خلاصه داستان قسمت ۱۲۸ سریال ترکی گودال

در این مطلب از سایت جدولیاب می توانید شاهد خلاصه داستان قسمت ۱۲۸ سریال ترکی گودال باشید، با ما همراه باشید. سریال گودال ( به ترکی چوقور – به انگلیسی The Pit ) توسط کمپانی Ay Yapim ساخته شده است. تیم کارگردانی آن را Sinan Ozturk و Ozgur Sevimli تشکیل داد. نویسندگی این اثر با Gokhan Horzum بود. سریال ترکی گودال Cukur یکی از محبوب ترین درام های ترکی ۲۰۱۷ است. این درام اکشن و جنایی مخاطبین زیادی را به خود اختصاص داده است. شبکه نمایش دهنده این سریال Show TV می باشد. بازیگران این سریال عبارتنداز؛ آراس بولوت اینملی، دیلان چیچک دنیز، ارکان کسال، ریهان ساواش، مصطفی اوستونداگ، اونر ارکان، ارکان کولچاک کوستندیل، رضا کوجااوغلو، نبیل سایین.

قسمت ۱۲۸ سریال ترکی گودال

خلاصه داستان سریال ترکی گودال Cukur

Kocovali یک خاندان جنایتکار و قدرتمند در منطقه Cukur استانبول هستند. ادریس کوکوالی بزرگ خانواده است. او برای محافظت ازا ین خانواده هر کاری می کند. ادریس چهار پسر دارد. کومالی، قهرمان، سلیم و یاماک. کومالی پسر ارشد خانواده در زندان است. قهرمان پسر دوم ادریس به جای برادرش فعالیت ها را رهبری می کند. سلیم که سومین فرزند خاندان است خیلی خوب در زمینه شغل خانوادگی عمل نمی کند. یاماک که پسر کوجک خانواده است علاقه ای به شغل خانوادگی ندارد. او زندگی کاملا متفاوتی را دنبال می کند. با ورود Vartolu که رقیب حریص و قدرتمند خاندان کوکوالی ست، مواد مخدر به منطقه می رسد. ادریس کوکوالی پیشنهاد وارتلو را برای پخش مواد مخدر در منطقه نمی پذیرد. با مخالفت خاندان کوکوالی افراد وارتلو قهرمان کوکوالی را می کشند. ادریس پس از مرگ پسرش به شدت می شکند. حال کسی نیست تا انتقام را بگیرد. قهرمان کشته شده است و سلیم قادر به گرفتن انتقام نیست. از طرفی برادر بزرگ هم در زندان است. یاماک تنها کسی ست که برای خانواده مانده است تا انتقام بگیرد. تا خانواده را روی پا کند. اما او می خواهد دور از خانواده باشد. او با دختری به نام Sena می خواهد زندگی آرامی داشته باشد. اما این امکان ندارد. صبح عروسیش، یاماک مادرش را می بیند. از داستان اتفاقات Cukur آگاه می شود. پس تصمیم می گیرد به محله خود باز گردد. او سنا را رها می کند. یاماک با رها کردن سنا به چرخه جنایت و خشونت خانواده باز می گردد.

خلاصه داستان قسمت ۱۲۸ سریال ترکی گودال

سعادت به پسر زخمی می گوید که پیش عایشه کوچوالی برود و از او کمک بخواهد و بودن سعادت در آن انباری را نیز به انها خبر بدهد. پسر دم کوچه ی عایشه می نشیند و وقتی عایشه آمد خود را معرفی می کند و از او می خواهد که او را پیش یاماچ ببرد. عایشه هم دلش به حال او می سوزد و وقتی جلاسون را می بیند از او می خواهد هرطور شده به پسر کمک کند. جلاسون هم به یاماچ زنگ می زند و همه چیز را برای او تعریف می کند و از او می خواهد خودش بیاید و پسر را ببیند. یاماچ به دیدن او می رود و کمی با او حرف می زند و بعد از این که مطمئن شد دروغی در کار نیست همراه وارتلو او را به ترمینال می برد تا به شهر خودشان برگردد. از آن طرف ماحسون این صحنه را می بیند و عکس هم میگیرد. صبح عمو دنبال ادریس می رود تا صبحانه را با هم باشند. او کمی بعد به ادریس می گوید: «بولنت خانم صبح به من زنگ زده بود و گفت تو هم باهاش حرف زدی و گفتی امسال مراسم نمیگیریم. خیلی ناراحت شده بود و میگفت یعنی این همه سال دوستیمون براش ارزشی نداره.. » ادریس می گوید: «چی میگفتم؟ تو این وضع و اوضاع آشفته چجوری مراسم بگیریم.. » عمو می گوید: «به نظر من روی بولنت خانم رو زمین ننداز. دیروز که از تو خبری نشده خودش همه چیزو برنامه ریزی کرده. میگفت فقط تو بری. اون ازت انتظاری نداره. » ادریس چیزی نمی گوید و قصد رفتن می کند. در بازار، مزدور محله دوباره سر و کله اش پیدا شده و برای لیمو فروش قلدری میکند و به او دستور می دهد که وسایل را جمع کند و کلا از این محله برود. مردم هم دور آنها جمع شده اند. عمو و ادریس می بینند که افراد مرد مزدور، اسباب خانه ی مرد لیمو فروش را بیرون می ریزند. آن دو چوب به دستشان می گیرند و جلو می روند. ناگهان سلیم هم از پشت سرشان چماق به دست جلو می آید.

ادریس وقتی او را می بیند لبخندی می زند. سه نفری فرد مزدور و افرادش را حسابی کتک می زنند و خودشان هم کمی کتک می خورند و بعد هم به سمت خانه به راه می افتند. کمی بعد ادریس پماد و چسب و دارو برای سلیم دم در می گذارد تا زخم هایش را مداوا کند. کمی بعد بولنت باز به ادریس زنگ می زند و ادریس مجبور می شود قبول کند تا به مراسم برود. او از سلیم می خواهد که حواسش به سلطان باشد و سلیم با خوشحالی قبول می کند. جومالی، جلاسون را صدا می زند و عکس چتو و ماحسون را به او نشان میدهد و از او می خواهد که کمکش کند تا آن دو را از بین ببرد. جلاسون قبول می کند و آنها تصمیم میگیرند شبانه حمله کنند. سنا به محله می آید تا به دیدن کاراجا و آکشین برود. او از دیدن وضع آشفته محله ناراحت می شود. او وقتی به خانه عایشه می رسد از دیدن دخترها خیلی خوشحال می شود و وقتی وضعیت اکشین را می بیند پنهانی به یاماچ زنگ می زند تا به دیدن آکشین بیاید چون حالش خوب نیست. یاماچ که درگیر مشکلات خودش است می گوید که بعدا می آید و در حال حاضر نمی تواند. یاماچ به دیدن ارسوی می رود و او را با صورت حساب واریزی هایی که علیچو از سطل زباله اش پیدا کرده تهدید می کند. ارسوی که از خیلی از چتو می ترسد ناچارا از یاماچ می خواهد در ازای دادن اطلاعات از او محافظت کند. یاماچ از او می پرسد: «شیمیدانه چیشد؟ » ارسوی می گوید: «کشتنش. وقتی داشت یه چیزی قاطی جنسا میکرد گیر انداختن. مردن اون ربطی به من نداره. » یاماچ که میداند مردن شیمیدان کار خود ارسوی است می گوید: «اینجوری نمیشه! اسم و رسم و جا و مکان طرفو میگی. فردا نعششو جمع میکنن! » یاماچ می گوید: «باشه پس! سه تا سوال دیگه ازت میپرسم اگه جواب بدی این برگه یکم دیگه پیش من میمونه. آزمایشگاه کجاست؟ تحویل کِیه؟ محموله کجا تحویل داده میشه؟ » ارسوی مجبور می شود که همه چیز را به یاماچ بگوید. معلوم می شود که آن پسر را خود ماحسون نقشه کشیده و سراغ یاماچ فرستاده بود تا مطمئن بشود که وارتلو زنده است و با یاماچ همکاری می کند. او این خبر را به چتو هم میدهد.

۰ ۰ آرا
Article Rating
برچسب ها

حانیه مقصودی فر

میکروبیولوژیستی هستم که علاوه بر باکتری ها و ویروس ها، با حرف و کلمه ها هم بازی می کنم آخه میدونی چیه؟ بازی کردن جزء عمر گیمرها حساب نمیشه *_^
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن