خلاصه داستان قسمت ۱۲۰ سریال ترکی زن (کادین)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۰ سریال ترکی زن (کادین) را می توانید مطالعه کنید. سریال Kadin یک سریال غمگین و درام می باشد که از شبکه فوکس ترکیه پخش می شود. سریال زن تا کنون دارای سه فصل بوده است که در چهار سال گذشته پخش شده است. زن یک سریال زیبا می باشد که دیدن آن خالی از لطف نیست.

قسمت ۱۲۰ سریال ترکی زن (کادین)

خلاصه داستان سریال زن

در خلاصه داستان این سریال آمده است ؛ زن کسی که سنگینی و محبت دو فرزند رو در قلب خود را با تمام سختی ها حمل می کند … مادری بنام بهار چشمه علی که علیرغم فقر و مبارزه با زندگی می تواند بچه های خود را بخنداند و خودش را در مقابل سختی های زندگی سپر کرده تا از فرزندانش مراقبت کند. این سریال برخلاف روال همیشگی سریال های ترکیه ای ، در محله فقیرنشین به دور از تجملات روایت می شود که مورد استقبال زیادی قرار گرفته است

قسمت ۱۲۰ سریال ترکی زن (کادین)

صبح، بچه ها همراه بهار به سمت مدرسه می روند. دوروک می گوید که خسته است و کیفش را به مادرش می دهد. نیسان ناراحت می شود و به دوروک می گوید که خودش کیفش را بردارد چون مادرشان خسته می شود. دوروک قبول نمی کند و نیسان با عصبانیت می گوید: «نمیبینی مامان مریضه؟ اگه چیزیش شه چی؟ » و بعد گریه می کند. بهار سعی می کند او را آرام کند و می گوید: «دخترم میدونم نگرانمی ولی ببین. من خوبم. مامانا وقتی مریض میشن که نتونن کارای بچه هاشونو بکنن. » دوروک هم چند قدمی که می رود می گوید: «من استراحت کردم کیقمو خودم برمیدارم. » بهار با ناراحتی به ان دو خیره می شود. یوسف به عارف می گوید: «نمیبینی اون دختر تورو بازی میده؟ ولش کن! همه کاراشو سپرده به تو. فکر میکنی من نمیبینم تو به اون دختر چشم داری؟ » عارف می گوید: «من بهش چشم ندارم. من دوستش دارم. » بعد هم لبخندی روی لبش از این جرئتش می نشیند. ییلز و جیدا هیچ پولی حتی برای خرید چایی و نان ندارند. ییلز به او توضیح میدهد که عباس دیپورت شده و برای همین لباس ها روی دستشان مانده. ییلز ناراحت می شود که پس چگونه شکم بچه هایش را سیر کند. جیدا به او می گوید که به هیچ وجه این قضیه را به بهار نگوید اما مادرش می خواهد از حقوق خودش پول بهار را بدهد. کمی بعد بهار به خانه آن دو می آید و حسابی خسته است. جیدا از او می پرسد که چرا نمی گذارد عارف بچه ها را به مدرسه ببرد؟ و بهار می گوید: «من فکر میکنم عارف سارپ رو دیده اما دروغ گفته! آخه اون روز ازم پرسید اگه سارپ بیاد قبولش میکنی! » جیدا می گوید که حتما از روی حسادت این سوال را پرسیده. کمی بعد خدیجه به دیدن آنها می آید و پول زحمتشان را به بهار می دهد.

بهار هم پول دخترها را می دهد که ییلز خوشحال می شود. جیدا از این که این پول، پول خدیجه است ناراحت است و وقتی بهار به خانه می رود و خدیجه هم می رود دنبال او می رود و پول خودش و ییلز را به او می دهد و می گوید: «خودمون یجوری حلش میکنیم. این پوله توئه. من نمیتونم قبولش کنم. بدهی عباس رو تو چرا بدی! » او از عارف می خواهد که در بازار جایی برایشان پیدا کند تا لباس ها را بفروشند. جیدا وقتی به خانه برمی گردد با صورت گریان ییلز مواجه می شود که می گوید: «چرا پول منم دادی؟ من چجوری شکم بچه هامو سیر کنم! » همان موقع عارف می آید و می گوید که توانسته بساطی برای آنها جور کند. ییلز اعتراض می کند که حاضر نیست در بازار لباس بفروشد اما جیدا می گوید: «پس حق نداری بگی چجوری شکم بچه هامو سیر نگه دارم! » شیرین به یاد پول زیادی که سوهات به او داده بود می افتد و نمی داند آن را کجا پنهان کند! بهار برای آزمایش هایش به بیمارستان می رود. ژاله حال او را می پرسد که بهار می گوید: «هرروز احساس میکنم زورم کمتر از دیروز میشه… » ژاله کمی بعد به او می گوید: « یه خبر برات دارم. خون خواهر دیگه ت بهت نخورده. ما باید صبر کنیم تا درمان شیرین تموم شه. و اینو بهش نمیگیم چون خودتم میدونی که اگه بدونه دیگه قرصاشو نمیخوره. » بهار با ناراحتی به ژاله می گوید: «شما منو خیلی امیدوار کردین که خون اون یکی دختر به من میخوره. میدونین چقدر سخته یه تیکه از وجود شیرین همیشه تو بدنم باشه؟ چرا این کارو کردین؟ » ژاله می گوید: «میلیون ها آدم هستن که دنبال همین مغز استخونن برای زنده موندن. تو خداتو شکر کن که مغز استخون واست پیدا شده. چیزی که برای بچه هات مهمه زنده موند توئه نه چیز دیگه! » او وقتی می بیند بهار انقدر ناراحت است دست او را می گیرد و می گوید: «وقتی درمانتو شروع کردی بهت گفته بودم هرکاری از دستم بربیاد میکنم. دروغ گفتن هم جزوی از اونه.. » بهار هم می گوید میداند و دست او را فشار می دهد.

سارپ به پیرل می گوید که قصد دارد به خانواده بهار سر بزند و با انها صحبت کند. پیرل نگران می شود که سارپ می گوید: «به نظرت من کاری میکنم که شمارو تو خطر بندازم؟ ببین الان چند ماهه تو استانبولیم چیزی نشده. نظیر حالش بده همین روزاست که بمیره… » در آخر پیرل به سارپ می گوید که کمی فکر کند ببیند که آیا ارزش دارد تا با خانواده ی بهار حرف بزند یا نه. زنی به اسم یشیم به خانه ی نظیر می رود و با عصبانیت از عظمی نگهبان نظیر می خواهد که او را به اتاق نظیر ببیند تا او را ببیند. او فریاد می زند: «الان چهار ماهه که بعد از به کما رفتنش دیگه ندیدمش. » اما عظمی می گوید که دکتر گفته هیچکس حق ندارد او را ببیند. زن با عصبانیت انجا را ترک می کند. عظمی به اتاق نظیر می رود. نظیر قبراق و سرحال روی تردمیل است و ورزش می کند! بهار دنبال بچه ها می رود اما برایش خیلی سخت است و کم مانده که وسط خیابان از حال برود. همان موقع موسی که برای بردن بورا به مدرسه امده او را می بیند و با دیدن حال او از او می خواهد در ماشین منتظر بماند تا خودش بچه ها را بیاورد. بچه های ییلز پیش او امده اند و ییلز برای شام ماکارونی خالی پخته که با اعتراض بچه ها روبرو می شود. کمی بعد عارف به در خانه آنها می آید و می گوید که برای پنج صبح آماده باشند تا به بازار بروند. ییلز می گوید که بچه هایش را چه کند؟ که جیدا می گوید بهتر است دوباره به پدرشان بسپردشان.

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن