خلاصه داستان قسمت ۱۰۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا 

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۰۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۰۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

حامینه به هولیا میگوید که میخواست خبری به او بدهد اما فراموش کرده است. سپس یادش آمده و میگوید که دمیر را به کلانتری برده اند. هولیا با تصور اینکه حامینه توهم می زند، چیزی نمی‌گوید و حرف او را باور نمیکند. او درگیر زلیخا است و تصمیم می‌گیرد که با دکتر ، زلیخا را از خانه ببرد. دکتر ماشین خود را جلوی در آورده و هولیا و او، زلیخا را داخل ماشین میگذارند. هولیا از غفور میخواهد که به هیچ‌کس چیزی نگوید و دمیر نیز مطلع نشود. سپس میگوید هنگامی که دمیر آمد به آن بگویند که هولیا و زلیخا برای مراسم عزای یکی از اقوام به روستای مجاور رفته اند‌. در کلانتری، پلیس میگوید تا زمانی که تکین و ایلماز به آنجا نیامده و اظهارات خود را نداده اند، دمیر آزاد نمی شود. سرباز خبر میدهد که تکین و ایلماز به خارج از شهر رفته اند. فرمانده میگوید که تا زمان برگشت آنها دمیر باید در بازداشت بماند. دمیر عصبی و کلافه می شود و اصرار دارد که برود. فرمانده میخواهد دمیر را بفرستد، اما همان لحظه دادستان آمده و از فرمانده عصبانی می شود و میگوید که بین افراد فرقی نیست و دمیر باید مطابق قانون بازداشت باشد. ثانیه، سحر را برای شستن لباسها میفرستد. غفور پیش سحر می رود و آنها مشغول صحبت می شوند. سحر دلبری میکند و توجه غفور را به خودش جلب میکند.

او سعی دارد از زبان غفور بیرون بکشد که چه به سر زلیخا آمده و او را به کجا برده اند، اما غفور به خودش می آید و چیزی به سحر نمیگوید و از او میخواهد که دخالت نکند. در مسیر، هولیا از کاری که میکنند ناراحت است و دکتر او را دلداری میدهد که بهترین کار را میکنند. کمی بعد، زلیخا به هوش آمده و از اینکه نمرده است عصبی می شود. او در ماشین را باز میکند و خودش را بیرون می اندازد. دکتر و هولیا فوری پیاده شده و زلیخا را دوباره سوار ماشین میکنند‌ در قهوه خانه، جنگاور خبر تیر خوردن ایلماز را می شنود و دم شرکت ایلماز می رود. او در مورد این قضیه از چتین سوال میکند و حال ایلماز را می پرسد. غفور به بازار رفته و از افراد آنجا می شنود که دمیر دستگیر شده است. او شوکه شده و سریع به خانه می آید و موضوع را به ثانیه میگوید. جنگاور به کلانتری می رود و میخواهد دمیر را ببیند. او با تحقیر به دمیر میگوید که تا دیروز می‌گفت او صاحب کل چکوراوا است اما حالا پشت میله های زندان است. سپس بابت عاقبت کارهای دمیر به او طعنه می زند. دمیر عصبی شده و از او میخواهد که از آنجا برود. غفور که برای دیدن دمیر به کلانتری آمده، جنگاور را دم در می بیند و با او بحثش شده و با یکدیگر درگیر می شوند. سربازها آنها را از هم جدا میکنند. غفور داخل رفته و به دروغ میگوید که هولیا و زلیخا به روستا رفته اند. دمیر نیز از غفور میخواهد که به هولیا نگوید به زندان آمده و بگوید برای دیدار نماینده به آنکارا رفته است. سپس از غفور میخواهد هرچه سریع تر وکیل را به آنجا بیاورد. ایلماز و تکین به آنکارا می رسند. ایلماز دم خانه فیگن، دوست مژگان می رود. فیگن میگوید که مژگان آنجا نیست. ایلماز از علاقه خودش به مژگان برای او میگوید.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۹ میانگین: ۴.۲]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن