه می زند و از خدای خودش می خواهد تا غم مرگ پسرش را نکشد. حال جومالی اصلا خوب نیست و خون زیادی از دست داده است. یاماچ بدون توجه به بقیه از جایش بلند می شود و سراغ عمو سلامی که دامپزشک است می رود و او را بالا سر جومالی می برد و از او می خواهد هرطور شده جومالی را برایشان نگه دارد. او به سلامی می گوید: «من شمارو صدا کردم چون ما امانت بابامون دست شماییم. میدونم حتی اگه داداشم از پیشمون بره شما همه تلاشتو کردی که نجاتش بدی.. » سلامی هم تمام تلاشش را می کند و بی وقفه بالای سر جومالی می ایستد تا این که عملش با موفقیت پیش می رود اما او به یاماچ و داملا می گوید که باید تلاششان را بکنند تا جومالی به کما نرود چون وضعیتش هنوز هم خیلی بد است.
سلیم وقتی به هوش می آید با ناراحتی از بیمارستان بیرون می رود و نگران حال جومالی است. او تا صبح نمی خوابد و به یاماچ زنگ می زند تا از حال او باخبر بشود. یاماچ می فهمد که سلیم در محوطه است و کنارش می رود و وقتی غم توی چشمانش را می بیند می گوید: «اینا یکی نیست. » سلیم می گوید: «میشه حرف نزنیم؟ » یاماچ فقط می گوید: «تنهام نمیذاری مگه نه؟ » یاماچ و سلیم تصمیم می گیرند برای انتقام سراغ آذر بروند. سلطان همانجا جلوی بیمارستان با عصبانیت و جدیت از آنها می خواهد تا این دعوا را ادامه ندهند چون اصلا دلش نمی خواهد جان پسرانش به خطر بیفتد. کاراجا که مکالمه ی آنها را شنیده، موقع رفتن با مادربزرگش همراه می شود. عایشه حال خوبی ندارد و تمام مدت را توی تختش می خوابد و مثل افسرده ها شده. آکین با او تماس می گیرد و عایشه با خوشحالی جوابش را می دهد. آکین به او می گوید که به زودی همدیگر را ملاقات خواهند کرد و عایشه حالش بهتر می شود. وارتلو و مدد برای این که بتوانند پسربچه را طبق دستور خان بیرون از شهر ببرند لازم می بینند تا بادیگارد داشته باشند. یونس به آنها قول می دهد تا این قضیه را برایشان حل بکند. جلاسون و مکه سراغ یاماچ و سلیم که در قهوه خانه هستند می روند و به آنها خبر می دهند که مردم به خاطر مرگ کمال و زخمی شدن جومالی بدجور عصبانی هستند و یکجا بند نمی شوند. سلیم و یاماچ هم بلند می شوند تا به آنها بپیوندند.
۰ ۰ رای
Article Rating
[تعداد: ۲   میانگین: ۴.۵/۵]

برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن