خلاصه داستان قسمت ۱۰۲ سریال ترکی تردید (هرجایی)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۲ سریال ترکی تردید (هرجایی) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد. هرجایی (عهدشکن، بی‌وفا) یک مجموعه تلویزیونی درام عاشقانه ترکیه است که حاصل پیدایش یک عشق با طعم انتقام و با بازی آکین آکین اوزو، گولچین سانتیرجی اوغلو، ابرو شاهین، اویا اونوستاشی، احمد تانسو تانشانلر، سرهت توتوملر می‌باشد.

خلاصه داستان قسمت ۱۰۲ سریال ترکی تردید (هرجایی)

میران داد می زند: «تو مادربزرگم نیستی اگر بودی من را به حال خودم رها نمیکردی. » ریان جلو می رود و او را آرام می کند و هردو به میدیات برمی گردند اما بین راه میران از ماشین پیاده می شود و داد می زند که من که هستم؟ این واقعی نیست! ریان از او می خواهد که با او درد دل کند و میران جواب میدهد: «خانواده ی تو مشخص است اما من نمیدانم کی هستم و به جای کی زندگی کردم… کسی که این یادداشت را می فرستد به من می گوید که تمام عمرت با دروغ زندگی کرده ای. بیا این هم واقعیت. » و از درماندگی روی زمین می افتد و ریان او را دلداری می دهد و می گوید: «هرکاری کنی و هر راهی انتخاب کنی من کنارت خواهم بود. » عزیزه که از رفت و آمد های میران مشکوک شده که نکند او حقیقت های زندگی اش را پیدا کند، به اسما می گوید همه را جمع کند سپس به خانواده اش می گوید: «آماده شوید به لندن می روید! » فیرات جلو می آید و می گوید: «مادرم هیچ کجا نمی آید! » از آن طرف گونول و سلطان هم به عزیزه اعتراض می کنند و گونول می گوید: «اگر نگران الیف هستی خودت با او برو. » عزیزه فریاد می زند: «شماها متوجه نیستید که شاداغلوها در حال کشیدن نقشه هستند و می خواهند انتقام بگیرند. » در عمارت شاداغلو، نصوخ و پسر و عروس هایش دور میز نشسته اند و نصوخ با خوشحالی می گوید: «بالاخره باز دور هم جمع شدیم. » و وقتی از گل خانم می شنود که ریان پیش میران برگشته به هازار می گوید: «بهتر است ریان را برگردانیم. اجازه نمیدهم که او دیگر سختی بکشد. درست است میران برای ریان فداکاری کرده ولی او هنوز قصد جان تو را دارد. او حتی برای اینکه بتواند با دست های خودش از تو انتقام بگیرد در بیمارستان به تو خون داد. »

هازار و زهرا که از این موضوع خبر نداشتند با تعجب به هم نگاه می کنند. هازار داد می زند: «چرا چیز به این مهمی را از من پنهان می کنید؟ اگر من اینجا سالم نشستم در سایه میران است. ولی من مرتکب اشتباه بزرگی شدم و در حق او بدی کردم. به من بگویید اگر باز هم اتفاق جدیدی افتاده. » زهرا جریان یارن را که از اول میدانسته که قرار است اصلان بی ها ریان را بعد از شب عروسی در خیابان رها کنند و به کسی چیزی نگفته را تعریف می کند. هازار بیشتر غصه می خورد و جهان می گوید: «تو حق داری ولی فقط یارن مقصر نیست. ما هم چشممان را به روی اشتباهات یارن بستیم و خودمان هم هزینه دادیم. » نصوخ می گوید: «از همه بیشتر من در حق ریان بدی کردم ولی در سایه او یاد گرفتیم که خانواده ی بهتری باشیم. آزاد می گوید: «ریان را با دست خودمان از اینجا راندیم. او دیگر هرگز برنمی گردد. » هازار هم حرف او را تایید می کند و با ناراحتی به اتاقش برمی گردد. میران ریان را به عمارت شاداغلو می رساند اما ریان پیاده نمی شود و می گوید: «هرکاری هم کنی من تو را رها نخواهم کرد. میخواهم کنار تو باشم و با هم مشکلات را از سر راه برداریم. » و دست میران را می گیرد. هردو به عمارت اصلان بی برمی گردند اما صدای گونول و عزیزه را می شنوند که در حال مجادله هستند. میران که از پنهان کاری های بی حد عزیزه ناراحت است با عصبانیت داخل عمارت می شود و می پرسد که چه اتفاقی افتاده است؟ گونول می گوید: «مادربزرگ می خواهد من و الیف و اسما را به لندن بفرستد. »

میران داد می زند: «نظر کسی را پرسیدی؟ مثلا فیرات راضی هست که مادرش را ببری؟ یا گونول رضایت دارد؟ نمیپرسی چون اصلا کسی برایت ارزشی ندارد. » الیف از آن طرف می گوید: «من میروم چون دیگر تحمل این زندگی را ندارم. » و بعد هم به اتاقش می رود. عزیزه داد می زند: «من تمام عمرم به غیر از محافظت از شماها هیچ کاری نکرده ام. » و به میران می گوید: «خبر نداری که آن روز جهان چطور من را تهدید کرد! و فیرات هم شاهد بود. آنها در حال نقشه کشی برای انتقام هستند. » ریان اعتراض می کند و به اتاق الیف می رود اما از پشت در صدای سلطان را می شنود که به الیف می گوید: «من میدانم تو عاشق آزاد هستی. » ریان وارد اتاق می شود و الیف را در آغوش می گیرد و می گوید: «برای تو و آزاد خوشحالم. » الیف با گریه می گوید: «ولی آزاد من را دوست ندارد. او تو را دوست دارد. » ریان می گوید: «این حقیقت ندارد. » و به الیف دلداری می دهد. سلطان هم که در تلاش است تا الیف به جای رفتن به لندن با آزاد ازدواج کند احساس می کند به هدفش نزدیک شده. عزیزه به اتاق میران می رود و می گوید: «وقتی نبودی شهریار را بیرون کردم چون داشت برای شاداغلوها جاسوسی میکرد. » ریان وارد اتاق می شود و عزیزه ادامه می دهد: «کسی که طلاق نامه را فرستاده ریان نبوده بلکه یارن بوده است. ریان برای اینکه از فشار خانواده از تو طلاق نگیرد با خانواده اش مشکل پیدا کرده. خواستم بگویم مواظب همدیگر باشید. » در عمارت شاداغلو، هاندان با لباس جدید در دست وارد اتاق یارن می شود و از او می خواهد خودش را آماده کند چون شب برایش خواستگار خواهد آمد. اما یارن التماس کنان از او می خواهد که این کار را نکنند ولی نصوخ تصمیمش را گرفته است.

بیشتر بخوانید: 

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید (هرجایی) + جزئیات داستان

 

[تعداد: ۱   میانگین: ۵/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن