خلاصه داستان قسمت ۱۰۴ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۴ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۰۴ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۰۴ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

ایلماز از دیدن زلیخا شوکه می شود و تصور میکند که برای عدنان اتفاقی افتاده است. قبل از اینکه زلیخا به ایلماز چیزی بگوید، دمیر سر می رسد و با فریاد از زلیخا میخواهد که سوار ماشین بشود. ایلماز وقتی میفهمد که زلیخا به او پناه آورده، با دمیر درگیر شده و اجازه نمی‌دهد او زلیخا را ببرد. سپس زلیخا را داخل خانه می فرستد. دمیر اسلحه اش را در می آورد و شروع به تیر اندازی. ایلماز و افرادش نیز به سمت دمیر تیر اندازی میکنند. غفور و افراد دیگری از سمت دمیر نیز می رسند و همه دم خانه تکین درگیر می شوند و مدام به سمت یکدیگر نشانه می روند. هولیا خودش را می رساند و از دمیر میخواهد بس کند. داخل خانه، زلیخا با دیدن مراسم نامزدی جا میخورد. تکین، زلیخا و مژگان را داخل می برد و صباح الدین مراقب آنهاست. دمیر دست از درگیری بر نمی دارد و میگوید که زلیخا باید بیرون بیاید. تکین نیز بیرون آمده و میگوید که کسی نمی‌تواند زلیخا را به زور از آنجا ببرد. زلیخا با ناراحتی و نا امیدی از خانه بیرون می آید و میگوید که تیراندازی را بس کنند و میخواهد همراه دمیر برود. ایلماز قصد دارد جلوی زلیخا را بگیرد. همان لحظه دمیر از پشت سر به ایلماز شلیک میکند. همه شوکه می شوند. هولیا و دمیر و زلیخا از آنجا می روند. تکین و مژگان بالای سر ایلماز می روند. تکین با التماس میخواهد که ایلماز را به بیمارستان برسانند اما مژگان و صباح الدین میگویند که جابجایی او خطرناک است و باید همان‌جا جراحی شود.

مژگان سریع به سمت بیمارستان می رود و لوازم جراحی را همراه خودش می آورد. فیگن دوست مژگان، به همراه مژگان و صباح الدین ایلماز را همان‌جا جراحی کرده و گلوله را در می آورد. دمیر در خانه به هولیا میگوید که باید قبل از آمدن ژاندارمری به همراه زلیخا فرار کند و میخواهد به آلمان برود. هولیا رفتن به آلمان را درست نمیداند و سعی دارد دمیر را آرام کند. آنها تصور میکنند که ایلماز مرده است. مژگان تا صبح بالای سر ایلماز میماند. ایلماز در حال هذیان گویی است و مدام زلیخا را صدا می زند. مژگان با شنیدن اسم زلیخا ناراحت می شود و میفهمد که ایلماز همچنان زلیخا را دوست دارد. تکین به اتاق آمده و مژگان با ناراحتی به او میفهماند که میداند هنوز زلیخا در دل ایلماز است. تکین سکوت میکند و حرف مژگان را انکار نمیکند و بابت این شرایط ناراحت است. صباح الدین و فیگن نیز در خانه تکین مانده اند و منتظرند تا ایلماز به هوش بیاید. فیگن سپس از مژگان میخواهد که همراه او برود و آنجا نماند زیرا خطرناک است و سی سختی را گذرانده اند اما مژگان قبول نمیکند. دمیر تا صبح منتظر آمدن ژاندارم است. هولیا به او میگوید که حتما ایلماز نمرده است وگرنه تا حالا دنبال او می آمدند. او به دمیر میگوید که آنها باید طبق تصمیمشان پیش بروند. سپس دمیر به اتاق می رود و عدنان را که بغل زلیخا است، برمیدارد. زلیخا بیدار می شود. دمیر بی توجه به زلیخا عدنان را از خانه بیرون برده و با ماشین می برد. زلیخا با پای بدون کفش تا جاده او را دنبال میکند و با التماس پسرش را میخواهد. وقتی غفور بیدار می شود، با استرس و نگرانی ماجرای شب گذشته را برای ثانیه تعریف کرده و می‌گوید که دمیر ایلماز را کشته است و غفور نیز همدست او محسوب می شود و متهم است. او با نگرانی منتظر آمدن پلیس است.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن