خلاصه داستان قسمت ۱۰۷ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۷ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۰۷ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال ترکی دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۰۷ سریال ترکی دختر سفیر

ملک که آرزو دارد پدر و مادرش به زودی با هم آشتی کنند به ناره می گوید:« پدرم به زودی بنفشه را طلاق می دهد تو هم به فکر تشکیل خانواده باش.» و از اتاق بیرون می رود. ناره به سنجر می گوید:« فکر نمی کردم رفتن ما اینقدر سخت باشد. خیال می کردم تو مخالفت می کنی و ما با دعوا از هم جدا می شویم.» سنجر می گوید:« وقتی ملک حالش بد بود نذر کردم که تو و ملک را راحت بگذارم. خدا را چه دیدی شاید به زودی اسم خودم را از زبان تو شنیدم.» از آن طرف گیدیز قهرمان را به کلبه ی کوهستانی می برد و نشان می دهد که خدمتکار سنجر در حال به حرف در آوردن اکین است. او با دیدن این صحنه داد می زند:« تو به من خیانت کردی و فریبم دادی. اکین را از من گرفتی و دست سنجر سپردی. اگر آکین در مورد من حرف بزند کارم تمام است.» گیدیز می گوید:« در آن صورت من مسئول حفظ تو خواهم بود پس به من اعتماد کن و کمکم کن تا ریاست هیئت مدیره را از چنگ زهرا در بیاورم.» قهرمان که چاره ای ندارد می پذیرد. بنفشه به خانه ی قهرمان می رود و وقتی از جیلان می شنود که آکین از اینجا رفته داد می زند:« او تنها امید ما بود. چطور می خواهی جان بچه ات را نجات بدهی؟» جیلان که تازه به فکر بچه افتاده نگران می شود و بر سر خودش می کوبد. قهرمان می آید و با دیدن آن دو کنار هم به جیلان می گوید:« حق نداری با بنفشه ملاقات کنی.»

و بنفشه را از خانه اش بیرون می اندازد. بنفشه گریه کنان می رود. زهرا وقتی می فهمد که ناره قصد رفتن به سوئیس را دارد به همراه الوان به دیدنش می رود و می خواهد که منصرفش کند. ناره گریه کنان می گوید:« نمی خواهم ملک را از پدرش جدا کنم ولی توان بخشیدن سنجر را هم ندارم و دوری از شماها هم ناراحتم می کند.» زهرا و الوان او را در آغوش می گیرند و هر سه گریه می کنند. گیدیز تلاش می کند رای موگه را به نفع خودش تغییر دهد اما موگه اصرار دارد که به زهرا رای بدهد و باعث صلح دو خانواده بشود. رفیقه از دخترش می خواهد که آنها خانوادگی کنار هم بایستند و از گیدیز حمایت کنند و وقتی می بیند که موگه زیر بار نمی رود می گوید:« اگر اینقدر دلسوزی برای طلاق نگرفتن سنجر و بنفشه هم تلاش کن.» گیدیز از حرف مادرش فکری به خاطرش می رسد. فورا با بنفشه تماس می گیرد و می گوید:« برایت وکیل می گیریم و سنجر را تحت فشار می گذاریم. تو هم در عوض کمک کن تا رئیس هیئت مدیره شوم.» بنفشه می پذیرد. خالصه از نجرت و عاتکه می خواهد تا هرچه زودتر خانه اش را ترک کنند چون بعد از طلاق بنفشه بیرونشان خواهد کرد. عاتکه با زرنگی جواب می دهد:« ولی تو حق نداری این رفتار را با ما بکنی. نوه ات توی شکم دختر من است.» خالصه می گوید:« دختر تو را من عروس کردم ولی او مثل مار نیشم زد. نوه ی من اینجا بزرگ خواهد شد ولی شماها جایی پیش ما ندارید.» سپس به اتاق سنجر رفته می گوید:« زهرا با نشان دادن سند آن خانه همه چیز را به هم ریخت باید کاری کنیم.»

سنجر می گوید:« در مورد زهرا کاری نمی توانم بکنم ولی فردا ملک و ناره به سوئیس خواهند رفت.» خالصه از شنیدن این خبر غمگین شده می گوید:« پس ناره قرار است دوباره عذابت بدهد.» سنجر جواب می دهد:« او هیچ وقت مرا عذاب نداده این من بودم که باعث عذاب او شدم. ناره را از خودم راندم و او هم از صخره خودش را پرت کرد. من در حقش خیلی بی انصافی کردم.» سپس سنجر به سراغ ناره که غمگین است می رود و کنار او می نشیند در همین حال بنفشه از راه می رسد و وقتی انها را می بیند رو به ناره می گوید:« آمدی و هم خوابه ی شوهرم شدی. حالا هم که مثل زالو به او چسبیدی.» ناره جواب می دهد:« تو فردا از سنجر طلاق می گیری و دیگر هیچ نسبتی با او نخواهی داشت ولی افسانه ی من و سنجر همیشه هست. ما نه از هم جدا می شویم و نه به هم می رسیم. در ضمن من مادر دختر او هستم و جدایی ما ممکن نیست.» سنجر از حرف ناره خوشحال می شود و بنفشه می گوید:« فقط یک داستان پشت سرش است. ببین چه پزی می دهد.» سپس همانطور که گیدیز یادش داده رو به سنجر می گوید:« اگر به قاضی بگویم حامله هستم طلاق جاری نمی شود. مگر اینکه پنج درصد از سهامت را به نام من کنی و من با طلاق موافقت کنم.» سنجر می گوید:« اگر رفتار خودت با ناره را مقایسه کنی می فهمی که چرا او تبدیل به افسانه شده. تو فقط به پول فکر می کنی.» بنفشه خشمگین و عصبانی رفتن او را نگاه می کند.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن