خلاصه داستان قسمت ۲۶۰ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۲۶۰ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۲۶۰ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۲۶۰ سریال ترکی گودال

چاعتای که قضیه ی منفجر شدن تریلی محموله هایش را فهمیده به ماهسون و یوجل می گوید که در مورد لجباز بودن یاماچ حق با آنها بوده است. ماهسون چند روز پیش از یوجل پیشنهاد گرفته که به کمک هم در مقابل دشمن مشترکشان یاماچ بجنگند و کار او را تمام کنند. ماهسون با کمی تردید پیشنهاد او را قبول کرده و حالا در خانه ی چاعتای کنار او و یوجل برای شکست دادن یاماچ نقشه می کشد. چاعتای آن دو را کنار میز کارش می نشاند و نظرها و توصیه هایشان را می خواهد. یوجل به او می گوید که کارها را به آنها بسپارد و چاعتای با تمسخر می خندد و می گوید:« شما کارها رو به خودتون سپردید به این روز افتادید؟ من فقط از شما اطلاعات می خوام وگرنه شما عروسکهای خیمه شب بازی من هستید و باید یه گوشه بشینید و تماشا کنید.» چاعتای اتفاقات و دردسرهایی که اخیرا از سوی یاماچ برایش ایجاد شده را مرور می کند و پیشنهاد آنها را می خواهد. ماهسون اسم سلیم را به عنوان راه حل به زبان می آورد و یوجل ادامه می دهد:« درسته. بین کوچوالی ها از همه عاقل تر سلیمه.»

ماهسون می گوید:« عاقل بودنشو نمی دونم اما ترسوشون اونه. زود تحت تاثیر قرار می گیره و قاطی می کنه و اوضاع رو هم به هم می ریزه.» چاعتای از فاتح می خواهد که شماره ی سلیم را برایش پیدا کند. بعد از بیرون رفتن یوجل و ماهسون از اتاق، فاتح به چاعتای می گوید که یاماچ خانه را زیر نظر گرفته است. چاعتای می گوید:« بچه ی کنجکاویه. بذارید بمونه و تماشا کنه.» از طرفی یاماچ که در حال دید زدن خانه است، یوجل و ماهسون را کنار هم می بیند و بخاطر اینکه ماهسون را باور کرده و گول دروغهای او را خورده، با لبخند تلخی خود را سرزنش می کند. سلیم که مدتی است خبر زیادی از پسرش ندارد وارد اتاق آکین می شود و کتاب قصه ی قدیمی ای توجهش را جلب می کند. سالها پیش یکی از شب هایی که سلیم مست به خانه آمده بود، آکین که پسر بچه ی کوچکی بود آن کتاب قصه را به او داده بود تا برایش قصه بگوید. سلیم هم به جای خواندن کتاب داستان خودش را برای اکین تعریف کرده بود:« یه بچه ای بود که زیر دریا ها زندگی می کرد و پدرش هیچ وقت دوسش نداشت. هرکاری هم می کرد نمی تونست توجه باباشو جلب کنه. خیلی از خودش می پرسید که چرا باباش دوسش نداره. شاید به این خاطر که ساکت بود. اون بچه رو همیشه مجبور کرده بودن کارهایی که دوست نداره رو بکنه. همیشه از این می ترسید که خانوادش ولش کنن و بفرستنش بره.» این قصه آکین را خیلی ناراحت کرده بود و روی او تاثیر گذاشته بود.

وقتی عایشه وارد اتاق آکین می شود سلیم به او می گوید:« از دستت عصبانی ام. بخاطر کاراجا. دخترت خونه نیست و تو عین ارواح واسه خودت می گردی و سراغی ازش نمی گیری. دخترت یه روز بهم گفت که از دلسوزی کردن برای خودت دست بردار. حالا تو هم از دلسوزی کردن برای خودت دست بکش . یه کاری بکن حتی اگه لازمه اشتباه کن اما بدون که من پشتتم.» سلیم از آنجا به سالن بوکس آکین می رود تا با او صحبت کند. آکین رفتار خوب و مودبانه ای با سلیم دارد و از دیدنش خوشحال می شود. سلیم کتاب قصه را روی میز کار او می گذارد و می گوید:« پسر بچه ی اون قصه ای که اون شب برات تعریف کردم تو نبودی پسرم. من بودم. اگه دردت اینه. نمی دونم گفتنش الان تاثیری داره یا نه …اما تو رو کسی نمی فرستاد که بری منو می فرستادن.» آکین که دیگر نمی تواند جلوی بغضش را بگیرد از اتاق بیرون می رود و زیر گریه می زند و با خوشحالی می گوید:« نمی خواستن منو بیرون کنن.»

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن