خلاصه داستان قسمت ۱۰۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا 

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۰۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۰۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۰۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

فیگن به ایلماز میگوید که او و مژگان به درد یکدیگر نمی‌خورند و آنها در روزهای گذشته اتفاقات بدی را تجربه کرده اند و با این تنش ها مژگان خوشبخت نمی شود. همان لحظه مظگان از استانبول با فیگن تماس میگیرد و خبر میدهد که در خانه مادرش است و قرار است شب به آمریکا بروند. فیگن مقابل ایلماز به روی خودش نمی آورد که با مژگان صحبت کرده است ، اما ایلماز از حرفهای او متوجه قضیه شده و از خانه بیرون می آید تا سریع به سمت استانبول برود. هولیا و دکتر شب به بیمارستان روانی می رسند. آنها زلیخا را داخل برده و بستری میکنند. زلیخا که به هوش آمده، شوکه شده و با داد و بیداد از هولیا میخواهد که او را بیرون ببرد. هولیا با ناراحتی به او نگاه میکند و کاری نمی‌کند. دکترها زلیخا را به اتاق برده و دست و پای او را به تخت می بندند. سپس به او آرامبخش می زنند تا بیهوش بشود. هولیا عذاب وجدان گرفته اما دکتر میگوید که آنها کار درستی کرده اند. هولیا نگران عکس‌العمل دمیر است و نمی‌داند باید به او چه بگوید.

مژگان و مادرش در خانه حاضر شده و چمدانهای خود را بسته اند و میخواهند به فرودگاه بروند. همان لحظه ایلماز دم در رسیده و میخواهد با مژگان حرف بزند. مژگان با دیدن ایلماز متاثر شده و دوباره نرم می شود. مادر مژگان با دیدن ایلماز عصبی شده و از او میخواهد برود، اما مژگان از او دفاع میکند و میگوید که از رفتن منصرف شده است. مادرش عصبانی شده و می‌گوید که بین او و ایلماز باید یکی را انتخاب کند. مژگان چمدانش را برداشته و همراه ایلماز از خانه بیرون می رود. غفور و ثانیه در خانه خود هستند. ثانیه ای غفور میخواهد که یک سر به ویلا بزند زیرا کسی آنجا نیست. غفور که حوصله ندارد، به سختی قبول کرده و به سمت ویلا می رود. او متوجه می شود که موتور خراب است و باید مسیر زیادی را پیاده تا ویلا برود و عصبی می شود. او حس میکند که از طبقه بالا صدا می آید و چراغ‌های اتاق روشن است. او سریع داخل می رود و سحر را در اتاق می بیند که لباسهای زلیخا را پوشیده است. سحر نیز از دیدن غفور شوکه شده و هول می شود و میگوید که قصد دزدی نداشته و فقط لباسها را امتحان می‌کرده است.غفور ابتدا او را دعوا کرده و سپس کم کم به سحر نزدیک می شود.

آنها با یکدیگر می خوابند. در خانه، گولتن از خانه شرمین برگشته و به خاطر کار زیاد در آنجا خسته است و خوابش می برد. ثانیه از اینکه غفور هنوز نیامده مشکوک شده و به سمت ویلا می رود. او نیز متوجه روشن بودن چراغ می شود. وقتی او داخل ویلا می رود، غفور با شنیدن صدای او هول شده و سحر سریع داخل کمد پنهان می شود. ثانیه بالا آمده و غفور بهانه ای می آورد و با او از اتاق بیرون می رود. سپس سحر از کمد بیرون می آید. صبح، ایلماز و تکین و مژگان به چکوراوا می رسند. تکین به چتین میگوید که ماشینش را در آنکارا گذاشته است و میخواهد یکی را بفرستند تا ماشین را برای او بیاورد. نظیره با دیدن مژگان و برگشتن او خوشحال شده و به او خوشآمد میگوید‌ .

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۱ میانگین: ۳]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن