خلاصه داستان قسمت ۲۵۶ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۵۶ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۵۶ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۵۶ سریال ترکی گودال

چاعتای بعد از خط و نشان کشیدن برای یاماچ اشاره ای به افرادش می کند و با این اشاره کشتی هایی که حاضر به حمل جنسهایش نشده بودند در مقابل چشمان یاماچ منفجر می شوند. یاماچ با وجود اینکه ترس به دلش افتاده به چاعتای می گوید که برایش مهم نیست چه کسی مقابلش باشد و آنجا را ترک می کند. او همان شب به دیدن رشید فضل الله می رود تا درباره ی خانواده ی چاعتای اردنت بیشتر بداند. رشید فضل الله می گوید:« خیلی ها به کشور ما افغانستان چشم داشتن. روسها انگلیسی ها و آمریکایی ها…اما ما قبل از همه ی اونا تو کشورمون بودیم. اونا رفتن و ما هنوز هم تو کشورمون هستیم. یه عده ای تو استانبول هستن که ریشه شون به عثمانی ها می رسه. خیلی قبل تر از پدرت و اجدادت اینجا بودن. اردنتها از یه جایی تو مرکز مغولستان می یان. مادر چاعتای روسه و شرکت دروسازی اردنت مال پدرشه. انشا الله که با باباش رو به رو نشی. بیش از صد ساله که اینا تو کار مواد مخدرن.» یاماچ باور نمی کند و می گوید:« انقدرها هم نمی تونه باشه. تو کار مواد حداکثر پنجاه سال می شه دووم آورد.» رشید فضل الله ادامه می دهد:« اینا روزانه به اروپا ده تن مواد مخدر می فروشن. تو به آدمای چاعتای گفتی که دستتو ببوسن و کار مواد رو ول کنن. چاعتای آدمهاش رو پس خواهد گرفت.»

از طرفی چاعتای که دوست قدیمی و خانوادگی بایکال بوده برای شناخت بیشتر یاماچ به خانه ی افسون می رود. مقبوله از دیدن چاعتای خیلی خوشحال می شود و قضیه ی مشکلات بین افسون و یاماچ را با آب و تاب برای او تعریف می کند در حالی که افسون سعی دارد ماجرا را زیاد بزرگ نکند و از دخالت احتمالی چاعتای جلوگیری کند. چاعتای از افسون می خواهد که اگر یاماچ دوباره برایش دردسر ساز شد به او خبر دهد و همیشه روی کمکش حساب کند. مقبوله دور از چشم افسون درمورد دشمنی بایکال و یاماچ و نقش یوجل در این بین حرف می زند و به چاعتای می گوید:« تنها خواسته ی افسون گرفتن انتقام پدرشه.»

ضیا نیمه شب مدد و وارتولو را با چایی مسموم بی هوش می کند و آنها وقتی صبح از خواب بیدار می شوند متوجه می شوند که فلش و پولها و پاسپورتها دزدیده شده اند. وارتولو با عصبانیت به ضیا که در راه رفتن به ترکیه است زنگ می زند و می گوید:« من می خواستم تو رو بدون عذاب دادن بکشم ولی تو هی اصرار می کنی که بیا و عذابم بده.» در این بین سلیم با وارتولو تماس می گیرد و به او خبر می دهد که سعادت درخواست طلاق را داده و دادگاه چند روز دیگر تشکیل خواهد شد. وارتولو بیشتر به هم می ریزد و به همراه مدد پیش یونس می رود تا به کمک او برای برگشتن به استانبول راهی پیدا کنند. یونس می گوید:« حالا که پاسپورت ندارید باید برید سراغ حیدر. اما بدون پول کارتون خیلی سخت می شه.»

جومالی که دیگر سرپا شده متوجه غیاب کاراجا می شود و با سماجت ماجرا را از سلیم می پرسد و وقتی می فهمد که کاراجا به خانه ی آذر رفته با عصبانیت سراغ سلطان می رود و او را بخاطر اینکه کاراجا را به عنوان گروگان به خانه ی دشمن فرستاده سرزنش می کند. سلطان از تصمیم خودش دفاع می کند اما جومالی بلافاصله آماده ی رفتن به خانه ی آذر می شود تا کاراجا را برگرداند. یاماچ هم برای محافظت از او پنهانی مکه و جلاسون را به دنبالش می فرستد.

کاراجا که مدتی است از مادرش خبر ندارد به او زنگ می زند و وقتی جوابی نمی گیرد ناراحت می شود. آذر که قصد دارد از خانه بیرون برود به او می گوید:« مامانم گفت چیزی لازم داری بگیرم؟ ببین تو روخدا مامان من تو رو از مامان خودت بیشتر دوست داره.» کاراجا اشک می ریزد و آذر که متوجه حرف اشتباهش شده می گوید:« باور کن قصد ناراحت کردنتو نداشتم. فقط دارم با خودم فکر می کنم که اگه جای تو سیهان بود و می رفت خونه ی دشمن، مامان من اصلا تنهاش نمی ذاشت.» کاراجا حرف او را تایید می کند ومی گوید:« می دونم خاله فادیک این کارو می کرد اما مامان من بخاطر من کاری نمی کنه.»

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن