خلاصه داستان قسمت ۱۲۷ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۷ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۲۷ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال ترکی دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۲۷ سریال ترکی دختر سفیر

سنجر که از دست ناره بخاطر باز نکردن در در شب گذشته دلخور شده، صبح به دیدن او می رود و می گوید:« هر وقت به تو نیاز دارم تنهایم می گذاری.» ناره جواب می دهد:« تو دیشب پیش پسرت بودی. برای همین به من نیازی نداری و اصلا مرا درک نمی کنی.» سنجر می گوید:« ولی آنکه حال مرا نمی فهمد تو هستی. من نمی توانم احساسم را به پسرم بروز بدهم چون می ترسم تو ناراحت شوی. حالا فهمیدم که داری مرا بخاطر گذشته مجازات می کنی.» ناره جواب می دهد:« اگر قرار بود مجازاتت کنم انگشترت را دستم نمی کردم و کنارت نمی ماندم ولی من قصد مجازات ندارم چون سرنوشت ما را به هم وصل کرده است.» در همین حال به دعوت سنجر چند نفر برای انتخاب لباس عروس ناره وارد خانه می شوند. صحرا هم از راه می رسد و ملک شروع به انتخاب لباس برای مادرش می کند. ناره با اینکه از دست سنجر دلخور است از صحرا می خواهد پای سنجر را معاینه کند و این باعث دلگرمی سنجر می شود. در همین حال گیدیز با سنجر تماس می گیرد و سنجر به ناره و صحرا می گوید:« گیدیز در شرکت منتظر من است. باید در مورد برگه های سهام صحبت کنیم.» سنجر همراه خود الوان و ملک را هم می برد. بعد از رفتن آنها صحرا برای ناراحت کردن ناره می گوید:« دیشب سنجر از من خواست زن خوشگلش بنفشه را معاینه کنم.

انها یک پسر شیطان دارند. دیشب هنگام سونوگرافی سنجر خیلی خوشحال و هیجان زده بود. او پدر خوبی است و تو و بنفشه واقعا خوش شانسید.» ناره که خودش خیلی تحت فشار است از حرفهای صحرا ناراحت تر می شود. سنجر از ملک و الوان می خواهد چند دقیقه داخل ماشین منتظر باشند و خودش داخل کارگاه روغن کشی شده و برگه های سهام گیدیز را امضا می کند. از این به بعد سهام گیدیز به نام او ثبت می شود. گیدیز می گوید:« من یک بازنده هستم. تو از یک طرف ناره و از طرف دیگر سهام مرا صاحب شدی. » سنجر جواب می دهد:« من خودم را پیروز نمی دانم. کاش مثل گذشته رفیقم بودی و سهام من دست تو بود.» گیدیز از شرکت خارج می شود و در همان حال صحرا با او تماس می گیرد و درمورد ور شکستگی سنجر می پرسد. الوان که حرفهای آن دو را شنیده می پرسد:« تو که عاشق ناره بودی حالا با صحرا چه سر و سری داری؟» گیدیز به دروغ می گوید:« از صحرا خواستم دوست دخترم باشد ولی او تلفن را به رویم قطع کرد.» سنجر به همراه الوان و ملک به عمارت می رود. خالصه به الوان می گوید:« اجازه نمی دهم دیگر از عمارت بروی.» الوان جواب می دهد:« به چند شرط اینجا می مانم. اول اینکه ناره با سنجر ازدواج کند و عروس این عمارت شود. و دیگر اینکه می خواهم یحیی را کمی تنبیه کنم.

مدتی او را فراری می دهم و بعد هم می بخشمش.» اشه حرفهای آنها را می شنود و فورا به دودو خبر می دهد و او هم به یحیی انتقال می دهد و می پرسد:« اگر الوان تو را ببخشد دوباره حاضری پیش او برگردی؟» یحیی مردد می شود. سنجر برای شب حنابندان برای آوردن ناره به خانه ی او می رود اما ناره آماده نیست و می گوید:« من خیلی زخم خورده ام ولی همیشه سعی کردم ادای آدمهای شاد را دربیاورم. حالا فهمیدم که با ادا درآوردن آدم خوشبخت نمی شود.» و انگشتر ازدواج سنجر را به او پس می دهد و سنجر غمگین و ساکت او را نگاه می کند. گیدیز دوباره با ماشین نعش کش به روستا برمی گردد تا جسد آکین را بدزدد اما با قهرمان رو به رو می شود و قهرمان با پوزخند به او می گوید:« من جلوی صحرا را می گیرم که به پلیس گزارش جسد آکین را ندهد. در عوض از تو می خواهم پولی را که بابت فروش سهامت به سنجر گرفتی به من بدهی در آن صورت اجازه نخواهم داد که به زندان بروی.» گیدیز که حسابی گیر افتاده است خشمگین شده و می رود. قهرمان به صحرا که گوشه ای پنهان شده می گوید:« دیدی که گیدیز به تو هم خیانت کرد نباید اعتماد کنی چون او هم در نهایت به فکر نفع خودش است.»

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن