خلاصه داستان قسمت ۱۱۶ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۶ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۱۶ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال ترکی دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۱۶ سریال ترکی دختر سفیر

گاوروک جسد آکین را در باغچه ی عمه ی سنجر دفن کرده و رویش گل کاری کرده است. عمه فریده در خواب روح و جن می بیند و فورا متوجه می شود که جسد آکین در باغچه ی او چال شده و به سنجر زنگ می زند و از او می خواهد هرچه زودتر بیاید و جسد را از خانه ی او به جای دیگری منتقل کند. از آنطرف هم سنجر به ناره اصرار می کند که هر چه زودتر عقد کنند و افسانه خودشان را کامل کنند اما ناره دیگر از افسانه خسته شده و دلش یک زندگی آرام و عادی و سرشار از محبت می خواهد. سنجر او را می بوسد و از اینکه در کنار یکدیگر زندگی شاد و پر عشقی خواهند داشت در پوست خود نمی گنجد. اما با تماس عمه فریده سراغ گاوروک می رود و می گوید باید به روستای عمه برویم و جسد را جای دیگری ببریم وگرنه ممکن است فریده کار دستشان دهد. دکتر صحرا یالچین که به دیدن گیدیز رفته با مشت به سینه ی او می کوبد و می گوید:« ماه هاست برادر من مرده و تو با پیامهایت از گوشی او مرا گول زده ای.» گیدیز می گوید:« تو و برادرت روانی هستید. پیام های شما را خواندم که چطور می خواهید جای حامله ی قلابی یعنی بنفشه را با حامله ی واقعی یعنی جیلان عوض کنید.» سپس صحرا را برای صرف صبحانه به رستورانی می برد تا با هم بیشتر آشنا شوند. در عمارت افه اغلو به خواست الوان وکیل او به همراه دادخواست طلاق حاضر است.

الوان طلاق نامه را امضا می کند و خالصه وقتی متوجه می شود سراغ الوان رفته و با تعجب جریان را از او می پرسد. الوان جواب می دهد:« من از خیلی وقت پیش منتظر امروز بوده ام و صبر کردم تا اوضاع آرامتر شود. طلاق می خواهم چون علاقه ای به یحیی ندارم.» خالصه تصمیم می گیرد هر طور شده او را منصرف کند. در همین حال ناره با خوشحالی وارد عمارت شده و انگشتری که سنجر به دستش کرده را به الوان نشان می دهد و می گوید:« قرار شده ازدواج کنیم.» الوان به ناره تبریک می گوید. در این بین ناره متوجه ناراحتی او شده می فهمد که قصد طلاق دارد و او را دلداری می دهد. در همین حال خالصه به الوان نزدیک شده داد می زند:« اجازه نمی دهم طلاق بگیری مگر اینکه از روی جسد من رد شوی.» ناره که می بیند الوان خیلی تحت فشار است او را به اتاق برده و دلیل طلاقش را می پرسد. الوان گریه کنان می گوید:« یحیی با دودو به من خیانت کرده. از او جدا می شوم و زندگی جدیدی شروع می کنم. فقط نمی دانم چطور با تنهایی ها و بی کسی های خودم رو به رو شوم.» ناره دست او را می گیرد و می گوید:« همین حالا به خانه ی من می رویم و با تنهایی هایمان رو به رو می شویم.» گیدیز به افرادش دستور می دهد که سنجر را تعقیب کنند تا شاید محل دفن جسد آکین را بفهمند سپس سر میز صبحانه به صحرا می گوید:« ما هر دو خواهان به زندان افتادن سنجر هستیم. ولی من نمی خواهم این وسط ناره و دخترش آسیبی ببینند.»

صحرا هم از مادرش می گوید که خود کشی کرده و پدری که هرگز او را ندیده است و قبول می کند که با گیدیز همکاری کند تا سنجر را به دست قانون بسپارند. بنفشه بالشی به شکمش می بندد تا شبیه حامله ها به نظر برسد. بچه ی جیلان اولین لگد را به شکم او می زند. جیلان هیجان زده شده می گوید:« شاید اگر پیش قهرمان بروم و از او عذر خواهی کنم دلش بسوزد و مرا ببخشد.» بنفشه وقتی این را می شنود می گوید:« کاری نکن که من هم از خانه بیرونت کنم و مجبور شوی به کاباره برگردی.»

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن