خلاصه داستان قسمت ۱۲۳ سریال ترکی تردید (هرجایی)

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۳ سریال ترکی تردید (هرجایی) را مطالعه می فرمایید. با ما همراه باشید. سریال ترکی هرجایی در روزهای جمعه ساعت ۸ شب به وقت ترکیه پخش می شود و دارای طرفداران بی شماری در ترکیه و دیگر کشورها می باشد. هرجایی (عهدشکن، بی‌وفا) یک مجموعه تلویزیونی درام عاشقانه ترکیه است که حاصل پیدایش یک عشق با طعم انتقام و با بازی آکین آکین اوزو، گولچین سانتیرجی اوغلو، ابرو شاهین، اویا اونوستاشی، احمد تانسو تانشانلر، سرهت توتوملر می‌باشد.

قسمت ۱۲۳ سریال ترکی تردید (هرجایی)
قسمت ۱۲۳ سریال ترکی تردید (هرجایی)

خلاصه داستان قسمت ۱۲۳ سریال ترکی تردید (هرجایی)

ریان که دیگر تحملش تمام شده میران را از پدرش جدا می کند و می گوید: «بس کن! با همه این اتفاق ها هنوز عزیزه را قبول داری. من تلاشم را کردم. همه چیز را امتحان کردم. ولی دیگر نمی توانم رفتارت را تحمل کنم. » و دست پدرش را می گیرد و می روند. شوکران جلوی میران می ایستد و می گوید: «این مرد نمی تواند قاتل دختر من باشد. اگر به کارهای عزیزه فکر کنی این را میفهمی. » میران به همراه شوکران به عمارت برمی گردد و با دیدن عزیزه می گوید: «پس کسی که مزرعه را آتش زد تو بودی؟ » عزیزه جواب می دهد: «من نمیتوانم نسبت به رفتار آزاد و ازدواجش با الیف بی تفاوت باشم و باید کاری میکردم. نمیدانستم تو و الیف در مزرعه هستید. من هرکاری میکنم به خاطر پایمال شدن خون پدر و مادرت است. » میران داد می زند: «برای هرکار اشتباهت دلیلی داری. همیشه من را گول زدی. تو حتی به نوه های خودت هم رحم نمیکنی. » شوکران رو به عزیز ه می گوید: «از کینه و انتقام تو میران نمی تواند با عشق خودش زندگی کند. ریان او را ترک کرد. » میران گریه می کند و از خانه بیرون می رود. فیرات هم پشت سرش می رود. آنها به کلبه ی چوبی می روند و فیرات به میران می گوید: «مثل همیشه داری از مشکلات فرار میکنی. ریان حق دارد تنهایت بگذارد. از کجا معلوم که هازار و دلشاه عاشق هم نبوده باشند. » میران که انتظار این حرف ها را ندارد مشتی به صورت فیرات می کوبد و فیرات هم او را می زند و کتک کاری می کنند. فیرات روی زمین می نشیند و گریه کنان می گوید: «همیشه به تو حسودی کردم. تو یک اصلان بی بودی و من آرزو داشتم مثل تو باشم. برای همین عزیزه هرکاری از من خواست انجام دادم تا خودم را در دلش جا دهم. ما ادم های بدی نیستیم ولی به مردم بی گناه بدی کردیم. » میران می گوید: «من هم پدر و مادر نداشتم. وابسته ی مادربزرگم شدم و دروغ هایش را باور کردم. » فیرات ادامه می دهد: «من دیگر از این انتقام کنار میکشم روی من دیگر حساب نکن. عزیزه دروغ می گوید. »

در عمارت شاداغلو، نصوخ به پسرانش خبر می دهد که یکی از کسانی که مزرعه را اتش زده اعتراف کرده که از عزیزه دستور گرفته است. جهان عصبی می شود و می گوید که باید از او حساب بپرسیم و هازار هم می گوید که باید به پلیس اصلاع بدهند اما نصوخ می گوید که باید جور دیگری به عزیزه جواب بدهند و همین امشب برای عروسی آزاد و الیف در هتل مهمانی شام میدهیم و اصلان بی را هم دعوت می کنیم تا عزیزه حساب کار دستش بیاید. همه با نصوخ مخالفت می کنند و هازار به او می گوید: «این کار تو عزیزه را بیشتر عصبی می کند و ممکن است کاری انجام دهد. » نصوخ جواب می دهد: «ما کار بدی نمیکنیم. راه درست همین است. » ریان پیش پدربزرگش می رود و از او می خواهد که آزاد و الیف را وارد انتقام نکند. ولی وقتی چشمش به حنیفه می افتد به نصوخ می گوید که او جاسوس عزیزه است و باید او را از خانه بیرون کنی. ولی نصوخ می گوید: «حنیفه به من گفت که چطور به پول احتیاج داشته و عزیزه از او سواستفاده کرده است. او سال ها برای ما زحمت کشیده. من از او خواستم که در مقابل بخشیدن او، جاسوسی عزیزه را برای من بکند و حنیفه هم قبول کرد. » ریان سکوت می کند.  از آن طرف هاندان که مخالف با هم بودن الیف و آزاد است و آن را خطری برای جان آزاد می داند، به جهان می گوید: «باید الیف را بفرستیم برود. جهان به او می گوید که الیف عروس آنهاست و باید انجا بماند. اما هاندان قسم می خورد که سر حرفش خواهد ماند. حنیفه طبق خواست نصوخ به عزیزه خبر می دهد که برای عروسی الیف و آزاد در هتل مهمانی شام برگزار خواهد شد و عزیزه تصمیم می گیرد هرطور شده الیف را به خانه برگرداند. میران پنهانی به عمارت شاداغلو می رود و با دیدن ریان او را بغل می کند.

ریان به او می گوید: «ما همدیگر را دوست داریم ولی این کافی نیست. امشب در مهمانی شام یک صندلی برایت نگه میدارم. اگر بیایی میفهمم که دوست داری به زندگی مان ادامه دهیم. ولی اگر نیامدی از هم جدا خواهیم شد. » در همین حال آزاد با داد و فریاد وارد خانه می شود و به نصوخ میگوید: «من و الیف از شما عروسی نخواستیم. هازار می گوید: «ولی الیف راضی است و دلش می خواهد برایش عروسی بگیریم. آزاد وقتی این را می فهمد می گوید: «اگر الیف خوشحال است من حرفی ندارم.» میران که از طبقه سوم این حرف ها را شنیده است از طرز رفتار آزاد با الیف خوشحال می شود. بالاخره شب فرا می رسد و شاداغلوها در هتل جمع می شوند. از آن طرف غیر از عزیزه اصلان بی ها هم در هتل حاضر می شوند اما جای میران در کنار ریان خالی است و او می فهمد که میران قصد آمدن ندارد. میران به پشت بام هتل می رود و هازار را صدا می زند و به او می گوید که باید برای فهمیدن انچه که در گذشته اتفاق افتاده باید با هم تحقیق کنند اما هیچکس نباید از همکاری آنها باخبر شود و هازار هم قبول می کند. عزیزه همراه افرادش جلوی هتل منتظر است. از هاندان می خواهد به دیدنش برود.  عزیزه به هاندان می گوید: «تو الیف را قانع کن تا با من به خانه مان برگردد. من هم از انتقامم میگذرم. وگرنه افرادم به زود الیف را خواهند اورد و پسرت آسیب خواهد دید. » هاندان به اتاق الیف می رود و به او می گوید: «اگر با عزیزه نروی جان آزاد به خطر می افتد. » الیف برخلاف میلش به سمت ماشین مادربزرگش می رود و به او می گوید: «جسدم با تو به خانه خواهد آمد… » و سوار ماشین شده و می روند. آزاد که برای آوردن عروس به اتاق او رفته، اتاق را خالی می بیند و با عجله پیش مهمانان برمی گردد.

بیشتر بخوانید: 

خلاصه داستان قسمت آخر سریال ترکی تردید (هرجایی) + جزئیات داستان

 

[تعداد: ۰   میانگین: ۰/۵]
۰ ۰ vote
Article Rating
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن