خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی تردید (هرجایی)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی تردید (هرجایی) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد. هرجایی (عهدشکن، بی‌وفا) یک مجموعه تلویزیونی درام عاشقانه ترکیه است که حاصل پیدایش یک عشق با طعم انتقام و با بازی آکین آکین اوزو، گولچین سانتیرجی اوغلو، ابرو شاهین، اویا اونوستاشی، احمد تانسو تانشانلر، سرهت توتوملر می‌باشد.

قسمت ۱۱۸ سریال ترکی تردید (هرجایی)

خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی تردید (هرجایی)

میران که حرف های فیلیپوس را در مورد انگشتر باور نکرده می پرسد: «از کجا معلوم که دروغ نگفته باشی؟ » فیلیپوس جواب می دهد: «من حقیقت را از پدرم که در حال مرگ بود شنیدم. و به خواست او به شما گفتم. حالا خود دانید. » عزیزه رو به فیلیپوس داد می زند: «تو کی هستی که به این راحتی به من اتهام میزنی؟ » ریان جلو می رود و می گوید: «تو این مرد را خوب میشناسی! او همان است که با تهدید اسلحه مجبورش کردی دروغ بگوید! و حالا میترسی که حقیقت رو شود. » عزیزه به اتاقش می رود و میران به دنبال او راهی می شود و از عزیزه می پرسد: «این مرد که هست و چه میگفت؟! » عزیزه که تلاش می کند خودش را مصمم و راستگو جلوه دهد می گوید: «من به خودم اعتماد دارم. میدانم چه میگویم! این دفعه شاداغلوها توانستند تو را به من بی اعتماد کنند. آنها می خواهند بین ما تفرقه بیندازند. مگر یادت رفته ریان را دزدیدند و گردن ما انداختند و هازار به دروغ مدعی شد که تو او را از پله ها انداختی و حالا هم این مرد را فرستاده اند و می خواهند مادرت را بی عفت جلوه دهند. من هیچ وقت نمی خواهم تو را از دست بدهم. » و یادداشت هایی را که برایش فرستاده شده نشان میران می دهد و می گوید: «آخرین یادداشت را هم توسط شوکران برایم فرستادند. شاداغلوها حتی او را هم آلت دست قرار داده اند تا بین ما جدایی بیندازند. » میران باز خام حرف های عزیزه می شود و می رود و عزیزه نفس راحتی می کشد. در این بین گونول با دیدن ریان می گوید: «باز داری چه آتشی به پا میکنی؟! این مرد که بود و در مورد انگشتر چه میدانست؟ »

ریان می گوید: «طوری وانمود نکن که دلت به حال میران می سوزد چون آنقدر خودخواه هستی که حتی برای رسیدن به هدفت میران را هم فدا میکنی. » و وقتی گونول می گوید: «با این انتقام بیشتر از همه من ضربه خوردم نه تو.. » ریان جواب می دهد: «پس برو از کسی حساب بپرس که تو را به این روز انداخت. » ریان در اتاق میران را ناراحت می بیند و می فهمد که میران باز حرف های عزیزه را باور کرده. میران یادداشت در دست به اتاق شوکران می رود و از او درمورد یادداشت می پرسد و این که چرا یادداشت را از او پنهان کرده؟ شوکران گریه کنان می گوید: «کودکی این یادداشت را برایم آورد و گفت به زودی نوه ات به دیدنت خواهد امد و تو هم این را به عزیزه خواهی داد. من سال ها منتظرت بودم و هرکاری میکردم تا تو را ببینم و چیزی نگفتم چون ترسیدم به تو آسیبی برسد. » میران از او دلخور می شود و ریان می گوید: «کسانی که یادداشت را داده اند میدانسته اند که شوکران خانم سال ها منتظر تو بوده و از او هم استفاده کرده اند. » فیلیپوس به دیدن هازار می رود و می گوید: «به میران خبر دادم سفارش انگشتر کار تو بوده.. ولی میران باور نکرد.» در ضمن به هازار هشدار می دهد که اگر به زودی جلوی عزیزه را نگیرد زندگی میران و ریان را سیاه خواهد کرد. هازار نگران می شود و جریان فیلیپوس را با پدرش در میان می گذارد. نصوخ که هیچ علاقه ای ندارد تا گذشته رو شود به هازار می گوید: «هم خودت و هم ریان از کند و کاو در مورد گذشته دست بردارید. چون میران هرگز تو را باور نخواهد کرد و من میترسم در این راه دوباره جانت به خطر بیفتد. »

هازار که حرف های فیلیپوس در مورد ریان و میران حسابی نگرانش کرده با فیرات قرار ملاقات می گذارد و با دیدن او می گوید: «میدانی که انگشتر دلشاه به سفارش من ساخته شده بود. من هیچ وقت نخواستم به میران آسیبی برسد و سعی کردم جلوی خونریزی را بگیرم. و اجازه ندادم پدرم باعث مرگ میران شود. ولی اگر میران قاتل من شود هم زندگی خودش و ریان را از بین خواهد برد. تو باید کمکم کنی. » فیرات می گوید: «حرف هایت را باور نمی کنم چون داری برای حفظ جان خودت از دست میران التماس میکنی. » هازار با خشم می گوید: «حالا که باور نداری برو از مادرت اسما بپرس که جریان از چه قرار است و در ضمن بگو هازار گفت که دیگر منتظر نمیمانم. » فیرات که از حرف های هازار متعجب شده به فکر فرو می رود. از ان طرف سلطان به دخترش می گوید: «مادربزرگت نصفه شب من را به تیمارستان فرستااد ولی نتوانست به هدفش برسد و حالا ما باید منتظر زمان مناسب باشیم و به او ضربه بزنیم. تو هم اگر میخواهی چیزی از عزیزه بگیری زود باش چون در حال سقوط است. » سپس برای اینکه ذهن میران را به هم بزند به او و ریان هم می گوید که چطور توسط عزیزه به تیمارستان برده شده و کسی او را فراری داده است. میران و ریان آماده می شوند تا همراه سلطان به تیمارستان بروند.

بیشتر بخوانید: 

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید (هرجایی) + جزئیات داستان

 

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن