خلاصه داستان قسمت ۱۰۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۰۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۰۲ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

تکین همه نگهبانان خانه را جمع میکند و در مورد اتفاق اخیر دوباره آنها را سرزنش میکند. سپس از فهمی میخواهد که از این به بعد در شیفت صبح کار کند. در خانه دمیر، او به خاطر پیروزی تیم ابراز خوشحالی میکند. زلیخا با او درد دل کرده و می‌گوید که واقعا او را دوست دارد و در بیمارستان به خاطر رسیدگی دمیر متوجه شده که هیچکس را به جز او ندارد و جز دمیر نیز کسی را برای سپردن عدنان به او ندارد. دمیر از شنیدن این حرفها خوشحال می شود. در خانه مژگان او به خاطر مخالفت مادرش با او بحث میکند و سپس با گریه می‌گوید که عاقبت ازدواج پدر و مادرش جدایی بوده و دلیل نمی شود که تو سطح بودن خانواده ها تضمین خوشبختی باشد. سویل وقتی علاقه مژگان به ایلماز را می‌بیند، به خاطر او مجاب شده و قبول میکند. مژگان از این قضیه خوشحال می شود. در کارخانه، ایلماز متوجه می شود که مدتی است تعداد بسته های پنبه کم می شود.او جست و جو کرده و حسین، کسی که پنبه ها را می‌دزدید گیر می اندازد. ایلماز و تکین می‌خواهند با پلیس تماس بگیرند اما حسین فرار میکند. تکین می‌گوید که همین قدر ترس او کافی است و احتیاج به پلیس نیست. شب، فهمی دم خانه دمیر می رود. هولیا میگوید که دمیر خانه نیست و فهمی بدون اینکه چیزی به او بگوید می رود.

دمیر صبح سراغ فهمی می رود و او را بخاطر آمدن دم خانه اش دعوا میکند. فهمی میگوید که تکین به او شک کرده است زیرا شیفت او را عوض کرده است. دمیر میگوید که احتمال ندارد و او حساس شده است و بهتر است به کارش ادامه دهد. ایلماز پیش مژگان دم بیمارستان می رود و نظر مادر او را در مورد خودش می پرسد. مژگان ابتدا ایلماز را اذیت میکند اما سپس میگوید‌ که سویل از او خوشش آمده است. خیال ایلماز راحت می شود. هولیا به خانه شرمین می رود و با خوشرویی، به او یک جفت گوشواره جواهر قدیمی میدهد و می‌گوید که یادگار مادر شرمین است که برای او خریده بود. سپس برگه ی واریز پول به بتول برای کمک هزینه او را نیز به شرمین نشان میدهد و می‌گوید که آنها فامیل و خانواده هستند و باید تحت هر شرایطی هوای یکدیگر را داشته باشند. شرمین که علت این رفتار های هولیا را میداند، میگوید که به هیچ وجه نمیخواهد ویلا را از ایلماز پس بگیرد و زمانی که نیاز داشت آنها به او کمک نکرده اند و حالا نیز به درد او نمی‌خورد. آنها با یکدیگر بحث میکنند و هولیا با عصبانیت می رود ‌. جنگاور در کلوپ شهر هست و دمیر و دوستانش به آنجا می روند. کمی بعد شاگرد طلا فروشی پیش جنگاور می آید و میگوید که النگوی طلایی که برای فروش آورده بود تقلبی بوده است.‌ دمیر این حرف را شنیده و به جنگاور پیشنهاد کمک میکند تا بدهی هایش را بدهد. جنگاور از برخورد دمیر در جمع ناراحت شده و با عصبانیت از آنجا می رود. تکین و هولیا با هم سر قرار می روند.

تکین در حال گلایه از هولیا بخاطر دمیر است که همان لحظه یک نفر به سمت آنها تیر اندازی میکند. تکین هولیا را پوشش میدهد و هر دو پشت میز پنهان می شوند. سپس تکین نیز شروع به تیراندازی کرده و کمی بعد آن فرد می رود. تکین به هولیا میگوید که این نیز از طرف دمیر بوده است. هولیا با عصبانیت به خانه رفته و موضوع را به دمیر میگوید و با او دعوا میکند. دمیر میگوید که او چنین کاری نکرده است. سویل به خانه شرمین می رود. او از دوستان خانوادگی قدیمی صباح الدین است. وقتی ایلماز ماجرای تیراندازی را می فهمد، با عصبانیت به سمت خانه دمیر‌ می رود. تکین نیز پشت سر او با ماشینش به آنجا می رود تا جلوی ایلماز را بگیرد. ایلماز در ورودی را شکسته و با عصبانیت و دادو بیداد وارد می شود و دمیر را صدا می زند. آنها به سمت یکدیگر شلیک میکنند. تکین پیش ایلماز آمده و هولیا نیز پیش دمیر‌ میرود تا آنها را آرام کنند. دمیر به کلانتری رفته و از ایلماز بخاطر آمدنش به خانه و تیر اندازی شکایت میکند. پلیس ها برای تحقیق پیش تکین و ایلماز می روند و در مورد تیراندازی به تکین و هولیا نیز پرس و جو میکنند. آنها می فهمند که طبق ادعای دمیر، تکین و هولیا خصومتی ندارند و با یکدیگر سر قرار رفته بودند.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن