خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی زن (کادین)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۸ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۱۸ سریال ترکی زن (کادین)
قسمت ۱۱۸ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۱۸ سریال ترکی زن (کادین)

دوروک از خواب بیدار می شود و از مادرش می پرسد که قاب عکس پدرش کجاست و نیسان پشت سر او می آید و می گوید: «مامان، بابام کجاست؟ » بهار می فهمد که وقتش رسیده چیزی را به بچه ها بگوید. او بچه ها را در آغوش می گیرد و می گوید: «من باید قبلا اینارو بهتون میگفتم ولی نتونستم چون هردوتون خیلی کوچیک بودین… بهتون گفتم پدرتون همیشه با ماست و مارو نگاه میکنه اینا درسته… وقتی بهتون نگفتم دیگه باباتون برنمیگرده… خیلی معذرت میخوام… باباتون مرده و دیگه برنمیگرده… ولی اون همیشه تو وجود ما زنده ست فهمیدین؟ » دوروک با ناراحتی می گوید: «نفهمیدم… » و به اتاق برمی گردد. نیسان هم با ناراحتی می گوید: «دوروک بابام رو دیده تو دروغ میگی! » و به اتاق می رود و بهار گریه اش می گیرد… صبح بچه ها بیدار می شوند و خودشان آماده می شوند. نیسان با ذوق زیادی از دوروک می پرسد که پدرش چه شکلی بود و عوض شده یا نه؟ دوروک هم با خوشحالی همه چیز را برای نیسان تعریف می کند. بهار که خواب مانده با صدای در بیدار می شود و عارف را پشت در می بیند که دنبال بچه ها آمده تا آنها را به مدرسه ببرد. بهار می گوید: «عارف من خواب موندم صبر کن بچه هارو حاضر کنم بعد… » اما بچه ها خودشان آماده شده و جلوی در می ایند و همراه عارف می روند. خدیجه به ملاقات انور می رود و او را می بوسد و می گوید: «انور من با بهارم حرف زدم.. تو بعد از مرخص شدنت برگرد خونه… بهار هم گفت بابام نیاز داره خوب ازش مراقبت بشه… » انور می گوید: «آخه اونا بدون من نمیتونن از پس کارا بربیان…. » خدیجه می گوید: «من هم مواظب اونا هم هستم… زود به زود به بهار سر میزنم تو نگران نباش. »

انور قبول می کند و خدیجه این خبر را به شیرین هم می دهد. شیرین عصبانی می شود و می گوید: «مامان دیگه بسه! تو باید انتخاب کنی که مامان یکیمون باشی! یا منو انتخاب کن یا بهارو! » خدیجه چیزی نمی گوید اما می رود تا به بهار سر بزند. ییلز و جیدا به خانه بهار می روند و ییلز وقتی متوجه می شود که بهار نخوابیده و تا صبح مشغول کار بوده عصبانی می شود و او را مجبور می کند برود و بخوابد. بعد هم به جیدا با خنده می گوید: «جور دیگه ای نمیشه مجبورش کرد! » کمی بعد خدیجه به انجا می آید. خدیجه به اتاق بهار می رود و بالاسر او با دلسوزی می نشیند. او وقتی کبودی های روی دست بهار را می بیند زیر گریه می زند و بهار او را در آغوش می گیرد و می گوید: «مامان لازم نیست هردفعه میبینیشون گریه کنی. ظاهرش بده. زیاد مهم نیست. » خدیجه می گوید: «من به خاطر اونا گریه نمی کنم… به خاطر اینکه انقدر قوی هستی گریه میکنم… انقدر سعی نکن قوی باشی. هیچ بچه ای تا مادرش بهش نگه مجبور نیست انقدر قوی باشه… مجبور نیستی از پس همه چیز بر بیای.. من مادرتم هنوز که نمردم… مجبور بودم تورو رها کنم و تنها موندی روزهای سخت کنارت نبودم… من هیچ وقت خودمو نبخشیدم…» بهار می گوید: «اینا همه تو گذشته مونده مامان اینجوری نگو… درست که نتونستی پیش من باشی اما خیلی کارا برام کردی… مغز استخوان دخترت رو خواستی… به دوست دختر شوهرت رو انداختی… کدوم مادری همچین کاری میکنه… » و بعد همدیگر را در اغوش می گیرند. همه به کمک هم چند روز را پشت سر هم کار می کنند تا در نهایت لباس های سفارشی آماده می شوند. خدیجه با خوشحالی زنگ می زند تا این خبر را به انور بدهد.

انور که سر میز صبحانه با شیرین نشسته خیلی خوشحال می شود و به خدیجه می گوید که به دخترهایش خسته نباشید بگوید. شیرین عصبی می شود و می گوید: «تو الان به جیدا و ییلز هم گفتی دخترم؟ یکیش تو کاباره کار میکنه اون یکی هم معلوم نیست چیکاره س! » انور می گوید: «اونا تو چشم من الماسن! » بعد هم با عصبانیت بلند می شود و می رود. خدیجه با جیدا می روند تا برای خانه خرید کنند. جیدا زود با او صمیمی شده و می گوید: «من میخوام یه شوهر پولدار پیدا کنم! صاحب هتلت مجرده یا متاهل؟ » خدیجه که تعجب کرده می گوید: «نمیدونم ولی شنیدم طلاق گرفتن. » جیدا خوشحال می شود و از او می خواهد آن دو را آشنا کند اما خدیجه از حرف های او سر در نمی آورد. عارف جلو می آید و می گوید: «عباس اینارو دیپورت کردن کشور خودشون… کسی نمیاد واسه سفارشا. » جیدا ناراحت می شود و می گوید: «بدبخت شدیم. حالا چیکار کنیم؟ » خدیجه کمی فکر می کند و به عارف می گوید: «بین خودمون بمونه من یه فکری کردم. عارف تو برو لباسارو بیار و وانمود کن که عباس اومده دنبال سفارشاش و به هیچ کسم چیزی نگو. من و جیدا هم میریم بانک. »

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن