خلاصه داستان قسمت ۱۲۳ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۳ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۲۳ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال ترکی دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۲۳ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر به کارگاه روغن کشی می رود و از زبان ملک می شنود که گدیز هم آنجا بوده و وقتی وارد اتاق جلسه می شود می شنود که ناره به زهرا می گوید: «نگران نباش. من با گدیز حرف می زنم و نمی ذارم شرکت ورشکسته بشه.» سنجر به او می گوید: «حق نداری با گدیز صحبت کنی!» ناره با تمسخر می گوید: «اطاعت می کنم! حفظ آبروی زن سابقت خیلی مهم تر از ورشکسته شدن شرکته.» آن دو مثل دو تا دشمن مقابل هم می ایستند و زهرا به برادرش می گوید: «تو قبلا به من هشدار داده بودی ولی من جرات نکردم قدرت رو از گدیز سلب کنم.امروز فهمیدم که شاید اون باعث ورشکستگی ما بشه.» در همین موقع گاوروک به همرا پدر لوکی وارد کارگاه می شود. سنجر بعد از گفتن خبر مرگ لوکی یک کیف پول و یک اسلحه جلوی پدر لوکی می گذارد و می گوید: «یا با اسلحه منو بکش یا دیه رو قبول کن.» پدر لوکی با چشم گریان کیف پول را برمی دارد و جنازه پسرش را تحویل می گیرد. ناره که شاهد این جریان غم انگیز است به سنجر می گوید: «از این سنت های مزخرف شما خسته شدم. مگه این کشور قانون و پلیس نداره که به خاطر بنفشه حتی جونت رو به خطر می اندازی؟» سنجر می گوید: «این سنت ماست. من از اول هم می دونستم که اون پول رو قبول خواهد کرد. ناره داد می زند: «من می خوام جایی زندگی منم که به پلیس و قانون احترام گذاشته بشه. من دیگه نیستم.»

و راه می افتد که برود که سنجر می گوید: «برای هفته بعد وقت عقد گرفتم .» و ناره می گوید: «شب دخترم رو پیش من بیار.» از آن طرف الوان به عمارت افه اوغلو می رود و با دیدن گلسیه می گوید: «تو مثل خواهرم هستی. با این حال همه چی رو از من مخفی کردی ولی خواهرت دودو اومد و همه چیز رو راجع به خودش و یحیی گفت.» گلسیه که الوان را خیلی دوست دارد می گوید: «دودو قصد داره وقتی تو طلاق گرفتی عروس این عمارت بشه.» الوان داخل سالن می شود و کنار یحیی و خالصه می نشیند و گوشی اش را باز می کند و صدای یحیی و دودو را که اعتراف به همخوابگی کرده اند پخش می کند و به یحیی می گوید: «یا فردا میای طلاقم میدی یا من اینو تو دادگاه پخش می کنم و آبروت رو می بردم.» و از عمارت خارج می شود. گلسیه به یحیی می گوید که لو دادن این صدای ضبط شده کار دودو بوده است. یحیی با عجله دنبال الوان می رود و او را بغل می کند و التماس می کند که ترکش نکند و قول می دهد که هرگز اشتباهش را تکرار نکند. اما الوان می گوید که دوستش ندارد و می رود.

یحیی سراغ دودو می رود و به او می گوید: «رابطه الوان و من داشت بهتر می شد ولی تو همه چی رو خراب کردی. تو مثل شیطان هستی.» دودو به او خیره می شود و خودش را علاقمند نشان می دهد و یحیی به آرامی می گوید: «منظوری از این حرف نداشتم.» و دودو می گوید: «تو از من خوشت میاد ولی از ترس مادر و برادرت سکوت میکنی.» یحیی می رود و دودو که می داند افسار یحیی در دست اوست با رضایت لبخند می زند. نجرت که از دست سنجر کتک خورده به خانه برمی گردد و به خواهرش می گوید: «جادو و جمبلی که به کار بردی برعکس جواب داد. سنجر و ناره قراره ازدواج کنن.» بنفشه حالش حسابی گرفته می شود. گدیز چند نفر را به در خانه بنفشه می فرستد. آنها شروع به دعوا با افراد سنجر که در حال نگهبانی هستند می کنند و گدیز با صحرا تماس می گیرد که در فرصت مناسب از خانه خارج شود. صحرا با همه خداحافظی می کند و به جیلان می گوید از بنفشه نترس. قدرت دست توئه. اگه بخوای می تونی بچه ت رو برای خودت نگهداری.» و از خانه خارج می شود و به سمت گدیز می رود و برای تشکر او را می بوسد.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن