خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی حلقه

سریال ترکی حلقه در ژانر اکشن محصول سال ۲۰۱۹ است. سریال حلقه به کارگردانی ولکان کوکاتورک در سال ۲۰۱۹ ساخته شده است. این سریال محصول کشور ترکیه و در ژانر اکشن و پلیسی معمایی می‌باشد. در این سریال سرکان چای اوغلو، هانده ارچل، کان ییلدیریم، هیزل سوباشی , نازان کسال به هنرمندی پرداخته‌اند.

سریال ترکی حلقه
سریال ترکی حلقه

خلاصه داستان سریال ترکی حلقه Halka

سریال حلقه در مورد یک سازمان مافیایی ست. این مافیا تمام کارهای غیرقانونی ترکیه را کنترل می کنند. آنها به طور حلقه وار از قدرت گرفتن یکی از اعضایشان می ترسند. برای همین اورا از میان بر می دارند. ۲۵ سال پیش یکی از رهبران مافیا به قدرت می رسد. او ( Eren Karabulut) به حدی پیشتاز می شود که برای بقیه خطر محسوب می گردد. برای همین او را به دام می اندازند. با ربودن نوزادش او را به قربان گاه می کشند. نوزاد دزدیده شده Cihangir با یک نوزاد دیگر Kaan عوض می شود. حمیرا، همسر ارن وقتی نوزاد خود را نمی یابد. نوزاد جدید را مانند فرزند خود بزرگ می کند. حال و پس از ۲۵ سال این دو نوزاد در تلاقی یکدیگر قرار می گیرند. Cihangir جوان جسور و شجاعی است. او به دست ایلان رهبر مافیا بزرگ می شود. در حالی که فکر می کند فرزند ایلان است. او با ایلان به کارهای غیر قانونی مشغول می شود. Kaan جوان بدون اطلاع از گذشته خود به دست حمیرا بزرگ می شود. کان به دلیل یک قتل به زندان می افتد. حالا او به فکر فرار و راهی ست که قاتل واقعی را پیدا کند.

ناگهان یک روز کلیپی ویدئویی به اداره پلیس می رسد. این کلیپ راز قتل همسر حمیرا را در ۲۵ سال پیش افشا می کند. حال پلیس می خواهد قاتلان و مهره های اصلی حلقه را دستگیر کنند. به کان پیشنهاد می شود که در ازای آزادی وارد حلقه شود و مهره ها را شناسایی کند. از طرف دیگر جینگیر در همان روز یک ویدئو مشابه دریافت می کند. در آن ویدئو اسنادی از کشته شدن پدر واقعی او وجود دارد. او هم وارد این حلقه می شود. حال کان و جینگیر در یک طرف قرار دارند و باید با حلقه مبارزه کنند. در اثنای مبارزه جینگیر با مژده Mujde آشنا می شود. کان هم بهار Bahar را ملاقات می کند. بین شان رابطه عاشقانه ای شکل می گیرد. حال این ۴ نفر در حلقه قرار می گیرند و راه فرار ندارند. در سریال عاشقانه و جنایی حلقه شاهد چگونگی درگیری آدم ها با پول، عشق، مرگ و قتل خواهید بود.

سریال ترکی حلقه Halka
سریال ترکی حلقه Halka

اسامی بازیگران سریال ترکی حلقه

Hande Erçel, Serkan Çayoğlu, Kaan Yıldırım, Hazal Subaşı, Nazan Kesal, Burak Sergen, Ahmet Mümtaz Taylan, Umut Karadağ, Funda İlhan

قسمت 9 سریال ترکی حلقه
قسمت ۹ سریال ترکی حلقه

قسمت ۹ سریال ترکی حلقه

کان اسلحه را روی سر گارسون امراه گذاشته و او را تهدید می کند و با عصبانیت می پرسد که چه کسی دو سال پیش مرد کت شلوار زرد را کشت. جهانگیر که حرف های او را شنیده اسلحه اش را بیرون می کشد و بدون اینکه جلب توجه کند آن را به سمت کان نشانه می رود. اما در همین حین، پلیس از راه می رسد و هردوی آنها به طور همزمان سلاح هایشان را پنهان می کنند. کان با تعجب از جهانگیر می پرسد که در آنجا چه کار می کند؟ آنها مدتی با شک و تردید به یکدیگر خیره می شوند و بعد از مدت کوتاهی هردو به بازداشتگاه منتقل می شوند. در بازداشتگاه کان به جهانگیر می گوید به خاطر پس گرفتن امانتی اش پیش گارسون رفته بوده. جهانگیر هم به دروغ می گوید که رفتنش به آن کازینو کاملا اتفاقی بوده است. او بعد از آمدن وکیلش زود آزاد می شود و به کان هم قول می دهد که به زودی آزادش کند. فرمانده جمال، بهار را به خاطر اینکه خوب مراقب رفتار و حرکات کان نبوده سرزنش می کند و می خواهد سر از کار کان و جهانگیر که در کازینو دردسر درست کرده اند در بیاورد. او همراه بهار به بازداشتگاه می رود. کان به سوالات آنها جواب سربالا می دهد و به خاطر زندانی شدنش بهار را مقصر می داند و با او دهن به دهن می شود. ایلحان همان شب به تنهایی وارد یک کشتی می شود و در تاریکی آن کشتی سوت و کور با وکیل هارچ ملاقات می کند. وکیل همیشه حرف هایش را با غرور و تحقیر شروع می کند و پرونده ای جلوی ایلحان می گذارد و می گوید: «میخوام این کارو ردیف کنی. » ایلحان که از او می ترسد و حساب می برد به آرامی زیرلب می گوید چشم و وقتی پرونده را باز می کند با عکس گارسون امراه مواجه می شود. جمال برای اینکه بتواند با امراه صحبت کند، به اداره پلیس می رود. اما در آنجا متوجه می شود که با امضای رئیس پلیس آلتان، امراه مرخص شده است.

او در حالی که از این موضوع دلخور شده مجبور می شود که برای پیدا کردن امراه دردسر بیشتری بکشد. دو سال پیش، مرد کت شلوار زرد در همان کازینو که امراه در آن کار میکرد با کان قرار گذاشته و به او گفته بود: «تو تله افتادی! میخوان قربونیت کنن اما منو فراموش کردن… بزرگشونو میشناسم. از حال و گذشته شون باخبرم. » آن مرد به کان قول کمک داده و سپس با دیدن جهانگیر برای صحبتی کوتاه بیرون رفته بود و توسط او کشته شده بود. کان هم که از سر کنجکاوی دنبالشان کرده بود، از پشت سر به سمت جهانگیر که داشت فرار میکرد نشانه گرفته بود و به این ترتیب اشتباهی توسط پلیس دستگیر شده و بعد هم با بی اعتنایی پلیس آلتان به اظهاراتش خیلی راحت به زندان افتاده بود. صبح روز بعد، کان با کمک وکیل تپلی ها از زندان آزاد می شود و مژده که با زیرکی جای کان را پیدا کرده چندتا عکس جلوی اداره ی پلیس از او می گیرد. جهانگیر با دیدن نقاشی ای که از خانه ی قدیمی اش روی دیوار اتاقش نصب کرده خاطرات مبهمی را به یاد می آورد و در این خاطرات مرد کت شلوار زرد را می بیند. او در جلسه ی مشاوره به روانشناسش می گوید: «چیزایی که میبینم واقعیت داشته. هنوز به یاد نیاوردم ولی میدونم که تجربه کردم و بعدا فراموش کردم. » بعد از بیرون آمدن از مطب، دکتر او را تعقیب می کند و ایرم که متوجه این موضوع شده، وارد مطب پدرش می شود و فایل های صوتی رمزگذاری شده که متعلق به جهانگیر هستند را از کامپیوتر دکتر می دزدد.

صبح همان روز ایلحان پرونده به دست به خشک شویی می رود و در انجا با شخصی ملاقات می کند. آن شخص که همان مرد زردپوش و مرموز است با قدم های آهسته به ایلحان نزدیک می شود. ایلحان به او می گوید: «یه سفارش برات دارم. خیلی وقته که همو نمیبینیم خیاط. » خیاط که ذهنش درگیر سوالات خودش است با کلافگی اما با صدایی آرام می گوید: «پسرم منو ببینه چی میگه؟ میگه مرده بود؟ م ایلحان می گوید که فکر نمی کند پسرش او را به یاد بیاورد. ایلحان می خواهد موضوع صحبت را کاری کند. اما خیاط ادامه می دهد: «خیلی پسرتو دوست داری؟ … بابام منو دوست نداشت. منم اونو دوست نداشتم… پس گفتی جهانگیر منو به یاد نمیاره. کاش رو در روی هم بیایم و من خودمو بهش معرفی کنم. » خیاط که معلوم نیست این حرف ها را از روی محبت می زند یا تنفر، پرونده را از ایلحان می گیرد و محل را ترک میکند. کان همچنان دلیل دیدارش با امراه را از پلیس ها مخفی می کند و از فرمانده جمال می خواهد که بیشتر از این به او اعتماد داشته باشند و دیگر بهار را برای تعقیبش نفرستند. جمال قبول می کند. از طرفی التان برگه ای که باعث مرخص شدن امراه از بازداشتگاه شده را به بهار نشان می دهد و به امضای جعل شده ی جمال در زیر برگه اشاره می کند و برای بدبین کردن بهار نسبت به پلیس جمال می گوید: «لابد به کارش نمیومده که بخواد با امراه حرف بزنه و آزادش کرده. اون داره یه چیزیو مخفی میکنه و حق با ماست و حداقل ما داریم راه درست رو میریم. »

قسمت ۸ سریال ترکی حلقه
قسمت ۸ سریال ترکی حلقه

قسمت ۸ سریال ترکی حلقه

حسابدار به اسکندر می گوید که ممکن نیست کسی بتواند از اینجا پول بیرون ببرد و حتما بعدا پول را برداشته اند. اسکندر به فکر فرو می رود و بعد جهانگیر را گوشه ای میبرد و می گوید: « ازم پنج میلیون دزدیدن و نمیدونم کار کیه. اگه تو اینجا نبودی میگفتم کار تو بوده! هرکسی این کارو باهام کرده باشه قربونیش میکنم! این آدم تو چند دیقه ای از سر میز پاشد رفت، اگه کار اون باشه که هیچی، امشب کاریت ندارم جهانگیر! مهمونمی! » جهانگیر چند قدم برمیدارد و بعد برمی گردد و رو به اسکندر می گوید: «اون روز وقتی ایرم رو دزدیدی، اون انبارو برای چی انتخاب کردی؟ » اسکندر لبخندی می زند و می گوید: «من اونجارو خیلی دوست دارم. آدمای زیادیو اونجا خاک کردم. به اندازه سن تو اونجا برای من خاطره داره! » جهانگیر به فکر فرو می رود و بعد همراه ایرم می روند. ایرم در مسیر به جهانگیر می گوید که باید پیش پدرش برود تا مداوایش کند چون چند روز است که چشمانش خواب ندیده و حالش خوب نیست و عجیب نیست اگر توهم ببیند. ایرم از او می خواهد که کمی باهم صحبت کنند اما ذهن جهانگیر خسته تر و درگیرتر از این حرفاست.

جهانگیر پیش ایلحان و گولتای می رود و ساک پر از پول اسکندر را مقابل او قرار می دهد. ایلحان عصبانی می شود و به او می گوید: «من بهت گفتم ازش دور بمونی تو بهم پولشو میدی؟ جهانگیر مگه این کارا اسباب بازیه؟ » گولتای می گوید: «پسرم منظورش اینه که یه بالادستی هست که به اسکندر دستور میده و اسکندر نمیتونه به تنهایی این کارارو پیش ببره. » مژده پیش پدرش می رود و به او می گوید: «به جای جهانگیر منو کنار دستت نگه دار! میخوای بهت بگم کی و چجوری پولاتو دزدید؟ من همه چیزو میبینم بابا. » اسکندر متوجه او می شود و از او می خواهد که همه چیز را تعریف کند. مژده هرچیزی را که دیده برایش تعریف می کند و در آخر می گوید: «جلو چشمت جهانگیر و آدماش ازت پول دزدیدن بابا! تو بذار من چشم و گوشت باشم.» کان شبانه به دیدن بهار می رود و بهار از او می خواهد هرچیزی که شده را تعریف کند. کان کمی مسخره بازی می کند و از جواب دادن طفره می رود و می گوید: «شماها تا وقتی که نیازتون باشه منو میخواین… خودمم میدونم که طعمه م وگرنه داستان من میتونه زود تموم بشه. » بهار می گوید: «همه چیز به خودت بستگی داره… » کان جواب می دهد: «به دوتامون. اگه تو به من اعتماد کنی من هم به تو اعتماد میکنم. » بهار می گوید: «تو کسی نیستی که بخوای با من معامله کنی. » کان می گوید: «من یه چیزی میخوام… از آرشیو پلیس در تاریخ بیست و چهارم دسامبر ۲۰۱۶ یه حادثه تو آک سارای هست. گزارشی چیزی درموردش هست؟ میخوام بدونم. »

حمیرا از کان می خواهد که درمورد کارش و کسی که برایش تله گذاشته صحبت کند. کان می گوید که وقتی مقتولی در کار نبوده و شاهد هم فقط خودش بوده چاره ای نبوده که زندان را تحمل کند و حتی پلیس هم حرفش را باور نمیکرده. کان اضافه می کند که می خواهد بداند کسی که دی وی دی را برایش فرستاده چرا این همه سال نبوده و اصلا چه کسی بوده… او قصد دارد انتقامش را از کسی که او را به زندان انداخت بگیرد. اسکندر از گاوصندوقش کلیدی را برمیدارد و به همان رستورانی که ایلحان رفته بود می رود و کلید مخصوص را به پیش خدمت می دهد. جهانگیر به همراه ایرم به مطب پدرش که روانشناس است می روند. جهانگیر درمورد مرد کشت شلوار زردی که مدام می بیند صحبت می کند. دکتر به او قرص می دهد و می گوید که اصلا خوردن انها را فراموش نکند. جهانگیر چیزی درمورد بن بست اشک چشم به یاد می آورد و از مطب خارج می شود.او قرص ها را داخل سطل زباله می اندازد و باز هم مرد کت شلوار زرد را می بیند اما از او فرار می کند.

قسمت ۷ سریال ترکی حلقه
قسمت ۷ سریال ترکی حلقه

قسمت ۷ سریال ترکی حلقه

حسابدار به اسکندر می گوید که ممکن نیست کسی بتواند از اینجا پول بیرون ببرد و حتما بعدا پول را برداشته اند. اسکندر به فکر فرو می رود و بعد جهانگیر را گوشه ای میبرد و می گوید: « ازم پنج میلیون دزدیدن و نمیدونم کار کیه. اگه تو اینجا نبودی میگفتم کار تو بوده! هرکسی این کارو باهام کرده باشه قربونیش میکنم! این آدم تو چند دیقه ای از سر میز پاشد رفت، اگه کار اون باشه که هیچی، امشب کاریت ندارم جهانگیر! مهمونمی! » جهانگیر چند قدم برمیدارد و بعد برمی گردد و رو به اسکندر می گوید: «اون روز وقتی ایرم رو دزدیدی، اون انبارو برای چی انتخاب کردی؟ » اسکندر لبخندی می زند و می گوید: «من اونجارو خیلی دوست دارم. آدمای زیادیو اونجا خاک کردم. به اندازه سن تو اونجا برای من خاطره داره! » جهانگیر به فکر فرو می رود و بعد همراه ایرم می روند. ایرم در مسیر به جهانگیر می گوید که باید پیش پدرش برود تا مداوایش کند چون چند روز است که چشمانش خواب ندیده و حالش خوب نیست و عجیب نیست اگر توهم ببیند. ایرم از او می خواهد که کمی باهم صحبت کنند اما ذهن جهانگیر خسته تر و درگیرتر از این حرفاست. جهانگیر پیش ایلحان و گولتای می رود و ساک پر از پول اسکندر را مقابل او قرار می دهد.

ایلحان عصبانی می شود و به او می گوید: «من بهت گفتم ازش دور بمونی تو بهم پولشو میدی؟ جهانگیر مگه این کارا اسباب بازیه؟ » گولتای می گوید: «پسرم منظورش اینه که یه بالادستی هست که به اسکندر دستور میده و اسکندر نمیتونه به تنهایی این کارارو پیش ببره. » مژده پیش پدرش می رود و به او می گوید: «به جای جهانگیر منو کنار دستت نگه دار! میخوای بهت بگم کی و چجوری پولاتو دزدید؟ من همه چیزو میبینم بابا. » اسکندر متوجه او می شود و از او می خواهد که همه چیز را تعریف کند. مژده هرچیزی را که دیده برایش تعریف می کند و در آخر می گوید: «جلو چشمت جهانگیر و آدماش ازت پول دزدیدن بابا! تو بذار من چشم و گوشت باشم.» کان شبانه به دیدن بهار می رود و بهار از او می خواهد هرچیزی که شده را تعریف کند. کان کمی مسخره بازی می کند و از جواب دادن طفره می رود و می گوید: «شماها تا وقتی که نیازتون باشه منو میخواین… خودمم میدونم که طعمه م وگرنه داستان من میتونه زود تموم بشه. »بهار می گوید: «همه چیز به خودت بستگی داره… » کان جواب می دهد: «به دوتامون. اگه تو به من اعتماد کنی من هم به تو اعتماد میکنم. »

بهار می گوید: «تو کسی نیستی که بخوای با من معامله کنی. » کان می گوید: «من یه چیزی میخوام… از آرشیو پلیس در تاریخ بیست و چهارم دسامبر ۲۰۱۶ یه حادثه تو آک سارای هست. گزارشی چیزی درموردش هست؟ میخوام بدونم. » حمیرا از کان می خواهد که درمورد کارش و کسی که برایش تله گذاشته صحبت کند. کان می گوید که وقتی مقتولی در کار نبوده و شاهد هم فقط خودش بوده چاره ای نبوده که زندان را تحمل کند و حتی پلیس هم حرفش را باور نمیکرده. کان اضافه می کند که می خواهد بداند کسی که دی وی دی را برایش فرستاده چرا این همه سال نبوده و اصلا چه کسی بوده… او قصد دارد انتقامش را از کسی که او را به زندان انداخت بگیرد. اسکندر از گاوصندوقش کلیدی را برمیدارد و به همان رستورانی که ایلحان رفته بود می رود و کلید مخصوص را به پیش خدمت می دهد. جهانگیر به همراه ایرم به مطب پدرش که روانشناس است می روند. جهانگیر درمورد مرد کشت شلوار زردی که مدام می بیند صحبت می کند. دکتر به او قرص می دهد و می گوید که اصلا خوردن انها را فراموش نکند. جهانگیر چیزی درمورد بن بست اشک چشم به یاد می آورد و از مطب خارج می شود. او قرص ها را داخل سطل زباله می اندازد و باز هم مرد کت شلوار زرد را می بیند اما از او فرار می کند.

قسمت ۷ سریال ترکی حلقه
قسمت ۶ سریال ترکی حلقه

قسمت ۶ سریال ترکی حلقه

آدم به جهانگیر می گوید که چرا به ادمی مثل کان اعتماد می کند چون او غریبه است و حتی با او به درگیری رفته اند. جهانگیر به او می گوید که کان را به اتاقش صدا بزند. بعد هم جلوی چشم ادم به کان می گوید: «تو یه آدم وفادار به کارت هستی و از الان جزو خانواده محسوب میشی. » و دسته ای پول جلویش می گذارد. ادم کمی حسودی اش می شود. کمی بعد جهانگیر به اسنکدر زنگ می زند و می گوید که در درگیری آن روز کسی کشته شده و معذرت خواهی می کند و از او می خواهد شب با هم دیدار داشته باشند. اسکندر هم لبخند زده و قبول می کند. مژده دختر اسکندر هم اینها را می شوند. ایلحان به رستورانی می رود و کلیدی را به دست پیش خدمت می دهد. کمی بعد پیش خدمت با کاغذی در دست برمی گردد که آدرس و زمان مکانی در ان نوشته شده و ایلحان از جایش بلند می شود. جهانگیر به همراه کان و ادم پیک هایی را زیر نظر دارد. او می گوید چون قبلا کار خودش هم این بوده، می داند که این پیک ها پول های شرط بندی را درصدی برمیدارند و برای اسکندر می برند. ادم از او می پرسد که خب چرا آنها را زیر نظر دارند که جهانگیر می گوید: «میخوام اونجارو منفجر کنیم! »

بهار مشغول دیدن عکس های انبار در دوربینش است و به یاد حرف های رئیس می افتد که گفته بود عکس ها را حتما پاک کند و نگذارد تا جمال چیزی بفهمد. بهار از حذف کردن عکس ها پشیمان می شود و همان موقع جمال وارد اتاق می شود. او می گوید: «من نمیدونم کیه که هم قضیه تله رو به جهانگیر گفته و هم کان! جهانگیر اصلا از کجا قضیه دی وی دیو میدونسته؟ یعنی یا به اونم فرستاده شده یا جهانگیر دی وی دی رو فرستاده. » بهار می گوید که فکر نمی کند فرستادن دی وی دی کار جهانگیر باشد چون مطمئن است او نمی خواهد پدرش را تنبیه کند. بعد هم جمال دوربین را برمی دارد و به آن خیره می شود. بهار با نگرانی به او نگاه می کند و جمال بدون اینکه عکس های داخل ان را نگاه کند دوربین را سرجایش می گذارد.
حمیرا به کان می گوید که باید مواظب خودش باشد چون اتفاقی که در انبار افتاده قبلا هم افتاده بوده. کان می گوید که می داند. حمیرا از او می خواهد هرچه را که می داند با او در میان بگذارد اما کان می گوید که الان دیگر گفتن این چیزها فایده ای ندارد چون قرار است زیاد از این اتفاق ها پیش بیاید چون او دیگر برای جهانگیر کار می کند.  شب می شود و جهانگیر همراه آدم و ساکی پر از پول به رستوران اسکندر می روند. کمی بعد ایرم به جهانگیر زنگ می زند و می گوید که او باید آنجا باشد و برخلاف میل جهانگیر خودش را به رستوران می رساند. اسنکدر می گوید: «من قبلا واسه بابای تو کار میکردم جهانگیر. من میخوام تو برای من کار کنی. » جهانگیر بدون حرفی به او خیره می شود.

همان موقع کان جلوی چشم آنها و به خواست جهانگیر به عنوان پیک وارد رستوران می شود و بعد از اینکه حسابدار و بقیه کارمندان را بیهوش می کند پول ها را برمیدارد و بالای پشت بام می اندازد تا بعدا برشان دارند. وقتی کار کان تمام می شود، همان موقع مژده هم وارد رستوران می شود و نگاه جهانگیر به پیام را می بیند و می فهمد که رابطه ای دارند. بعد آدم بلند شده و سراغ پول های بالای پشت بام می رود. مژده با چشم و ابرو قصد دارد به پدرش قضیه را بفهماند. کمی بعد آدم برمی گردد و چشمکی به مژده می زند! ایلحان پیش وکیلاچ می رود و می گوید که اسکندر حتما طبق خواسته ی او پاپیچ او و پسرش می شود و باید جلوی این کار گرفته شود. وکیلاچ خیلی بی حوصله جواب های سربالا به او می دهد و راهی اش می کند. یکی از افراد اسکندر به او خبر می دهد که کسی پول هایشان دزدیده و اسکندر با عصبانیت از سر میز بلند می شود. از طرفی مژده پنهانی داخل جیب جهانگیر یکی از چنگال ها را می گذارد و دم گوشش می گوید: «بابام میگیرتتون جهانگیر! » ایرم متوجه می شود و در حالی که به مژده خیره شده از جهانگیر می خواهد بروند. جهانگیر چنگال را از جیبش بیرون می آورد و می گوید بعد از آمدن اسکندر می روند.

قسمت ۵ سریال ترکی حلقه
قسمت ۵ سریال ترکی حلقه

قسمت ۵ سریال ترکی حلقه

جهانگیر بیهوش می شود و بین خواب و بیداری، پیرمردی را می بیند که با کت و شلوار زرد به او می گوید: «منو تو کشتی… » و می خندد. جهانگیر تعجب می کند و وقتی به خودش می آید آدم را بالای سرش می بیند. آدم به کمک کان و ایرم فورا جهانگیر را به بیمارستان می رساندد. جهانگیر یک روز بیهوش می ماند و در تمام مدت همان مرد کت شلوار زرد را در خواب های پریشانش می بیند. او وقتی به هوش می آید همه خوشحال از اینکه بالاخره چشمانش را باز کرده می شوند. بهار و رئیس پلیس به همان محلی که حادثه رخ داده می روند. آنها کمی به کان مشکوک هستند. کان همه چیز را خیلی رک به انها می گوید و اضافه می کند که حتی خود جهانگیر هم از این تله خبر داشته و قبلا هم برای بررسی مکان امده بودند. بهار به همراه جمال به دیدن حمیرا هم میروند و به او می گویند که دقیقا اتفاق چندین سال پیش دوباره تکرار شده و این نمی تواند اتفاقی باشد. حمیرا قبول می کند و بهار از او می پرسد که کان تا الان از اینکه پدرش کیست و آن سالها چه اتفاقی افتاده سوالی از او پرسیده یا نه؟ حمیرا می گوید که فقط یک بار و دیگر هم پیگیرش نشده. رئیس به او می گوید که شاید بدون اینکه کسی بداند دنبال کشف حقیقت رفته اما حمیرا با اطمینان می گوید که فکر نمی کند اینطور باشد. از طرفی ایلحان ادم را سرزنش می کند که چرا جهانگیر به آن مکان رفته و خودش را به دردسر انداخته است.

آدم به او توضیح می دهد که همه چیز ناخواسته شده اما ایلحان خیلی عصبی است. او از آدم می خواهد که نگذارد جهانگیر باز هم دردسر درست کند. همان موقع جهانگیر به ادم زنگ می زند و از او می خواهد با عده ای به انبار بیاید. ایلحان این را می شنود و به ادم می گوید که مانع جهانگیر بشود و خودش هم قضیه اسکندر را حل خواهد کرد. بهار پیش مدیر پلیس التای می رود و همه اطلاعاتی که به دست آورده را به او هم می گوید. بهار اضافه می کند که جمال ذهنش درگیر این است که جهانگیر چگونه موضوع تله را از قبل فهمیده. التای به او می گوید که کارش را خوب انجام داده و راضی است و از او می خواهد که کان را جداگانه زیرنظر داشته باشد. بعد هم از او می خواهد که همه عکس های مربوط به انبار یا هرچیز دیگری را از گوشی اش پاک کند و خیلی محتاط عمل کند. آدم به دیدن جهانگیر می رود و به او می گوید که ایلحان گفته که نباید جهانگیر خودش را خیلی درگیر کند و کمی هم اغراق می کند. اما جهانگیر تصمیم خودش گرفته. از طرفی هم گولای به ایلحان اعتراض می کند که ممکن بود بلایی سر جهانگیر بیاید و باید فکری به حالش بکنند اما ایلحان با عصبانیت می گوید که هرکاری لازم باشد خودش انجام می دهد

قسمت ۴ سریال ترکی حلقه
قسمت ۴ سریال ترکی حلقه

قسمت ۴ سریال ترکی حلقه

کان از مدیر پلیس میخواهد که دو ساعت آزاد باشد تا بتواند به کارهای خودش برسد. او میگوید که میخواهد ماشینش را تحویل بگیرد. بهار مخالف است اما مدیر قبول میکند. او از بهار میخواهد که کان را تعقیب کند. جهانگیر با ایرم به رستوران می رود. ایرم از جهانگیر گلایه میکند و میگوید که او از وقتی که از خارج برگشته، دیگر مثل سابق نیست. جهانگیر از دغدغه هایش برای او میگوید و ایرم از او انتظار دارد که مشکلاتش را حل کند و دوباره مثل سابق شود. مادر جهانگیر که از ایرم خوشش نمی آید، کسی را برای تعقیب جهانگیر در قرار با ایرم فرستاده است. آن مرد به مادر جهانگیر زنگ می زند و میگوید که ایرم از رستوران بیرون آمده است. مادر جهانگیر با تصور اینکه ایرم از جهانگیر خواسته تا جدا شوند و برای او ناز کرده است، با جهانگیر تماس میگیرد تا او را دلداری بدهد. جهانگیر چیزی به او نمی‌گوید. کان به تعمیرگاه مردی می رود. آن مرد با دیدن کان، جعبه ای پیش او می آورد و امانتی اش را تحویل میدهد. او به کان میگوید که یک نفر چند روز بعد از زندانی شدن کان به آنجا آمده و ماشین او را دزدیده است. او مشخصات دزد را به کان میدهد. کان پولهای داخل جعبه و اسلحه را برداشته و از در پشتی بیرون می رود و سراغ آن مرد می رود. او آن مرد را تهدید میکند تا بگوید که چرا ماشین را دزدیده است.

آن مرد میگوید که کسی از او خواسته بود تا چنین کاری بکند و او را تهدید کرده بودند. او میگوید که حتی به او گفته بودند که منتظر آمدن کان باشد. سپس از ویدیویی حرف می زند که از طریق آن با او در ارتباط بودند. او میگوید که آنها یک گروه هستند و اسم گروه آنها حلقه است‌. کان به سراغ آدرس رفته و ماشین خودش را که اوراق شده پیدا میکند. او متوجه می شود که پولهای جاسازی شده در ماشین دزدیده شده و یک نماد روی سقف ماشین حک شده است. همان لحظه، بهار از راه می رسد و با عصبانیت از فرار کان، او را همراه خودش می برد. آدم، پول قرارداد با قطری ها را که ۱۱ میلیون یورو است برای جهانگیر می آورد. همان لحظه، اسکندر با جهانگیر تماس میگیرد و می‌گوید که برای آزادی ایرم، باید ۹ میلیون یورو برای او بیاورد. جهانگیر مجبور می شود حرف او را قبول کند. کمی بعد، کان به کارگاه جهانگیر می آید و میخواهد او را ببیند. جهانگیر که عجله دارد، بی مقدمه از کان میخواهد که اسلحه دستش بگیرد و همراه او برای تحویل گرفتن نامزدش از دست دشمنشان بیاید. آدرس محل قرار، همان جایی است که ارن کارابلوت کشته شده بود.

کان به همراه جهانگیر سوار ماشین شده و می روند. بهار میخواهد آنها را تعقیب کند اما مدیر او، جمال صندوقچی به او میگوید که روز اول او را تعقیب نکند ،زیرا شاید در حال آزمایش کان هستند. با این حال، بهار بخاطر حرفهای رییسش که باید به همه چیز شک بکند و محتاط باشد، آنها را تعقیب میکند.
کان و جهانگیر سر قرار رفته و دقیقا همان صحنه قتل ارن تکرار می شود، اما این بار کان و جهانگیر هر دو پیاده شده و به همه تیر اندازی کرده و افراد اسکندر را میکشند و ایرم را نجات میدهند. جهانگیر بخاطر بیخوابی ناگهان بیهوش می شود. افراد جهانگیر به همراه آدم، از راه می رسند. بهار از دور، از تمامی این صحنه ها عکس میگیرد.

قسمت ۳ سریال ترکی حلقه
قسمت ۳ سریال ترکی حلقه

قسمت ۳ سریال ترکی حلقه

وقتی که حمیرا، مادر کان در حال رفتن است، مدیر پنهانی به روی او می آورد که خبر دارند کان پسر واقعی او نیست. حمیرا با ناراحتی و به ناچار تایید میکند، اما میگوید که کان پسر او محسوب می شود و نمیخواهد که او این ماجرا را بفهمد. سپس می رود. او در پارکی نشسته و با دیدن یک کودک، یاد روزی می افتد که کان را به او داده بودند اما او وقتی متوجه عوض شدن بچه شده بود، سکوت کرده بود و به قدری به هم ریخته بود که قصد داشت خودش و بچه را بکشد، اما منصرف شده بود. جهانگیر به هتل می رود. مژده که عصبی شده، تمامی لباسهایش را از پنجره هتل به پایین پرت کرده و خودش را داخل اتاق زندانی کرده است. جهانگیر وارد سوییت شده و با حرف زدن از پشت در، مژده را قانع میکند که در را باز کند. مژده با دیدن جهانگیر، از او خوشش می آید. جهانگیر، مژده را به خانه ایلهان می برد تا در حیاط منتظر بماند. سپس عکاس و خبرنگارانی را که دعوت کرده، داخل خانه می برد تا از صحنه قرارداد بستن ایلهان و قطری ها عکس بگیرند. ایلهان از این قضیه خوشحال است و اسکندر را شکست خورده میبیند.

سپس جهانگیر بیرون آمده و مژده را سوار ماشین می کند تا به اسکندر تحویل بدهد. مژده که دختری شلوغ و یکدنده است، از ماشین پیاده نمی شود و به اسکندر میگوید که نمیخواهد بیاید. او میگوید که از جهانگیر خوشش می آید. اسکندر عصبانی می شود. جهانگیر، به زور مژده را از ماشین پیاده کرده و تحویل اسکندر می دهد و می رود. جهانگیر به خانه اش برمیگردد. نورتن، پرستار او که حالا کارهای خانه اش را انجام میدهد، به او میگوید که ایرم به آنجا آمده بود و از اینکه تمام روز گوشی جهانگیر خاموش بوده، شاکی بوده است. او نامه ای برای جهانگیر گذاشته‌ و داخل آن از او و رفتارهایش گله کرده است. صبح روز بعد، حمیرا دم خانه ایلهان می رود. زن ایلهان در را باز کرده و از دیدن حمیرا بعد از گذشت سالیان زیاد متعجب می شود. او با خوشرویی از حمیرا استقبال کرده و به داخل راه می دهد. کمی بعد، ایلهان نیز پیش آنها می آید و با دیدن حمیرا شوکه می شود. حمیرا بعد از احوالپرسی، به ایلهان میگوید که بخاطر پسرش کان آنجا آمده و او تازه از زندان آزاد شده است.

او از ایلهان میخواهد که برای کان کاری انجام دهد. ایلهان میگوید که سعی خودش را میکند، اما زن ایلهان میگوید که هر طور شده برای او کاری درست میکنند و سپس از حمیرا میخواهد که بعد از ظهر،کان را پیش جهانگیر بفرستد تا با هم حرف بزنند. هنگامی که حمیرا از خانه بیرون می آید، جهانگیر از دور او را میبیند و با کنجکاوی در مورد او از آدم سوال میکند. آدم میگوید که او زن ارن کارابلوت بوده است. جهانگیر به خانه رفته و پدر و مادرش را در مورد حمیرا سین جیم میکند. ایلهان میگوید که شوهر حمیرا دوست او بوده و در حادثه‌ای کشته شده است، و حالا او برای پسرش درخواست کمک و کار کرده است‌. جهانگیر یاد حرفهای ویدیو در مورد قاتل بودن ایلهان می افتد.

قسمت ۲ سریال ترکی حلقه
قسمت ۲ سریال ترکی حلقه

قسمت ۲ سریال ترکی حلقه

کان در اداره پلیس، پیشنهاد مدیر را برای همکاری قبول میکند، اما میگوید که یک شرط دارد، و آن اینکه او باید مادرش را از این ماجرا مطلع کند، زیرا نمی‌تواند به او دروغ بگوید. بهار ابتدا شاکی می شود و مخالفت میکند، اما کان میگوید که مادر او آدم متفاوتی است و آنها متوجه این قضیه نیستند و مادر او را نمی‌شناسند. مدیر، درخواست کان را به شرط اینکه مادرش جزییات مربوط به پرونده تپلی را نفهمد، قبول میکند. صبح، جهانگیر از اتاق بیرون آمده و سر میز صبحانه می رود. او که مشکل بیخوابی دارد، باز هم تمام شب را نخوابیده است. آدم، کسی که برای جهانگیر کار میکند نیز به آنجا آمده. وقتی که جهانگیر در مورد دختری که روز گذشته در هتل بیهوش شده بود سوال میکند، آدم میگوید که آن دختر، دختر اسکندر آکای بوده است. جهانگیر با شنیدن اسم اسکندر که از همدستان سابق پدرش بوده و همچنین اسمش در فیلم دیشب به عنوان همکار در قتل ارن کارابلوت گفته شده بود، شوکه می شود و از خانه بیرون می آید. اسکندر به خانه ایلهان تپلی می رود. او با طعنه، ایلهان را تهدید میکند که باید از مزایده اخیر کنار بکشد.

ایلهان عصبانی شده و آنها با یکدیگر بحث میکنند. سپس اسکندر در حالی که همچنان ایلهان را تهدید میکند، از خانه بیرون می آید. جهانگیر دم در اسکند را میبیند. اسکندر به جهانگیر میگوید که دیگر دوره‌ پدر او به سر آمده و بهتر است که جهانگیر نیز برای او کار کند. سپس با طعنه، یک کارت به او میدهد تا هرزمان برای کار تصمیمی گرفت با او تماس بگیرد. بعد از رفتن اسکندر، جهانگیر متوجه یک سیم‌کارت پشت کارت می شود. جهانگیر به آدم می سپارد که حواسش به مژده، دختر اسکندر باشد و او را فعلا در هتل نگه دارند. در خانه، وقتی جهانگیر علت آمدن اسکندر را میپرسد، ایلهان با کلافگی میگوید که او برای تهدید آمده بود و نمی‌داند علت این رفتارهای اسکندر برای چیست. سپس از جهانگیر میخواهد که اگر چیزی فهمید به او نیز بگوید. کان به دستور پلیس و برای اجرای ماموریت از زندان آزاد می شود. بهار، که با کان لج است و از او خوشش نمی آید، کان را از آنکارا به سمت استانبول می برد. جهانگیر به فرودگاه برای استقبال از قطری ها می رود، اما افرادش میگویند که افراد قطری ناپدید شده اند و شاید کسی آنها را دزدیده باشد.

جهانگیر حدس می زند که کار اسکندر باشد. او سیم‌کارت اسکندر را روشن میکند و با او تماس میگیرد. اسکندر از او میخواهد که پیشش بیاید. بهار، کان را به خانه ای می رساند. مدیر بیرون آمده و میگوید که مادر کان نیز آنجاست و تا حدودی ماجرا را به او گفته اند. کان پیش مادرش می رود. مادرش به او اشاره میکند که اتاق دوربین دارد. آنها رمزی با یکدیگر صحبت میکنند و مدیر متوجه این قضیه می شود. وقتی مدیر و بهار داخل اتاق می روند، از حرفهای مادر کان متوجه می شوند که او از ماجرای ویدیوی ارسالی برای کان با خبر است و کان به طریقی این ماجرا را به گوش او رسانده است. او میگوید که ایلهان، دوست نزدیک ارن بوده و آنها با هم کار می‌کردند. برای همین می‌تواند پیش ایلهان برود و خودش شخصاً برای کان از او درخواست کار بکند. جهانگیر به رستوران پیش اسکندر می رود. مهمان قطری نیز آنجاست. اسکندر که میخواهد قدرتش را به رخ جهانگیر بکشد، مدام ایلهان را تحقیر میکند و به جهانگیر میگوید که باید برای او کار بکند. جهانگیر به اسکندر میگوید که دخترش دست اوست. اسکندر به شدت عصبانی می شود و جهانگیر را تهدید میکند که باید دخترش را به او پس بدهد.

قسمت ۱ سریال ترکی حلقه
قسمت ۱ سریال ترکی حلقه

قسمت ۱ سریال ترکی حلقه

در سال ۱۹۹۳، نوزاد ۱۰ ماهه مردی به اسم ارن کارابلوت دزدیده می شود. دزدها در ازای مبلغ زیادی، با ارن قرار گذاشته تا بچه را به او تحویل بدهند. وقتی که ارن سر قرار می رود، چند فرد مسلح و یک ماشین به او حمله کرده و ماشین با ضرباتش، ماشین ارن را از طبقه بالای انبار به پایین پرت میکند. ماشین چپ کرده و ارن بیهوش می شود. سپس آن افراد مسلح نزدیک می آیند و ارن را با شلیک گلوله میکشند. آنها پولها را برداشته و بچه را پشت ماشین گذاشته اند. در زمان حال، در اداره پلیس، مدیر در حال بررسی پرونده با نشان دادن مستندات آن به زیر دستان خود است.او میگوید که بچه عوض شده بود، ولی زن ارن، حقیقت را نگفت و بچه غریبه را بزرگ کرد. علت روی کار آمدن دوباره این پرونده این است که کارن کارا بلوت، پسر ارن کارابلوت که مادرش او را بزرگ کرده، به جرم دزدی در زندان است و جدیدا یک سی دی فیلم برای او در زندان ارسال شده است که داخل آن، صحنه درگیری و مرگ پدرش قرار دارد. یک نفر که گویا با عاملان حادثه دشمنی دارد، آنها را لو داده و خطاب به کارن میگوید که او باید قاتل پدرش را پیدا کرده و بکشد.

مدیر پلیس میگوید که آن سه فرد، افرادی خلافکار از باندهای مافیایی هستند و آنها باید بتوانند با استفاده از کارن، آنها را پیدا کنند. مدیر به همراه بهار، یکی از همکاران پلیس، سراغ کارن در زندان می روند و به او می‌گویند که از فیلمی که برایش ارسال شده مطلع هستند. آنها به کارن پیشنهاد همکاری میدهند تا او را از زندان آزاد کنند و سراغ ایلهان تپلی، کسی که قاتل پدرش بوده برود و اعتماد او را جلب کند تا آنها بتوانند دستگیری او را فراهم کنند. کارن در بین پرونده‌، عکس دیگری میبیند که مدیر میگوید او پسر تپلی، جهانگیر است و او باید اعتماد او را نیز جلب کند. جهانگیر داخل ماشین خود در حال حرکت به سمت هتل است. او که شنیده است هاکان دختری را به هتل آورده و آن دختر مرده است، به آنجا می رود تا آثار اتهام هاکان را از بین ببرد.

او داخل ماشین، متوجه یک بسته می شود و آن را کنار میگذارد. در هتل، جهانگیر متوجه می شود که آن دختر زنده است و از هاکان کلافه می شود. سپس به سمت خانه پدر و مادرش می رود. ایرم، نامزد جهانگیر از این که او به ایرم اهمیت نمی‌دهد عصبی است و با جهانگیر بحث میکند. کمی بعد، تپلی آمده و در مورد فروختن هاکان به قطری ها با جهانگیر صحبت میکند تا از شر او و کارهایش راحت شوند.  جهانگیر به خانه خودش برمیگردد. او بسته را باز کرده و فیلم سی دی را نگاه میکند. فیلم دقیقا همان فیلمی است که برای کارن در زندان فرستاده شده بود. در فیلم به جهانگیر گفته می شود که پدر اصلی او تپلی نیست و در واقع ارن بوده که به دست تپلی کشته شده است. جهانگیر متعجب می شود و به فکر فرو می رود.

 

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن