خلاصه داستان قسمت ۱۱۵ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۵ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۱۵ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال ترکی دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۱۵ سریال ترکی دختر سفیر

پدر ناره بنا به خواسته ی قهرمان دسته گلی را به اسم ناشناس برای مادر گیدیز می فرستد و کفر گیدیز را درمی آورد. در همان حال از طرف پلیس با گیدیز تماس گرفته می شود که در روستای گاوروک قبری که تازه کنده شده پیدا شده است. گیدیز به همراه گون چلبی برای شناسایی جسد آکین می روند. یحیی که برای خانواده و الوان دلتنگ است به عمارت برمی گردد و از الوان می خواهد صحبت کنند. الو.ان که مدتها انتظار این لحظه را کشیده به گلسیه می گوید که از همه چیز خبر دارد و می خواهد با یحیی حجت را تمام کند. بنابراین وقتی یحیی به او می گوید دلش تنگ شده الوان جواب می دهد که دلش اصلا برای یحیی تنگ نشده و چون بخاطر مادرشوهرش با او ازدواج کرده بنابراین یحیی هیچ جذابیتی برای او ندارد و بهتر است از هم جدا شوند و یحیی با هر کس که دوست دارد ازدواج کند. در ضمن از او می خواهد که دعوای طلاق را شروع کند. یحیی که انتظار شنیدن این حرفها را از زبان الوان ندارد ناراحت شده از خانه می رود و الوان که فکر می کرد با این حرفها دلش خنک خواهد شد غمگین تر می شود. سنجر بعد از خواندن دفتر حساب کتاب شرکت و کارگاه روغن کشی به زهرا می گوید:« فکر کنم گیدیز می خواهد سرت کلاه بگذارد. تو را مقروض نشان دهد و پولهایت را بالا بکشد. بهتر است حواست به او باشد.» زهرا که نمی تواند به گیدیز این همه بدبین باشد از سنجر می خواهد که کمکش کند و درمقابل سوال سنجر درمورد گاوروک می گوید:« از وقتی عروسی اش را به هم زدم او از عمارت رفته است.»

خالصه با شنیدن این حرف داخل اتاق می شود و به زهرا می گوید:« تو با این کارهایت آبروی ما را برده ای.» سنجر به مادرش می گوید:« کسی که آبرویت را برده یحیی است که با دودو رابطه دارد.» زهرا از شنیدن این خبر جیغ می کشد و سنجر می گوید:« اگر سرپا شوم حساب یحیی را خواهم رسید.» بالاخره انتظار ناره به پایان می رسد و دکتر صحرا به همراه گروه فیزیو تراپی از راه می رسند اما سنجر امید زیادی ندارد و وقتی دکتر از او می خواهد که راه برود نمی تواند قدم بردارد و بر زمین می افتد. او فریاد می کشد که همه از اتاق خارج شوند و تنهایش بگذارند. بعد از خالی شدن اتاق ناره لباسش را در می آورد و زخمهایی را که هنگام پریدن از صخره به تنش مانده به سنجر نشان می دهد و می گوید:« تو حق نداری به من که اینهمه زجرم دادی بگویی که امیدی وجود ندارد. من هم ناراحتی های تو را داشته ام و تمام بدن من به وسیله ی پلاتین به هم جوش خورده است. » سنجر که تحمل دیدن زخمهای او را ندارد فریاد می کشد. صحرا وقتی می بیند که ناره در حال پاک کردن اشکهایش از اتاق سنجر خارج شد می گوید:« وقتی هشت ساله بودم مادرم خودش را از پشت بام پایین انداخت و فلج شد. اما چند سال بعد نتوانست تحمل کند و رگ دستش را زد. او مرد چون من امیدم را از دست داده بودم. ولی تو نباید ناامید شوی. مطمئن باش روزی سنجر راه خواهد رفت.» ناره از همدلی او تشکر می کند و دوباره سراغ سنجر می رود و او را محکم بغل کرده و می گوید:« حق نداری نا امید شوی.» سنجر در آغوش مهربان او قول می دهد که همه ی سعی اش را بکند.

بعد از آن هر روز ساعتها تمرین می کند و به خودش می گوید که هرگز باعث نا امیدی ناره و ملک نخواهد شد و حالا که ناره او را بخشیده است او هم چند قدم برای دل ناره برخواهد داشت. ملک هر روز کنار پدرش می ایستد و او را تشویق به راه رفتن می کند. بالاخره سنجر موفق می شود قدم های کوچکی بردارد. ملک از خوشحالی جیغ می کشد و سنجر از دخترش می خواهد که چیزی به ناره نگوید تا او را غافلگیر کنند. پلیس بعد از کندن قبر در روستای گاوروک جسدی پیدا نمی کند. از آن طرف آکین به صحرا خبر می دهد که باید همدیگر را ملاقات کنند. صحرا با عجله به ادرس فرستاده شده می رود و با گیدیز رو به رو می شد و می فهمد که پیام های آکین از طرف او بوده است. گیدیز مرگ آکین را تسلیت می گوید و تاکید می کند که هر چه زودتر باید جسد را پیدا کنند. صحرا در گوشه ای می نشیند و برای برادر از دست رفته اش گریه می کند. سنجر قصد غافلگیر کردن ناره را دارد بنابراین از طریق زهرا او را به ساحل دریا می کشاند. ناره در ساحل به جای زهرا با اسب سنجر روبه رو می شود و وقتی سرش را برمی گرداند سنجر را می بیند که به سمت او آرام آرام گام برمی دارد. ناره خوشحال شده به سمت سنجر می دود و او را در آغوش می گیرد. سنجر جلوی او زانو می زند و تقاضای لزدواج می کند و می گوید قصد دارد طبق قولی که سالها پیش داده بود عروس خود را با اسب به عمارت ببرد. ناره با خوشحالی قبول می کند و سپس همدیگر را مشتاقانه درآغوش می کشند.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن