خلاصه داستان قسمت ۱۲۹ سریال ترکی دختر سفیر

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۱۲۹ سریال ترکی دختر سفیر را می توانید مطالعه کنید. فصل اول این مجموعه محصول سال ۲۰۱۹ در ژانر درام است و فصل دوم آن در حال پخش می باشد. نام انگلیسی این سریال The Ambassador’s Daughter است. در این سریال انگین آکیورک  Engin Akyürek ، نسلیهان آتاگل دوغلو Neslihan Atagül Doğulu، تولین یازکان Tülin Yazkan، غنچه جلاسون Gonca Cilasun و اوراز کایگیلاراوغلو Uraz Kaygılaroğlu به ایفای نقش پرداخته اند.

قسمت ۱۲۹ سریال ترکی دختر سفیر

خلاصه داستان سریال ترکی دختر سفیر

سانجار و ناره از جوانی یکدیگر را دیوانه‌وار دوست دارند، اما پدر این دختر مخالف رابطه آن‌ها بود. ناره و سانجار تصمیم می‌گیرند فرار کنند و مخفیانه ازدواج کنند. شب بعد از عروسی سانجار گمان می‌کند ناره به او خیانت کرده‌است و حرف‌های ناره را باور نمی‌کند، لذا او را از کلبه‌شان بیرون می‌کند. ناره خود را از صخره به پایین پرت می‌کند و به سختی مجروح می‌شود. ناره بعد از آن ناپدید می‌شود و داستان آن‌ها به افسانه ای تبدیل می‌شود که ترک‌ها برایشان شعر گفته‌اند. سانجار گمان می‌کند ناره به راحتی او را ترک کرده‌است و به دنبال زندگی تازه‌ای به اروپا رفته‌است. سال‌ها بعد ناره دوباره در زندگی سانجار ظاهر می‌شود. او در لحظه‌ای که سانجار قصد ازدواج دارد، با دختر بچه ای ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد زندگی جدیدی را آغاز کند. سانجار پس از ورود دوبارهٔ ناره به زندگی اش، دوباره بهم می‌ریزد و سعی در بیرون کردن ناره از زندگی اش دارد اما با اتفاق‌های عجیب و مرتبط بهمی که در ادامه داستان می‌افتاد ورق بر می‌گردد و سانجار به دنبال حقیقت ۸ سال پیش می‌رود.

قسمت ۱۲۹ سریال ترکی دختر سفیر

گیدیز ناره را به خانه می رساند و می رود. پشت سر آنها سنجر و گاوروک هم می آیند. ناره با دیدن سنجر می گوید:« دیشب گیدیز اینجا آمد و شنودهایی را که کار گذاشته بود جمع کرد.» سنجر می گوید:« خودم می دانم. دیشب تعقیبتان کردم. چون به گیدیز حسادت می کنم و نمی خواهم با او هم کلام شوی. حالا می دانم که گیدیز محل دفن آکین را پیدا کرده و حتما قهرمان هم این موضوع را می داند و از گیدیز باج می خواهد تا مرا به پلیس لو ندهد و چون گیدیز می داند که اگر من به زندان بیفتم تو هم او را به پلیس معرفی خواهی کرد برای همین از تو کمک خواسته.» ناره جواب می دهد:« باید نقطه ضعفی از قهرمان پیدا کنیم. من پیش پدرم می روم و از او کمک می خواهم چون پدرم و قهرمان خیلی به هم نزدیک هستند.» سنجر جواب می دهد:« بی خود خودت را خسته نکن. پدرت برای تو قدمی برنمی دارد.» و از خانه ی ناره بیرون می رود. خالصه برای احوال پرسی از ناره به خانه ی او می آید و وقتی می بیند که برخلاف حرفهای الوان ناره سرحالتر از همیشه است داد می زند:« توی جشن حنابندان شرکت نکردی چون ما را نمی پسندی.

کاری نکن به بنفشه زنگ بزنم و از او بخواهم که برگردد.» گاوروک که به خواست سنجر گیدیز را تعقیب می کند در مکان همیشگی او را در حال صحبت با صحرا می بیند و زود به سنجر خبر می دهد. صحرا به گیدیز می گوید:« دیشب متوجه شدم که به من نارو زده ای و شنودهایم را برداشته ای. تو و قهرمان دست به یکی کرده اید. ولی چرا به سنجر نگفتی که من خواهر آکین هستم؟» گیدیز به آرامی می گوید:« چون نخواستم آسیبی به تو برسد.» صحرا با شنیدن این حرف لبهای گیدیز را می بوسد و سنجر و گاوروک با دیدن این صحنه متوجه می شوند که رابطه ی آنها عمیق تر از این حرفها است. سنجر از گاوروک می خواهد شب را به خانه ی ناره و الوان برود و مواظب رفتار صحرا باشد و خودش هم تصمیم می گیرد هر طور شده نقطه ضعفی از قهرمان به دست بیاورد. از ان طرف ناره به شرکت قهرمان برای دیدن پدرش می رود و آنجا با موگه رو به رو می شود. ناره به او می گوید:« توی دردسر افتادیم. چه قهرمان پول را از گیدیز بگیرد چه نگیرد سنجر را دست پلیس خواهد داد. من باید با پدرم درمورد نقطه ضعف قهرمان صحبت کنم.» ناره پیش پدرش می رود و چلبی می گوید:« شنیده ام که ازدواجت با سنجر را به هم زده ای و از این بابت خوشحالم. » ناره جواب می دهد:« فکر می کردم سنجر همیشه مثل کوه پشتم می ایستد اما حالا متوجه شدم که خیلی چیزها از تحمل من خارج است.»

سپس ناره درمورد قهرمان می پرسد و می گوید:« شما خیلی به هم نزدیک هستید و حتی تو برای قهرمان از ژاپنی ها وام گرفته ای. اگر قهرمان نقطه ضعفی دارد به من بگو.» چلبی با خوشحالی از جایش بلند می شود و می گوید:« پس معلوم می شود که جسد آکین پیدا شده و قهرمان هم سنجر را تهدید کرده. ولی من خوشحالم که تو می توانی به ارثی که از آکین برایت مانده برسی.» و دخترش را بغل می کند و می گوید:« تنها کمکی که می توانم بکنم این است که از این صحبتها چیزی به قهرمان نگویم.» ناره پدرش را از خود دور می کند و داد می زند:« تو شرف نداری.» موگه به قهرمان که بعد از رفتن جیلان دنبال پرستاری برای پدرش می گردد پیشنهاد می دهد که چون روانشناس است به خوبی می تواند از پدرش مراقبت کند. و قهرمان با اینکه از او خوشش نمی آید موگه را به خانه اش می برد. موگه که هدفش این است نقطه ضعفی از قهرمان گیر بیاورد با او همراه می شود.

۰ ۰ آرا
رأی دهی به مقاله
برچسب ها
ایمیل برای اطلاع رسانی
بهم خبر بده
guest
0 نظرات
Inline Feedbacks
نمایش تمام کامنتها
0
Would love your thoughts, please comment.x
()
x
بستن