خلاصه داستان قسمت ۲۵۳ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۵۳ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۵۳ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۵۳ سریال ترکی گودال

ماهسون تمام اتفاقات بعد از مرگ سنا را در ذهنش مرور می کند. بعد از اینکه یاماچ او را از بلندی پرت کرد یکی از اعضای بره های سیاه ماهسون را نیمه جان  پیدا کرد و از او مراقبت کرد و او بعد از به دست آوردن سلامتی اش، سایه به سایه دنبال یاماچ بود و او را چندین بار از مرگ نجات داد. ماهسون به یاماچ می گوید: «من بابامو با دستای خودم کشتم و بعد از آدمی که بهش می گفتم پدر و مادرم انتقام گرفتم. سنا یه امید بود. تا بتونم یه آدم معمولی به اسم فکرت باشم. بعد از سنا من برای ادای دینم به تو زنده ام. چه بخوای چه نخوای من ازت محافظت می کنم.» یاماچ دستان او را باز می کند و می گوید: «دیگه دنبالم نیا!» یاماچ بعد از آن به بیمارستان می رود و می بیند که جومالی را باز هم به اتاق عمل برده اند و خانواده اش نگران و مضطربند. او به هم می ریزد و سلیم سعی می کند آرامش کند.

آذر به دیدن افسون می رود و به او می گوید برادرزاده یاماچ در خانه اوست و تا وقتی او آنجاست کاری با یاماچ نخواهد داشت. افسون می گوید: « از اول هم معلوم بود اینجوری میشه. نباید بهت اعتماد می کردم.» آذر می گوید: «معلوم شد این کار کار ما نبوده. از این به بعد خودت باید هر کاری که لازمه رو انجام بدی.» افسون می گوید: «این که مشخصه.» جراحی جومالی با موفقیت انجام می شود و دکتر خبر می دهد که خطر را پشت سر گذاشته اند. سلیم این خبر را به یاماچ تنهایی در گوشه ای محوطه بیمارستان نشسته می رساند و می گوید: «این جومالی کچوالیه پسر! سه تا گلوله چی کارش می تونه بکنه؟»

مادربزرگ افسون که می بیند افسون تنها مانده به او می گوید: «از اول هم بهت گفتم با کسایی همدست شو که باهات همسطحن. این آدما در حد تو نبودن!» افسون که منظور او را از آدم های همسطح خوب فهمیده با وحشت از جایش بلند می شد و می گوید: «تنهایی بمیرم بهتره تا با اونا همکاری کنم. بهت هشدار میدم اونا رو وارد این ماجرا نکنی!» او سراغ تمساح می رود و ماجرای کنار کشیدن آذر را به او می گوید. تمساح می گوید: «هیشکی از وجود تو باخبر نیست. طلاها رو آذر جلوی کله گنده ها انداخت ولی تقصیر تو بود که نذاشتی بفهمن طلاها مال توئه.» افسون می گوید: «ولی تو که خبر داشتی شاید وقتش رسیده  بقیه رو هم با صاحب طلاها آشنا کنی!»

آکین به بیمارستان می رود و سلیم و یاماچ با دیدن او عصبانی می شوند اما سلطان از آکین می خواهد که با آنها به خانه برگردد و وقتی نگاه های متعجب سلیم و یاماچ را می بیند به آنها می گوید: «از کی تا حالا برای خونه ای که پاتونو توش نمی ذارین قانون تعیین می کنین؟ اصلا می دونین ما تو چه وضعیتی هستیم؟ عایشه مثل دیوونه ها شده. سعادت داره طلاق می گیره. یه نوه داشتم اونم از خونه فراری دادین. اگه می خواین برای خونه قانون بذارین اول برمی گردین به خونه و سر سفره اش می شینین.» شب وقتی همه دور میز شام جمع شده اند یاماچ و سلیم هم سر می رسند و خانواده دور هم شام می خورند.

بعد از شام یاماچ سراغ سعادت می رود و می گوید: «صالح از همه ما زخمی تره. اون نمی تونه تو صورتت نگاه کنه چون نتونسته از باباش محافظت کنه. تو فکر میکنی اون الان صالحیه که دوستش داری ولی نیست. داره سعی می کنه همون صالح بشه. به خاطر تو و ادریس. اینم فقط یه راه داره. انتقام باباش رو بگیره.» بعد از آن یاماچ با صالح تماس می گیرد و می گوید: «زود برگرد واگرنه ممنکه دیگه اینجا رو ان طوری که می شناختی نبینی.» صالح که می داند منظور او چیست می گوید: «ببینیم قسمت چی میشه!» صبح یاماچ سراغ علیچو می رود تا ببیند او چیزی در مورد افسون پیدا کرده یا نه. علیچو می گوید پولهایی که افسون برای آذر می فرستد در بانک نگهداری نمی شود. علیچو می گوید جای پولها را پیدا کرده است. در بیمارستان جومالی بالاخره به هوش می آید و از داملا آب می خواهد.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن