خلاصه داستان قسمت ۱۰۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۰۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۰۳ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

کارگران بین ویلای دمیر و شرمین دیوار می کشند. ثانیه و غفور از این که باید هر روز کلی مسیر را دور بزنند تا به ویلا بیایند ناراحت هستند. شرمین با دیدن دیوار عصبی شده و از هولیا گله میکند و میگوید که نمی‌تواند با ماشین بیرون برود. هولیا میگوید که باید از سمت دیگری برود و این مشکل خود اوست. سپس روزنامه را به او نشان میدهد که خبری از طرف دمیر و هولیا چاپ شده و نوشته شده که شرمین دیگر با آنها نسبت فامیلی ندارد. در بیمارستان، صباح الدین با خواندن خبر در روزنامه ناراحت شده و به ویلا می رود و در این مورد هولیا را سرزنش میکند. هولیا اهمیتی نمی‌دهد و می‌گوید که او میتواند طلاق بگیرد و دیگر برایشان مهم نیست. صباح الدین میگوید که برای طلاق منتظر اجازه آنها نبوده و با این کار به بتول ضربه می زنند. سپس از آنجا می رود. وقتی تکین می فهمد که مادر مژگان آمده است ، به ایلماز پیشنهاد میدهد که طبق رسم برای خواستگاری به آنجا بروند.‌ ایلماز پیش مژگان می رود و موضوع را میگوید. مژگان غافلگیر و هیجان‌زده می شود و میگوید که در این مورد با سویل حرف می زند و خبر میدهد. چتین پیش تکین می رود و خبر میدهد که فهمی ناپدید شده و در خانه اش نیست. تکین همه افرادش را جمع کرده و از آنها میخواهد که هر طور شده فهمی را پیدا کنند. جنگاور به شرکت پیش ایلماز می رود. او با شرمندگی میگوید که بابت تمام رفتارهایش پشیمان است و به ایلماز حق میدهد و دمیر مقصر بوده است.

سپس از کارهایی که دمیر با او کرده صحبت میکند و از ایلماز میخواهد که او را حلال کند. او در مورد مسأله دیگری نیز با ایلماز کار دارد و آنها داخل اتاق می روند.شب، ایلماز و تکین به خانه مژگان برای خواستگاری می روند. سویل ابتدا چیزی نمی‌گوید اما هنگام صحبت های اصلی، میگوید که با این از ازدواج مخالف است و سپس ماجرای تیرانداز ایلماز را مطرح میکند و میگوید که آنجا بوده و همه چیز را دیده است و نمی‌تواند دخترش را در چنین موقعیت خطرناکی قرار دهد. تکین به سویل بخاطر نگرانی حق میدهد اما میگوید‌ که بچه ها به یکدیگر علاقه دارند و ایلماز نیز پسر خوبی است. مژگان به سویل میگوید که تصمیمش را گرفته‌ و ایلماز را میخواهد. بعد از رفتن ایلماز و تکین، سویل با مژگان بحث کرده و وسایلش را جمع میکند و میگوید که دیگر آنجا نمی‌ماند و حق با پدر مژگان بوده است. مژگان با ایلماز تماس گرفته و بابت رفتار مادرش معذرت خواهی میکند. سپس با یکدیگر بیرون می روند. وقتی ایلماز می فهمد که سویل رفته است، به مژگان میگوید که قول نمی‌دهد اسلحه را کنار بگذارد اما قول میدهد نمیشه از مژگان محافظت کند. روز بعد، جنگاور به شرکت ایلماز آمده و سهام‌های کارخانه خودش در شراکت با دمیر را به او واگذار میکند. چتین به تکین خبر میدهد که فهمی را پیدا کرده اند.

چتین به همراه هولیا به انبار پیش فهمی می روند و فهمی مقابل هولیا اعتراف میکند که به دستور دمیر ترمز ماشین ایلماز را بریده است. ایلماز و مژگان هر دو برای شب که قرار است مراسم نامزدی داشته باشند آماده می شوند و خوشحالند. شب، مژگان به همراه دوستش به خانه تکین می روند. صباح الدین نیز آنجا حضور دارد. آنها بعد از شام، کیک می آورند و تکین حلقه های نامزدی را به دست آنها می اندازد. وقتی هولیا به خانه می رود، با عصبانیت ایلماز را بیرون برده و ماجرای ماشین ایلماز و تصادف را به روی او می آورد. زلیخا از پشت در حرفها را شنیده و با عصبانیت جلو می رود و می‌گوید که دمیر باعث تصادف و خطر مرگ او و مژگان شده بود و برای همین در بیمارستان با او مهربان برخورد میکرد. سپس بیرون می رود. دمیر حرفی برای دفاع ندارد. کمی بعد وقتی هولیا به اتاق می رود متوجه می شود که زلیخا نیست. زلیخا به همراه عدنان، دم خانه تکین رفته و با درماندگی در می زند. ایلماز در را باز کرده و با دیدن زلیخا متعجب می شود.

 

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
1 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی ترین پرطرفدار
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
Arasmoradi
Arasmoradi
3 ماه قبل

قسمت ۱۳۴ چوکروا کی میزارین؟

1
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن