خلاصه داستان قسمت ۱۰۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۰۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۰۶ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

دمیر به خانه برمی‌گردد و متوجه نبود زلیخا می شود. او از نگهبانان سوال میکند و آنها می‌گویند که فقط گولتن و دوستش از خانه بیرون رفته اند. دمیر شک میکند و سریع به سمت روستا می رود. هنگامی که زلیخا و گولتن به روستا می رسند، دمیر زودتر به آنجا رسیده و بچه را میگیرد و میخواهد برود. زلیخا به سمت ماشین می دود اما دمیر به او اهمیت نمیدهد. در خانه، غفور از کار گولتن عصبی می شود. هولیا و دمیر گولتن را دعوا میکنند. گولتن از کار خودش پشیمان نیست و می‌گوید که دور کردن بچه از مادرش درست نیست و نمی‌توانست چنین چیزی را تحمل کند و سپس خودش می‌گوید که دیگر در آنجا کار نمیکند و سند زمین را نیز به هولیا می دهد. هولیا نمیخواهد او برود اما گولتن سریع از خانه خارج می شود. او دم خانه شرمین می رود و میگوید که میخواهد از این به بعد پیش او کار کند. زلیخا در اتاق دراز کشیده و به گوشه ای خیره شده است. دمیر به اتاق می رود و از او میخواهد لباسی را که برایش خریده بپوشد تا به کلوپ شهر بروند. زلیخا با عصبانیت بلند شده و لباس را پاره میکند و میگوید که هیچ جا نمی آید و از تظاهر به خوشبختی خسته شده. دمیر او را تهدید میکند و میگوید که باید سریع حاضر شود وگرنه عواقب این کارش را میبیند.

زلیخا به شدت کلافه و درمانده می شود و سپس از روی ناچاری حاضر می شود و با دمیر بیرون می رود. جنگاور به خانه می رود و به نهال هدیه جواهری که خریده میدهد.سپس مقداری پول به او میدهد تا به برادرش بدهد. نهال از او تشکر میکند و خوشحال می شود. جنگاور نیز از اینکه نهال در شرایط سخت همراه او بوده تشکر و قدردانی میکند. صبح روز بعد، ایلماز از جایش بلند شده و در سالن پیش تکین می رود. او میگوید که باید بفهمد که چرا زلیخا به آنجا آمده بود. تکین میگوید که او فهمیده است و سپس ماجرا را برای ایلماز تعریف میکند. ایلماز به حرفهای هولیا اعتماد ندارد. سپس میگوید که او عاشق زلیخا بوده و به خاطرش به زندان افتاده بود اما وقتی که برگشت، او را غرق در جواهرات دیده و در کنار دمیر دیده است. مژگان از دور حرفهای ایلماز را شنیده و سالن را ترک میکند. ایلماز در ادامه می‌گوید که او سپس عاشق مژگان شده اما گویا زلیخا طاقت دیدن خوشبختی‌ ایلماز را ندارد. حسین به کلانتری می رود و خودش را معرفی میکند و اعتراف میکند که او به تکین تیر اندازی کرده است. پلیس با تکین و هولیا تماس میگیرد و ماجرا را میگوید و از آنها میخواهد به کلانتری بروند. حسین میگوید که بخاطر دزدی از کارخانه‌ با تکین مشکل داشته و برای همین در پی انتقام از او بوده است و روز حادثه نیز نمی‌دانست که هولیا نیز آنجاست و بعد از تیراندازی متواری شده است، اما شنیده است که تکین همه جا دنبال او میگردد و از ترس برای اینکه گیر تکین نیفتد، خودش را معرفی کرده است.

تکین به هولیا میگوید که او اشتباه کرده بود که به دمیر تهمت زده بود و عذرخواهی میکند. وقتی هولیا به خانه می رود ماجرا را به دمیر میگوید و از او معذرت خواهی میکند. دمیر حق به جانب شده و با دلگیری میگوید که او نباید همه چیز را از چشم دمیر ببیند. یک نفر از طرف دمیر به بازداشتگاه رفته و به حسن پول میدهد و می‌گوید که دمیر از او میخواهد همینطور ادامه بدهد. مشخص می شود که دمیر از ابتدا از حسین خواسته بود که تکین را بزند و وقتی متوجه شده بود که هولیا نیز پیش تکین بوده، حسین را دعوا کرده بود. ایلماز در اتاق خواب است. مژگان بالای سر او می رود و از احساس و عشقش به او میگوید. سپس یک نامه به همراه حلقه اش زیر بالش او میگذارد و از آنجا میرود. یک ماشین دم خانه دمیر آمده و لوازم عدنان را بار می زند. زلیخا با داد و فریاد سراغ عدنان را میگیرد. دمیر می‌گوید که او دیگر نمی‌تواند عدنان را ببیند و او را به خارج فرستاده است. زلیخا که دیگر به آخر خط رسیده ، نامه ای برای ایلماز می نویسد و همه چیز را برای او تعریف میکند. سپس میگوید که دیگر دلیلی برای زندگی ندارد و میخواهد خودش را بکشد و از ایلماز میخواهد که پسرشان را از دمیر بگیرد و بزرگ کند. او سپس به اتاق عدنان می رود و در را قفل کرده و رگ دست های خود را می زند.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۲ میانگین: ۲]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن