خلاصه داستان قسمت ۱۱۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۱۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه با نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران و با نام های Tierra amarga, Once Upon a Time in Cukurova در ترکیه شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال Murat Saracoglu و Faruk Teber می باشند.

خلاصه داستان سریال ترکی روزگاری در چکوروا

داستان این سریال به این شکل است که در حدود سال های ۱۹۷۰ میلادی در استانبول دو جوون که خودشون رو برای ازدواج حاضر میکردن با اتفاقی مواجه میشن که اصلا انتظارش رو نداشتن. ییلماز بخاطر زلیخا دست به قتل میزنه و مجبور به فرار میشه و زلیخا هم اونو تنها نمیذاره. دست تقدیر این دو رو به چوکوروا میکشونه. این دو جوون که با وجود تمام مشکلات مصمم بودن همچنان عاشق هم باشن ولی بعد از آشنایی با خانواده ی یامان که ارباب چوکوروا و صاحب مزارعی که ییلماز و زلیخا در اون کار میکردن بودن، همه چیز تا ابد عوض میشه.

این داستان داستان زندگی ییلمازی است که بخاطر عشقش قاتل شدن رو به جون میخره و داستان زلیخایی که بخاطر عشقش خودش رو مجبور به ازدواجی میکنه که نمیخواد و از طرفی داستان مادر ارباب “هونکار یامان” که برای حفظ گذشته ی پر زرق و برق و همچینین تنها پسرش میجنگه و اربابی که چنان عاشق زلیخا میشه که حتی حاضره برای بدست آوردن عشقش اونو اسیر کنه….

قسمت ۱۱۹ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در خانه، ارجمند در مورد راه اندازی کسب و کار خودش در خارج صحبت میکند. هولیا دمیر را کنار کشیده و می‌گوید که مطمئن است ارجمند از آنها پول میخواهد و به هیچ وجه به او پول ندهد زیرا هیچوقت بدهی هایش را پس نمی‌دهد. مژگان و ایلماز به مزون لباس عروس می روند. مژگان هر لباسی را که می‌پوشد ایلماز نمی پسندد و می‌گوید که لباس او باید خاص و بهترین باشد و آن را از پاریس سفارش میدهد.‌ آنها سپس با هم بیرون می روند. مژگان ماجرای حرف زدنش با زلیخا را به ایلماز میگوید. ایلماز از این کار مژگان ناراحت می شود. مژگان از ایلماز انتظار دارد که او را درک کند و به او حق بدهد و حالا نیز خیالش راحت شده است. جنگاور دم شرکت ایلماز می آید. او تکین را می بیند و جلو می رود و با شرمندگی از او به خاطر اشتباهاتش معذرت خواهی میکند. تکین او را می بخشد. ایلماز و جنگاور برای نهار به کبابی می روند. ایلماز علت دعوای دمیر و جنگاور را می پرسد و جنگاور ماجرای نهال را میگوید. ایلماز میگوید که نهال بی تقصیر بوده و زن استاد او که از استانبول آمده بود این خبر را پخش کرده بود. جنگاور از اینکه نهال را باور نکرده بود ناراحت و پشیمان می شود. او به خانه رفته و ماجرا را به نهال میگوید و از او معذرت خواهی میکند. نهال با دلخوری میگوید که جنگاور باید موضوع را به دمیر بگوید‌، اما جنگاور میگوید که دمیر برایش اهمیتی ندارد و حاضر به دیدن او نیست و مهم حقیقت است.

شب زلیخا به خانه آمده و با ارجمند آشنا می شود. هنگامی که او به اتاق می رود. متوجه می شود که هولیا از سحر در مورد بیرون رفتن زلیخا آمار میگیرد ولی سحر چیزی از دیدن مژگان به هولیا نمی‌گوید. صبح روز بعد، جنگاور پیش ایلماز و مژگان می رود. او به ایلماز میگوید که به او خبر رسیده است که حسین که در زندان است، از طرف دمیر حمایت مالی می شود و در واقع دمیر به او پول داده بود تا تکین را بکشد. ایلماز با شنیدن این حرف به شدت عصبانی می شود و سوار ماشین می شود تا سراغ دمیر برود. جنگاور و مژگان سعی دارند جلوی او را بگیرند. مژگان با ماشین خود ایلماز را تعقیب میکند. ماشین جنگاور خراب شده و نمی تواند برود. مژگان مقابل ایلماز در آمده و او را پیاده میکند و با عصبانیت سعی دارد جلوی او را بگیرد. او میگوید که اگر بخواهد دوباره سراغ دمیر برود و خون و خونریزی بشود، باید قید او را بزند زیرا او را ترک میکند. تکین به خانه رسیده و وقتی جنگاور را می بیند و موضوع را می فهمد، کلافه می شود. او ناگهان حالش بد شده و قلبش میگیرد.

در جاده، ایلماز و مژگان در حال بحث هستند. همان لحظه چتین خودش را به آنها رسانده و خبر میدهد که تکین سکته کرده است و او را به بیمارستان برده اند. مژگان و ایلماز سریع به سمت بیمارستان می روند. حال تکین خوب است و اصرار دارد که به خانه برود و چیزی نیست. اما دکتر میگوید که او باید استراحت کند. صبح روز بعد، نهال به شرکت دمیر می رود تا او را ببیند. دمیر در شرکت نیست و نهال در اتاقش منتظر میماند. دمیر و ارجمند با ماشین درحال رفتن سر زمین های دمیر هستند که قرار است کارخانه احداث کند. او از ماشین پیاده شده و چند نفر را سر زمین می بیند. سپس جلو می رود و از آنها می خواهد که از زمین او بروند. جمعیت کنار رفته و دمیر با دیدن ایلماز شوکه و عصبانی می شود و از او میخواهد از آنجا برود. ایلماز با خونسردی میگوید که او سر زمینهای خودش آمده است و با طعنه میگوید که حتما جنگاور به او خبر نداده که سهامش را به ایلماز فروخته است. دمیر با شنیدن این حرف شوکه می شود.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!
[کل: ۱۵ میانگین: ۲.۹]
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن