خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

قسمت ۱۱۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۱۸ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

زلیخا در حال بازی و غذا دادن به عدنان است و دمیر به آنها نگاه میکند. زلیخا از دمیر گلایه میکند و میگوید که نگران خورد و خوراک بچه است و همیشه به او فکر میکند. او از دمیر میخواهد که دیگر بس کند و عدنان را به خانه برگرداند. دمیر می‌گوید که فعلا نمی شود. زلیخا میگوید که تا کی قرار است عدنان به خانه نیاید. دمیر می‌گوید تا زمانی که ایلماز و مژگان عروسی کنند. زلیخا با شنیدن این حرف متعجب و عصبانی می شود. دمیر میگوید تا زمانی که ایلماز ازدواج نکند، زلیخا به دنبال رویای پوچ خود است و دست از تلاش برنمی‌دارد. زلیخا چنین چیزی را انکار میکند. دمیر به روی زلیخا می آورد که خبر دارد که عدنان پسر او نیست و پسر ایلماز است و برای همین زلیخا زایمان زودرس داشته است. زلیخا با شنیدن این حرفها جا می خورد. دمیر می‌گوید که با وجود تمام این ها، همه چیز را به جان خریده و با زلیخا ازدواج کرده است، زیرا عاشق او بوده و عدنان را نیز دوست دارد و در واقع عدنان پسر اوست زیرا در شناسنامه یک یامان است. زلیخا شوکه شده و دیگر چیزی نمی‌گوید. آنها به خانه برمیگردند. ایلماز نیز مژگان را به خانه برمیگرداند. او هنگام برگشت، یاد خاطرات زلیخا می افتد. هولیا نیز در خانه به گلی که تکین به او داده بود نگاه میکند و یاد شبی که با هم در کلبه بودند می افتد. صبح روز بعد، مژگان متوجه نامه ای لای در می شود که از طرق ایلماز است و منتظر تماس اوست. مژگان خنده اش گرفته و با ایلماز تماس میگیرد. ایلماز میگوید که دلش نیامده بود او را بیدار کند.

سپس خبر میدهد که با یک مزون لباس عروس هماهنگ کرده تا مژگان را آنجا ببرد. مژگان میگوید که در بیمارستان کار زیادی دارد و به او خبر میدهد. او سپس با تردید به خانه دمیر زنگ می زند. دمیر گوشی را برمیدارد و مژگان که با زلیخا کار داشته، تماس را قطع میکند. دمیر به خاطر تماس مشکوک می شود. زلیخا با طعنه میگوید که حتما تکین بوده است، زیرا روز گذشته نیز با هولیا تماس گرفته و صمیمی حرف می زدند و تکین در مورد اینکه شب قبل با هم بوده اند چیزی گفته اند. دمیر با شنیدن این حرفها عصبانی می شود. صبح هنگامی که ثانیه رختخواب غفور را از کاناپه جمع می کند، یک کاه پیدا میکند و با حدسی که می زند ، ناراحت می شود. زلیخا حاضر می شود تا بیرون برود و سحر نیز همراه او می رود. غفور درهای ماشین را برای آنها باز میکند تا سوار بشوند. همان لحظه ثانیه بیرون آمده و با عصبانیت سراغ غفور می رود. بعد از رفتن آنها، ثانیه کاه را به غفور نشان میدهد. غفور میگوید که حتما از قبل روی لباسش چسبیده بوده است. ثانیه باور نمیکند و ناراحت و عصبانی است. دمیر سراغ هولیا می رود و بابت حرفهای زلیخا و رابطه او و تکین با او دعوا میکند. هولیا کلافه شده و میگوید که قرار نیست به او حساب پس بدهد. همان لحظه یک ماشین دم خانه آنها آمده و پسر خاله دمیر، ارجمند که از خارج آمده است پیاده می شود.

دمیر و هولیا از آمدن بی خبر او متعجب شده و به استقبالش می روند. فادیک با دیدن ارجمند از او خوشش می آید. سحر در ماشین به زلیخا میگوید که مجبور نیست او را همه جا ببرد و او به هولیا چیزی نمی‌گوید. زلیخا میگوید که او جای خاصی نمی رود و احتیاجی به این کار نیست. آنها دم کلوپ شهر می روند. سحر میگوید که بیرون میماند. زلیخا داخل می رود. هولیا از غفور میخواهد که گولتن را به خانه برگرداند. غفور سراغ گولتن به خانه شرمین می رود و میگوید که باید به خانه برگردد. گولتن راضی به رفتن نیست و از نیش و کنایه و برخورد های زلیخا نگران است، اما غفور میگوید که او نباید روی حرف هولیا حرف بزند. مژگان در حال رد شدن از مقابل کلوپ شهر، ماشین زلیخا را میبیند و تصمیم می‌گیرد داخل برود و با او صحبت کند. او زلیخا را می بیند و با او در مورد ایلماز صحبت میکند میگوید که او باید از احساس زلیخا نسبت به ایلماز مطمئن بشود. زلیخا یاد حرف دمیر بابت برگشتن عدنان می افتد و با عصبانیت میگوید که او هیچ حسی به ایلماز ندارد و او حق ندارد که به یک زن بچه دار تهمت بزند. سحر این حرفها را از راهرو می شنود. مژگان خیالش راحت شده و می رود. زلیخا گریه میکند.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۷ میانگین: ۲.۷]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن