خلاصه داستان قسمت ۲۵۲ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۵۲ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۵۲ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۵۲ سریال ترکی گودال

وارتلو همراه مدد به کلابی می روند تا آنجا را به هم بریزند اما وقتی وارد آنجا می شوند، صاحب کلاب که خودش هم ترک است آنها را به نوشیدنی دعوت می کند. آنها بعد مست شدن بین همه مشغول رقص می شوند و تا آخر شب هم به همین ترتیب آنجا وقت می گذرانند. صبح با حالتی منگ سراغ آدم هایی که قرار است بچه کوچک را به انها بدهند روبرو می شوند. یکی از آن افراد با عصبانیت می پرسد: «پاکتی که میگین یه پسر بچه ی کوچیکه؟! » وارتلو از حالت نگاه او می فهمد که طرف حسابشان آنها نیستند و همراه مدد شروع به فرار می کند.

یاماچ از رشید فضل الله می خواهد تا همه ی کله گنده ها را به نحوی یک جا جمع بکند چون قصد دارد آذر و همراهانش را از کل کائنات پا بکند! سلیم به بیمارستان می رود و وقتی میبیند داملا هنوز هم با نگرانی فقط پشت اتاق جومالی منتظر نشسته از او می خواهد بیرون بروند تا کمی قدم بزنند. آنها کمی در مورد آذر و تصمیم سلطان و کاراجا صحبت می کنند و بعد داملا در مورد تصمیم سعادت برای طلاق از وارتلو را به سلیم می گوید. سلیم جا می خورد و تصمیم می گیرد با وارتلو صحبت بکند. یاماچ به جمع کله گنده ها می رود و رو به آنها می گوید: «شما حد خودتونو نفهمیدین. اما من باز یه فرصت دیگه بهتون میدم. یا میاین و دستمونو میبوسین و نیت خودتونو بهم نشون نمیدین یا پشت آذر میمونین که در این صورت بهتون رحم نمیکنم. » او رو به احمد و زبیر می کند و با نگاهی تهدید آمیز به آنها می گوید: «چون شما به مکان های ما حمله کردین. شمارو نمیتونم اصلا ببخشم! »

یاماچ که میداند کسی جز افسون نمی تواند به آذر پول داشته باشد، آشغال های او را جمع می کند و به علیچو می دهد تا از بین آنها مدرکی در این مورد پیدا بکند. از طرفی هم افسون که تمام مدت به یکی از افرادش سپرده بوده تا نهیر را دنبال بکند، آدرس را از او می گیرد و پیش نهیر که در پارکی مشغول یوگا است می رود و دست دوستی با او می دهد. یاماچ اول به مکان احمد می رود و با جا زدن خودش جای یک کارگر و گرفتن اسلحه به سمتش مجبورش می کند تا اول جای زبیر را به او بگوید. بعد هم فورا او را می کشد و به سمت اسکله می رود تا کار زبیر را هم تمام کند که این کار را هم می کند! از طرفی علیچو که فهمیده افسون یک بار در تاریخی که ادریس کشته شد و بار دیگر وقتی آذر به محله حمله کرده به اذر پول زیادی فرستاد این را به یاماچ می گوید. وارتلو و مدد همراه پسر بچه به دیدن ضیا می روند. ضیا عصبانی می شود و می گوید که این پسربچه پردردسرترین موجود بین گروه چینی ها است و برایشان دردسر می شود. ساعتی بعد چینی ها با چماق و چوب به سمت هتل می روند و وارتلو و مدد با دیدن آنها از پنجره هتل همراه ضیا و پسر بچه پا به فرار می گذارند.

دکتر به سلیم می گوید که باید فورا به جومالی خون برسانند و اگر این کارساز نباشد دیگر امیدی نیست. سلیم با نگرانی به او خیره می شود. یاماچ دوباره بین جلسه ی کله گندها رفته و سنگ قبر احمد و زبیر را روبرویشان می گذارد و می گوید: «باید معلوم کنید با من هستید یا نیستید! وگرنه به همین سرنوشت دچار میشین.. » همه یکی یکی بلند شده و جلسه را ترک می کنند. شب تمساح همراه دو نفر دیگر سراغ آذر می رود و می گوید که باید یاماچ را بکشد چون آنها را تهدید کرده. آذر می گوید که بنا به دلایلی نمی تواند به یاماچ کاری داشته باشد و آنها را متعجب و عصبانی می کند. داملا به دیدن جومالی بیهوش می رود و با بغض به او می گوید: «من میدونم تو نمیمیری… میخوام صدامو بشنوی. چون هیچ وقت نگفتمش. دوست دارم… » همان موقع بدن جومالی شروع به لرزیدن می کند و دستگاه ها پشت سر هم بوق می زنند. دکترها بالای سر جومالی می روند و با عجله سعی می کنند او را برگردانند.

یاماچ در شهربازی است که عده ای به او حمله می کنند و درست وقتی که دیگر امیدی ندارد، شخصی که نقاب مشکی زده به کمک او می آید و بعد هم سعی می کند فرار کند. یاماچ می فهمد او همان کسی است که بارها نجاتش داده و دنبالش می رود و وقتی بالاخره ماسکش را کنار می زند، با ماحسون روبرو می شود و شوکه شده و می گوید: «اما من کشته بودمت.. این امکان نداره.. »

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن