خلاصه داستان قسمت ۲۵۸ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۵۸ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۵۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۵۸ سریال ترکی گودال

آذر از میان نگهبانهای پرشمار چاعتای عبور می کند و وارد اتاق کار او می شود. چاعتای بدون اینکه به آذر اجازه ی صحبت کردن بدهد با غرور زیاد می گوید:« لابد اومدین درباره ی دعواتون با یاماچ حرف یزنین و احتمالا از من کمک می خواید. من بین شما و یاماچ هیچ فرقی نمی بینم یعنی جنگ بی معنای بین شما به من ضرر زده. من شما رو یه راه حل نمی بینم بلکه شما به اندازه ی یاماچ برای من مشکل ساز هستید در واقع خود مشکل هستید. اگر ملاقات با شما رو قبول کردم بخاطر این بود که یه خانم خیلی محترم ازم خواسته بود و نمی تونستم درخواستشو رد کنم. از این به بعد هم از افسون فاصله بگیرید و هم از هر کسی که دور اون میز نشسته و برای من کار می کنه.» آذر که اصلا فرصت حرف زدن پیدا نکرده با عصبانیت آنجا را ترک می کند. سلیم و یاماچ با هم به جلسه ای می روند. افراد چاعتای که به تازگی دست کوچوالی ها را هم بوسیده اند و قبول کرده اند از دستوراتشان اطاعت کنند دور میز نشسته اند. انها برای یاماچ توضیح می دهند که چاعتای از همه شان خواسته سر کارشان برگردند و به کار مواد مخدر ادامه دهند و اگر این کار را نکنند به دردسر می افتند و از طرفی به اجازه ی کوچوالی ها هم نیاز دارند. یاماچ که قبلا به سلیم قول داده با چاعتای وارد جنگ نشود و کوتاه بیاید بر خلاف میلش به آنها می گوید: هر کاری که چاعتای خواسته انجام بدید.»

کاراجا که قبلا از سر کنجکاوی کتابخانه ی کوچک آذر را به هم ریخته بود وقتی وارد اتاقش می شود متوجه می شود که آذر کتاب شعری که خودش خیلی دوست دارد را برای او روی تخت گذاشته است. آذر که از رفتار مغرورانه ی چاعتای و دستوری که از او گرفته حسابی عصبانی شده با مرتضی قرار می گذارد و به او می گوید:« ده نفر آدم از قدیمی های حرفه ای برام جور کن. می خوام چاعتای رو بکشم.» مرتضی با شنیدن اسم چاعتای می ترسد و پیشنهاد او را رد می کند اما وقتی جدیت آذر را می بیند و خودش توسط او تهدید می شود قبول می کند و می گوید:« باشه. اما کسی نباید بفهمه باهات همکاری کردم.» چاعتای که خبر عقب نشینی یاماچ به گوشش رسیده با او تماس می گیرد و از او می خواهد که پنج دقیقه ای به دیدنش بیاید. یاماچ به اتاق کار او می رود و چاعتای سکه ی طلایی جلوی یاماچ می گذارد و می گوید:« من به همه ی متحدهام یکی از این سکه ها میدم. تا هم یه نمادی از همکاری مون باشه و هم منو به یادشون بیاره.» یاماچ که نمی خواهد جلوی کسی سر خم کند لبخند تلخی می زند و سکه را برمی دارد و می رود. در همین موقع یوجل که به تازگی دوباره توسط چاعتای وارد بازی شده به چاعتای نزدیک می شود. چاعتای به او می گوید که برخلاف گفته هایش یاماچ خیلی زود تسلیم شد.

افسون که خیلی پیگیر زندگی خصوصی یاماچ است طبق قرار قبلی برای ورزش کردن پیش نهیر می رود و کم کم با او دوست می شود. نهیر بعد از مدتی گفت و گو متوجه می شود که افسون از پسری خوشش می اید اما همیشه احساسش را پنهان می کند. او به افسون می گوید:« بهتره بری و بهش بگی چون اگه عجله نکنی یکی دیگه می یاد و می برتش. من همیشه همین کارو می کنم تا حداقل اگه جواب رد هم شنیدم برای کاری که کردم پشیمون باشم نه کاری که نکردم.» افسون نظر دیگری دارد و می گوید:« من نمی تونم. طرف اگه خودش خواست جلو بیاد من کاری نمی کنم.» وقتی حرف از یاماچ می شود افسون خودش را مشتاق شنیدن درددلهای نهیر نشان می دهد. آنها ساعتها روی پشت بامی می نشینند و صحبت می کنند. افسون بعد از فهمیدن اینکه نهیر و یاماچ واقعا با هم دوست شده اند ناراحت می شود و می پرسد:« یعنی یاماچ اگه تو رو از دست بده عذاب می کشه؟» نهیر کمی مکث می کند و بعد می گوید:« نمی دونم. نمی دونم منو دوست داره یا احساسی که وقتی با منه داره رو دوست داره. چونکه وقتی با منه چشماشو می بنده…انگار یکی دیگه رو..» افسون که کمی امیدوار شده پنهانی لبخند کوچکی می زند. افراد آذر و مرتضی به ماشین چاعتای که به شدت تحت حفاظت بادیگاردهاست حمله می کنند اما شکست می خورند و عملیات بی نتیجه می ماند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن